چپتر 162: بدون عنوان
0«قرار بود امنیتِ اینجا مو لای درزش نره، ولی مثل یه پنیرِ سوئیسیِرابطهای لعنتی سوراخسوراخه! اول اون خائنها و حالا هم این؟» — لیث گذشته ازوگرنه غافلگیریِ اولیه، نمیدانست باید از دستِ نگهبانها عصبانی باشد یا برای جانش بترسد.
«بیا خونسردیمون رو حفظ کنیم. اگه میخواستن منو بکشن، همونجااینا درجا گلوم رو میبریدن. اونوقت به سختترین شکلِ ممکن میفهمیدنخالکوبیهاشون که پوستم چقدر سفته و تواناییهای احیام چقدر قویه. سولوس؟»
«خبرِ بد اینه که تمامِ تجهیزاتشون افسونشده و مثلِ تیغ تیزه. خبرِ خوب اینهتیز که داخلِ دنیای کوچک، اینا فقط سلاحهایی خیلی تیز و خیلی کشندهن. این آدماکدوم به آیتمهای بُعدی یا حتی خالکوبیهاشون دسترسی ندارن. تمامِ چیزی که دارن، همینه که میبینی.»
«خالکوبی؟ کدوم خالکوبی؟» لیث آنقدر روی طاعون تمرکز کرده بود که جزئیاتِ گروهِیونیفرمها مزدورانی را که چند هفته پیش نزدیک بود او را بکشند، از یادجادویی برده بود. سولوس بخشهای مهمِ آخرین رویاروییشان را در ذهنش به تصویر کشید. —
چیزی که نمیدانستند این بود که برای یک بار هم کهتطمیعِ شده، وارگریو مقصر نبود. تالونها ثروتِ هنگفتی را خرجِ تطمیعِ یکیشناساییِ از رابطهای قدیمیشان کرده بودند که حالا در بخشِ اداری کار میکرد.
او یونیفرمها و مدارکِ شناساییِتیزه معتبری برایشان فراهم کرده بود، وگرنهفقط عبور از ایستهای بازرسی غیرممکن میشد.
مُهرهای جادویی و اسناد قابلجعل نبودند، و برای دسترسی به چنینفقط ابزارهایی مجبور شده بودند آنقدر طلا به رابطشان بپردازند که بتواندندارن از کشور خارج شود و بقیهٔ عمرش را در تجمل زندگی کند.
مبلغی بود که حتی پاداشِ لیث را هم در سایه قرار میداد، اما برایشان مهم نبود،معتبری چون مستقیماً از جیبِ کارفرمایشان پرداخت میشد. استفادهٔ اجباری از ماسکها کارشان را راحتتر کرده بودمجبور و به آنها اجازه میداد تا زمانِ پیدا کردنِ چادرِ لیث، بدونِ جلبِ توجه حرکت کنند.
تالونها از هویتِ دکتر طاعونِ او بیخبر بودند وهنگفتی بحرانِ پادشاهیِ گریفون برایشان هیچ اهمیتی نداشت. این بار نهتنهامیکرد برای گرفتنِ جانِ لیث، بلکه برای کسبِ اطلاعات آمده بودند.
کشتنِ او فقط پاداشِ اضافهای بود تا شکستی را که حالا نامشان راخیلی لکهدار کرده بود، پاک کند. این حرکتی از سرِ ناچاری بود، چون بهمحضِ اینکهخالکوبی لیث به آکادمی برمیگشت، دیگر هرگز فرصتِ نزدیک شدن به او را پیدا نمیکردند.
داخلِ آکادمی، رئیسِ آکادمی قدرتهایی خداگونه داشت. حتی اگر موفق به نفوذسلاحهایی میشدند، لینجوس با یک بشکن یکی از بیشمار آرایههایی را که قلعهدارن را در بر گرفته بود فعال میکرد و بیدرنگ شناسایی و کشته میشدند.
جنگلِ آکادمی هم منطقهٔ ممنوعه بود. یک جوخه برای گشتزنی به آنجا رفته بود و تنها یک مردفراهم برگشته بود که هذیانوار از اسکورپیکوری درنده میگفت که کلِ واحد را با یک کلیکِ زبانش قتلعام کرده بود؛کشور جانور رگباری از تیغههای نور رها کرده بود که با عبور از تمامِ دفاعیاتشان، آنها را تکهتکه کرده بود.
بازمانده گزارش داد کهوارگریو جانور عمداً از جانش گذشتههنگفتی بود تا پیامی را برگرداند.
«از دستِ آدمهایی که دنبالِ تولهها میگردن خسته و کلافه شدم. دفعهٔ بعد که کسیکشندهن تو قلمروِ من مزاحمت ایجاد کنه، خودم میام سراغتون.» سپس، هر دو بازوی مرد راروی با گاز کنده بود و بعد او را به پایگاهِ بهاصطلاح مخفیشان وارپ کرده بود.
