چپتر 452: فصل 452
0صدای مینا که با جادومنتظرش تقویت شده بود، در سالنِمیانشان رقص پیچید: «مهمانانِ گرامیِ من.»
«امیدوارم استادانِ موسیقیِ ما تونسته باشننبود اشتهاتون رو باز کنن، چون سرآشپزهای ماافسونشده برای آماده کردنِ این غذا سنگتمام گذاشتن.»
حاضران پیش از رفتن به اتاقِ مجاور، میزبانشان را تشویق کردند. مینا وپدرم مانوهار به بارون مکس نزدیک شدند. او میزبانِ عروسکِ گوشتیای بود که بیشترین شانسجوابهای را داشت تا همراه با میزبانش از فرایندِ بیرونکشیدن جانِ سالم به در ببرد.
مینا پیش از اینکه پیشنهادِ همراهی بدهد، با وقار برایش تعظیم کرد و گفت:گردنِ «بارون مکس، پدرم میخواد خصوصی باهاتون صحبت کنه. توی دفترش منتظرتونه.» مینا بازوی اورفت را گرفت و در حالی که گپ میزدند، به تکتکِ جوابهای بارون ریزریز میخندید.
بارون اصلاً متوجهِ مانوهار نشد که چند قدم پشتِلانزا سرشان راه میرفت. پروفسور پشتسرهم طلسم زمزمه میکرد تاافسونشده مطمئن شود ماجرای اولین عروسکِ گوشتی دیگر تکرار نمیشود.
بارون چنان غرقِ عشوهگریهای مینا شده بود کهداخل اصلاً به اطرافش توجهی نداشت. افرادِ زیادی دربیهوشش دفتر منتظرش بودند، اما مارکی لانزا در میانشان نبود.
بهمحضِ اینکه پا به داخل گذاشتند،همراهی جادوگری از انجمن با گرزی افسونشده بهپدرم پشتِ گردنِ مکس کوبید و بیهوشش کرد.
مانوهار گفت: «خوبه، این کار ارتباطش رو با اربابش قطع میکنه. حالا یکم برام جا باز کنید.» جلوکار رفت و طلسمِ ردهٔ ۵ محافظِ حیات را فعال کرد. لایهٔ نازکی از جادوی نور همهٔ حاضران بهجزجادوی بارون را در بر گرفت و مانع از آن شد که نیروهای زندگیشان تحتتأثیرِ منابعِ خارجی قرار بگیرد.
این طلسم را ساخته بود تا با تمامِ تواناییهای مشابهِمیانشان لمسِ مسخشده مقابله کند؛ با این کار، دیگر غیرممکن بود خونآشامهابیهوشش یا عروسکهای گوشتی بتوانند بهترتیب به ذهن یا بدنش آسیبی برسانند.
سپس پشتسرهم طلسمِ تشخیصیِ چشمِ سوم و طلسمِ شکافش را اجرا کرد. هرافسونشده دو از طلسمهای ردهٔ ۵ بودند که مانوهار در زمانِ دانشجوییاش در سالِکنید پنجم ساخته بود و هربار که دانشش بیشتر میشد، آنها را ارتقا میداد.
هستهٔ طلسمها همیشه یکسان بود، اما مانوهار آنقدر آنها راتعظیم بهروز کرده بود که اگر به خودش زحمت میداد ودفترش حسابِ نسخههای مختلفشان را نگه میداشت، میفهمید که بهتازگی سهرقمی شدهاند.
چشمِ سوم شبیهِ نشاطبخشی بود و به مانای مانوهار اجازه میدادانجمن با بدنِ بیمار همنوا شود. هروقت ناهنجاریای حس میکرد، تمرکزش رامیکنه تغییر میداد و اطلاعاتِ دقیقی تقریباً تا سطحِ سلولی به دست میآورد.
