چپتر 328: چپتر ۳۲۸
0درد قدیمیترین دوستِ لیث بود،میشد با این حال چند ثانیهمیگذروندیم طول کشید تا به خودش بیاید.
لیث که مشتاق بود دوباره ماههای زمستانچقدر را با هم در خانهاش بگذرانند، گفت:تاکتیک «فکر میکردم تا قبل از بهار نمیری.»
خندهٔ فلوریا آرامدرست و بیروح بود: «ارتشفهمیدم که آکادمی نیست، دیوونه.»
«اردوهای آموزشی در تمامِ طولِروی سال هستن تا مردم بتوننآموزشهام بهمحضِ بالغ شدن ثبتنام کنن.»
«چرا اینو زودترآهی بهم نگفتی؟ چراوقتی الان؟ نمیتونی عقبش بندازی؟»
فلوریا آهیدرست کشید: «چیامتحانِ عوض میشد؟»
«تمامِ وقتی رو که برامون مونده بود بهچقدر جروبحث میگذروندیم تا اینکه بالاخره تصمیمم رو بپذیری،کدوم که میدونم میپذیری.» آرام صورتش را نوازش کرد.
فلوریا به ماه که در آسمان میدرخشید خیره شد و با صدایی که از عزمی راسخبرای محکم شده بود، گفت: «اونوقت تمامِ مدت دمغ بودی. اینجوری حداقل خوشحال بودیم. در موردِ سؤالهایخودِ دیگهت هم باید بگم که باید هرچه زودتر برم. نه بهخاطرِ خانوادهم، نه بهخاطرِ ارتش. بهخاطرِ خودم.»
«از وقتی واردِ آکادمی شدم، خودم رو یه رهبر تصور میکردم. اما درست از همونمیدونم امتحانِ آزمایشی فهمیدم چقدر کموکاستی دارم. اراده، کاریزما، نیتِ کشتن، تاکتیک. هر کدوم رو کهمدت بگی، فقط روی کاغذ توش خوب بودم. تمامِ آموزشهام بهندرت در برخورد با دشمن دوام میآوردن.
«برای اینکه رهبرِ خوبی باشم، یا خیلی میترسیدم، یا غافلگیر میشدم، یا برای کشتن بیمیلکدوم بودم. کلِ گروهمون بیشتر از اینکه به من تکیه کنه به تو تکیه میکرد، ازرهبرِ جمله خودِ من. هروقت اتفاقِ بدی میافتاد، همیشه برای کمک چشمم به خانوادهم و تو بود.
«بعد از مرگِ یوریال، فقط وقتی پیشِ تو بودم از دستِ شیاطینِکاریزما درونم آرامش میگرفتم و این باعث شد به فکر فرو برم. منآموزشهام اونقدر که همیشه میخواستم قوی و مستقل نیستم. احساس نمیکنم آدمِ کاملی باشم.
«از این احساسِ درماندگی خسته شدم. باید تغییر کنم، یاآموزشهام حداقل تمامِ تلاشم رو بکنم. پیوستن به ارتش این فرصتخیلی رو بهم میده. شکست یا موفقیتم کاملاً به خودم بستگی داره.»
لیث حس میکرد قلبشعوض دارد روالِ همیشگیاش را طیجروبحث میکند. اول درد، بعد خشم.
زندگیِ خودشه. کاملاً حقامتحانِ داره کاری رو بکنهکموکاستی که فکر میکنه براش بهترینه.
این دقیقاً همون کاریه که خودم از اول قصد داشتم بکنم.اراده هرگز نظرم رو عوض نکردم، حتی بعد از اینکه با هم واردِبودم رابطه شدیم. میدونستم این لحظه میرسه. پس چرا اینقدر دارم عذاب میکشم؟
سولوس جواب داد: «چون آخرشروی بیشتر از چیزی که پیشبینی میکردیبهندرت بهشون اهمیت دادی. مخصوصاً به فلوریا.
