چپتر 217: فصل 217
0کالّا آموزش را برای مدتِ کوتاهی متوقف کرد تا لیث ناهارش را بخورد و بهمحضِ اینکه کارش تمام شد، دوباره درساختلاف را از سر گرفت. لیث چند دفترچه را پر از یادداشت کرد؛ تمامِ طلسمهایی را که کالّا به او میآموخت، حسینامرده را که هنگامِ اجرای آنها روی خودش یا نمونهٔ آزمایشی به او دست میداد، و تفاوتهایشان را با عملکردِ خودش بهدقت نوشت.
یادگیریِ جادوی راستین در مقایسه با جادوی بدلی هم سختتر بود و هم آسانتر. لیثدیگر مجبور نبود هیچ وِرد، لحن یا نشانهٔ دستی را حفظ کند، اما باید عمیقاً درکمحکمترین میکرد که چرا و چگونه مانا باید در مسیری خاص جریان یابد و نه مسیری دیگر.
کالّا میدانست محال است چیزهایی را که طیِ ماهها سفر یا زیرِ نظرِ اسکارلت آموختهدیگر بود، یکروزه به او یاد بدهد. پس محکمترین پایههایی را که میتوانست دربارهٔ کارش بهمحکمترین او انتقال داد، به این امید که لیث با مطالعه و تلاش به همان نتایج برسد.
در همین حین، داخلِ مقر، اسکارلت داشت به محافظ یاد میداد چطور از قدرتهایدیدنِ تازهیافتهاش استفاده کند. برخلافِ کالّا، او عطشِ سیریناپذیری برای دانش نداشت. پس از تکامل، بهبندازم لذت بردن از زندگیاش با سلیا قانع بود و فقط در اوقاتِ فراغتش جادو میخواند.
اسکارلت در دلش ناسزا گفت. لعنتی، این اسکالِ دهاتی مثلِ همون قورباغهٔ تو چاهیابد میمونه. البته بهشرطی که قورباغه بعد از دیدنِ دنیای بیرون تصمیم میگرفت اصلاً بهیاد روی خودش نیاره. با اختلاف ضعیفترین عضوِ بینِ ما سهتاست، باید هرچه زودتر راهش بندازم!
اسکارلت داشت یکی از ترالهای بالکور را که اسیر کرده بودند تشریح میکرد. از عینکِ پنسدارِ افسونشدهاش کمک میگرفتچیزهایی تا ساختارِ طلسمهایی را که نامرده را همراه با هستهٔ خونِ غیرعادیاش سرِ پا نگه میداشت، بهتر درک کند.مطالعه هر از گاهی عینک را به محافظ میداد و به او نشان میداد چطور سنگبنای یک طلسم را تشخیص دهد.
اسکارلت توضیح داد: «همون لحظهای کهمسیری لینجوس مخلوقاتش رو برام توصیف کرد،محال فهمیدم یه جای کارِ بالکور میلنگه.»
اسکارلت به تکهگوشتی سیاه درست کنارِ محلِ قرارگیریِ هستهٔ خون اشاره کرد: «نامردهٔ پَستدیدنِ که برای کار کردن به گوشت و خون نیاز داره، میتونه احیا بشه وراهش آرایهها رو نادیده بگیره. هیچکدومِ اینا منطقی نبود. نکرومنسی اینجوری کار نمیکنه. اونو میبینی؟»
محافظ درحالیکه عینک راباید به چشم زده بود، پاسخچگونه داد: «بله. بوی مسخشده میده.»
«چون واقعاً همینه، یا حداقل یه تکه از اونه. اینمانا دیوونه حتماً یه مسخشده پیدا کرده که ذاتاً در برابرِ جادوماهها مقاوم بوده، اسیرش کرده و تواناییهاش رو با ترالهاش ادغام کرده.
مسخشدگان برای زنده موندن مدام به نیروی زندگی نیاز دارن، درحالیکه نامردگان جرقهٔ سازندهشون روطیِ بهعنوان نشونه با خودشون دارن. اون از نیروی زندگیِ خودش استفاده کرده تا هستهٔ خون واین تواناییهای منحصربهفردِ مسخشده رو کنارِ هم نگه داره. رازِ قدرتها و طولِ عمرِ محدودشون هم همینه.
بهمحض اینکه نیروی زندگیِ بالکور تموم بشه، تکهٔ مسخشده وحشی میشه،بهشرطی نامرده رو نابود میکنه و معاینهٔ کاملی مثل چیزی که الان داریمعضوِ انجام میدیم رو غیرممکن میکنه. هر کی که هست، این یارو دیوانهست.»