شکاف یکی از باارزشترین طلسمهایش و دلیلِ اصلیِ بیشترِ دستاوردهایش بود.نبود یک طلسمِ درمانگرِ ردهٔ ۵ معمولی از جادوی تاریکی استفاده میکردخوبه تا بافتهای بیمار را نابود کرده و بافتهای سالم را جایگزینشان کند.
شکاف این منطق را زیر پا میگذاشت. این طلسم از جادوی تاریکی استفاده میکرد تا بافتهای بیمار — یا دراربابش این مورد عروسکِ گوشتی — را با جراحی از بدنِ بیمار جدا کند و در عینِ حال هر دو رامانع تغذیه کند. اینگونه مانوهار هم بیمار را درمان میکرد و هم نمونهای کاملاً سالم برای مطالعاتِ بعدیاش به دست میآورد.
از آنجا که بارون مکس بیهوش بود و گرداب در حالتِ خفته قرارپدرم داشت، کلِ فرایند کمتر از یک دقیقه زمان برد. وقتی پروفسور عروسکِ گوشتیتکتکِ را یکتکه از دهانِ بارون بیرون کشید، عروسک جیغ کشید و به خود پیچید.
عروسک شبیهِ تکهای روده بود، با این تفاوت که پر از رگهای تپندهای بود کهکوبید ناگهان ترکیدند و دهها شاخکِ کوچک از درونشان بیرون ریخت. شاخکها به دستهای کوچکی تغییرِردهٔ شکل دادند و هوا را چنگ زدند تا به مانوهار آسیب برسانند، اما بیفایده بود.
سپرِ نوریاش جلوی عفونت را گرفت و زرهش ضربهٔ آن اندامهای ضعیف را دفعگذاشتند کرد. سپس آن موجود به سرِ کوچکی تبدیل شد. چشمانِ آبیاش تازه باز شده بودیکم که پروفسور آن را داخلِ محفظهای تاریک چپاند و بیدرنگ با یک طلسم مهرومومش کرد.
او صدای عق زدنِ نگهبانان و مینا را نادیده گرفت و کوزهٔ جادوییافسونشده را داخلِ کیفی گذاشت. کیف از پارچهٔ سیاه و ضخیمی ساخته شده بودکنید و پوشیده از رونهایی بود که نمیگذاشت خیمهشبباز موقعیتِ زیردستانش را پیدا کند.
مینا بینِ عق زدنهایش گفت: «به نامِ خدایان، اون دیگه چه کوفتیه؟ کیپدرم میتونه اینقدر شرور باشه که یه همچین مسخشدهای بسازه؟» قرار بود مانوهار بهتکتکِ او بگوید رویش را برگرداند، یا دستکم دربارهٔ ماهیتِ کارش به او هشدار بدهد.
از بدِ حادثه، تمامِ وقتِ تلفشده اوبهمحضِ را بیحوصله کرده بود و دیگر حوصلهگردنِ نداشت مراعاتِ احساساتِ یک بانوی جوان را بکند.
مانوهار در حالی که چند طلسمِ ساده اجرا میکرد تا لباسِ مینا را تمیز کند و حالتِ تهوعشافسونشده را از بین ببرد، گفت: «کاری که از روی عشق انجام بشه، همیشه فراتر از خیر و شرّه.محافظِ و ما جادوگرا عاشقِ کارمون هستیم. بانوی من، اگه عق زدنتون تموم شده، باید یه نمونهٔ دیگه جمع کنم.»
مینا بختِ بدش را لعنتمیانشان کرد، از اتاق بیرون رفتجادوگری و بهسوی هدفِ بعدیشان حرکت کرد.
این غیرممکنه! کسی کهلانزا عروسکِ گوشتی را کنترل میکرد،گذاشتند نمیتوانست چشمانش را باور کند.
