چپتر 212: فصل 212
0ناگهان تمامِ آویزهای ارتباطی که قرار بودمیپوشاند خاموش باشند، تصویرِ رئیسِ آکادمی لینجوس را بازتابمیلولیدند دادند که پیامِ یکسانی را مدام تکرار میکرد.
«خطاب به همهٔ دانشآموزان، به ما حمله شده.دیده فوراً به خوابگاههاتون برگردید. اگه امکانش نیست، توروی نزدیکترین ساختمان پناه بگیرید. خطاب به همهٔ دانشآموزان...»
بقیه هنوز به هولوگرامِ رئیسِ آکادمیتونلِ خیره بودند که لیث دستِ فلوریاباز را گرفت و بهسمتِ خروجی دوید.
فلوریا که سعی میکرد به پایپهنی او برسد، با شتاب گفت: «صبرآرایه کن، هنوز یه عده تو معدن هستن!»
«خب که چی؟ واقعاً فکر میکنی میتونیم ازخورشید همه محافظت کنیم؟ اگه اونقدر احمقن که ازطرف ترس خشکشون زده، در هر صورت زیاد دوام نمیارن!»
فلوریا میخواست جوابش را بدهد،حالا اما با فشردنِ انگشتانِ لیثکلِ یادش آمد که نمیخواهد بمیرد.
وقتی بیرون رسیدند، صحنهٔ روبهرویشان انگار از دلِ یک فیلمِ پساآخرالزمانی بیرون آمدهآرایه بود. مردم جیغ میکشیدند و میدویدند. هر کس را که زمین میخورد یافقط بیش از حد کند بود و راهِ فرارشان را میبست، زیرِ پا له میکردند.
مانعی کروی و طلایی که حالا با چشمِ غیرمسلح هم دیده میشد،آرایه کلِ شهر را در بر گرفته بود. ورودیِ معدن تونلِ پهنی بود کهفقط روی زمینِ حاشیهٔ شهر دهان باز میکرد، پس آرایه آن را هم میپوشاند.
خورشید هنوز بالای افق پیدا بود، اما موجوداتی سیاه درافق اردوگاه میلولیدند و از هر طرف حمله میکردند. بدنهایشان برهنه بوددست و فقط چون دست و پا داشتند، به هیکلِ انسان میماندند.
هیچگونه اجزای صورت، موی بدن یا اندامِ تناسلی نداشتند و باشهر حرکاتی حشرهمانند روی چهار دستوپا راه میرفتند. شماری از آنها نزدیکِمیپوشاند معدن مانده بودند و برای کسانی که بیرون میآمدند کمین میکردند.
دو نامرده در حالیگرفته که صدای وزوز درمیآوردند،روی بهسمتِ لیث و فلوریا پریدند.
لیث خواست بگوید: «پشتِ سرِ...»
فلوریا حرفش را برید: «پشتِ سرِ من بمون!» او را به عقب کشید و سپرِ برجیِ احضارشدهاشبدنهایشان را به صورتِ اولین موجود کوبید. هالهٔ آبیِ گاردِ کامل از قبل دورِ تمامِ بدنش میجوشید وحشرهمانند به فلوریا اجازه میداد هر حرکتی را در اطرافش حس کند؛ هیچ نقطهٔ کوری برایش نمانده بود.
بس که با پدرش و لیث وقت گذرانده بود، یاد گرفتهشهر بود همیشه انتظارِ بدترینها را داشته باشد. با وجودِ دویدن با آنخورشید سرعتِ سرسامآور، توانسته بود محضِ احتیاط تمامِ بهترین طلسمهایش را اجرا کند.
شمشیرِ استوکش کارِ موجودِ دوم را یکسره کرد. سنگهای قیمتیِحاشیهٔ روی قبضه هنگامِ رها کردنِ قدرتشان نورِ درخشانی ساطع کردند واردوگاه به تیغه اجازه دادند پوستِ سختِ سنگمانندشان را مثلِ کاغذ بشکافد.
چطور دختری که همیشهورودیِ اینقدر از مردن میترسه،زمینِ میتونه اینجوری یورش ببره جلو؟
سولوس خاطرنشان کرد: «احتمالاً چون آدمِ مهمی رو برای محافظتافق کردن داره. یه جای کارِ این مهاجما میلنگه. حرکاتشون شلخته ودست قابلپیشبینیه. اصلاً شبیهِ چیزی نیست که اوریون برامون توصیف کرده بود.»