محافظ که بهزور نصفِ حرفهای اسکارلت را میفهمید،چرا پرسید: «منظورتون یه نابغهست؟ تازه، چرا این چیزمیدانست هنوز سالمه؟ نباید تا الان خودشو نابود میکرد؟»
«اون قطعاً دیوانهست. از جادوی نور استفاده نکرده، بلکه نیروی زندگیِ خودشو به کار برده. اینمیدانست یعنی با هر نامردهای که میسازه، عمرش کوتاهتر میشه. در موردِ سؤالِ دومت، باید نابود میشد، امادربارهٔ آرایهٔ کالّا روندِ پوسیدگی رو اونقدر کند کرد که بتونیم تمامِ دادههای مورد نیازمون رو جمع کنیم.»
اسکارلت آهی کشید و گفت: «خبرِ خوب اینه که بالکور اونی نیست که منچیزهایی دنبالشم. اون دنبالِ جاودانگی نیست، بلکه دنبالِ مرگِ دشمناشه حتی اگه به قیمتِ جونِ خودشانتقال تموم بشه. خبرِ بد اینه که حالا باید اونو هم به لیستِ کارام اضافه کنم.»
کویرِ خون، آزمایشگاهِ مخفیِ بالکور
برخلافِ تصورِ اسکارلت، بالکور ادغامِ نامردگان و مسخشدگان را شاهکارِ خودمسیری نمیدانست. پیدا کردنِ موجودِ مقاوم در برابرِ آرایه فقط یک اتفاقِ شانسیزیرِ بود. آن را نشانهای میدید که آسمانها هم بهاندازهٔ او تشنهٔ عدالتاند.
چیزی که شاهکارِ بزرگِ خود میدانست و عمیقاً حسرتیابد میخورد که نمیتواند آن را با بقیهٔ جهان بهزیرِ اشتراک بگذارد، تبدیلِ کریستالهای جادو به کریستالهای خاطره بود.
این کریستالها به مخلوقاتش اجازه میدادند یکپارچه عمل کنند، از تجربیاتِ یکدیگر یاد بگیرند و آن دانش رامیگرفت به دیگران انتقال دهند. در هر موجی که میفرستاد، چند نامردهٔ مجهز به کریستالِ خاطره حضور داشتند؛ کنترلکنندههایی کهعینکِ خود را از درگیری دور نگه میداشتند و در همان حین، دادهها را جمعآوری کرده و به اشتراک میگذاشتند.
بدونِ کریستالهای خاطره، هرگز موفق نمیشد به ترالهایش ذهنی گروهی بدهدمسیری و تا این حد در هدفش موفق شود. موجِ اول متشکل اززیرِ خزندهها بود که هدفشان سنجشِ سرعتِ واکنش و کارِ گروهیِ مدافعان بود.
هرگز انتظار نداشت رؤسای آکادمیهای گریفونِ کریستال و خاک آنقدر احمق باشندخاص که خود را در فضایی بسته حبس کنند، برتریِ عددیِ مهاجمان رانظرِ به قدرتی خردکننده تبدیل کنند و اجازه دهند همان اولِ کار تارومار شوند.
قرار بود سمتُفکنهای موجِ دوم بارِ اصلی را به دوشدیگر بکشند، نیروهای دفاعی را طیِ دو شبِ بعدی تضعیف کننداسکارلت و آنها را وادار کنند برگهای برندهشان را رو کنند.
اما افسوس که چهار آکادمیِمثلِ باقیمانده با متحد شدن باالبته جانوران، نقشههایش را نقشبرآب کرده بودند.
هنوز در پردهٔ دومِ نبرد بودند، اما بالکور همین حالا هم مجبور شده بود قویترین سربازانش،میدانست والورها، را واردِ میدان کند. تنها نکتهٔ امیدوارکننده این بود که پس از سقوطِ دو آکادمی،میتوانست تعدادِ زیادی سمتُفکن برایش باقی مانده بود که هنوز نیمی از طولِ عمرشان را در پیش داشتند.
کریستالهای خاطره را در مرکزِ آرایه قرار داد، جنگجویانِ خفته را ازخاص حالتِ سکون بیدار کرد و تمامِ تکنیکها و طلسمهایی را که طیِ دواسکارلت موجِ اول آموخته بودند، بهعلاوهٔ چاشنیِ کوچکی از خودش، به درونشان تزریق کرد.
