چپتر 196: فصل 196
0مانوهار سلامش را اصلاح کرد و گفت:حکمِ «بسیار خب. صبح بخیر دانشآموزانِ عزیزم. پروفسورارزش مانوهار واقعاً از دیدنِ دوبارهٔ شما خوشحاله.»
«مثل دیوانهها سومشخص حرفتازه نزن و به آکادمیرسیده و شاگردانت کمی احترام بذار!»
لینجوس امیدوار بود با مجبور کردنِ پروفسورِ سرکش بهآره مشارکتِ فعال در کلاسِ درمانگری، مسئولیتپذیری را به او یادکردم بدهد. اما نقشهاش از همان ابتدا نتیجهٔ عکس داده بود.
مانوهار با لحنی حقبهجانب تشر زد: «چرا اینقدر عصبانی هستی؟ تازه چنگالهای ناگا بهدائمی دستم رسیده بود، خودت میدونی پیدا کردنشون چقدر سخته. تازه، آره، شاید گذرِ زمانهمینه از دستم در رفته باشه، ولی درمانی برای پریکسین پیدا کردم. این هیچ ارزشی نداره؟»
کلاس از روی حیرت نفسها را در سینه حبس کرد. پریکسین یک بیماریِمعلومه تحلیلبرندهٔ مادرزادی بود، حتی بدتر از بیماریای که تیستا در جوانی از آن رنجگرفت میبرد. این بیماری روی دستگاهِ عصبی اثر میگذاشت و بهمرور باعثِ فروپاشیِ آن میشد.
فقط برای کند کردنِ روندِ پیشرفتِ بیماری و تسکینِخودت علائمش به درمانهای مداوم نیاز بود. دههها بود که اینرفته بیماری حکمِ اعدام محسوب میشد و حالا درمانی دائمی داشت.
«معلومه که ارزش داره. تنهاپیدا دلیلی که الان بهجای اینکهشاید به میزت زنجیر بشی اینجایی، همینه!»
مانوهار او را نادیده گرفتعلائمش و حرفش را از سرحکمِ گرفت: «بریم سرِ اصلِ مطلب.
شما تا الان بیشترِ چیزهایی رو که برای فارغالتحصیلی بهعنوانِ درمانگرانِدائمی تمامعیارِ سالچهارمی نیاز دارید، یاد گرفتید. چیزی که هنوز کم دارید،زنجیر تجربهٔ میدانیه. در سهماههٔ سوم، دیگه درسی در کار نخواهد بود.
آکادمی شما رو به هر جایی میفرسته که نیازِ شدیدیمیدونی به یه درمانگرِ کارآمد باشه، و با اینکه حتی ذرهایباشه هم صلاحیتش رو ندارید، چارهای جز استفاده از شما نیست.»
لینجوس غرید: «مانوهار!»
«منظورم اینه که شما به گروههایی تقسیم میشیدنیاز و مثلِ حرفهایهای واقعی به مکانهای مختلف اعزام میشید.ارزش شما از طرفِ آکادمی به رفاهِ پادشاهی کمک میکنید.
عملکردتون روی نمراتتون تأثیر میذاره. این کار روی اعتبار وحالا نامِ آکادمی هم اثر میذاره. موفقیتِ شما موفقیتِ منه، شکستِاینکه شما شکستِ لینجوسه. همه میدونن که من هرگز شکست نمیخورم.»
لینجوس دست بههستی پیشانی کوبید. نیتِناگا کشتنش ثانیهبهثانیه ملموستر میشد.
«از اونجایی که بهمیدونی دلیلی که نمیتونم درک کنمآره رئیسِ آکادمی از دستم عصبانیه...»
«چون نزدیکروندِ به سهتسکینِ ماه غیبت زد!»
«...مجبورم ازعلائمش بیکفایتترین گروهمداوم پرستاری کنم.»
دستانِ لینجوس بهشکلی خطرناکتازه به گلوی مانوهار نزدیکرسیده شده بود. گفت: «اخطارِ آخر!»
