چپتر 136: فصل 136
0کمی بیشتر از دو ساعت بعد، منشیای لیث را بیدار کرد و از اوبدونِ خواست به دفترِ رئیسِ آکادمی برگردد. خوابِ چندانی نکرده بود، اما همان هم کافیاین بود تا کمی از فشارِ ذهنش بکاهد و اثربخشیِ نشاطبخشی را تا حدی بازیابی کند.
ولاگروس به او خوشامد گفت. نسخهای از توافقنامهشان راپرسید به لیث داد و نسخهٔ دیگر را برای خودشهمچین نگه داشت، و سپس به بیرون از دفتر وارپ کرد.
وسطِ ناکجاآباد، روی علفزاری ظاهر شدند. لیث به اطراف نگاه کرد و غریزیآویزهای به دنبالِ نشانههای آشنا گشت، اما چیزی پیدا نکرد. تنها سازهٔ پیدای آنجاوسیلهای دایرهای متشکل از میلههای چوبیِ مستطیلشکل بود که از درونش بیرون آمده بودند.
ارتفاعِ میلهها حدودِپوشیده ۲ متر وکمربند ضخامتشان ۳ سانتیمتر بود.
روی هر چهار طرفِ آنها، رونهای سرخِ روشنی حک شده بود که از قدرت میتپیدند. بهمحضِوسیلهای بستهشدنِ دروازه در پشتِ سرشان، رونها کدر شدند. گروهی متشکل از سه زن و دو مرد آنجاتوش منتظرشان بودند. همه مثلِ ولاگروس لباس پوشیده بودند و سلاحهای مختلفی از کمربند یا پشتشان آویزان بود.
بیدرنگ دست به کارِ بازدایره کردنِ دایره شدند و میلههااولین را در آویزهای بُعدیشان گذاشتند.
ولاگروس پرسید: «اولینمختلفی بارته که یهآویزان ایستگاهِ موقت میبینی؟»
لیث دربارته پاسخ سرموقت تکان داد.
«بدونِ همچین وسیلهای، طی کردنِ صدها کیلومتر تو یه لحظه غیرممکنه. با دونستنِ فرکانسش،چوبیِ میتونم روش قفل کنم تا بیایم تو این مختصات. بقیه هم مانای خودشون رورونهای توش تزریق کردن تا بتونیم با کمترین مصرفِ مانا از طرفِ من به اینجا برسیم.»
— «سولوس، اینا چقدر قویان؟»
«هر کدومشون یه هستهٔ مانای آبی دارن، پس از نظرِ تئوری جادوگرای قویتری نسبتبیایم به تو هستن. تازه، تمامِ وسایلشون هم بهشدت افسون شده. یونیفرمِ تو در مقایسهبرسیم با لباسای اونا، مثلِ یه کرمشبتاب کنارِ یه مشعله. اصلاً به چشم نمیاد.» —
سن و جثهشان با هم فرقپاسخ داشت. جوانترینشان بهزور بیست سالش میشدکیلومتر و مسنترینشان به پنجاه نزدیک بود.
ولاگروس به سمتِگشت جنوبِ جنوبِ شرقینکرد اشاره کرد: «مقصدمون اونطرفیه.»
«با پرواز نبایدآویزهای زیاد طول بکشه.پرسید نهایتاً نیم ساعت.»
با دستورِ او، همه طلسمِ پروازِ شخصیشان را اجرا کردند و با آرایشِ گوهای، درحالیکه لیثمختصات در مرکزش قرار داشت، پیش رفتند. لیث از این فرصت استفاده کرد و بینشِ حیات را فعالکدومشون کرد. متوجه شد با وجود اینکه هستههای برتری دارند، نیروی جادوییشان خیلی قویتر از نیروی خودش نیست.
برعکس، توانِ فیزیکیِ لیث، حتی بدونِپاسخ استفاده از جادوی همجوشی، یک سرکیلومتر و گردن از بقیه بالاتر بود.
اما چند دقیقه بعد، طلسمهایشان ناگهان ناپدید شد و آنها را به سقوطِ آزادچوبیِ واداشت. از بختِ خوبشان، برای اینکه از دور دیده نشوند، در ارتفاعِ پایین ورونهای حدودِ ۵ متری پرواز میکردند؛ برای همین بهجای اینکه متلاشی شوند، روی زمین غلت خوردند.
جلیقههای محافظِ سپاه بیشترِ ضربه را دفع کرد، اما لیث جلیقه به تن نداشت وهمچین نقطهضعفِ یونیفرمش این بود که در برابرِ ضرباتِ پِتکمانند هیچ محافظتی نداشت. زمینِ زیرِ پایشبقیه را نرم و کشسان کرد و با بالا پریدن و غلتزدن، شتابِ سقوطش را گرفت.
