چپتر 139: فصل 139
0چند ثانیهای که لیث در آن جهنمِ سوزاندفع گذراند، برایش مانند ساعتها گذشت؛ مدام آرزو میکرد دردکشیده تمام شود، در حالی که ریههایش تشنهٔ هوا بود.
وقتی بالاخره تمام شد، روی زمینبدن سقوط کرد و پیش از اینکهبرای متوقف شود، چند بار غلت خورد.
نخستین نفس از هوای تازهای که کشید، بهترین نفسی بود کهولی تا به حال تجربه کرده بود. دیدِ عادیاش تار بود، امامیکنم بینشِ حیات بهروشنی نشانش داد که هنوز هیچ ردی از دشمنانش نیست.
تظاهر به مردن بیفایده بود. یکبشم بار پیدایش کرده بودند و میتوانستندفرار دوباره هم این کار را بکنند.
لیث بیدرنگ شروع به درمانِ خود کرد و همزمان نشاطبخشی را بهکارمو کار برد. به لطفِ انرژیِ جهان، زخمهایش بسیار سریعتر از حالتِ عادیفشار درمان شد، استخوانهایش جوش خورد و سوختگیهایش بیهیچ ردِ زخمی ناپدید شد.
«سولوس، اثریدور از اونمیکنم حرومزادهها هست؟»
«به خاطرِ انفجار چند صد متر پرتلعنت شدی، اما دارن سریع بهت میرسن. قبلبخوان از اینکه درمانت تموم بشه، همینجا بلینک میکنن.»
«لعنت به بلینک! من نمیتونم نزدیک بشم، ولی اونا هر وقت بخوان میتونن فرار کنن.راهِ تازه، از راهِ دور میتونن هر چی به سمتشون پرت میکنم رو جاخالی بدن یاکشیده دفع کنن. فقط مسئلهٔ زمانه تا کارمو برای همیشه تموم کنن. حقههام تقریباً ته کشیده.»
لیث که مصمم بود نمیرد، ایستادجاخالی و در حالی که برای یافتنِ راهحلیبرای به مغزش فشار میآورد، منتظرِ دشمنان ماند.
«خدایانِ من! هنوز زندهست!» برویت وبدن آن سه بازمانده تنها کسانی بودندبرای که از چنگالها باقی مانده بودند.
ستوان کالانت کهبشه چشمانش را باورمیکنن نمیکرد، گفت: «غیرممکنه!»
«اون یه طلسمِ لعنتیِ جادوگرِ جنگبشم بود! قراره باهاش قلعهها رو منفجر کنن،کنن اونوقت حتی نمیتونه یه بچه رو بکشه؟»
«اون بچه نیست، ستوان، یه جانورِ درندهست. من دوباره خورشید خروشانزمانه رو اجرا میکنم. شما سه تا به هر قیمتی که شده نذاریدمغزش کارمو قطع کنه یا فرار کنه! ما اینو به رفقای کشتهشدمون بدهکاریم.»
سه عضوِ چنگالها آرایشِ مثلثی گرفتند، امادفع جرئت نکردند نزدیک شوند. اگر چهار نفر شکستتقریباً خورده بودند، دلیلی نداشت سه نفر موفق شوند.
«لعنتی! تو این فاصله هیچ کاری ازم برنمیاد. فکر کن،بشم لیث، فکر کن. چطور میتونیم خودمونو نجات بدیم؟ باید راهیدور باشه. کاری که فقط از دستِ ما بربیاد و غافلگیرشون کنه...»
لبخندی بیرحمانهمیکنن روی لبانش نشست؛نزدیک هنوز امیدی بود.
با تلفیقِ هوا به سمتِ زنی که داشت وِرد میخواند یورش برد و دوبارههمیشه گاردِ کامل را به کار گرفت تا هیچ حرکتی از چشمش پنهان نماند. آنماند سه نفر بلینک کردند؛ قصد داشتند از تاکتیکهای بزندررو استفاده کنند تا طعمهٔ شاخکها نشوند.
اما به لطفِ ترکیبِ بینشِ حیات و سرعتِ ارتقایافتهاش، لیث توانست ببیند دروازهها کجاحقههام باز میشوند و متناسب با آن واکنش نشان دهد. تغییرِ مسیر داد، نزدیکترین دروازهخدایانِ را هدف گرفت و پیش از ظاهر شدنِ دشمن، با تمامِ توان مشت زد.