«منظورم اینه که من بر کارِ اونایی نظارت میکنم کهشاید مهارتهاشون هنوز مثلِ یه الماسِ تراشنخوردهست. بقیهٔ گروهها ناظری ندارن.این یادتون باشه که این فرصت افتخارِ بزرگی برای همهٔ شماست.
شما این شانس رو دارید که حتی قبلنیاز از فارغالتحصیلی اسمتون رو سر زبانها بندازید، با چهرههایارزش مهمِ پادشاهی ملاقات کنید و به نیازمندان کمک کنید.
در عینِ حال، احتمالاً بهخاطرِ بیکفایتیتون یه نفر رو به کشتندائمی میدید و به دوستِ عزیزم مارت بهانهٔ بینظیری میدید تا اززنجیر آکادمی اخراجتون کنه و حجمِ دیوانهوارِ کارهای اداریِ من رو کم کنه.»
مارت هم به داخلِتازه کلاس وارپ کرد و گفت:خودت «من هرگز چنین کاری نمیکنم!
تازه، این کاملاً با اون سخنرانیای که برات نوشتم فرق داره. قرار بودرفته تشویقشون کنی که در مواجهه با شکست محکم باشن، و بهشون بگی برایحیرت یه درمانگر طبیعیه که بیماری رو از دست بده یا تشخیصِ اشتباه بده!»
پیش از آنکه مانوهار بتواندعلائمش بحثی راه بیندازد، پروفسور مارتحکمِ رشتهٔ کلام را به دست گرفت.
«یادتون باشه، هرگز به هیچکدوم از حرفاش خارج از حوزهٔ پزشکی گوشداشت ندید. از امروز به بعد، حتی اگه فقط چند ساعت در روزاینجایی باشه، شما همون نقش و مسئولیتهای یه درمانگرِ رسمیِ آکادمی رو خواهید داشت.
دلیلِ اینکه به گروههای مختلف تقسیم میشید اینه که راهِ نجاتِ همدیگهکردنشون باشید. هرگز از کمک خواستن یا اعتراف به اشتباهاتتون نترسید. اگه بتونید امسالکردم و سالِ آینده فارغالتحصیل بشید، جانِ افرادِ بیشماری در دستانِ شما خواهد بود.
این مسئولیتِ سنگینیه که هر کسی توانِ بهسخته دوش کشیدنش رو نداره. روحیهٔ قوی، هوش و استعداد،برای حداقلِ شرایط برای تبدیل شدن به یه درمانگرِ خوبه.
برید و مایهٔ افتخارمون بشید.»
دستیارانِ مارت به هر گروه فهرستِ بیمارانی را دادند که باید پیش ازمعلومه پایانِ کلاس به آنها رسیدگی میکردند. هر نام به یک بیمارستان مرتبط بود، همراهگرفت با دستورالعملهایی دربارهٔ نحوهٔ رسیدن به آنجا از نزدیکترین شعبهٔ انجمنِ جادوگران در شهر.
گروهِ لیث جزوِ درصدهای برتر بود، بنابراین فهرستشان فقط شاملِمیدونی نامهای حساس میشد. بیشترِ بیماران بستری نبودند، بلکه به ویزیتِ خانگیولی نیاز داشتند. پروفسور مارت شخصاً رفت تا با آنها صحبت کند.
مارت روی فهرست ضربه زد و گفت: «توصیهسخته میکنم همیشه با هم حرکت کنید. من به تکتکِبرای شما اعتمادِ کامل دارم، اما این افراد قدرتمند هستن.»
«بهتره ناامیدشون نکنید یا بهشون توهین نکنید. کویلا، تو هنوز موقعِ برخوردمحسوب با بیماران خیلی مطیع و سربهزیری، برای همین تو رو بهعنوانِ رهبرِمیزت تیم منصوب میکنم.» کویلا رنگش پرید و غریزی پشتِ فریا پنهان شد.
«تو وظیفهٔ سروکله زدن با خانوادهها رو به عهده میگیریحالا و مطمئن میشی که همکارانت احترامی رو که شایستهشه دریافت میکنن.میزت بدونِ داشتنِ یه نگرشِ بااعتمادبهنفس، مردم همیشه از روتون رد میشن.