همهٔ والورها ظاهری انسانی داشتند. طوری ساخته شده بودند کهدیگر شبیهِ بالکور باشند، با نیروی زندگیِ خودِ او جان گرفته بودندآموخته و اکنون در تمامِ نفرتِ او از پادشاهیِ گریفون شریک بودند.
نامردگان در برابرِ اربابشاندهاتی زانو زدند، بیتابِ آنکهچاه انتقامش را عملی کنند.
بالکور درحالیکه بهترین تجهیزاتی را که با پول میشد خرید بهمسیری دستشان میداد، دستور داد: «بذارید تُفکنها سپرِ بلاتون بشن. جونتون روسفر به خطر نندازید. امشب فقط یه تمرین برای فینالِ بزرگِ فرداست.»
صدایش ضعیف بود. قدرت بخشیدن به آنها رگهٔ خاکستریِ دیگری به موهایش اضافه کرده بود. هیچمیدانست ایدهای نداشت چقدر از عمرش باقی مانده، اما نمیتوانست زیاد باشد: «هدفتون اینه که دشمنا رومیتوانست مجبور کنید دستشون رو رو کنن و از شرِ اون شبحِ خرسِ روی اعصاب خلاص بشید.
اگه مأموریت خیلی خطرناک شد، تو عقبنشینی تردید نکنید. برای هرمیدانست آکادمی فقط دهتا از شما هست و منم دیگه به آخرِیکروزه خط رسیدم. اگه شکست بخورید، شانسِ دومی در کار نیست. حالا برید.»
والورها هماهنگ سر تکان دادند و واردِ آرایههایچاه وارپ شدند؛ آماده بودند تا دردی را کهبیرون قلبهایشان را ویران میکرد، به دیگران تحمیل کنند.
کالّا پنجهاش را به زمین زد و سایهها را وادار کردمسیری به شکلِ یک پورتال به چرخش درآیند: «متأسفم، اسکورج. باید درس روزیرِ همینجا تموم کنیم. فردا ادامهاش میدیم، البته اگه جفتمون هنوز زنده باشیم.»
لیث که چنان غرقِ اولین درسِ جادوی راستینش شده بوددیگر که دروازههای سایه را تقریباً از یاد برده بود، پرسید:اسکارلت «صبر کن، چرا این کار رو به من یاد ندادی؟»
کالّا از حرفهایش گیجدهاتی شد و پرسید: «دقیقاًچاه چی رو یادت بدم؟»
«اینکه چطور با سایهها ادغام بشم و ازشون برای حرکت تو فضاخاص استفاده کنم.» کالّا با صدای بلند خندید و لیث را تا سرحدِ مرگاسکارلت ترساند. این اولین باری بود که میدید او احساسی از خودش نشان میدهد.
«اون فقط یه گامهای وارپه. من فقط با جادوی نور و تاریکی ترکیبش میکنمیابد تا پیشبینیِ نقطهٔ خروجم با بینش حیات غیرممکن بشه (). فقط کسی که بیدارشدهیاد نیست میتونه این کار رو نکنه. وگرنه، یعنی خودت رو بندازی تو دهانِ حریف.»
لیث از روی خجالت چشمانش را پایین انداخت. تازه همین اواخر در گامهای وارپ وطیِ بلینک به استادی رسیده بود. هنوز وقت نکرده بود آنها را به جادوی راستین تبدیل کند.این همچنین، هرگز حتی به احتمالِ پوشاندنِ ردپایش هنگامِ استفاده از جادوی بُعدی فکر هم نکرده بود.
کالّا آهی کشید و گفت: «لعنتی. یادم رفت که تو برخلافِبهشرطی من هیچ استادی نداشتی. فردا صبح اولِ وقت جادوی بُعدی روضعیفترین بهت یاد میدم. حالا برو، قبل از گرگومیش خیلی کار دارم.»
پس از رفتنِ لیث، کالّا شروع به اصلاحِ آرایهٔ دثبینِمانا خود کرد. اطمینان داشت که بالکور انتظار دارد حقههایش دیگرطیِ روی ترالهای او کارساز نباشد، اما غافلگیریِ بزرگی در انتظارش بود.
کالّا راست میگه، احمقانهست که آدم همیشه یه گامهای وارپمانا رو عمودی باز کنه. باید خودم بهش فکر میکردم، ولی همیشهماهها سرم خیلی شلوغه. بهمحض اینکه بحران تموم بشه بهش فکر میکنم.
