چپتر 331: فصل 331
0از زمانِ بازگشتش به خانه، لیث دعوتنامههای بیشماری از خاندانهای اشرافیشادیِ دریافت کرد که میخواستند با او آشنا شوند یا دخترانشان رابهمون به او معرفی کنند. بیشترِ آنها از بیرونِ شهرستانِ لوستریا میآمدند.
خوشبختانه زمستان بود و شومینهتوانایی معمولاً روشن. آتش در مرتبکردنِخانوادگیِ نامههای لیث کمکِ بزرگی بود.
الینا که از شادی در پوستِ خود نمیگنجید، گفت: «هنوزم باورم نمیشه که نامِ خانوادگینکن داریم.» انگار از زمانِ تولدِ لیث، زندگیاش به یک داستانِ پریان تبدیل شده بود. اوضاعاصرار مدام بهتر میشد. اگر لیث حتی یکدهمِ شادیِ او را داشت، الینا زندگیاش را بینقص میدانست.
آهی کشید و ادامه داد: «اونم نامینکن که تاج بهمون داده. نمیدونم برادرت ازشهمه استفاده میکنه یا نه. خیلی نگرانم میکنه.»
لیث جواب داد: «آران خیلی کوچیکتر از اونهاگر که اسم براش مهم باشه. در ضمن، حالشکشید کاملاً خوبه. همین یه دقیقه پیش بهش سر زدم.»
الینا تشر زد: «منظورم تریون بود!» به نظر میرسید پسرِخانوادگیِ بزرگش سالها پیش ناپدید شده است، با این حال لیثزکل هیچ اهمیتی نمیداد. این یکی دیگر از تلخیهای زندگیِ الینا بود.
سولوس پیشاپیش سرزنشش کرد: «جرئت نکن بپرسی "کی؟".»دیگر اگر به حالِ خودش رها میشد، لیث اینبپرسی توانایی را داشت که حالِ همه را بگیرد.
رنا حالا هم از نامِ خانوادگیِ شوهرش استفاده میکرد و هم از نامِ خانوادگیِهمه خودش. پدرشوهرش اصرار کرده بود که او و نوهاش هر دو نامِ ورهن را نگهمغرور دارند. زکل مغرور بود، نه احمق. داشتنِ نامِ یک جادوگر مثلِ داشتنِ یک ارتش بود.
تیستا هم مانندِ لیث، به لطفِ اجرای هگزاگرامِ سیلوروینگ توانستهیکدهمِ بود در آکادمیِ گریفونِ سفید ثبتنام کند. هستهاش هنوز سبزِنامی روشن بود، اما به لطفِ آموزشهای لیث، مهارتهایش حرف نداشت.
خانهٔ لیث مدام بازسازی شده بود و حالا شبیهِ خانهٔ یک تاجرمیکرد به نظر میرسید. دستکم از بیرون. از داخل، تقریباً به خوبیِ یکجادوگر خانهٔ مدرن در زمین بود. تنها چیزی که کم داشت، اینترنت بود.
لیث با تسلطش بر کریستالهای جادویی، خانه را به عایقِ حرارتی، گرمایشِپیشاپیش مرکزی، آبِ لولهکشی و حتی دو حمامِ تمامعیار مجهز کرده بود. آنقدر راحتحالا بود که رنا و شوهرش برای زمستان به خانهٔ پدریِ رنا برگشته بودند.
آبِ گرمِ لولهکشی و دوسرزنشش درمانگر چیزی بود که حتی بیشترِخودش اشراف هم از پسِ هزینهاش برنمیآمدند.
تیستا بوسهای بر گونهاش زد و گفت: «نگران نباش، داداش کوچولو. مطمئنم یه دوستدخترِ دیگهآهی پیدا میکنی.» این کارش فقط باعث شد لیث غُرولُند کند. از زمانی که تیستا تمرینِنگرانم جدیِ جادو را شروع کرده بود، ناخالصیهایش آهسته اما پیوسته به سمتِ هستهاش حرکت کرده بودند.
بدتر از همهخودش اینکه، به نظرهمه میرسید روزبهروز زیباتر میشود.
لیث با خود فکر کرد: با این بیداریدیگر و زیباییاش، تیستا کاری میکنه اونقدر آدم بکشمبپرسی که پادشاهیِ گریفون دلش بدجور برای بالکور تنگ بشه.
از خانه بیرون رفت تا در جنگلِ تراون قدمی"کی بزند. مثلِ همیشه، اول از کنارِ خانهٔ سلیا گذشت.خانوادگیِ لیث هنوز امیدوار بود که آن زنِ شکارچی روزی برگردد.