ضربه نای عضوِ چنگالها را خُرد کرد و در این بین حتی بهوقت ستونِ فقراتش هم آسیبِ شدیدی رساند. لیث به حرکت رو به جلو ادامه داد،مسئلهٔ در حالی که جسد با حالتی بهتزده در چهرهاش هنوز سرِ پا ایستاده بود.
دو عضوِ باقیماندهٔ چنگالها غریزی واکنشبشم نشان دادند؛ فکر میکردند همتیمیشان فقط خطاکنن کرده و گذاشته هدف از چنگش بپرد.
با هم بلینک کردند، یکی جلوی هدف و دیگری پشتِ سرش، اماکارمو تازه فهمیدند لیث برایشان آماده است. لیث گلویشان را گرفت. دستانش مانندِفشار گیره قدرتمند بود و با یک چرخشِ مچ، گردنِ هر دو را شکست.
به خاطرِ فاصله، برویت بهسختی توانست تشخیص دهد چه اتفاقی افتاده است.برای درست مانندِ ملکه در سالها پیش، حرکاتِ لیث فقط به شکلِ هالهایمیآورد تار به چشم میآمد، اما سالها آموزش به او میگفت که فرار کند.
لبخندِ لیث پهنتر شد، در حالی که جادوی روحش داشت دورِ آخریناونا دشمن حلقه میزد. دستانِ زن را پشتِ کمرش پیچاند تا نگذارد طلسم اجرادفع کند یا انگشترهای جادوییاش را به کار ببرد و همزمان گلویش را فشرد.
حتی اگر برویت میتوانست حرف بزند، لیث حاضر نبود گوشبخوان کند. میدانست که اگر بیدارشده نبود، تا الان بارها مردهبدن بود. از زن و کارهایی که از دستش برمیآمد میترسید.
زنده گذاشتنِ او ریسکِ بسیار بزرگی بود؛ بستنِ دستها و دهانش مانعِکارمو استفادهاش از جادوی نخستین نمیشد و لیث هیچ ایدهای نداشت که اگر بهمیآورد او فرصت بدهد، ممکن است چه نوع آرتیفکتی را علیهاش به کار ببرد.
لیث مشتش را گره کرد،جاخالی برویت را در هوا بالا بردکارمو و بعد سرش را خُرد کرد.
وقتی مطمئن شد هیچهمینجا دشمنی زنده نمانده است،نمیتونم خندهٔ پیروزمندانهای سر داد.
«باورم نمیشه هنوز زندهام! این اولین باریه کهاونا مجبور شدم اینقدر ریسک کنم. قدرت و کارِدور گروهیِ این آدما دیوانهوار بود. اینا دیگه کی بودن؟»
سولوس که لبریز ازسمتشون شادی بود، گفت: «نمیدونمدفع و برام مهم هم نیست!»
«تنها چیزِ مهمسمتشون اینه که حالت خوبهدفع و سالمی. خب تقریباً.»
«منظورت از "تقریباً" چیه؟»
«موهات.»
لیث دست روی سرش کشید و فهمید تقریباًدفع کچل شده است. با نشاطبخشی بررسی کرد وتقریباً متوجه شد موهایش تقریباً تا ریشه سوخته است.
«دفعهٔ قبل چطوری برشون گردوندم؟»
سولوس طوری که انگارهمینجا همین یک کلمه همهچیزنمیتونم را توضیح میداد، گفت: «مانوهار.»
لیث با نگاهی به خودش فهمید بیشترِ یونیفرمش از بین رفتهمیتونن است. با آنهمه بریدگی و سوختگی، دستکمی از آدمِ لخت نداشت. پسمسئلهٔ از اینکه سریع لباسهای کشاورزیاش را پوشید، فهمید مشکلِ دیگری هم دارد.
«سولوس، هیچ ایدهای داری کجاییم؟»
«نه. تو چی؟»
«خب، میدونمتموم خزه سمتِ شمالِبلینک درختا رشد میکنه.»
سولوس پوزخندمیکنن زد: «آره، حیفنزدیک که اینجا علفزاره.»
«منم داشتم تیکه مینداختم! بدونِمیکنم هیچ نشونهای، نقشهها بیفایدهن. ممکنه هرزمانه جایی بینِ آکادمی و کاندریا باشیم.»