لیث هم بیکار نماند. چشمانش محیطِچشمِ اطراف را میپایید و همزمان موجوداتگرفته و شمشیرهای اوریون را بررسی میکرد.
دیگر هیچ نامردهای آن دو را هدف نگرفته بود، اماحاشیهٔ از چشمِ لیث دور نماند که چطور نوعی طنابِ جادوییسیاه دورِ دستوپای همهشان پیچیده شده و حرکاتشان را محدود کرده است.
فلوریا گفت: «مانعِ اول ضعیفشونتونلِ میکنه! بریم!» میخواست راه بیفتد کهباز لیث او را به عقب کشید.
لیث گفت: «مراقب باش!» چندین پیکانِ طاعون،میپوشاند سریعترین طلسمِ تاریکیِ لیث، به دو نامردهایاردوگاه که روی زمین افتاده بودند برخورد کرد.
فلوریا تازه آن موقع متوجه شد که از هر تکهٔ بدنشان، فارغگرفته از اندازهاش، پیچکهای سیاهی بیرون میزند که اجازه میدهد دوباره به بقیهٔبالای بدن بچسبد؛ و اینگونه تمامِ آسیبهایی که به آنها زده بود بیاثر میشد.
با اینکه دستوپا و سرهایشان فقط با آن پیچکها بهحاشیهٔ هم وصل بود، موجودات همین حالا هم به اوجِ آمادگیشان برگشتهاردوگاه بودند. آنها خیلی ساده کمین کرده و منتظرِ طعمهشان مانده بودند.
تاریکیِ درونِ پیکانها با تاریکیِتونلِ احیاکنندهٔ اجساد درگیر شد و وزوزشانباز را به جیغی گوشخراش تبدیل کرد.
لیث فقط کمی ادای وِرد خواندن و ساختنِ نشانههایبالای دست را درآورد و بیدرنگ رگباری از پیکانهای طاعونبرهنه را روی موجوداتی که هنوز به خود میپیچیدند رها کرد.
لیث گفت: «تا وقتی دشمن خاکستر نشده، هیچوقت گاردتمیشد رو پایین نیار. هیچوقت!» و شمشیرِ شوتلی را کهحاشیهٔ اوریون به او سپرده بود، از بُعدِ جیبیاش بیرون کشید.
جیغهای مرگِ نامردگان باعث شد بقیهٔ موجودات حملاتشان را متوقف کننددهان و با دیدنِ فرارِ آن دو نفر، از سرِ نفرت فسفس کنند.طرف بهسمتشان رفتند تا راهشان را ببندند، اما مثلِ گندمِ رسیده درو شدند.
حرکاتِ فلوریا کوچک و دقیق بود. سالها تمرین باعث شده بود شمشیربازیاش مثلِ آب بیشکلبالای باشد. فرمِ بدنش بیوقفه با توجه به موقعیت تغییر میکرد؛ از کوبیدنِ سپر در نبردِانسان تنبهتن، به ضرباتِ سریعِ نیزهای تغییرِ حالت میداد تا از مزیتِ بُردِ شمشیرش بهره ببرد.
با هر ضربه، تپشی از جادوی تاریکی رها میکرد که با جادوی تیغه بهشدتاردوگاه تقویت میشد و زخمهای کوچکِ سوراخمانند را به حفرههایی گشاد تبدیل میکرد. انرژیِ باقیمانده،موی گوشتِ اطرافِ زخم را میخورد، طولِ عمرِ موجودات را کوتاه و احیایشان را کندتر میکرد.
حرکاتِ لیث زمخت و ناشیانه بود. فقط چند تکنیک از زمین بلدگرفته بود و در کنارش، اصولِ اولیهای را میدانست که فلوریا ماهها پیشبالای به او یاد داده بود. با این حال، مثلِ طوفان حرکت میکرد.
برای یک چشمِ کارآزموده، حرکاتش بیش از حد باز و پر از تکانهای اضافیمیپوشاند بود که باعث میشد ضرباتش قابلپیشبینی باشد. اما نامردگان هم متخصص نبودند. آنها که مثلِداشتند پروانهها عمرِ کوتاهی داشتند، برای غلبه بر حریف فقط به توانِ فیزیکیِ برترشان تکیه میکردند.
