---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 506: فصل 506 • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 506: فصل 506

0

لیث به جلو شتافت.‌ماده​ آشوب و هیاهوی غار،‌دوید​ احتیاط را بی‌معنی کرده بود.

لیث در حالی که مجموعه‌ای از طلسم‌های ردهٔ ۴ را رها می‌کرد‌دوید​ که با دقتی جراح‌گونه به جایگاهِ فرضیِ اعضای حیاتیِ وارگ‌های سیاه اصابت‌جاخالی​ می‌کرد، با خود فکر کرد: «باید جلوی قوی‌تر شدنِ دورگه‌ها رو بگیرم!»

لیث دانشنامهٔ جانوران را به سولوس‌پدیا اضافه کرده بود تا همیشه کارآمدترین راه برای کشتنِ‌کند​ هیولاهای درونش را بداند. سه دورگه در دم جان باختند، اما چهار تای دیگر با وجودِ‌صدای​ قطع شدنِ سرهایشان یا سوراخِ بزرگی که جای قلبشان را گرفته بود، به طریقی زنده ماندند.

دست‌کم تا وقتی که پنجمین‌فاضلانه​ دورگه شاخک‌هایش را دراز کرد تا‌می‌رسید​ آن‌ها را بمکد و خشک کند.

موجود پیش از آنکه زیرِ خندهٔ جنون‌آمیز و پر از‌همان​ خلسه‌ای بزند، گفت: «ممنون، برادر. خیلی لطف کردی.» لیث می‌توانست دو‌داد​ صدای متفاوت را تشخیص دهد که هم‌زمان با هم حرف می‌زدند.

یکی از آن‌ها وحشی و خشن بود، با این حال به‌سختی شنیده می‌شد، گویی‌همان​ داشت محو می‌شد. دیگری باستانی و فاضلانه بود و لحنِ بیانش کمی قدیمی به نظر‌جادوی​ می‌رسید. حسِ کینه و قدرتی در آن نهفته بود که لرزه بر اندامِ لیث انداخت.

یکی از وارگ‌های ماده در حالی که دندان‌هایش را نشان می‌داد، جلوی لیث دوید. چشمانش‌کند​ از همان تاریکیِ مطلقی که در رگ‌های دورگه‌ها جریان داشت، پر بود. سعی کرد به‌می‌توانست​ گلوی لیث خنجر بزند، اما لیث به‌راحتی از ضربه جاخالی داد و قلبش را شکافت.

لیث اجازه داد جادوی تاریکی در نگهبانِ دروازه جریان یابد و‌می‌رسید​ انتظار داشت وارگ دست به انفجاری انتحاری بزند. حملهٔ وارگ بیش از‌دوید​ حد شلخته و مردد بود. کشتنش خیلی آسان بود. حتماً تله بود.

اما نبود.

در حالی که تاریکی از چشمانش محو می‌شد،‌ماده​ گفت: «ممنون، برادر.» حق‌شناسیِ صدایش که به‌شدت شبیهِ صدای‌رگ‌های​ رنا بود، قلبِ لیث را تقریباً در هم شکست.

وارگ خون سرفه کرد و گلولهٔ موییِ کوچکی را نشان‌شاخک‌هایش​ داد که از ترس می‌لرزید و تمامِ مدت در بازوی‌خندهٔ​ دیگرش پنهان کرده بود: «داره ما رو از درون می‌خوره.»

«دیگه نمی‌تونستم زیاد مقاومت کنم. خواهش‌لحنِ​ می‌کنم، نمی‌خوام بچه‌م رو بکشم، نمی‌خوام‌حسِ​ اونم بخشی از اون چیز بشه.»

نگهبانِ دروازه در دستِ لیث سوسو زد و به هر دو زندگی هم‌زمان پایان‌جریان​ داد. آن دو وارگ بدونِ درد مردند، اما سولوس داشت گریه می‌کرد. وارگ‌های خاکستریِ باقی‌مانده‌یابد​ که نمی‌خواستند به هم‌گله‌ای‌هایشان آسیب برسانند، به‌معنای واقعیِ کلمه جانشان را دودستی تقدیمِ لیث کردند.

مسخ‌شدهٔ درونشان آن‌قدر قوی بود که نمی‌توانستند در برابرِ فراخوانش مقاومت کنند. فقط می‌توانستند سوار بر نفرتِ‌رگ‌های​ آن نسبت به این مزاحم شوند و از او به‌عنوانِ وسیله‌ای برای فرار از سرنوشتشان استفاده کنند.‌انتظار​ با هر چرخشِ تیغهٔ لیث، یک وارگ به ورطهٔ نیستی می‌افتاد و سولوس با شدتِ بیشتری گریه می‌کرد.