«آره، فکر کنمسمتشون باید... جونمون روبدن برداریم و فرار کنیم!»
لیث نمیدانست سولوس متوجهِ چه چیزی شده است، امانزدیک برای پرسیدن هم توقف نکرد. با بیشترین سرعتی که میتوانستراهِ حرکت کرد و طلسمِ پروازی اجرا کرد تا ارتفاع بگیرد.
اجسادِ تالونها منفجرلعنت شدند و هیچچیزبشم از خود باقی نگذاشتند.
لیث فریاد زد: «غنائمم!»
«بهمحض اینکه اون زنه روجاخالی کشتی، متوجه شدم یه چیزیزمانه تو مانای اطرافِ تجهیزاتشون تغییر کرده.
اولش فکر کردم یه جور محافظه که با مرگِ کاربرشبشم داره از کار میافته، اما بعد دیدم انرژی بهجای اینکه کمسمتشون بشه، داره بیش از حد بارگیری میشه. واقعاً آدمای محتاطی بودن.»
«کی به اینلعنت چیزا اهمیت میده؟بشم اینهمه زحمت کشیدم هیچبههیچ!»
لحنِ سولوس واقعاً عصبانیسمتشون بود: «جرئت کردی بهدفع جونِ خودت بگی "هیچ"؟»
لیث تصمیم گرفت موضوعمیکنم را عوض کند: «آره... یعنی،مسئلهٔ نه. لعنتی، ما کجاییم آخه؟»
پس از کمی فکر کردن به مخمصهای که در آن بودند، تصمیم گرفتند اولین کارمیتونن این باشد که از صحنهٔ مبارزه دور شوند. برای لیث خیلی سخت میشد توجیه کندبرای چطور یک تیمِ ششنفره از متخصصان مردهاند، در حالی که یک دانشآموزِ ساده زنده مانده است.
سادهترین توضیح این بود که بگوید هیچ ایدهای ندارد پس از اینکه سپاهیان کمکش کردندراهِ تا از دستِ مهاجمانِ ناشناس فرار کند، چه بلایی سرشان آمده است. مکانیزمِ خودتخریبی بیشککشیده به جیبش ضرر زده بود، اما دستکم کمک میکرد تا اتفاقاتِ واقعیِ رخداده پنهان بماند.
در نبردی که سپاه در آن درگیر بود،دفع اینکه بسیاری از اجساد بهجای ردِ سلاح، گردنهایتقریباً شکسته و سرهای منفجرشده داشتند، بدجوری جلبتوجه میکرد.
سولوس اشاره کرد: «اگه بهش فکر کنی، توفیقِ اجباری بود. اگهکارمو تجهیزات کنارِ جسدها میموند و تو غارتشون میکردی، هیچ راهی نبودمغزش که بتونی توجیه کنی چطور یه واحدِ لخت تونسته پابهپای سپاه بجنگه.»
لیث جوابی نداد، اما فقط بهمیکنن این دلیل که میفهمید سولوس دارداونا سعی میکند روحیهاش را عوض کند.
برای او کاملاً آسان بود کهبشم مجهزترین اعضای تالونها را سربهنیست کندفرار و صحنهٔ یک درگیریِ برابرتر را بچیند.
پس از مدتی پرواز در جهتی که گمان میکرد جنوبِ شرقی باشدکارمو و بیشتر گم شدن، لیث نزدیکِ دستهای از درختان فرود آمد. آنجا یونیفرمشمیآورد را بیرون آورد، به این امید که جادوی خودترمیمیاش از پارگیهای آن بکاهد.
در آن مرحله، تنها کاری که باید میکرد این بود که منتظر بماند تا کسی متوجهِکشیده ناپدید شدنش بشود. ابتدا مقدارِ زیادی از ذخیرهٔ غذاییاش را خورد تا تودهٔ بدنیِ ازدسترفته برتنها اثرِ درمانِ آنهمه زخمِ گسترده را جبران کند، سپس ساعتهای بعدی را صرفِ استفاده از انباشت کرد.
لیث در حالی که هستهٔ مانایش را میپالود، به نبرد فکر کرد و تمامِ چیزهاییمیتونن را که دربارهٔ جادوی ردهٔ ۵ کشف کرده بود تحلیل کرد تا راهی برای بازتولیدشبرای پیدا کند، اما مهمتر از همه، به دنبالِ راهی برای دفاع در برابرِ آن بود.