---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 652: فصل 652 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 652: فصل 652

0

گاکو پرسید: «راستی، چطور محفظه‌کولا​ را پیدا کردی و کابل‌دربارهٔ​ را از کجا کشف کردی؟»

لیث از قبل توضیحی آماده کرده بود و پس‌رسیدگی​ از صحبت با فلوریا، آن را حتی ساده‌تر هم‌هرچه​ کرده بود تا مصرفِ ناچیزِ مانایش را توجیه کند.

«به لطفِ سروان ارناس وقت داشتم تا آرایهٔ حسِ حیات را آماده کنم. وقتی محفظه را دیدم، آن‌قدر‌فناوریِ​ سریع خودم را به آنجا رساندم که جانور نتوانست تعقیبم کند. وقتِ کافی داشتم تا متوجه شوم آرایه‌ها‌شده​ به منبعِ نیرو نیاز دارند و همان کاری را کردم که هر کسِ دیگری در موقعیتِ من انجام می‌داد.

به هر چیزی‌می‌توانیم​ که بیرون زده‌حالا​ بود ضربه زدم.»

گاکو گفت: «آفرین. ترکیبِ خوبی از‌فقط​ درایت و شانس دقیقاً همان چیزی‌اودی​ است که برای زنده ماندن نیاز داریم.»

راینر پرسید: «زنده ماندن؟ فکر می‌کنید ارتش‌اتفاق​ به ما اجازهٔ رفتن نمی‌دهد؟» و باعث‌کولا​ شد بیشترِ حاضران از سادگی‌اش آه بکشند.

یوندرا برای اطمینان‌خاطر دادن روی شانهٔ او زد و گفت: «البته‌داخلِ​ که نه. ما لانهٔ زنبور را باز کرده‌ایم و تنها کسانی‌می‌گویم​ هستیم که پیش از وقوعِ بدترین اتفاق، می‌توانیم به آن رسیدگی کنیم.»

«حالا، از آنجا که بازگشتمان به داخلِ کولا فقط‌کولا​ مسئلهٔ زمان است، هرچه دربارهٔ فناوریِ اودی می‌دانم به‌شما​ شما می‌گویم و همکارانم نیز همین کار را خواهند کرد.»

یوندرا انواعِ گولم‌هایی را که هیئت‌های اکتشافیِ پیشین با آن‌ها روبه‌رو شده‌اودی​ بودند و نحوهٔ شکست دادنشان را برایشان توضیح داد و تا جایی‌هیئت‌های​ واردِ جزئیات شد که حتی رازهای حرفه‌ایِ جادوآهنگران را هم به اشتراک گذاشت.

بر هیچ‌کس پوشیده نبود که این کار بیشتر از سرِ استیصال بود‌بازگشتمان​ تا سخاوتمندی. گاکو و الکاس برای همه فهرستی از واژگانِ رایجِ اودی‌می‌گویم​ که باید مراقبشان می‌بودند و نشانه‌های مخفیِ تعیین‌کنندهٔ مناطقِ خطرناک را آماده کردند.

وقتی سمینار تمام شد، دیگر‌اتفاق​ عصر شده بود و همه از‌داخلِ​ حجمِ زیادِ اطلاعات سردرد گرفته بودند.

فلوریا گفت: «خدایانِ من، ما احمقیم. اگر سیگنال را از طرفِ خودمان تقویت‌هرچه​ نکنیم، بریون نمی‌تواند با ما تماس بگیرد.» همان‌طور که پیش‌بینی می‌شد، فرمانده ساعت‌ها‌انواعِ​ منتظرشان مانده بود و حتی کم‌کم می‌ترسید که هیئتِ اکتشافی کاملاً نابود شده باشد.

دستوراتش هم قابل‌پیش‌بینی بود. حالا مأموریتشان این بود که کولا را با‌اودی​ بیشترین احتیاطِ ممکن بگردند و تنها پس از اطمینان از اینکه چیزی‌هیئت‌های​ جا نگذاشته‌اند که پادشاهی را به خطر بیندازد، آنجا را ترک کنند.

«متأسفانه ارسالِ نیروی کمکی تقریباً غیرممکن است. به دلیلِ‌رسیدگی​ تداخل، نمی‌توانیم مختصاتتان را دقیق پیدا کنیم و حتی‌هرچه​ اگر می‌توانستیم، تداخل باز کردنِ دروازهٔ وارپ را غیرممکن می‌کرد.

فقط می‌توانم برایتان آرزوی موفقیت کنم‌می‌توانیم​ و امیدوار باشم آن پایین فقط‌کولا​ سازه‌ها و جسدها را پیدا کنید.»