پیادهروی یکی از معدود چیزهایی بود که آرامش میکرد. لیث همیشه امیدوار بود یکمیدانست جانورِ جادویی به او حمله کند و فرصتی به او بدهد تا خشمش رامیکنه خالی کند. افسوس، تا الان حتی پادشاهانِ بازماندهٔ جنگل هم فاصلهشان را حفظ کرده بودند.
تا الان.
لیث بوی عجیبی حس کرد، درست کسری از ثانیه پیش از آنکه چیزیسرزنشش با قدرتِ یک قطارِ باری به جایی که ایستاده بود برخورد کند. لیث بهراحتیشوهرش جاخالی داد و فقط یک پستصویر به جا گذاشت تا از ضربه استقبال کند.
لیث که غافلگیر شده بود،سرزنشش گفت: «تو!» هرگز انتظار نداشت اوخودش را به این نزدیکیِ خانهاش ببیند.
فیلاردِ کروکسی با غرش به لیث سلاممیشد کرد: «دوباره همو دیدیم، گوشتِ تازه.» ومیدانست بعد دوباره دیوانهوار به او حمله کرد.
آن دو در طولِ دومین امتحانِ آکادمی با همحالا روبهرو شده بودند. فیلارد شبیهِ یک تمساحِ انساننما بود.نگه روی دو پا میایستاد و قدش به ۲٫۵ متر میرسید.
کمربندی بسته بود که چند خرمهرهنمیداد از آن آویزان بود و در دستانشسرزنشش یک تبرِ دولبه و یک تبرچکش داشت.
فیلارد سلاحهایش را به شکلِ ضربدر چرخاند و به لیث فضای جاخالیدادن به پهلوها رابگیرد نداد. در عوض، لیث یک قدم به جلو برداشت، درست زیرِ تنهٔ غولآسای کروکسی رسیداحمق و با چنان قدرتی به شکمش مشت زد که او را از زمین بلند کرد.
این ضربه و پیکانِ طاعونی که لیث از فاصلهٔ بسیار نزدیک رها کرد، چنان آسیبیآهی به جانور وارد کرد که او را به خشمِ جنونآمیزِ معمولِ یک کروکسیِ زخمی دچارنگرانم کرد. فیلارد سعی کرد سرِ لیث را با دندان بکَند، اما فقط هوا را گاز گرفت.
لیث پیش از آن به پشتِ سرش رفته بود و با یک لگد و یک پیکانِ طاعونِ دیگر او رازکل به پرواز درآورد. کروکسی به درختی کوبیده شد و یک دهان خون سرفه کرد. پیش از آنکه بتواند بلند شود،هنوز لیث مچِ دستش را گرفت و او را چپ و راست به زمین کوبید، انگار که فقط فرشی کثیف است.
پس از دریافتِحال آسیبِ کافی، فیلاردنمیداد به خودش آمد.
«بس کنزندگیِ لعنتی! داریپیشاپیش منو میکشی.»
لیث در حالی که رهایش میکرد پرسید: «چی میخوای؟» طبقِ سولوسپدیا، کروکسیها حسِ شوخطبعیِمیدانست خشن و مریضی داشتند. از آنجا که لیث هیچ نیتِ کشتنی از حملاتِ اولیهمیکنه حس نکرده بود، تقریباً مطمئن بود که این روشِ فیلارد برای سلام کردن است.
لیث آنقدر عصبانی بود کهتوانایی اهمیتی نمیداد و با همانخانوادگیِ زبان جوابش را داده بود.
«تنها دلیلی که هنوز زندهای اینه که موقعِدیگر حملهٔ بالکور به همراهام کمک کردی. قبل ازبپرسی اینکه جواب بدی اینو تو ذهنت داشته باش.»
«رفیق، اصلاً باحال نیستی. جنبهٔ شوخی نداری؟»نکن کروکسیها موجوداتِ مقاومی بودند. فیلارد فقط غرور،همه استخوانها و اندامهای داخلیاش آسیب دیده بود.
دستِ لیث آنقدر انرژی در خودبهتر داشت که او را به دیارِداشت نیستی بفرستد. گفت: «پس همون مرگ.»
«صبر کن! یه پیشنهادِ کاری برات دارم. اینهمه راه نیومدم که فقط سر یه شوخیکرده کشته بشم.» در مواجهه با مرگِ حتمی، فیلارد بسیار پرحرف شد. به لیث توضیح داداجرای که چطور پس از مرگِ لینجوس، اسکارلتِ اسکورپیکور تصمیم گرفته بود جنگل را ترک کند.