سروان ولاگروس غرید:وسیلهای «کمین!» و خودش وغیرممکنه افرادش حالتِ تدافعی گرفتند.
لیث و سولوس بهترتیب بینشِ حیات وتکان حسِ مانا را فعال کردند و فهمیدندغیرممکنه پا به درونِ آرایهٔ بسیار پیچیدهای گذاشتهاند.
— سولوس گفت: «این مشخصاً کارِ یه آرایهگرِ سطحبالاست. علاوه بر مختل کردنِ جادوی هوا ودرونش غیرممکن کردنِ پرواز، یه جورایی فضا رو هم فشرده میکنه. من نمیتونم به بُعدِ جیبیمون دسترسیقدرت پیدا کنم و شرط میبندم حتی بلینک کردن یا استفاده از گامهای وارپ هم غیرممکنه.» —
لیث به بختِ بدش لعنت فرستاد و ولاگروس را از کشفِ سولوسپاسخ باخبر کرد. همزمان طلسمهای بدلی و راستینش را هم آماده کرد. برای حفظِقفل رازش هر کاری میکرد، اما حاضر نبود جانش را سرِ این کار بگذارد.
ولاگروس که بهتازگی سعی کرده بود آنها را بهفرکانسش بیرون وارپ کند اما بیفایده بود، گفت: «لعنتی! بچهمانای راست میگه. عقبنشینی کنید، ما اینجا یه هدفِ راحتیم!»
ولاگروس اصلاً نمیدانست لیث چطور به این سرعت وضعیت را ارزیابی کردهکیلومتر است، اما الان وقتِ سؤال پرسیدن نبود. بدونِ طلسمهای حرکتی، فرار از محاصرهمانای دشوار میشد و با مهروموم شدنِ آویزهای بُعدیشان، منابعشان بهشدت کاهش یافته بود.
ولاگروس با دیدنِ چشمانِ لیثپیدا که از مانا شعلهور بود،آنجا پرسید: «چقدر تو عمقِ آرایهایم؟»
«خیلی. احتمالاً صبرآویزهای کردن تا برسیم وسطشاولین و بعد فعالش کردن.»
ولاگروس سر تکانوسیلهای داد: «منطقیه. منم بودمغیرممکنه همین کار رو میکردم.»
هر مسیری به اندازهٔ مسیرهای دیگر خوب بود. هنوز در فضای باز بودند و هیچ عارضهٔفرکانسش طبیعیای برای پوشش یا محافظت وجود نداشت. ولاگروس بهطورِ تصادفی یک مسیر را انتخاب کرد ومصرفِ تیمش را واداشت تا سریع حرکت کنند، اما آرایششان را حفظ کرد تا نقطهٔ کوری باقی نماند.
در کمالِ تعجب، با وجودِ اینکهنکرد لیث از همه کوتاهقدتر بود، مشکلیمتشکل در همگام شدن با سرعتِ دویدنشان نداشت.
- «چون این یه عملیاتِ لحظهآخری بود، تنها توضیحِ ممکنموقت اینه که یه جاسوس تو کاخِ سلطنتی هست. وگرنه محالهغیرممکنه بشه تو این زمانِ کوتاه همچین تلهای کار گذاشت.» -
ولاگروس در دل قسم خورد خائنلحظه را پیدا کند و او راقفل به مرگی کُند و دردناک برساند.
ناگهان چندین دروازه در هوا باز شد و از هر کدام شخصی با لباسِ رزمِ چریکیفرکانسش بیرون آمد که طلسمی از ردهٔ ۵ را روی واحدِ سپاه رها کرد. هوا پر ازمصرفِ گویهای آتشینِ بیشماری بهاندازهٔ یک خانه شد و زمینِ اطرافشان با ترکشهای سنگیِ تیزی منفجر گردید.
لیث فهمید که کارِ واحدِ سپاهِ ملکه تمام است. مهاجمانآنجا میتوانستند میدانِ اختلال را به دلخواه روشن و خاموش کنند.میلهها نابود کردنِ آنها با تاکتیکهای بزنودررو فقط مسئلهٔ زمان بود.
او بیدرنگ تمامِ موانعی را که آماده داشت،بارته فقط دورِ خودش فعال کرد و همزمان با جادویصدها زمین، سوراخِ عمیقی درست زیرِ پاهایش در زمین گشود.
حمله چند ثانیه ادامه یافت. زمین طوری میلرزید که گوییمیتونم زلزلهای رخ داده است و لیث را مجبور میکرد بهتوش کندن ادامه دهد. امواجِ شوک از سطحِ زمین، رفتهرفته شدیدتر میشد.