لیث گفت: «قربان، من درخواستی دارم. می‌شود لطفاً به‌کولا​ خانواده‌ام بگویید حالم خوب است؟ از وقتی ارتباطات قطع شده‌می‌گویم​ از من خبری ندارند. حتماً تا سرحدِ مرگ نگران شده‌اند.»

بریون سر تکان داد و انتظار‌فقط​ داشت بقیه هم همین درخواست را‌اودی​ بکنند، اما فقط سکوتی معذب‌کننده برقرار شد.

خدایانِ من، عجب آدم‌های بی‌کسی! الان‌بدترین​ واقعاً حس می‌کنم باید به همسر‌بازگشتمان​ و بچه‌هایم بگویم که دوستشان دارم.

فرمانده پیش از‌می‌گویم​ قطع کردنِ تماس این‌طور‌کار​ با خود فکر کرد.

یوندرا گفت: «به تو غبطه‌کولا​ می‌خورم. من اگر یک سال هم‌فناوریِ​ گم شوم، هیچ‌کس عینِ خیالش نیست.»

لحنِ راینر‌پیش​ آزرده بود: «من‌اتفاق​ عینِ خیالم است.»

«نه، نیستی. چون تو همیشه‌می‌گویم​ با منی. تو تنها خانوادهٔ واقعیِ‌کرد​ من هستی که برایم باقی مانده.»

پروفسور گاکو که مشتاق بود موضوع را عوض کند، گفت: «بسیار خب!‌هیئت‌های​ دیگر دیر شده، پس به نظرم می‌توانیم اکتشافمان را فردا اولِ صبح‌داد​ شروع کنیم.» حرفه‌اش به همان اندازه‌ای موفق بود که زندگیِ شخصی‌اش خالی بود.

«ما به دو تیم تقسیم می‌شویم. از آنجا که‌هرچه​ رنجرها نیروهای ضربتِ ما هستند، هر تیم شاملِ یک رنجر،‌کار​ یک آرایه‌گر و یک جادوآهنگر خواهد بود. موافقید، سروان ارناس؟»

فلوریا سر تکان داد و پس از‌رسیدگی​ تنظیمِ پست‌های نگهبانی، همه به خواب رفتند.‌مسئلهٔ​ صبح کارهای زیادی برای انجام دادن داشتند.

دوک‌نشینِ لاروکسیا،‌شما​ معادنِ کریستال،‌همکارانم​ همان روز صبح.

ده روز از زمانی که تیمِ اکتشاف معادن را ترک کرده بودند‌اودی​ می‌گذشت و دورگهٔ گابلین-مسخ‌شده به نامِ کورگ توانسته بود با خیالِ راحت به‌اکتشافیِ​ روالِ عادی‌اش برگردد. اکنون معادن تحتِ نظارتِ شدیدی بود، اما او اهمیتی نمی‌داد.

جادوی بُعدی‌اش در ترکیب با توانایی‌اش در دست‌کاریِ نور، او را حتی‌کولا​ از دیدِ بیدارشدگان هم پنهان می‌کرد؛ جادوگرانِ جعلی که هیچ شانسی برای‌نیز​ پیدا کردنش نداشتند. مبارزه با آن دو رنجر در واقع لطفی پنهان بود.

پس از آنکه به دلیلِ آسیبِ شدیدِ بخشِ گابلینش تا پای مرگ‌انواعِ​ رفته بود، تکاملش با سرعتی حیرت‌انگیز از سر گرفته شد. گوشت و‌برایشان​ انرژیِ آشوبی که بدنش را تشکیل می‌دادند، دیگر دو موجودیتِ جداگانه نبودند.

آن‌ها سرانجام شروع به ادغام کرده بودند و چیزی جدید و کاملاً بی‌سابقه به وجود‌آن‌ها​ می‌آوردند. به لطفِ سرزندگیِ مهارنشدنیِ گابلین و دورهٔ طولانیِ نهفتگی که در آن مدام با‌جادوآهنگران​ کریستال‌های مانا تغذیه شده بود، بدنِ جدیدِ کورگ اکنون می‌توانست در برابرِ آشوب مقاومت کند.

مسخ‌شدگانِ خیمه‌شب‌باز وقتی بدنی که اشغال کرده بودند می‌پوسید، باید بدن‌های میزبانِ جدیدی پیدا‌شما​ می‌کردند، در حالی که بدنِ مسخ‌شدگانِ باستانی از انرژیِ خالصِ آشوب ساخته شده بود. این‌شده​ موضوع آن‌ها را تقریباً نابودناپذیر می‌کرد، اما در عین حال، زندگیِ روزمره‌شان را فلج می‌ساخت.