نمیتوانست پیش از انتخابِ یک سرورِ دیگر آنجا را ترک کند، برایپیشاپیش همین اسکارلت به تمامِ ستوانهایش کمک کرده بود بیدار شوند. با وجودِ تمامِحالا آموزشها و تلاشهایش، شمارِ بسیار کمی موفق شدند. فیلارد در میانِ ناکامها بود.
لیث پرسید:زندگیِ «چرا بایدپیشاپیش برام مهم باشه؟»
«اون موقع با محافظاوضاع خیلی حرف زدم. بهماگر گفت تو روشِ متفاوتی داری.»
«بازم، این توضیح میده که چراهمه به کمکِ من نیاز داری، نهمیکرد اینکه چرا باید از جونت بگذرم.»
«محافظ دربارهٔ تولههات هم بهم گفت. اینکه چقدر خواهرِ مریض و شیرینت رو دوست داری.» فیلارد وقتی"کی متوجهِ انتخابِ بدِ کلماتش شد، نزدیک بود خفه شود. تمامِ سایههای جنگلِ تراون روی آنها جمع شدند. دردارند حالی که ظاهراً لیث از این اتفاق قویتر میشد، کروکسی حس کرد جانش دارد از بدنش بیرون میرود.
«منظورم اینه که با کمک به من میتونی به"کی اون هم کمک کنی. به همهشون کمک کنی. دوست نداریشوهرش بیدارشون کنی؟» با این حرف، لیث سایهها را متوقف کرد.
«یعنی چی؟»
«من بدجور به بیداری نزدیکم، درست مثلِ کالّا قبل از من. فقط نمیدونمپدرشوهرش چطور باید انجامش بدم و عمرم داره تموم میشه.» بدنِ فیلارد هنوز کوفته بود،تیستا اما حالا که انرژیِ تاریک عقب کشیده بود، حس کرد دوباره متولد شده است.
«محافظ دربارهٔ آزمایشهات بهم گفت. من خودم رو به عنوانِ یه نمونهٔ آزمایشی پیشنهادجرئت میدم. من چیزی برای از دست دادن ندارم در حالی که تو همهچیز برای بهپدرشوهرش دست آوردن داری. هر چی که از من یاد بگیری، میتونی برای تولههات استفاده کنی.»
لیث به این پیشنهاد فکر کرد. جانورانِ جادویی بسیار شبیه به بیدارشدگان بودند و میتوانستند از بدوِ تولدخانوادگیِ از جادوی راستین استفاده کنند. او به خاطرِ پیوندش با محافظ و دیگر پادشاهان هرگز روی آنها آزمایش نکردهلطفِ بود و همچنین به این دلیل که جانورانِ جادویی موجوداتِ مغروری بودند. ترجیح میدادند بمیرند تا اینکه تسلیم شوند.
برام جالبه بدونم با یه نمونهٔ آزمایشیِ داوطلباگر که حاضره بهم بگه چی جواب میده وکشید چی نه، چقدر میتونم چیزای جدید کشف کنم.
من تا حالا بیداریِ هیچکسِ دیگهای رو تماشا نکردم.حالا اگه تو دورانِ آکادمی این اتفاق برای تیستا بیفته،نگه میتونم از این دانش برای کنترلِ اوضاع استفاده کنم.
لیث در حالی که بهاهمیتی فیلارد کمک میکرد بلند شود وسولوس زخمهایش را درمان میکرد، گفت: «قبوله.»
«دو تا قانون.سولوس اول، یه شوخیِ دیگهنکن باهام بکن و میکشمت...»
«نگران نباش، درسمشده رو گرفتم. با اسکورجمیشد دربیفتی، گورِ خودتو کندی.»
«دوم، شوخی کردن دربارهٔ خواهرمتوانایی حرکتِ بدی بود. برات بهخانوادگیِ قیمتِ چندتا دنده تموم میشه.»
پیش از آنکه کروکسی بتواند جواب دهد، مشتِ لیث مانندزندگیِ یک پتک به قفسهٔ سینهاش کوبیده شد و او را وادارتوانایی کرد نخستین فریاد از میانِ فریادهای دردناکِ بسیارش را سر دهد.
یادداشت مترجم
یادداشت نویسنده: کروکسی نوعی جانورِ جادویی شبیهِ تمساح است.