مانوهار تونست بدونِ فعال شدنِ مکانیزمِ خودتخریبی، تولهسگِ منو بکشه بیرون، با وجودِداخل نداشتنِ میزبان زندهش نگه داره، و حتی به لطفِ اون کیف ارتباطمون روقطع قطع کنه. قوزِ بالا قوز اینه که این بار حتی سریعتر هم عمل کرد.
الان دیگه مطمئنم که تو شاهکارم یه نقصی هست. قرنها کارِ سخت به دستِ یهکوبید الفبچه نابود شد! باید زندهش بگیرم و مجبورش کنم بهم بگه چطور میتونم این نقصردهٔ رو برطرف کنم. حتی اگه بکشمش، بازم هر کسی که وارثِ میراثش بشه برام یه تهدیده.
وقتشه که جدی بشم.
مینا و مانوهار به ویکنتس ابلا نزدیک شدند و او را به دفترِ مارکی کشاندند. همهچیز همانطور کهافسونشده پیشبینی کرده بودند پیش رفت تا اینکه عروسکِ گوشتی از بدنِ میزبانش بیرون کشیده شد. از بدِ حادثه، عروسکحیات از قبل دهانی کاملاً شکلگرفته داشت که به آن اجازه داد آرایهای پنهان در داخلِ اتاق را فعال کند.
تمرکزِ مانوهار روی عروسک بود. حفظِ سه طلسمِ ردهٔ ۵ حتی برای او همگردنِ طاقتفرسا بود. وقتی موجود تله را فعال کرد، او هم درست مانندِ مینا دررفت برابرش بیدفاع بود. زنجیرههایی از صاعقه اتاق را به طوفانی از رعدوبرق تبدیل کرد.
مانوهار توانست چند طلسمِ درمانی اجرا کند، اما از آنجا که موجود از گوشتِمیخواد اربابش ساخته شده بود، در برابرِ صاعقه مصونیت داشت. موجود آرایه را با دقتی بیرحمانهمیخندید کنترل میکرد و بهمحضِ اینکه بقیه از هوش رفتند، آذرخشها را روی پروفسور متمرکز کرد.
او در حالی که آرایه بدنش را شکنجهداخل میداد، گفت: «نباید اینجوری میشد. من این اتاقبیهوشش رو برای پیدا کردنِ آرایهها بررسی کرده بودم.»
موجود با پوزخندی جواب داد:منتظرش «میدونم. برای همین درست بعدمیانشان از اینکه رفتی، کارش گذاشتم.»
مانوهار پیش از اینکه ازمیانشان هوش برود، تقریباً توانست آنجادوگری صدای بم و زنانه را بشناسد.
تقریباً.
جیرنی و لیث بهترتیب حواسشان به مهمانان و دفترِ مارکی بود.نبود وقتی صدای فریادهای دردناکی از دفتر شنیدند، در حالی که بهسویخوبه مقصدشان میدویدند، بیدرنگ لباسهایشان را به یونیفرمهای بسیار راحتترشان تغییر دادند.
«محیط رو ایمن کنید و نیروی کمکی بفرستید! یه چیزی اشتباه پیش رفته،افسونشده ما...» پیش از آنکه جیرنی بتواند دستوراتش را از طریقِ گوشیِ ارتباطی تمامکنید کند، فریادهای بیشتری به دنبالش آمد، اما این بار از سالنِ اصلی بلند میشد.
این بار فریادها از روی ترس بود. جیرنی و لیث درست بهموقع برگشتند تامیخواد تمامِ مظنونانِ باقیمانده را با چشمانی آبی و درخشان ببینند. بدنهای اشرافزادگان متورم شد،ریزریز کسانی را که نزدیکشان بودند جذب کردند و به تودهای از ماهیچههای برآمده تبدیل شدند.
دوازده نجار در حالی کهمیانشان برای محافظت از همراهشان بهسوی دفترِانجمن مارکی یورش میبردند، غرشکنان هماورد طلبیدند.
«ما بهافرادِ کمک نیاز داریم،منتظرش اونم خیلی فوری!»