چپتر 428: فصل 428
0ارباب حرفِ گوشهای خودش را باور نمیکرد: «یه رقیب؟» همین دو کلمه بهتنهاییتردید یعنی دههها تلاشِ سختشان در خطر بود. اگر یک باستانیِ دیگر در ناپدیدجواب شدنِ کریستالِ بنفش دست داشت، شاید از همان اول کارِ یک نفوذی بوده است.
این موضوع خیلی چیزها را توضیح میداد. مسخشدگان ذاتاً بیثباتثانیه و حریص بودند و تنها چیزی که به آن احترام میگذاشتند،میکنن قدرت بود. باستانیها مجموعهای از بهترین و بدترین ویژگیهای آنها بودند.
اگر هر مسخشدهای حس میکرد اربابنمیتواند نمیتواند به وعدهاش عمل کند، یک ثانیهگفت هم در خیانت به او تردید نمیکرد.
ارباب گفت: «فکر میکردم همهٔمیگرفتم باستانیهایی که تو قارهٔ گارلنقضاوت زندگی میکنن، طرفِ ما هستن.»
زناگروش جواب داد: «شایدآنها یکی از قدیمیهاست کهوعدهاش تازه از خواب بیدار شده.»
«یا شایدم یه تازهکاره که بهتازگی تکامل پیدا کرده. تنها چیزی که میدونم اینه که بوی یهباستانیهایی باستانیِ حقهباز رو میداد. بوی خودش رو با چندتا بوی دیگه قاطی کرده بود تا مخفیش کنه،تازهکاره ولی حواسِ من به این راحتیها گول نمیخورن. وگرنه بوش رو با بوی یه آدمِ عادی اشتباه میگرفتم.»
ارباب خیلی زود خونسردیاش را بازیافت و گفت: «بیا توثانیه قضاوت عجله نکنیم. شاید اصلاً رقیب نباشه. هر چی باشه،زندگی یه کریستالِ بنفش برای یه مسخشده منبعِ تغذیهٔ تقریباً بیپایانیه.»
«به امثالِ تو اجازه میده بدونِ اینکه مجبور باشین از موجوداتِ زنده انرژی برداشتنباشه کنین، تو روزِ روشن مخفی بمونین. تو بهترین حالت، کارهاش باعث میشه نگهبانان دست ازموجوداتِ سرمون بردارن. اونا نمیتونن فرقِ بینِ یه باستانیِ سرکش و نیروهای ما رو تشخیص بدن.»
زناگروش هشدار داد: «تو بدترین حالت، همهمون رو نابود میکنه. ماثانیه نمیدونیم چقدر از جاروک یاد گرفته، یا قراره با این دانشمیکنن چیکار کنه.» هشدارش شومتر از آن بود که بتوان نادیدهاش گرفت.
ارباب فقط توانست آهی بکشد و برایوعدهاش شکارِ این بازیگرِ جدید که صفحهٔ شطرنجِفکر متزلزلشان را به هم میریخت، نقشه بکشد.
شهرِ اوتره.
خورشید آرامآرام غروب میکرد که لیث به دروازههای غولآسایعمل چوبی و فولادی رسید. اوتره بزرگترین شهرِ تجاری درباستانیهایی منطقهٔ کلار بود و به «انبار» هم شهرت داشت.
تأمینِ آذوقه برای شهرهایی که دروازهٔ وارپ نداشتند، معضلِ بزرگی بود. به دلیلِگفت آبوهوای خشنِ شمال، سکونتگاهها در ماههای زمستان گاهی هفتهها در انزوا میماندند. کولاکهاداد آنقدر شدید بود که حتی جادوگرانِ توانا به پرواز هم در خانههایشان حبس میشدند.
فصلِ سرما نزدیک بود و تاجران از سراسرِ پادشاهیِ گریفون میآمدند تا آذوقهٔ مازادشانفکر را با قیمتی بسیار بالاتر از ارزشِ بازار بفروشند. هر سال ترس بحران میآفرید،قدیمیهاست و این بحران به عدهای معدود فرصت میداد تا به قیمتِ فقرِ خیلیها ثروتمند شوند.
زمانبندی حیاتی بود، چرا که فرماندارِ محلی اختیار داشت برای جلوگیری از وحشت و شورشِباشه مردم، سقفِ قیمت تعیین کند. اگر تاجری کالایش را خیلی زود میفروخت، بازار اشباع میشد وانرژی سودِ کمی میبرد؛ اگر هم خیلی دیر میجنبید، قیمتهای دستوری دقیقاً همان نتیجه را رقم میزد.
لیث از یکی از مأمورانِ گاردِ شهر کهوعدهاش کالسکههای ورودی را میگشتند و آمارِ آذوقهٔ ورودیمیکردم به اوتره را ثبت میکردند، پرسید: «نزدیکترین مسافرخونه کجاست؟»
نگاهِ کلافهٔ زنِ مأمور بهمحضِ تلاقی با چشمانِ لیث رنگ باخت. رنجری کهگفت روبهرویش ایستاده بود، بسیار قدبلندتر، کلافهتر و عصبانیتر از خودش بود. به لطفِ جادوییکی تاریکی لیث بوی بد نمیداد و جادوی آب هم کمک کرده بود تمیز بماند.
با این حال، بعد از یک هفته که حتی یک ثانیه هم رنگِ استراحتفکر ندیده بود و مجبور بود قضای حاجتش را پشتِ بوتهها انجام دهد، با کمالِقدیمیهاست میل حاضر بود هر کسی را که بینِ او و حمام قرار میگرفت، بکشد.
زن که غریزهٔ بقایش به کار افتاده بود،بازیافت کنار کشید و گفت: «مستقیم برید، بعد توبرای جادهٔ پادشاه بپیچید سمتِ چپ. حتماً پیداش میکنید، قربان.»