لیث، رفتارِ بالینیِ تو افتضاحه. وظیفهٔ تو رسیدگی بهخودت رفاهِ روانیِ بیماران خواهد بود؛ باید علتِ بیماریشون روزمان براشون توضیح بدی و در صورتِ لزوم بهشون اطمینانخاطر بدی.
فریا درمانگرِ اصلی و یوریال متخصصِ تشخیص خواهد بود. شماشاید دو نفر بهجز کمتجربگی هیچ نقطهٔ ضعفی ندارید. اگه اتفاقیاین افتاد، فوراً با آکادمی تماس بگیرید و بقیهش با ما.»
پیش از آنکه برای صحبت با گروهی دیگرنیاز برود، دستی به پشتشان زد. یوریال نگاهی گذرامعلومه به فهرست انداخت و با چهرهای نگران اخم کرد.
«این خیلی بدتر از چیزیه که فکر میکردم. بیشترِ این آدما همونقدرداشت که مغرورن، روی اعصاب هم هستن. اونا خاندانِ من رو لایقِ عنوانشاینجایی نمیدونن چون ما «فقط» از سه نسل پیش داریم به پادشاهی خدمت میکنیم.
متأسفم کویلا، اما یا باید بهترین تقلیدت از لیث رومیدونی به نمایش بذاری، یا اونا مثلِ پادری ازمون استفاده میکنن.باشه بیاید راه بیفتیم، کارهای زیادی داریم و وقتمون خیلی کمه.»
خاندانِ لوکارت،روندِ اقامتگاهِ خصوصیِتسکینِ جادوگرِ اعظم لوکارت.
«این بار چی میخوای، لوکارت؟»
«به کمکت نیاز دارم. این بار بهتره حواسترسیده رو جمع کنی. ولان دیروس یکقدمیِ پیدا کردنِشاید مدرکی برای ارتباطِ من با هاتورن و حادثهٔ کاندریاست.»
«چرا باید برام مهم باشه؟» صدای آنچقدر سوی آویزِ ارتباطی کلافه بود، مثل معلمیباشه که با یک بچهٔ لوس سروکله میزند.
«چون اگه من زمین بخورم، تو رو هم با خودم پایین میکشم. بعدحالا از شیوعِ طاعون، همهٔ نقشههام نقش بر آب شد. دیگه هیچ دلیلی برایبشی اقدام علیه گریفونِ سفید ندارم، جز اینکه تو مدام داری ازم باج میگیری.
نقشههای تو بدونِ کمکِ من هیچ شانسیحکمِ برای موفقیت ندارن و اگه مچم رو بگیرن،داره کاری میکنم که جفتمون تو یه سلول بیفتیم.»
«جرئت نکن منو تهدیدتازه کنی، لوکارت. فقط یهرسیده کلمه کافیه تا بدم بکشنت.»
«این کار رو بکن تا خودت هم به همین سرنوشت دچار بشی. من احمقباشه نیستم. از قبل کاری کردم که اگه اتفاقی برام بیفته، فایلهای ضبطشدهٔ تمامِ مکالماتمونسینه حداقل به دستِ پنجاه بازپرسِ سلطنتی برسه. حتی تو هم نمیتونی جلوی همهشون رو بگیری.»
از آن طرف صدایتسکینِ خُردشدن آمد، انگار چیزِ بزرگدههها و سنگینی نابود شده باشد.
«چی میخوای؟»
«همون چیزی که دفعهٔ پیشچنگالهای ازت خواستم. پسرِ دیروس رومیدونی بکش، برام مهم نیست چطور.»
صدا لبریز از انزجارمیدونی بود: «از کجا بدونمسخته میتونم به حرفت اعتماد کنم؟»
«نمیتونی، ولی اینو بدون. از زمانِ شیوعِ بیماری دارم آماده میشم که پادشاهی رودائمی ترک کنم، تنها مشکلم اینه که با وجودِ دیروس که بیخِ گوشمه، این کارهمینه خیلی طول میکشه. نمیتونم داراییها یا پولِ زیادی رو یکجا جابهجا کنم، وگرنه متوجه میشه.