سولوس که لبریز از شادی بود، گفت: «به جانِ سازندهم! بالاخره داریمحال بهجای ناله کردن از اینکه بینقص نیستی، محدودیتهات رو میپذیری. امروز برات یهمحکمترین روزِ تاریخیه.» حتی طعنه هم نمیزد، که باعث میشد حرفش آزاردهندهتر هم بشود.
یوریال شانههای لیث را گرفت، اوهمون را مثلِ ماراکا تکان داد وقورباغه پرسید: «کلِ روز کدوم گوری بودی؟»
لیث با عصبانیت او را بهدرک عقب هل داد و گفت: «یوریال،خاص عقلت رو از دست دادی یا چی؟»
«بعد از غیبشدنت،اما فلوریا با غرزدنهاش تقریباًمیکرد همهمون رو دیوونه کرد!»
فلوریا با نگاهی خجالتزده گفت: «منمسیری غر نمیزنم!» که باعث شد جوابش مثلِاست یک اسکناسِ سهدلاریِ تقلبی به نظر برسد.
فریا پوزخند زد و گفت: «چرا، غر میزنی. ما فقط به این دلیل دردیدنِ برابرِ وسوسهٔ بیهوش کردنت مقاومت کردیم که هیچکدوممون اونقدر قوی نیستیم که اگه توراهش حالتِ بیهوشی دشمن حمله کرد، بتونیم تو رو با خودمون اینطرف و اونطرف بکشیم.»
گروه شروع به جروبحث کردندعمیقاً و به لیث فرصت دادندمانا تا برای رفتنِ ناگهانیاش بهانهای بتراشد.
لیث در کمالِ وقاحت دروغ گفت:درک «ببخشید که نگرانتون کردم، ولی منخاص و کالّا یه کارِ نیمهتموم داشتیم.»
او با اشاره به ذهنِ کندوییِ نامردگان، به آنهایابد چشمک زد و گفت: «فرضیهٔ من رو تأیید کرد.»زیرِ و امیدوار بود که همهچیز فقط در سرِ خودش نباشد.
«همینطور بهم گفت که احتمالاً بالکور از اینچاه به بعد اون رو هدف میگیره، برای همینبیرون ازم خواست اگه اتفاقی براش افتاد، مراقبِ بچههاش باشم.»
کویلا پرسید:کند «بینِ اینهمهباید آدم چرا تو؟»
«میترسه بهخاطرِ فرمِ تکاملیافتهش، بقیهٔ جانوران طردشون کنن و من تنها انسانی هستم کهیابد بهش اعتماد داره.» بارِ دیگر، تصمیم گرفت حقیقت و دروغ را با هم بیامیزدیاد تا داستانش راحت در یاد بماند و احساساتشان را مثلِ موم در دست بگیرد.
ترسِ همیشگی از مرگ و داستانِ سوزناکی که لیث دربارهٔ سرنوشتِمیدانست بیرحمانهای که بدونِ کمکِ او در انتظارِ نوک بود سر هم کرد،یاد مانع از آن شد که سؤالاتی بپرسند که او جوابی برایشان نداشت.
حالوهوا غمانگیز شد، اما حتی سولوسهمون هم موافق بود که این بهایقورباغه ناچیزی برای درسهای جادوی راستین است.
تازه غذا خوردنشان تمام شده بوددرک که صدای آژیر طنینانداز شد و دانشآموزانجریان را واداشت تا به میدانِ شهر برگردند.
بهزودی آرایه دوباره نمایان شد و آنها فهمیدند که نامردگانِ بالکور ازخاص قبل واردِ محدودهٔ آن شدهاند. لیث به قضاوتِ کالّا دربارهٔ استراتژیِ اسکارلتنظرِ اعتماد داشت، اما محضِ احتیاط، برنامهٔ اضطراریشان را به همه یادآوری کرد.
لیث گفت: «نمیدونم نقشهٔچگونه اصلی چیه و راستش رویابد بخواید، برام مهم هم نیست.»
«اگه اتفاقی برای کالّا بیفته، این نشونهٔ ماست. بهتره فرار کنیمبهشرطی تا زنده بمونیم و یه روزِ دیگه بجنگیم تا اینکه مثلِ یهعضوِ مشت احمق بمیریم.» همه سر تکان دادند و با نقشه موافقت کردند.
ثانیهها به دقیقه تبدیل شدند، اما هیچ اتفاقیچرا نیفتاد. این بار، سمتفکنها بهجای اینکه صرفاً به آنجامحال هجوم بیاورند، زیرِ نظرِ والورها بهآرامی واردِ شهر شدند.