- «لعنتی، تازه یوریال همیشه غر میزنه که یههمچین آرایهگر چقدر بیمصرفه! باورم نمیشه یه واحدِ کامل ازروش سپاهِ ملکه به این راحتی کارش تموم شد.» -
یکی پس از دیگری، نیروهای زندگیِ شش نفری که مأمورِ اسکورتِ اومتشکل بودند، محو شد. لیث شوکه و خشمگین بود؛ هیچ کاری برای نجاتشانسانتیمتر از دستش برنمیآمد، حتی اگر وضعیتش را بهعنوانِ یک بیدارشده فاش میکرد.
حمله آنقدر سریع و هماهنگ بود که نمیتوانست سوراخی بهاندازهٔ همهمیبینی باز کند. و حتی اگر به طریقی موفق میشد، دشمنان متوجه میشدندمیتونم و با جادوی زمینِ ردهٔ ۵، آنها را مثلِ حشره له میکردند.
این اولین باری نبود که لیث مجبور به عقبنشینی میشد، اما اولین باری بود که چنینمختصات کاری کامش را اینقدر تلخ میکرد. او هرگز پیش از این چنین درماندگیای را تجربه نکردهقویان بود؛ چیزی که به او فهماند فقط میتواند مثلِ یک موش کز کند و پنهان شود.
چند صد متر آنطرفتر به سمتِ شرق، رهبرِ چنگالها داشت از درونِ یک آینهٔغیرممکنه نظارتی، نتیجهٔ کارشان را تحسین میکرد. یک بارِ دیگر، نه بازماندهای، نه شاهدی، وتزریق نه مدرکی. فاریون نگال و افرادش در کارشان بهترین بودند و به آن افتخار میکردند.
چنگالها یک واحدِ مزدور بودند که اعضایش زمانی بخشی از نیروهای زبدهٔ ارتشِ هر سه کشورِدرونش بزرگ به شمار میرفتند، اما به دلیلِ نقضِ مرامِ جنگجویی — با غارت، تجاوز و یاقدرت قتل در سرزمینهایی که قرار بود از آنها محافظت کنند — با خفت اخراج شده بودند.
چند تن از آنها در واقع مجرمانِ تحتِ تعقیب بودند، اما چنگالها میدانستند چطور هوای آدمهایوسیلهای خودشان را داشته باشند. آنها با ارائهٔ خدماتشان به بالاترین پیشنهاد، زندگیِ مجللی داشتند و گواهِخودشون زندهای بر این بودند که کشورهایشان با دور انداختنِ آنها مثلِ زباله، اشتباهِ بزرگی مرتکب شدهاند.
نگال به آرایهگرشان دستورصدها داد: «سروان سیفیت، بگرد ببینفرکانسش کسی زنده مونده یا نه.»
«بیخیال ژنرال! هیچی جز یه گودال نمونده. این کار هدر دادنِصدها مهارتِ فوقالعادهٔ منه!» با وجودِ اینکه دیگر بخشی از ارتش نبودند،این هر کدام بر اساسِ استعدادشان، رتبهٔ نظامی و جایگاهی در واحد داشتند.
«به هر حالگشت انجامش بده. ما بایدتنها اعتبارمون رو حفظ کنیم.»
«بله، قربان!» سیفیت نفرِ سومِ فرماندهیپرسید بود، با این حال گاهی فراموشپاسخ میکرد که ژنرال چقدر وسواسی است.
سیفیت آرایههایش را غیرفعال کرد تا بتواند گامهای وارپ را درستروش بالای گودال باز کند و سپس آرایهٔ تشخیصِ حیات را اجرا کرد؛بتونیم طلسمی از آرایهگران که از بسیاری جهات شبیهِ بینشِ حیاتِ لیث بود.
از زیرِ زمین، لیث بامیبینی بینشِ حیات هنوز میتوانست بازوسیلهای شدنِ پورتالِ جادویی را ببیند.
- «الان دارن چه غلطی میکنن؟ من اگه جایپیدای اونا بودم، یا هر ردی از قتلعام رو پاکبودند میکردم یا دنبالِ بازماندهها میگشتم، اگه نگیم هر دو.» -
«خدایانِ بزرگ، ژنرال، برایبُعدیشان یه بارم که شده حقایستگاهِ با شماست! یه موش اینجاست!»
به لطفِ حواسِ تقویتشدهاش، لیثکیلومتر توانست طعنهٔ آرایهگر را بشنود وروش متناسب با آن واکنش نشان دهد.
در تمامِ سالهای خدمتش، ابتدا بهعنوانِ سرباز و سپس مزدور، سیفیت هرگز ندیده بود کسی اینقدر سریع حرکتروش کند. لیث که تا خرخره از تلفیقِ هوا پر شده بود، تنها یک ثانیه زمان برد تا ازسولوس مخفیگاهش بیرون بیاید، از گامِ وارپ عبور کند و با دستانِ خالی، سرِ سیفیت را از گردنش بکَند.