خشم و نفرت چون خورشیدی در قلبِ لیث می‌سوخت و باعث شد بارِ دیگر از خود‌موجود​ بپرسد که آیا مرگ فقط بخشی از زندگی است یا بیشتر بخشی از وجودِ خودش. مرگ‌متفاوت​ او را به موگار آورده بود و تمامِ این مدت پا به پایش قدم برداشته بود.

او یا در مقامِ یک درمانگر با مرگ می‌جنگید یا آن را بینِ کسانی که سرِ‌لرزه​ راهش قرار می‌گرفتند، پخش می‌کرد. مرگ برای وارگ‌ها یک موهبت بود. راهِ فراری سریع و بدونِ درد‌به‌راحتی​ از یک ابدیت بردگی، در حالی که درونِ هیولایی که داشت آن‌ها را می‌بلعید گرفتار شده بودند.

به همراهش قول داد‌ماده​ که آن چیزِ روبه‌رویشان چنین‌چشمانش​ رحم و مروتی نخواهد دید.

در حالی که لیث آخرین وارگ‌ها را می‌کشت، تزکا مشغولِ بلعیدنِ‌می‌داد​ چهار دورگه بود پیش از آنکه انرژی‌شان برای همیشه از دست‌به‌راحتی​ برود. او گفت: «نباید به بشقابِ غذای من دست می‌زدی، برادر.»

«زمان و تلاشِ زیادی صرف کردم تا از این‌پنجمین​ آشغال‌ها تغذیه‌ای مناسب فراهم کنم. هنوز تا کامل شدن‌آنکه​ فاصلهٔ زیادی دارم و هر ذرهٔ آن کمک می‌کند.»

در طولِ دو روزِ گذشته، گلهٔ وارگ‌ها از دستوراتِ تزکا پیروی‌می‌رسید​ کرده بودند. آن‌ها تمامِ ذخایرِ غذایی‌شان را تمام کرده بودند، در‌می‌داد​ حالی که زیرِ نگاهِ مراقبِ خاطراتِ جانورِ جادویی، جادو تمرین می‌کردند.

تا اینکه گرسنگی چیره شد و تزکای واقعی را بیدار کرد. برای این مسخ‌شدهٔ چندصدساله،‌سعی​ آن‌ها توله نبودند، بلکه صرفاً وسیله‌ای برای رسیدن به هدف بودند. او از آن‌ها استفاده‌انتظار​ می‌کرد تا بدن و قدرتش را بازیابد، پیش از آنکه با خودِ دیگرش روبه‌رو شود.

این کار او را به مرحلهٔ بعدیِ مقیاسِ تکاملی هدایت می‌کرد؛ مرحله‌ای که با‌همان​ وجودِ تمامِ تلاش‌هایش، مدت‌ها از چنگش گریخته بود. با وجودِ جان‌های بی‌شماری که تزکا بلعیده‌جادوی​ بود، او هنوز فقط یک باستانی بود. حالا، می‌توانست به چیزی بسیار فراتر تبدیل شود.

باستانی از‌قلبشان​ این بابت‌طریقی​ مطمئن بود.

آخرین وارگِ خاکستری هنوز به زمین نرسیده بود که تزکا مثلِ قطارِ باری‌کینه​ به سمتِ لیث یورش برد. دو تیغ به بلندی و ضخامتِ یک شمشیر‌تاریکیِ​ از ساعدهایش بیرون زد و هم‌زمان خزش به زرهی از خارهای کوچک تبدیل شد.

لیث خودش را با تمامِ عناصر آمیخت و از حملهٔ دشمن جاخالی داد. مشتِ دستکش‌دارش‌سعی​ مثلِ مسلسل به کبدِ تزکا کوبیده شد. هر ضربه یک طلسمِ جادوی تاریکیِ ردهٔ ۴، دروگرِ‌وارگ​ مرگ، را درست داخلِ دورگه رها می‌کرد و او را با یک بوووم! به دیواری می‌کوبید.

تزکا پیش از آنکه طلسمِ جادوی آتشِ ردهٔ ۴، زندانِ سوزان، بتواند او‌چشمانش​ را به دام بیندازد، هم طلسم و هم ضربه را از خود تکاند. به‌شکافت​ جای امنی بلینک کرد، اما فقط برای اینکه لیث را درست پشتِ سرش ببیند.

ضربهٔ دستِ چپِ نگهبان دروازه سرِ تزکا را‌وقتی​ جدا کرد و هم‌زمان چنگال‌های تیز و برندهٔ دستکش‌پیش​ به لیث امکان داد تا قلبِ باستانی را بشکافد.

مسخ‌شده فقط خندید و با ضربهٔ آرنجی که اگر لیث در آخرین ثانیه‌کینه​ بلینک نکرده بود دنده‌هایش را خُرد می‌کرد، به رنجرِ مات‌ومبهوت پاتک زد. شاخک‌های‌تاریکیِ​ سیاه سر را دوباره به بدن متصل کردند و آن را سرِ جایش دوختند.