به لطفِ آرایهای که حرکاتشان را محدود میکرد، لیث در حالتِباز طبیعیاش هم از آنها سریعتر و قویتر بود. وقتی جادوی همجوشی رابدنهایشان به بدنش تزریق کرد، موجودات دیگر بهسختی میتوانستند حرکاتش را دنبال کنند.
لایهٔ ضخیمی از جادوی تاریکی شمشیرِ شوتلش را در بر گرفت و با هر ضربه قویتر هم میشد.برهنه سولوس خودش را به تیغه پیوند زده بود و حواسش به هستهٔ کاذبِ آن بود تا نگذارد سنگهایدستوپا قیمتیِ کنترلکنندهٔ شمشیر، زیرِ بارِ مقدارِ عظیمِ مانایی که لیث درونش میریخت، بیش از حد تحتِ فشار قرار بگیرند.
هر موجودی که سدِ راهش میشد دستکم دهدیده ضربهٔ شمشیر میخورد و بدنشان پیش از آنکهروی حتی متوجهِ ضربه خوردن بشوند، به خاکستر تبدیل میشد.
فلوریا آنقدر درگیرِ نامردگانِ سمتِ خودش بود که نمیتوانست توجهِ چندانی به اوآرایه نشان دهد و فقط گاهی نگاهی میانداخت تا مطمئن شود لیث حالش خوبفقط است. تکنیکش افتضاح بود، اما نتیجهٔ کار هر بار فلوریا را غرقِ حیرت میکرد.
اگر دشمن نزدیک میشد، شمشیر در یک چشمبههمزدنزمینِ دروشان میکرد. اگر عقب میکشیدند، پیکانهای تاریکی آنها راپیدا روی زمین میانداخت تا از شدتِ درد جیغ بکشند.
چطور میتونه حتی وقتی شمشیر دستشهآرایه اینقدر سریع طلسم اجرا کنه؟ انگشترهای ذخیرهٔسیاه جادوش باید تا الان خالی شده باشن.
این سردرگمی باعث نشد فلوریا تمرکزش را از دست بدهد.کلِ مدام موجوداتِ بیشتری از جنگل بیرون میآمدند و هر شکافیباز را که در حلقهٔ محاصره شکل میگرفت، بیدرنگ پر میکردند.
فریاد زد: «اینا تمومی ندارن!»ورودیِ و تازه جملهاش تمام شدهحاشیهٔ بود که جهنم به پا شد.
پروفسور آیرونهلم سوار بر امروکِ رای ظاهر شد و دستهای از جانورانِ جادویی بهخورشید دنبالش میآمدند. شمشیر و سپری در دست داشت، اما با محافظتِ رای، میتوانست رویداشتند حمله تمرکز کند و در عرضِ چند ثانیه دهها نامرده را از بین ببرد.
«فرار کنید بچهها! بهدهان پشتِ سرتون نگاه نکنید!خورشید من حسابِ بازماندهها رو میرسم.»
لیث به جلو دوید، شمشیر را به بُعدِ جیبی برگرداند و دستِگرفته فلوریا را گرفت تا مطمئن شود در آن آشوب او را گمبالای نمیکند. هرچه به شهر نزدیکتر میشدند، با جانورانِ جادوییِ بیشتری روبهرو میشدند.
از یک جایی به بعد، قیدوبندها چنان قوی شد کهحاشیهٔ نامردگان حتی از یک انسانِ عادی هم کندتر شدند و تبدیلاردوگاه کردنشان به گوشتِ چرخکرده برای جانوران و پروفسورها مثلِ آبخوردن شد.
فلوریا از اینکه همکلاسیهایش را جا گذاشته بود پشیمان بود، اما لیث حتی یکخورشید ثانیه هم اجازه نداد سرعتش را کم کند. به خانهشان رسیدند، فقط برای بازداشتند کردنِ در ایستادند و بهمحضِ اینکه قفلِ جادویی آنها را شناخت، به داخل دویدند.
حتی با وجودِ ترشحِ آدرنالین، بیاختیار به محیطِ جدیدشان خیرهافق ماندند. درونِ خانه بسیار بزرگتر از بیرونش بود. راهرویی که دردست آن بودند دستکم ۱۰۰ متر طول و ۵ متر عرض داشت.
شاهکاری از جادوی بُعدی بود که فضا را آنقدر کش میآورد تا کلبهٔ کوچک را بهروی هتلی یکطبقه تبدیل کند. هر سمتِ راهرو ۱۰ در داشت که به همان تعداد آپارتمان راهبدنهایشان میبرد. مبلمان روستیک بود. راهرو بهجز فرشی بلند روی زمین و سنگهای جادویی برای روشنایی، خالی بود.