برای جلوگیری از اینکه انرژی‌شان هر چیزی را که لمس می‌کردند‌داخلِ​ بکشد یا نابود کند، به ارادهٔ زیادی نیاز بود. بدتر از همه‌همکارانم​ اینکه، این کار به مصرفِ بخشی از انرژیِ انباشته‌شان هم نیاز داشت.

حتی اگر می‌توانستند ظاهرِ انسانی به خود بگیرند، نمی‌توانستند این شکل را برای مدتِ‌هیئت‌های​ طولانی حفظ کنند، مگر اینکه دست به کشتار می‌زدند؛ یا برای تغذیه، یا به این‌جزئیات​ دلیل که در مهارِ انرژیِ خامی که بدنشان از آن تشکیل شده بود شکست می‌خوردند.

به همین دلیل، کارهایی مانند جادوآهنگری، کیمیاگری و تمامِ‌کرد​ مشاغلِ خلاقانه برای آن‌ها بسیار سخت‌تر از انسان‌ها بود. اما‌نحوهٔ​ در عوض، بدنِ کورگ، در غیابِ واژه‌ای بهتر، عادی بود.

او می‌توانست آزادانه اشیاء را لمس کند و برخلافِ تمامِ هم‌نوعانِ مسخ‌شده‌اش، هروقت حواسش پرت‌می‌گویم​ می‌شد انرژیِ آشوب به بیرون نشت نمی‌کرد. این پوسته‌ای بی‌نقص بود که مصرفِ انرژی و‌بودند​ در نتیجه نیازش به تغذیه را کاهش می‌داد و مانای زیادی برای جادویش باقی می‌گذاشت.

بیترا با خود فکر کرد: «کی فکرشو می‌کرد که زخمی شدن کلیدِ تکاملم‌فقط​ باشه؟ بافت‌های گابلین بخشِ مسخ‌شده‌ام رو ترمیم کردن و انرژیِ آشوب گوشتِ آسیب‌دیده‌ام‌کار​ رو قوی‌تر کرد. به‌زودی تمامِ مهارت‌های جادوآهنگریم چیزی بیشتر از یه خاطره می‌شن!

لعنت به کورگ! دوباره به اسمِ بیترا، الههٔ‌همین​ کوره، شناخته می‌شم. شرط می‌بندم اگه اون به‌اصطلاح‌پیشین​ "نسخهٔ اصلیم" حقیقت رو می‌فهمید، از حسادت سکته می‌کرد.»

صدایی به غایت آشنا در سرش‌همین​ طنین‌انداز شد: «کاملاً حق با توئه. از‌اکتشافیِ​ بدشانسیت، من دیگه رگی تو بدنم ندارم.»

بیترا چرخید و‌بازگشتمان​ همزادش را دید‌فقط​ که روبه‌رویش ایستاده است.

کورگ در ذهنش گفت: «سعی نکن فرار کنی. شاید دیگه بینشِ حیات نداشته‌فقط​ باشم، اما وقتی نزدیک باشیم می‌تونم امضای انرژیِ خودم رو ردیابی کنم. اینکه بعد‌خواهند​ از فاش شدنِ وجودت برای عموم فرار نکردی، آخرین اشتباهیه که تو عمرت می‌کنی.»

دستانِ چنگال‌دارش پر از مانای آشوب و آمادهٔ رها‌کار​ شدن بود. برخلافِ دورگه، او تمامِ وقتِ دنیا را‌روبه‌رو​ برای آماده شدن جهتِ این دیدار در اختیار داشت.

در گذشته، زمانی که هنوز یک جانورِ امپراطور بود، کورگ یک رایجو به شمار‌پیشین​ می‌رفت؛ فرمِ تکامل‌یافتهٔ یک سیر که قدرت‌هایش بر پایهٔ عنصرِ نور و هوا بود.‌رازهای​ ظاهرشان شبیه به اژدهای چینی بود که با یک اسبِ جنگی ترکیب شده باشد.

موجودِ حاصل، فلس‌های سفید و نقره‌ای داشت که بدنِ اسب‌مانندش‌دربارهٔ​ را می‌پوشاند، با شاخ‌های بزرگ و شاخه‌دار روی سر، سبیل‌های بلند،‌کرد​ یالِ نقره‌ایِ ضخیم و دمی بلند و فلس‌دار شبیه به اژدها.

بدنِ مسخ‌شدهٔ کورگ انسان‌نما بود و با فلس‌های سیاه و کوچک پوشیده‌کولا​ شده بود. شاخ‌های کوچک روی سرش و موهایش که با وجودِ نبودِ هیچ‌همین​ بادی در غار در هوا می‌رقصیدند، تنها بقایای به‌جامانده از خودِ گذشته‌اش بودند.

ناولها | novelha.net