«یه نصیحت، قربان.» شیفتش ساعتها طول میکشید و نمیخواست دوبارهکند چشمش به لیث بیفتد. «به خاطرِ زمستون، جادوی بُعدی داخلِگارلن شهر ممنوعه. قبل از ورود باید هرچی لازم دارید رو دربیارید.»
لیث در دل به تمامِ ساکنانِ شمال وعمل نفرتشان از جادوی بُعدی لعنت فرستاد. چند سکه، نگهبانِباستانیهایی دروازه و هر دو آویزِ ارتباطیاش را بیرون آورد.
با عصبانیت در دلمسخشدهای گفت: الان میفهمم چراعمل این یونیفرم کمربندِ تجهیزات داره.
در همان حال کهاشتباه به سمتِ هتل میرفت، ورودشبیا را به رابطش گزارش داد.
دختربچهای که موقعِ بازیآنها با برادرش به او تنهعمل زده بود، گفت: «ببخشید، آقا.»
لیث بازوی دختر را گرفت و برای پسگرفتنِعمل کیسهٔ پولش که تازه دزدیده بود، شانهاش راهمهٔ از جا درآورد و جواب داد: «ولی من نیستم.»
گریههای از سرِ استیصالِ دختر توجهِنمیتواند چند نفر را جلب کرد کهتردید با خشم به او خیره شدند.
کامیلا پرسید:آدمِ «اون چهاشتباه صدایی بود؟»
لیث که بیصبرانه میخواست مکالمه با رابطشنمیتواند را تمام کند و با دوستدخترش تماسگفت بگیرد، جواب داد: «یه اتفاق بود. تمام.»
زنِ خشمگینیویژگیهای فریاد زد: «اونمیکرد فقط یه بچهست!»
مردی اضافه کرد: «رنجرهای حرومزاده! باید همون تو حیاتوحشکند پیشِ جانورا نگهشون دارن، همونجا که بهش تعلق دارن.»قارهٔ و چند صدای خشمگینِ دیگر هم با او همصدا شدند.
لیث حتیآدمِ قدمهایش رااشتباه کند نکرد.
با عصبانیت در دل گفت: شاید باید لختشونوعدهاش کنم ببینم این نیکوکاریشون شاملِ پولِ خودشون هممیکردم میشه یا فقط به پولِ من محدود میشه.
«اون فقط یه بچهست. شاید گشنهش بوده.»وعدهاش صدای دررفتنِ شانه مدام در ذهنِ سولوس میپیچید.میکردم از اتفاقی که افتاده بود احساسِ وحشتناکی داشت.
«میتونست فقط گدایی کنه. من دستِ رد به سینهشکند میزدم، تو سرم غر میزدی، و آخرش چندتا سکهٔقارهٔ مسی بهش میدادم. با آتیش بازی کرد و سوخت.»
سنگریزهای به پشتِ سرِ لیث خورد و باعث شد برگردد. جمعیتِ کوچکی دورِاصلاً آن دو بچه جمع شده بودند و با حالتی گستاخانه به او زل زدهمجبور بودند. به لطفِ زرهِ پوستدزد و بدنِ تقویتشدهاش، لیث بهسختی متوجهِ ضربه شده بود.
با این حال ضربه آنقدرمسخشدهای محکم بود که سرِ یککند آدمِ عادی را به خونریزی بیندازد.
با لحنی بیتفاوت پرسید:مسخشدهای «کی اونو پرت کرد؟» وکند جوابی جز انگشتِ وسط نگرفت.
«پس همگی مقصرید.» با تکاندادنِ دستش و اجرای یک طلسمِ زمین، جمعیتتردید از درد سرهایشان را گرفتند و به زانو افتادند. به سرِ هرزناگروش کدامشان سنگِ کوچکی خورده بود و اینگونه با آنها مقابلهبهمثل کرده بود.
«همهتون به جرمِ حمله و توهین به یه افسر بازداشتید.» با حرکتِ دیگرِاصلاً دستش، دست و پایشان در زمین فرو رفت. «اگه و هروقت که حوصلهاینکه کردم اینو به یه بازپرس گزارش بدم، آزادتون میکنن. روزِ خوبی داشته باشید.»
بهمحض اینکه لیث به آنها پشت کرد، آنوعدهاش دو بچه و همدستانشان که در کوچههای اطرافمیکردم پنهان شده بودند، جیبِ تمامِ حاضران را زدند.
«واقعاً لازم بود؟» سولوس امیدوار بود که بعدعمل از کامیلا و بعد از آنهمه مدت تنهاییهمهٔ در حیاتوحش، رفتارِ لیث با مردم نرمتر شده باشد.
لیث جواب داد: «عدالتِ شاعرانه. نیمهٔ پرِ لیوانعمل رو ببین. الان اون دختر بیشتر از حدِهمهٔ نیاز پول داره تا شانهش رو درمان کنه.»
در کمتر از یک دقیقه به هتلِ آوازِ قو رسید. ساختمانیعجله سنگی و دوطبقه با سقفِ شیروانی بود و پرچمی داشت کهامثالِ قویی را نشسته کنارِ دوشیزهای در حالِ نواختنِ چنگ نشان میداد.
در به روی سالنِآنها عمومیِ بزرگی باز میشد کهعمل کفپوشش از چوبِ سخت بود.
فرشهای رنگارنگی زیرِ میزهای چوبی که بیشترِ فضا را اشغال کرده بودند،تردید پهن شده بود. شومینهای عظیم نور و گرما را برای مشتریانی کهزناگروش از شامشان لذت میبردند یا صرفاً از فعالیتهای روزانهشان استراحت میکردند، پخش میکرد.