نمیتونی از دستشآهی عصبانی بشی. اینوقتی کار حقیرانه و ریاکارانهست.»
فلوریا همچنان به ماهِ موگار خیره بود و ادامه داد: «نمیدونم زندگی من رو بهکدوم کجا میبره. بدتر از اون، نمیدونم چه بلایی سرِ تو میاد.» آن شب ماه بهرهبرِ رنگِ آبیِ کمرنگِ غیرعادیای درآمده بود و حسوحالِ یک قصهٔ پریان را به شب میبخشید.
«خودت گفتی، یادت میاد؟ فکر کنم تو آدمِ مناسبِ من هستی، ولی ما تو زمانِ اشتباهیکدوم از زندگیمون با هم آشنا شدیم. متغیرهای زیادی وجود داره، هر دوی ما جاهطلبتر از اونیخوبی هستیم که بتونیم برای آینده برنامهریزی کنیم و خودمون رو با یه رابطهٔ ازراهدورِ بیمعنی غلوزنجیر کنیم.
«من میخوام خوشحال باشم. میخوام تو هم خوشحال باشی. نمیتونیم وقتمون رو بادشمن منتظر موندن برای همدیگه و خیالپردازی دربارهٔ اینکه چی میتونست بشه تلف کنیم.گروهمون زندگی کوتاهه، یوریال اینو بهمون یاد داد. شاید تو آینده دوباره همدیگه رو ببینیم.
«تا اون موقع، دلم میخواد فرصتِ اینو داشته باشی که از زندگیت نهایتِ لذتبپذیری رو ببری. اگه با شخصِ خاصی آشنا شدی، میخوام بتونی عشقی رو که لیاقتشه بهشاونوقت بدی.» فلوریا دستش را گرفت، با این انتظار که لیث غمگین یا حتی عصبانی باشد.
اما چیزی که در چشمانشآزمایشی دید، نگاهِ کسی بود که احساسکاریزما میکرد به او خیانت شده است.
«همهٔ اینا رو الان بهم گفتی تا جلوی قشقرق به پااراده کردنم رو بگیری؟» اتهامِ لیث آنقدر بیرحمانه بود که خودش و سولوسبودم هر دو تصمیم گرفتند واژهٔ «کینهتوز» را به نامِ میانیاش اضافه کنند.
فلوریا گفت: «نه. این کار رو کردم فقط چون امیدوارم قبل از اینکه برگردیم خونهمیآوردن باهاش کنار بیای و روزهای آخرمون رو با هم خراب نکنی.» صدایش آرام بود. حرفهایمیکرد لیث به او صدمه زده بود، اما فلوریا نگذاشت این موضوع در چهرهاش نمایان شود.
لیث دندان روی جگر گذاشت، چون میدانست حق باجروبحث اوست. در هر زمانِ دیگری، احتمالاً داد و بیداد راهکرد میانداخت و خدا میداند تا کِی کینه به دل میگرفت.
«بهخاطر حرفی که زدمامتحانِ متأسفم. حالا اگه اجازهکموکاستی بدی، میخوام تنها باشم.»
فلوریا او را با افکارش تنها گذاشت. لیث مدتی همانجادارم ماند. سرمای زمستان نمیتوانست روی بدنِ ارتقایافتهاش اثری بگذارد وکاغذ حتی اگر هم میگذاشت، زرهِ پوستدزد از او محافظت میکرد.
صدایی ازکدوم پشتِ سرشفقط گفت: «ببخشید، قربان.»
لیث برگشت و با قدی بلندتر از پیشخدمت، بالای سرش ایستاداینکه و پرسید: «چی میخوای؟» در دربارِ سلطنتی، حتی خدمتکارها هم درمیدرخشید واقع اشرافزادگانی از خانوادههای مهم بودند. خدمت به تاج بالاترین افتخار بود.