از بختِ بد، فصلِ جفتگیری فرا رسیده بوددنیای و سرورِ جنگل را که حالا خودش تولههاییآدما داشت، به ماشینِ کشتارِ خشمگینی تبدیل کرده بود.
تالونها این تهدید را دستکم نگرفته بودند. البته که یک طلسمِ نورِ تهاجمی چیزیمدارکِ متعلق به افسانهها بود و هیچ آدمِ عاقلی آن را باور نمیکرد. با اینقابلجعل حال، مردِ بیدست صدها مایل را طی کرده و از سدهای محافظتیِ مخفیگاه گذشته بود.
اگر اسکورپیکور مکانشان را میدانستمقصر و میتوانست آزادانه رفتوآمد کند،خرجِ طلسمِ نور کمترین نگرانیشان بود.
گزینهٔ بعدی دستگیریِ پدر و مادرِ لیث بود، اما دو واحد از سپاهِ ملکه ازکشندهن آنها محافظت میکردند و هر قدمی که برمیداشتند با آرایهها پوشش داده میشد. تعدادِ نیروهای مستقرطاعون در آنجا از اعضای باقیماندهٔ تالونها بیشتر بود و آنها برتریِ میدانی و ماهها آمادگی داشتند.
هرچند مضحک به نظر میرسید، اما منطقهٔ قرنطینه تنها گزینهٔ عملیشان بودسلاحهایی که پنجرهٔ زمانیِ بسیار تنگی هم داشت. بهزودی ناپدید شدنِ رابطشان جلبِدارن توجه میکرد و تمامِ کارهایش زیرِ ذرهبین میرفت و پوششِ آنها لو میرفت.
«حدود دو هفته پیش، قرار بود تو راهت بهبخشِ اینجا تو یه کمین بمیری، ولی زنده موندی. کیفراهم نجاتت داد؟ چه بلایی سرِ محافظات و حملهکنندهها اومد؟»
چاقو روی گلوی لیث فشرده شد، اما فقط توانست چند تار از موهایرابطهای صورتش را بتراشد. پوستش از چرم سفتتر، اما انعطافپذیر بود. زن مجبور شدوگرنه از نوکِ چاقو استفاده کند تا کمی خون بریزد و جدیتش را نشان دهد.
«لعنتی، این آرایه از چیزی که فکر میکردیم خطرناکتره. حتی میتونه کاری کنهخیلی که سلاحهای غیرنظامی کُند بشن.» — این تنها توضیحی بود که به ذهنشمیبینی میرسید، بنابراین کشفش را از طریقِ رمزِ مخفیِ نشانههای دست به همتیمیهایش اطلاع داد.
لیث دید که آن دو نفرِ دیگر چاقوها و شمشیرهایاینا کوتاه و بهشدت افسونشدهشان را با سلاحهای مشابه اما ضعیفترخالکوبیهاشون عوض میکنند. نه کارهایشان برایش منطقی بود و نه سؤالاتشان.
با این حال در آن لحظه،رابطهای از اینکه کنجکاویشان را ارضا کندمیکرد و زمان بخرد، کاملاً راضی بود.
اینا خیلی سمجان. فقط کشتنشونمقصر بیفایدهست، ممکنه بقیه هم بیان.خرجِ باید بفهمم کیان و چی میخوان.
با اینکه دنیای کوچک نمیتوانست جادوی روح را مسدود کند، آرایهها همچنان میتوانستند اثراتش را کُندآدما کنند. برخلاف جادوی عنصری، مانای ناب بهخودیخود اثری نداشت. میشد از آن بهعنوان نوعی تلهکینزی استفادهتمرکز کرد، اما مستلزم این بود که مانا به هدف برسد و آن را در بر بگیرد.
دنیای کوچک باعث میشد مانای نامرئیِ جاری از بدنِ لیث، بهجای رودخانه، مثلِخیلی مه پخش شود. از این رو، لیث به کمی زمان نیاز داشت تامیبینی آنها را در بر بگیرد و کنترلِ کاملِ اوضاع را به دست آورد.
در چنین فضای تنگی، در حالی کهقدیمیشان سلاحها از قبل به نقاطِ حساسِ بدنشمدارکِ نزدیک بودند، حتی سرعتش هم کمکِ چندانی نمیکرد.
ماسکی که صورتش را پوشانده بود، نمیگذاشت چنگالها پهن شدنِ لبخندش را ببینند،رابطهای و جادوی روح هم پنهانش میکرد. لیث گفت: «زنان و مردانِ سپاهِ ملکهوگرنه نجاتم دادن. با وجودِ تلهٔ بزدلانهای که مهاجمها گذاشته بودن، تا آخر شجاعانه جنگیدن.»
زنی که چاقو را در دستخوب داشت، از روی انزجار چیزی نماندهسلاحهایی بود تف کند و گفت: «سپاهِ ملکه؟»
«ما اون بازندهها رو مرتب میکشیم! محاله شیش تا احمق بتوننفقط بیشتر از نصفِ سپاهِ چنگال رو شکست بدن. دروغ نگو بچه.ندارن حقیقت رو بهمون بگو تا یه مرگِ آروم بهت هدیه بدم.»
