چپتر 332: فصل 332
0لیث روزهایش را به آموزشِ تیستا و شبهایش راآکادمی به آموزش یا آزمایش روی فیلارد میگذراند. برخلافِ انتظاراتِ کروکسی،شیرین او در روندِ بیداری حتی از تیستا هم عقبتر بود.
فیلارد معمولاً درحالیکه عضلاتِ غولآسایش را منقبض میکرد، میگفت: «وقتی این خوشگلامخم رو داری، دیگه کی جادو میخواد؟» او هرگز چندان از جادو خوششاما نمیآمد و ترجیح میداد با قدرتِ خالصِ بدنی بر دشمنانش غلبه کند.
لیث مجبور شد بهمعنای واقعیِ کلمه کمی عقل در سرش فرو کند تازمستان فیلارد را به تمرینِ جادو وادار کند و همان برنامهٔ تمرینی را که برایکمک خواهرش چیده بود، دنبال کند. تا پایانِ زمستان، هستهٔ کروکسی پیشرفتِ چشمگیری کرده بود.
شاید به این دلیل بود که جانورانِ جادویی ذاتاً با جادو هماهنگپایانِ بودند، شاید بهخاطرِ آزمایشهای لیث روی فیلارد برای کمک به او دربودند حس کردنِ انرژیِ جهان بود، یا شاید هم مرگ صرفاً محرکِ فوقالعادهای بود.
فیلارد به او دروغ نگفته بود. لیث با بینشِ مرگ میدید کهجور سوژهٔ آزمایشش حدودِ یک سالِ دیگر برای زندگی وقت دارد و لیثمخِ هم هرگز فرصت را برای یادآوریِ این موضوع به او از دست نمیداد.
وقتی اولین روزِ بهار فرا رسید،هستن تیستا و لیث با هم بهمخم مقصدِ آکادمیِ گریفونِ سفید راه افتادند.
لیث برای هزارمین بار درهمان سه ماهِ گذشته از تیستاچیده پرسید: «تنها قانونِ آکادمی چیه؟»
«فقط سه جور دانشآموز اونجا هستن. اونایی که خودشون رو برام شیرین میکنن تا مخم رو بزنن، اوناییشاید که این کار رو میکنن تا مخِ تو رو بزنن، و دستهٔ سوم هم منم.» در ابتدا تیستانگفته فکر میکرد لیث فقط میخواهد لذتش را خراب کند، اما پس از صحبت با فریا، دیگر چندان مطمئن نبود.
لیث پیش از رفتن به دفترِ مدیر برای دریافتِ انگشتر و وظایفِجور آن روزش، موهای او را بههم ریخت و گفت: «دخترِ خوب. تومخِ کلاس میبینمت.» وقتی از در وارد شد، با غافلگیریِ خوشایندی روبهرو شد.
لیث پرسید: «فریا، کویلا.دانشآموز از دیدنتون خوشحالم. شماخودشون دوتا اینجا چیکار میکنید؟»
مارت توضیح داد: «بانووادار کویلا تصمیم گرفتن دوبارهبرای تو سالِ پنجم شرکت کنن.»
«جادوگر فریا هم پیشنهادوادار دادن درست مثلِ شمابرای بهعنوانِ استادیار خدمت کنن.»
کویلا بسیار قد کشیده بود. حالا ۱٫۶ متر قد داشتچیه و موهای قهوهایاش تا روی شانههایش میرسید. با وجودِ تونیکِ واستورمخم و جهشِ رشدش، هنوز هم بهطرزِ باورنکردنیای نحیف به نظر میرسید.
بدنش تقریباً به همان استخوانیِ زمانی بود که تازه با هم آشنا شده بودند و رنگوروی بیماری داشت.منم لیث میدانست که او سالِ گذشته را در انزوا گذرانده و بهندرت از اتاقش بیرون آمده است. برای کسیموهای که تا همین چند ماه پیش در نگهداشتنِ غذایش در معده مشکل داشت، بازگشت به آکادمی جهشِ بزرگی بود.