پیشخدمت در واقع دوکی با استعدادهای جادوییِ چشمگیر بود، با این حال ازکشتن ترس میلرزید. چشمانِ لیث لبریز از قدرت و خشم بود. در پسِ آنهمه مانا،دوام پیشخدمت بهوضوح میدید که لیث دارد با وسوسهٔ پرت کردنِ او از بالکن میجنگد.
پیشخدمت خونسردیاش را حفظ کرد و با وجود تعریقِکموکاستی شدیدی که در آن لحظه دچارش شده بود، توانستفقط پیام را برساند: «اعلیحضرت میخوان با شما صحبت کنن، قربان.»
لیث بیدرنگ آرام شد و اجازه داد مرد راه را بهسوی میزبانشبرخورد باز کند. در داخل، موسیقی تمام شده بود. تمامِ مهمانانِ دعوتشده نزدیکِ سکویکلِ بلندی که حالا اعضای خانوادهٔ سلطنتی روی آن ایستاده بودند، جمع شده بودند.
بهمحضِ اینکه لیث با کمکِ خدمتکار بهبرامون ردیفِ جلو رسید، پادشاه با صدای بمبپذیری و عمیقش گفت: «امروز روزِ خیلی خاصیه.»
«امروز، مردان و زنانِ سادهای به جادوگر تبدیل شدن. مهم نیست که آدمهایکشتن عادی بودن، تاجر یا اشرافزاده. حالا اینجا در میانِ ما، بهعنوانِ افرادِ برابردشمن ایستادن. هر مسیری رو که در پیش بگیرن، تجسمِ آیندهٔ پادشاهیِ ما هستن.
«امیدوارم همهشون به دستاوردهای بزرگی برسن، و همون چیزی بشن که کشورمون در تاریکترین ساعتهای پیشِکدوم رو بهش نیاز خواهد داشت. ما بهتنهایی هیچ هستیم. با هم، باستانیترین پادشاهی در قارهٔ گارلنخوبی هستیم. در حالی که بقیه از درگیریهای داخلی یا کمبودِ منابع رنج میبردن، ما پیشرفت کردیم.
«تنها دلیلی که این معجزه در گذرِ قرنها دوام آورده، اینه که مادشمن هرگز از پیشرفت کردن دست نکشیدیم. کسانی که اینجا جمع شدن قدرتمندترین افرادِگروهمون پادشاهیِ ما هستن، اما مهمه یادتون باشه که ما بدونِ مردم هیچ هستیم.
«هر کدوم از خانوادههای ما زمانی یک خانوادهٔ عادی بودن. مااینکه با استعداد و سختکوشی خودمون رو بالا کشیدیم. چنین فرصتی همیشه بایدخیره به افرادِ شایسته داده بشه، مهم نیست چقدر خاستگاهِ محقری داشته باشن.
«اگه اجازه بدیم ترسها یا کینههای حقیرمون روی اعمالمون تأثیر بذارن، پادشاهیِنیتِ گریفون پژمرده میشه و سقوط میکنه. امشب، یک استعدادِ کمیاب در میانِبهندرت ماست. بعضیها میگن او در بدوِ تولد موردِ لطفِ نور قرار گرفته.
«نمیدونم این حرف درسته یا نه، و به خرافات هم اعتقادی ندارم.کاریزما چیزی که میدونم اینه که وقتی بهش نیاز داشتیم، به همهٔ ماآموزشهام کمک کرد. حتی به قیمتِ به خطر انداختنِ جانِ خودش و خانوادهاش.»
لیث در دل پوزخند زد.
بعید میدونم پادشاه مرون اونقدر سادهلوح باشه که منو اینقدر فداکار فرض کنه. ما هرمیدونم بار سرِ بهای کمکم چونه زدیم و معامله کردیم. اگه خطری رو به جان خریدم،مدت فقط به این خاطر بوده که جایگزینش بدتر بوده. با این حال، از بازارگرمیاش خوشم میاد.