اگه این لطفِ آخر رو در حقم بکنی،اعدام برای همیشه از شرم خلاص میشی و هرچیتنها برای رسیدن به هدفت نیاز داری برات میذارم.»
به نظر میرسیدهستی صدا آرام شده است:دستم «مردِ خوششانسی هستی، لوکارت.»
«یوریال دیروس تازه ازمیدونی آکادمی بیرون رفته. میدونم توآره چند ساعتِ آینده کجا میره.»
«اگه بیرون از آکادمیه،تسکینِ خودم میتونم حسابشو برسم.نیاز فقط مختصاتش رو بهم بده.»
«استعدادت تو گند زدن خیلی وقته دیگه برام سرگرمکننده نیست، لوکارت. حتی نمیشه دستارزش کردن تو دماغت رو هم بهت سپرد. من آدمهای خودم رو میفرستم. تو تمرکزت روبریم بذار رو جمع کردنِ وسایلت. احتمالاً تو همون هم گند میزنی، ولی حداقل تلفاتی نداره.»
ویزیتهای خانگیِ گروه بهخوبی پیش رفت. هرچه باشد آنها هنوز دانشآموز بودند ورفته مارت هرگز وظیفهای فراتر از مهارتهایشان به آنها محول نمیکرد. چالشِ اصلی درمانِحیرت بیماریها نبود، بلکه یادگیریِ مسیر در محیطی ناآشنا و نحوهٔ برخورد با بیماران بود.
اولین مقصدشان وینیا بود، شهرِ زیبایی که دورِ یکدههها تالابِ کوچک ساخته شده بود. محلهٔ بالاشهر شکلی هلالیداره داشت، طوری که همهٔ عمارتها چشماندازی رو به دریا داشتند.
آب بلوکهای شهر را از هم جدا کرده و کانالهایی ساخته بود که با قایق یا از روی یکی ازاینکه پلهای سنگیِ متعدد میشد از آنها گذشت. گروه تقریباً به آدرس رسیده بود، اما کویلا پشتِ سرِ بقیه راه میرفت،دارید با موهایش بازی میکرد و تمامِ جملاتِ معرفیای را که به ذهنش میرسید، بارها و بارها با خودش تمرین میکرد.
اگه به خودش نیاد، هیچوقت نمیتونیمناگا دورمون رو بهموقع تموم کنیم. ببخشیدکردنشون خواهرِ کوچولو، ولی این به نفعِ خودته.
فریا از کاری که میخواست بکندکردنشون متنفر بود، اما نمیتوانست تحمل کندزمان بهترین دوستش همیشه اینقدر منفعل باشد.
او دستش را تکان داد و به آسمانِنیاز آبیِ صاف و آبِ زلالِ تالاب اشاره کردمعلومه و گفت: «میدونی لیث، این شهر واقعاً دیدنیه.»
لیث درحالیکه جاخالی میداد تا فضلهٔ پرندگانی که بیشترِ مسیر را فرشداشت کرده بودند رویش نریزد، با بدخلقی جواب داد: «فقط در صورتی کهاینجایی از رطوبت و پرندههای لاشخوری که از اون بالا مرگ میبارن خوشت بیاد.»
اگه بهخاطر نبودِ گوندولاها نبود، این شهردستم منو یادِ ونیز میانداخت. بماند که روسخته زمین فضلهٔ کفترا قدِ یه املتِ بزرگ نیست.
پرندگانی که بلای جانِ تالاب شدهکردنشون بودند شباهتِ زیادی به مرغِ دریاییزمان داشتند، اما اندازهشان شبیهِ پلیکان بود.
فریا حرفش را نادیده گرفت و درحالیکهمداوم چشمش به واکنشِ کویلا بود گفت: «حیف شدداشت که فلوریا نمیتونه از این منظره لذت ببره.»