اهمیتی ندادند و شروع به جستوجوی برچسبِ نامشان رویزمینِ درها کردند. اگر هرکدام یک سمت را میگشتند سریعترپیدا پیش میرفتند، اما انگار دستهایشان به هم چسبیده بود.
اتاقشان تقریباً کپیِ همان اتاقی بود که در آکادمی در آن زندگی میکردند، فقطخورشید ۵ برابر بزرگتر. اسبابِ اتاق شاملِ ۵ تخت با همان تعداد پاتختی و کمد بود.هیکلِ با این حال، فقط ۲ حمام وجود داشت. یکی برای دخترها و یکی برای پسرها.
فریا با چهرهایحاشیهٔ خسته پرسید: «چراآرایه اینقدر طولش دادید؟»
حسِ گناهِ غیرقابلتحملی به جانِ فلوریا افتاد. کاملاً فراموش کردهکلِ بود که خواهرش هم در معدن همراهشان بوده است. فریاباز را چنان محکم بغل کرد که هوای ریههایش را بیرون کشید.
فلوریا با هقهق گفت: «خیلی متأسفم، آبجی. نمیخواستمروی جات بذارم! خیلی خوشحالم که حالت خوبه. لطفاًبالای منو ببخش.» و فریا را مات و مبهوت گذاشت.
در عوض لیث از این شگفتزده بود که فریا چطور درست مثلِ آنها هنوزخورشید حتی یک خراش هم برنداشته، اما توانسته بود بدونِ اینکه قطرهای عرق بریزد، زودتر ازهیکلِ آنها به خانه برسد. حتی خودِ او هم هنوز از آن دویدنِ دیوانهوار نفسنفس میزد.
«داری چی میگی؟ بعداًدهان گریه میکنی، کویلا وخورشید یوریال به کمکمون نیاز دارن.»
به آن دو نوجوان که روی تختهایشان دراز کشیده بودند اشاره کرد.گرفته یونیفرمهایشان در چند جا پاره شده بود و نشانههای یک مبارزهٔ مغلوبه راافق در خود داشت. رنگپریده و بیجان بودند و نفسهایشان کوتاه و سطحی بود.
«این احمقها برای رسیدن به خونه واقعاً دویدن و نزدیک بود کشته بشن. باید درست مثلِبالای ما بلینک میکردن!» با این حرف، لیث و فلوریا از خجالت سرخ شدند. در بحبوحهٔ ماجرا، طلسمهیچگونه را کاملاً فراموش کرده بودند و بهطورِ غریزی به روشهای بسیار ابتداییتری برای فرار تکیه کرده بودند.
«من زخمهاشون رو بستم، اما نمیتونم بیشتر اززمینِ این بهشون نیروی زندگی بدم، وگرنه خودم روافق به خطر میندازم. اونا به کمکت نیاز دارن، لیث.»
لیث سر تکان داد، وِرد خواند و همزمان از نشاطبخشی استفاده کرد تا وضعیتِاردوگاه همراهانش را بررسی کند. اوضاع وخیمتر از چیزی بود که فریا فکر میکرد. نهتنهاموی نیروی زندگیشان داشت تحلیل میرفت، بلکه نوعی سم نیز به هستههای مانایشان حمله میکرد.
لیث از این کشف جا خورد؛ قرار بود خدای مرگ یک جادوگرِ بدلی باشد.تونلِ سم را خنثی کرد و پیش از تزریقِ بخشی از نیروی زندگیاش، آن راسیاه از بدنشان بیرون کشید. تنفسشان بیدرنگ منظم شد و رنگِ چهرهشان به حالتِ سالم برگشت.
فریا تازه میخواست دربارهٔ مایعیورودیِ که روی دستِ لیث شناورحاشیهٔ بود بپرسد که کسی در زد.
«مصدومی اینجاست؟ منگرفته پروفسور واستورم، لطفاًپهنی بذارید بیام تو.»
پروفسور واستور هنوز مثلِ یک تخممرغ گرد وخورشید تاس بود و با وجودِ عرقی که ازطرف سرش میریخت، سبیلهای چخماقیِ واکسخوردهاش هنوز بینقص بودند.