لیث در حالی که نقشه می‌کشید چطور چیزی را که اندامِ‌تاریکیِ​ حیاتی ندارد بکشد، سؤالاتی را که قلبِ سولوس را چنگ می‌زد به‌شکافت​ زبان آورد و پرسید: «تو کی هستی؟ چرا این کار را کردی؟»

«من هم درست مثلِ تو هستم، برادر. یک مسخ‌شده. اما در موردِ اینکه چرا،‌همان​ این کار را کردم چون می‌توانم!» تزکا هم زیاد اهلِ حرف زدن نبود. او فقط‌جادوی​ برای این حرف می‌زد که در حینِ اجرای طلسم‌هایش، ذهنِ حریفانش را به هم بریزد.

دستِ راستش آرایهٔ آشوبِ ردهٔ ۵، بُعدِ آشوب، را رها کرد. لکه‌های‌آن‌ها​ خاکستریِ نور غارِ زیرزمینی را پر کردند و استفاده از جادوی بُعدی‌گفت​ را غیرممکن ساختند، مگر اینکه به جای تاریکی از آشوب استفاده می‌کرد.

دستِ چپِ باستانی دایره‌ای در هوا‌لحنِ​ کشید و فضا را شکافت تا‌حسِ​ شمشیرِ ارزشمندش، شبِ بی‌پایان، را بیرون بیاورد.

«ببینیم بدونِ برتری‌ای که بینشِ حیات به تو می‌دهد چقدر ماهری، برادر.»‌مطلقی​ حالا که تزکا مطمئن بود لیث دیگر نمی‌تواند حرکاتش را دنبال کند،‌اجازه​ پوزخندی بی‌رحمانه پوزه‌اش را کج کرد و برای زدنِ ضربهٔ آخر بلینک کرد.

کویرِ خون،‌قلبشان​ بیرونِ اردوگاهِ آلوی‌زنده​ فراموش‌شده، زمانِ حال.

ارباب، تزکای واقعی را فرستاده بود تا مراقبِ خانوادهٔ بالکور‌نظر​ باشد و به‌محضِ اینکه فرصتی پیش آمد، آن‌ها را بکشد. با‌نشان​ مرگِ آن‌ها، خدای مرگ دیگر دلیلی برای کمک به نگهبانان نداشت.

باستانی نه از این کار خوشش می‌آمد و نه‌چشمانش​ از دستور گرفتن، اما ارباب تنها شانسش برای غلبه‌به‌راحتی​ بر تنگنایی بود که دهه‌ها در آن گیر کرده بود.

ناگهان حس کرد روحش دارد از هم دریده‌ماده​ می‌شود. چیزی را حس کرد که فکر می‌کرد‌مطلقی​ مدت‌هاست فراموش کرده است. تزکا ترس را حس کرد.

«این دیگه چه کوفتیه؟ یکی همین الان شبِ بی‌پایانِ‌پنجمین​ منو دزدید! غیرممکنه. هم جیبِ همه‌کاره‌ام و هم شمشیر به‌زیرِ​ نیروی زندگی‌ام وصلن. گورِ بابای بالکور، همین الان جواب می‌خوام!»

لیث از اینکه تزکا او را «برادر» صدا می‌زد، خسته و بیزار شده بود.‌جریان​ کارل او را این‌طور صدا می‌زد و همین‌طور تیستا، رنا و حالا آران. این‌دروازه​ کلمه‌ای بود که برایش یک دنیا ارزش داشت، مهم نبود روی کدام سیاره باشد.

هر بار که این کلمه از دهانِ تزکا بیرون می‌آمد، پر از زهر بود. خاطراتِ برادرِ‌مطلقی​ ازدست‌رفته‌اش و تک‌تکِ لحظاتِ شادی را که تا به حال تجربه کرده بود، لکه‌دار می‌کرد. بلینکِ‌دروازه​ تزکا او را درست وسطِ جریانی از شعله‌های آبی فرود آورد که از دهانِ لیث بیرون می‌زد.

شعله‌ها هر چیزی را که لمس می‌کردند می‌سوزاندند.‌وقتی​ آرایه، بدنِ تزکا، و حتی شکافِ فضا به‌زور بسته‌پیش​ شد و باستانی را تقریباً به دو نیم کرد.

«شعله‌های مبدأ؟» دورگه هیچ ایده‌ای نداشت که این کلمات چه‌نظر​ معنایی دارند، اما لرزه‌ای بر ستونِ فقراتش دوید. این پیش‌دندان‌هایش​ از آن بود که دستکشِ سولوس شروع به رشد کند.

ناولها | novelha.net