«حتی برای منم این اولین باریه که دریااعدام رو میبینم. به نظرم وینیا واقعاً رمانتیکه. چراتنها آخرِ هفته اونو نمیاری اینجا؟ مطمئنم خیلی خوشش میاد.»
لیث گفت: «بهش فکر میکنم.»
شایدم بیش از حد رمانتیک. بماند که اصلاً وقتِ این چرتوپرتها رو ندارم.رفته اگه بتونم قبل از آخرِ هفته بلینک رو یاد بگیرم، به برنامهٔ تمرینیم برسمنفسها و دیگه پیشرفتی تو کار با جعبهها نداشته باشم، اونوقت احتمالش رو بررسی میکنم.
سولوس از کوره دررفت: «تو غیرقابلتحملی! همین امروز صبح داشتیحکمِ از نبودِ رمانس بینِ خودتون دوتا ناله میکردی و حالا ازالان قبل اونو بهعنوانِ گزینهٔ دوم، نه، گزینهٔ چهارمت در نظر میگیری؟
تو باید براش وقت بذاری،نیاز نه اینکه فقط ازش برایحالا پر کردنِ وقتای خالیت استفاده کنی!»
کویلا با شنیدنِ حرفهای آنها، چشمانش از خشم سرد و سخت شد. قدمهایشچقدر را تندتر کرد، فهرست را از دستِ یوریال گرفت تا آدرس را چکاین کند و بعد کوبهٔ در را چنان محکم کوبید که در به لرزه درآمد.
خدمتکاری با لباسِ فرمِ سیاهوسفید کهکردنشون لیث را یادِ لباسِ اسموکینگ میانداخت، بارفته چهرهای کلافه ناگهان در را باز کرد.
او با دیدنِ گروه حتی زحمتِ پنهان کردنِ انزجارش را هماعدام به خود نداد، پرههای بینیاش را گشاد کرد و لبِ بالایشبهجای را طوری کج کرد که انگار کسی برایش زباله آورده بود: «بله؟»
صدای کویلا مثلِدرمانهای یک لیموی نارس شیرینحکمِ بود: «صبحبهخیر، آقای محترم.
ما درمانگرانِ گریفونِ سفیدتازه هستیم. لطفاً ما رورسیده پیشِ بیمارمون راهنمایی کنید.»
خدمتکار سعی کرد در را ببندد، اماچقدر کویلا جلویش را گرفت: «درِ اصلی فقط برایولی مهمانهاست. برید پشتِ ساختمون، از درِ خدمه بیاید.»
کویلا باروندِ لحنی بُرندهتسکینِ گفت: «اسمت.»
«ببخشید؟»
«اسمت رو میخوام، تا وقتی به رئیس لینجوس گزارش دادم چرا نتونستیم اربابتچقدر رو درمان کنیم، بتونه توضیح بده چرا و چه کسی مقصره که خاندانِاین کوریا امتیازاتش رو تو آکادمی از دست داده. مطمئنم اربابت حسابی بهت پاداش میده.»
چشمانش به شکافهایی لبریز از مانا تبدیل شد. رنگ از چهرهٔ خدمتکار پرید و مثلِولی گچ سفید شد. خشمگین کردنِ یک جادوگر بهخودیخود بهاندازهٔ کافی بد بود، اما اگر کارهایشبیماریِ به خاندان آسیب میرساند، باید خودش را خوششانس میدانست که فقط زندهزنده پوستش را بکنند.
او به لکنت افتاد: «خیلی متأسفم، بانوی جادوگر. لطفاً به این احمقِمحسوب پیر رحم کنید. شما و همکارانِ قدرتمندتون خیلی خوش اومدید.» او درمیزت را باز کرد و بهمحضِ ورودِ کویلا، نیمهزانو زده مقابلش خم شد.
کویلا غرید: «راه بیفت.»
آن روز، بیش از یک خدمتکار که جرئت کرده بود بهپیدا آنها بیاحترامی کند، به روزی افتاد که حتی نمیتوانست با اودرمانی چشم در چشم شود یا بدونِ تعظیم کردن با کویلا حرف بزند.