«اوه خدایان، ستارههای باارزشم نه!» بهمحضِ اینکه شاگردانش را شناخت،کلِ بهسمتِ تختها شتافت. واستور تنها پس از انجامِ یک معاینهٔ کامل،آرایه نفسِ راحتی کشید و روی تختی نشست تا نفس تازه کند.
«کارتون تو دفعِ سموم عالی بود، بچهها. بیشترِ آدما متوجهش نمیشن تا اینکهآرایه خیلی دیر میشه. این عجایبِ نامردهٔ لعنتی. فقط یه دیوونه ممکنه همچین موجوداتی بسازه.چون خیلی خطرناک و بیفایدهان.» حرفهایش آنها را زبانبسته گذاشت، اما فقط برای یک ثانیه.
فلوریا فریاد زد: «کیورودیِ به کاراییشون اهمیت میده! کویلاحاشیهٔ و یوریال حالشون خوب میشه؟»
فریا هم به بحث پیوست: «چهآرایه اتفاقی افتاد؟ مگه قرار نبود حملهموجوداتی فقط تو روزِ سالگرد اتفاق بیفته؟»
لیث هم واردِ بحث شد و محضِ احتیاط نیمی ازکلِ سم را در بُعدِ جیبیاش ذخیره کرد: «میتونم سم روباز نگه دارم؟ قول میدم فقط برای اهدافِ پژوهشی ازش استفاده کنم.»
«کاش یه بدن داشتمگرفته تا همین الان میکوبیدمروی تو سرت.» سولوس سرزنشش کرد.
دخترها به او چشمغرهورودیِ رفتند و مشخص بودزمینِ که در خشمِ سولوس شریکاند.
واستور با صدایحاشیهٔ بلند خندید و تنشمیپوشاند را از بین برد.
«بله، البته که حالشون خوبه. وگرنه اینقدر آروم نبودم. در موردِ بقیهٔ سؤالاتون، فقطتونلِ خبرای بد دارم. اول اینکه هربار خدای مرگ هدفش رو عوض میکنه، قبل ازسیاه سالگرد حملههایی برای ارزیابی انجام میده. تهاجمِ امروز رو یه تمرین در نظر بگیرید.
وگرنه ما اینقدر زودتر از موعدتونلِ جابهجا نمیشدیم. برام عجیبه که چطورباز تونست به این سرعت پیدامون کنه.»
«اون فقط یهگرفته ارزیابی بود؟» زانوهایپهنی فلوریا سست شد.
واستور سر تکان داد.
«خب، آره. اونا بهسختی نامردهٔ برتر حساب میشن. بدونِ قدرتِ جادویی، با هوشِورودیِ محدود و کلاً بدونِ هیچ استراتژیای. اونا فقط به اردوگاه هجوم آوردن تا دفاعموجوداتی و زمانِ واکنشِ ما رو بسنجن. در موردِ تو، آقای لیث، جوابم نه هست.
صد امتیاز برای استخراجِ سم تو همچین حالتِ دستنخوردهای. کیمیاگران وقتی اینو ببیننآرایه از شدتِ هیجان خودشون رو خیس میکنن.» درحالیکه واستور سم را در یکفقط ویالِ کیمیاگری ذخیره میکرد، چشمانش مثلِ بچهای که کادوی کریسمسش را باز میکند میدرخشید.
لیث با این امید کهتونلِ خشمِ سه دختر را فرو بنشاندباز گفت: «این یه تلاشِ گروهی بود.»
«تلاشِ خوبی بود، اسکروچ.دهان ولی من که باورخورشید نمیکنم.» سولوس لب برچید.
واستور که آنقدر خوشحال بود که حتی به خودشمیشد زحمتِ یادآوری این را نداد که فلوریا بخشی ازحاشیهٔ تخصصِ درمانگر نیست، گفت: «پس صد امتیاز به هر کدومتون.»
فلوریا و فریا لبخند زدند وتونلِ پروفسور را تا در همراهی کردند.باز آدم هیچوقت از گرفتنِ امتیاز سیر نمیشد.
دو ازشهر سه همورودیِ هنوز نتیجهٔ خوبیه.
بهمحضِ اینکه درحاشیهٔ بسته شد، آنها یکصدامیپوشاند به لیث گفتند: «عوضی!»
واستور فریاد زد: «دخترا، اتاقا بهچشمِ دلایلِ امنیتی عایقِ صدا نیستن. صبرگرفته کنید من دور بشم بعد کتکش بزنید.»
یا شایدم نه.