فریا نوچ کرد: «اگه تو طولِ زمستونتمرینی حتی یه بار هم بهمون سر میزدی،هستهٔ خودت میفهمیدی.» به نظر میرسید حسابی عصبانی است.
لیث پیش از اینکهوادار رو به کویلا کند،برای غرید: «سرم شلوغ بود.»
درحالیکه سرش را نوازش میکرد، پرسید: «مطمئنی کوچولو؟» لیث هنوز هم از دیدنِ او در ایناونایی وضعیت ناراحت میشد. این وضعیت محدودیتهایش را به او یادآوری میکرد. حتی وقتی تمامِ توانش را گذاشتهاما بود، لیث باز هم نتوانسته بود به او کمک کند. او فقط یک درمانگر بود، نه معجزهگر.
کویلا با آن نوازشِ آشنا بالاخره لبخنداونایی زد: «مطمئنم، ممنون.» لبخندِ کوچک و زورکیایکار بود، اما باز هم از هیچی بهتر بود.
«اگه کسی اذیتتتمرینِ کرد، فقط بهمبرنامهٔ خبر بده تا بکشمش.»
مارت با صدای بلندی گلویش را صافتمرینی کرد. او میتوانست این احساسِ حمایت راهستهٔ درک کند، اما نه روشِ بیانش را.
لیث توضیح داد و باعث شد مارت باقانونِ خیالِ راحت سر تکان دهد: «نه بهمعنای واقعیِ کلمه.خودشون اونقدر ازشون امتیاز کم میکنم که آرزوی مرگ کنن.»
رنگ از چهرهٔجور مارت پرید، درحالیکههستن کویلا ریز خندید.
آن سه نفر ازوادار دفترِ مدیر بیرون رفتند وخواهرش بالاخره توانستند آزادانه صحبت کنند.
«من اونجا دروغتمرینِ گفتم. اگه بخوایبرنامهٔ واقعاً میتونم بکشمشون.»
کویلا میدانست که او شوخی نمیکند،پرسید اما با فکر کردن به چهرهٔجور مارت نمیتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
«نگرانِ من نباش. فریا فقط برایهستن این نقشِ دستیار رو قبول کرد تابزنن بتونه تو آکادمی بهعنوانِ ندیمهام عمل کنه.»
لیث با تعجب گفت: «چی؟»
فریا پرسید: «مگه اینوادار همون کاری نیست کهبرای تو داری برای خواهرت میکنی؟»
«منظورم اینه که اگه میشد یکی از اعضای خانواده رو با خودتجور بیاری، همهٔ اون حرومزادههای ازخودراضی این کار رو میکردن. با دستیار بودنمخِ میتونم از طبقهای به طبقهٔ دیگه وارپ کنم و وقتم رو باهاش بگذرونم.»
لیث سر تکان داد:دانشآموز «دلایلِ من کاملاً باخودشون دلایلِ شما فرق داره.»
«این بهترین و تنها گزینهٔ واقعیِ من بود. تا وقتی شونزدهساله بشم محدودیتهایزمستان خیلی زیادی دارم. تو خونه فقط میتونستم روزام رو با شکارِ حیوونا یاآزمایشهای خلافکارای خردهپا تلف کنم. من به پول، امتیازِ شایستگی و منابعِ آکادمی نیاز دارم.
برای خودم و خانوادهام.»
کویلا پرسید: «نمیتونستی تو مزرعه بهپرسید پدر و مادرت کمک کنی؟ مطمئنم دوستدانشآموز دارن وقتِ بیشتری رو با تو بگذرونن.»
«قبلاً این کار رو کردم و هیچوقت عاقبتِ خوبی نداره. پدرم اولش خوشحالبزنن میشه، ولی بعدش احساسِ بیفایده بودن میکنه. کارگراش کاری برای انجام دادن ندارنفریا و میترسن شغلشون رو از دست بدن. همین اتفاق برای مادرم هم میافته.