در آزمایشگاه، بالکور با کمالِ تعجب متوجه شد که با وجودِ اصلاحاتی که روی موجوداتش اعمالمیدانست کرده بود، آرایه با تمامِ قدرت بازگشته است. با این حال، این در محاسباتش میگنجید. والورها پیشدربارهٔ از آنکه سمتفکنها را وادار به خودتخریبی کنند، آنها را در نقاطِ کلیدیِ آرایه مستقر کرده بودند.
آرایهٔ دثبینِ کالّا فروریخت و شهر را در تاریکییابد فرو برد. نامردگان که قدرتِ کاملشان را بازیافته بودند، بانظرِ توانی بینظیر حمله کردند و بهراحتی خطوطِ دشمن را شکافتند.
بدونِ پشتیبانیِ آرایه، جانوران و پروفسورها بهسرعت خود را در موضعِ ضعف دیدند.بعد یک سمتفکنِ تنها در برابرِ قدرتِ آنها هیچ بود، اما تعدادشان بیش از دهزودتر به یک بود و هر زخمی که برمیداشتند به مراقبتِ پزشکیِ تخصصی نیاز داشت.
کالّا غرید و بارِباید دیگر ارتشِ نامردگانش راچرا فراخواند: «برخیزید لشکریانِ من!»
دو والور به او نزدیک شدند و چنان سریع حرکتمانا میکردند که هیچیک از نامردگانِ پَستِ تحتِ فرمانش نتوانستند آنقدرطیِ سریع واکنش نشان دهند که حتی سرعتشان را کم کنند.
اولین والورمیکرد گفت: «جانورِ کثیف،مانا وقتت فرا رسیده.»
«جانورِ کثیف، وقتت همین الانه.» هر دو شمشیرهایشان را بیرون کشیدندبهشرطی و هماهنگ با هم حرکت کردند. والورها همزمان از دو جهتِ مخالفعضوِ به او حمله کردند و هیچ فرصتی برای دفاع به کالّا ندادند.
دو زخمِ عمیقاما روی شانهٔ جلویی ومیکرد کمرِ کالّا باز شد.
کالّا تلخ خندید و به شکستِ خود اعتراف کرد. اگر میماند، قطعاً میمرد. آن موجودات حتی اگر با جادویچیزهایی بدلی ساخته شده بودند، باز هم نامردهٔ برتر محسوب میشدند. کالّا تازه همین اواخر به یک بیدارشده تبدیل شدهمطالعه بود و هنوز برای اینکه با آنها بجنگد و همزمان ارتشش را کنترل کند، بیش از حد ضعیف بود.
اگر میرفت، ارتشش فرومیریختچگونه و متحدانش را بدونِ هیچیابد امیدی به پیروزی رها میکرد.
هر انتخابی که میکرد، بدونِ هدایتِهمون او، نامردگانِ پَستی که برخیزانده بود بدونِبعد تبعیض به دوست و دشمن حمله میکردند.
لحنِ کالّا غمگین بود، اماعمیقاً نشانی از ناامیدی در آنمانا دیده نمیشد: «خوب بازی کردید، موجودات.»
«شما آرایهٔ من رو نابود کردید و ارتشی رو که با دقت آماده کردهیابد بودم، با یک ضربه به یک نقطهٔ ضعف تبدیل کردید. به نظر میرسه نبوغِ بالکوربدهد رو دستکم گرفته بودم، اما افسوس که اون هم همون اشتباهِ من رو مرتکب شد.
«اربابِ شما باید میدونست که یه جانورِ گیرگوشهافتاده خطرناکترین جانوره. واقعاًمیدانست کنجکاوم ببینم آیا نقشهش میتونه از همون اولِ کار با ازیکروزه دست دادنِ دوتای شما جونِ سالم به در ببره یا نه!»
حالا که ارتشش بیفایده شده بود، کالّا تمامِ جادوی تاریکیای را که به درونشان تزریق کرده بود بهمیگرفت بدنش فراخواند و باعث شد هستهٔ مانایش بیش از حد بارگیری شود. این کار به انفجاری بیصدا اماتشریح عظیم منجر شد که تمامِ نامردگانِ مجاور را در بر گرفت و برای لحظهای کوتاه توانست آسمان را بپوشاند.
جانکندنِ دستهجمعیِ کشتهشدگان،اما هر دو ارتشدرک را به آشوب کشاند.