«اولاً که این دیالوگِ منه. ثانیاً، گفتیقدیمیشان بیشتر از نصف؟ این یعنی وقتی شمامدارکِ سهتا بمیرید، این بهاصطلاح سپاهِ چنگال منقرض میشه.»
جسارتِ ناگهانیِ لیث سه مزدور را خشمگین کرد، بیشتر به این دلیل که حق با او بود. آنها حتیمیکرد یک لحظه هم از لعنت فرستادن به روزی که مأموریتِ جادوگرِ اعظم لوکارت را پذیرفته بودند، دست برنداشته بودند.ابزارهایی از میانِ کسانی که در کمینِ نافرجام کشته شدند و آنهایی که اسکورپیکور تکهتکهشان کرد، تنها مشتی باقی مانده بودند.
به این پول نیاز داشتند تا ضررهایشان را جبران کنند وفقط همهچیز را از صفر بسازند. تا زمانی که نرخِ موفقیتشان بینقصندارن بود، هر قیمتی هم که میخواستند، مردم میپرداختند؛ درست مثلِ لوکارت.
«بهتره وقتموافسونشده تلف نکنیتیغ بچه. وگرنه...»
لیث پوزخند زدخرجِ و از چاقورابطهای فاصله گرفت: «وگرنه چی؟»
آن سه بیدرنگ واکنش نشان دادند، یا بهتر است بگوییم،خرجِ تلاش کردند واکنش نشان دهند. مانای اطرافشان چنان غلیظ ویونیفرمها قوی بود که گویی داشتند درونِ فولادِ مذاب حرکت میکردند.
لیث با تکان دادنِ مچِ دستش، ماسکها رادنیای با جادوی روح از صورتشان کند و درآدما دم با فورانی از انرژیِ تاریک نابودشان کرد.
صدای لیث مثلِ سنگ سردتیزه بود: «حتی اگه بتونید فراراینا کنید، متأسفانه بهخاطرِ طاعون میمیرید.»
چاقویش را از غلاف بیرون کشید و آنبودند را بهسمتِ چشمِ نزدیکترین چنگال گرفت: «حالا بهممعتبری بگید چند نفرتون باقی مونده و کی فرستادتتون.»
«باور کنید درشده مقایسه با طاعون،نبود من خیلی رحیمم.»
همهچیز طبقِ نقشهٔمثلِ لیث پیش میرفت،خوب اما سولوس بیقرار بود.
این اولین باره از وقتی واردِ دنیای کوچک شدیم کهاینا داره اینقدر مانا مصرف میکنه. نکرومنسی مشکلی نداشت، چون جادویخالکوبیهاشون تاریکی مسدود نمیشه. امیدوارم این آرتیفکت غافلگیریِ دیگهای برامون نداشته باشه.
وگرنه اوضاع ممکنهخرجِ تو یه چشمبههمزدنرابطهای به هم بریزه.
چنگالها از حرف زدن امتناع کردند، پس لیث شروع به بریدنِ صورتهایشان کرد؛ فقطقدیمیشان برای اینکه درمانشان کند و دوباره از نو شروع کند. مزدوران احساس میکردند در منگنهبازرسی گیر افتادهاند؛ نهتنها نمیتوانستند واکنش نشان دهند، بلکه حتی قادر به فریاد زدن هم نبودند.
اگر صدایی از چادر بیرون میرفت، مرگشان حتمی بود، امااینا تا وقتی ساکت میماندند، همچنان امیدی برای فرار از این تلهٔدسترسی مرگبار وجود داشت. به لطفِ سرسختیشان، شانس به آنها روی آورد.
دنیای کوچک معمولاً استفاده از جادوی روح را بهعنوانِ نوسانِ انرژی و یک اوجِ جادوییِکشندهن بیضرر درک میکرد. با این حال، استفادهٔ طولانیمدت از آن در چنین مقیاسی، برای سیستمروی حکمِ یک ناهنجاری را داشت؛ از این رو برای حذفِ آن دست به کار شد.
سولوس از طریقِ حسِ مانای خود، هزاران رون را دید کهکار به داخلِ چادر سرازیر شدند و محدودیتهای جادویی را چنان سریع سرکوبغیرممکن کردند که او بهسختی توانست خطرِ قریبالوقوع را به لیث هشدار دهد.
اما دیگر خیلی دیر شده بود. زن بهمحضِ اینکه آزاد شد، بایکی یک لگد زیرِ پای لیث زد و چاقوی افتاده در کنارِ پایشبرایشان را چنگ زد؛ همهچیز در یک حرکتِ سیال و یکپارچه رخ داد.
لیث غافلگیر شد و در حالی که تلاش میکرد بدونِ اینکه پشتش را در معرضِکشندهن دید قرار دهد، تعادلش را در حینِ افتادن حفظ کند، چاقویش را از دست داد.روی کاملاً خلعسلاح شده بود که چنگال بهسمتِ چشمِ چپش ضربه زد تا مغزش را بشکافد.