«خوبه که کسی دوروبرت باشه که بتونه تو یه ثانیه کاری رو بکنهزمستان که برای تو ساعتها طول میکشه، اما بعد از چند روز، میبینی که وقتِکمک آزادِ خیلی زیادی داری. آران اونقدرها سرشون رو شلوغ نمیکنه، شغلشون هنوز هم زندگیشونه.»
فریا و کویلا یک لحظه مات و مبهوت ماندند. بهعنوانِ جادوگر، کارهای بسیار زیادیهستهٔ برای انجام دادن داشتند و وقتشان بسیار کم بود. هرگز فکر نکرده بودند کهکردنِ چگونه حتی یک شغلِ ساده میتواند آنقدر مهم باشد که وجودِ کسی را تعریف کند.
آن سه نفر از هم جدا شدند. لیث مسئولِ کلاسِچیه اصولِ جادوی پیشرفته برای سالِ چهارم بود، در حالی کهمیکنن فریا و کویلا در طبقهٔ پنجم مشغولِ کلاسِ آفرینشِ جادو میشدند.
لیث جلوی کلاس وارپ کرد. خاطراتِ اولین روزِ خودش در آکادمی به ذهنش هجومکار آورد. از درهای دولنگه گذشت و دقیقاً همان چیزی را یافت که انتظارش رانبود داشت. از آنجا که مارت هنوز بالوتها را تحویل نداده بود، کلاس پرسروصدا بود.
گروههای کوچک از قبل شکل گرفته بودند. برخی فقط حرف میزدند،دنبال در حالی که عدهای دیگر داشتند آدمهای عادی و اشرافزادگانِ ضعیفترذاتاً را آزار میدادند. تیستا متأسفانه بینِ سنگ و سندان گیر افتاده بود.
از آنچه لیث با شنواییِ تقویتشدهاش میشنید، گروهی از دخترها سعیدنبال داشتند به او برچسبِ هرزگی بزنند و تحقیرش کنند، در حالیذاتاً که گروهی از پسرها در ازای «سرگرمی»، به او پیشنهادِ محافظت میدادند.
«چه جندهٔ کوچولوی خودنمایی هستی!» رهبرِ آن گروه دختریآکادمی بلوند بود، مثلِ تخته صاف و بسیار کوتاهتر از تیستا.شیرین آنچه را در اندام کم داشت، با گستاخیاش جبران میکرد.
«چرا ردات رو نمیپوشی؟ تو مایهٔ ننگِ همهٔخودشون دانشآموزای گریفونِ سفید هستی. لباسِ فرم قراره بهموندستهٔ احساسِ قدرت بده، نه اینکه شبیهِ فاحشهها بشیم!»
این را در حالی گفت که به سینهٔ برجستهٔ تیستا اشاره میکرد. دخترهای دیگر یا خندیدند یاکرده با او همراه شدند و کلماتِ بیرحمانهای را بر سرِ قربانیشان آوار کردند. پسرها هم داشتند ازفوقالعادهای این نمایش لذت میبردند و طوری دربارهٔ بدنِ تیستا بحث میکردند که انگار او اصلاً آنجا نیست.
«برام سؤاله که تا حالا چندتا از پروفسورها طعمِ اون بدن و صورتِزمستان خوشگلت رو چشیدن که اونقدر خودشون رو پایین آوردن تا پیرزنی مثلِ توآزمایشهای رو قبول کنن.» تیستا با شانزده سال سن، واقعاً برای سالِ چهارم پیر بود.
او به خاطرِ استعدادش پذیرفته شده بود و بهآکادمی این دلیل که گریفونِ سفید بینِ بالکور و نالیر، پیششیرین از این جادوگرانِ بسیار زیادی را از دست داده بود.
تیستا که از آن کلمات خشمگین شده بود، سعیبرام کرد جوابش را بدهد، اما تا خواست از جامنم بلند شود، دخترِ بلوند سیلیِ محکمی به او زد.