چپتر 308: بدون عنوان
0نالیر با خندهای جنونآمیزدنیا که لرزه بر اندامِ لینجوسنیرو انداخت، گفت: «پس واقعیت داره.»
«رئیسِ آکادمی تو آکادمیِ خودش مثلِ یه خداست. متأسفم که اینو بهت میگم، لینجوسِزودرسش عزیز.» نالیر یک کریستالِ جادو از جیبش درآورد که آنقدر ظریف تراش خورده بوداینکه که شبیهِ الماس بود. روی هر وجهِ آن یک رونِ قدرت حک شده بود.
لینجوس که از پیامدهای وجودِ آنکارهایی جواهر وحشت کرده بود، پرسید: «اینتلاش یه واحدِ هستهٔ نیروئه. از کجا آوردیش؟»
نالیر بیتوجه به او گفت: «هیچ خدایی تو این دنیاتحلیل نیست!» و جواهر را خُرد کرد. با این کار هستهٔپادشاهی نیرو موقتاً خاموش شد و همزمان تمامِ آرایهها از کار افتادند.
از زمانِ خرابکاری در سالنِ تمرینِ جادوی بُعدی، لینجوس میدانست کهخاموش مشکلی در هستهٔ نیروی آکادمی وجود دارد. به همین دلیل، حتی وقتیمشکلی تقاضای شدیدی برای بالوتها وجود داشت، نمیتوانست اجازهٔ تولیدِ بیشتر را بدهد.
معمولاً به جادوآهنگرانِ آکادمی به دلایلِ مختلفی دسترسی به هستهٔ نیرو داده میشد؛ برایزودرسش ساختِ اشیائی که به هستهٔ نیرو متصل بودند، مثلِ انگشترهای عصا یا بالوتها، برایاینکه نگهداری از آرایهای که از آن منشعب میشد، یا نگهداری از خودِ هستهٔ نیرو.
پس از خرابکاری، لینجوس دسترسی به قلبِ آکادمی را مسدود کرده بود وذهن این وظیفه را به تمامِ کارهایی که پیشتر بهعنوانِ رئیسِ آکادمی انجام میداد، افزودهطولِ بود. این تلاش ذهن و بدنش را تحلیل برد و باعثِ پیریِ زودرسش شد.
با این حال، او این کار راتلاش به هر قیمتی انجام داد، برای دانشآموزان وحال برای آیندهٔ پادشاهی که به آن باور داشت.
لینجوس در طولِ آن ماهها باخُرد خود تکرار میکرد: «بهمحضِ اینکه بحرانهمزمان حل بشه، وقت میکنم استراحت کنم.»
تمامِ آنپیشتر دردها، تمامِ آنمیداد فداکاریها، بیهوده بود.
نالیر پیش از این وانمایر را وادار کرده بود تا آنقدر در هستهٔذهن نیرو دست ببرد که بتواند یک واحدِ هستهٔ نیرو بسازد. با وجودِ پیچیدگیِ دیوانهوارش،طولِ این واحد تقلیدی رنگباخته از انگشترِ رئیسِ آکادمی بود، اما فقط یک کارکرد داشت.
نالیر موجِ جدیدی از طلسمها را بهسوی رئیسِ آکادمیبدنش رها کرد. باید سریع عمل میکرد و پیش ازدانشآموزان آنکه هستهٔ نیرو دوباره فعال شود، او را میکشت.
لینجوس در حالی که بختِ بدش را لعنت میکرد، فقط توانست برای فرار به جای امنزمانِ بلینک کند. کلِ این وضعیت یک کابوس بود. نمیفهمید نالیر چطور موفق شده بود طلسمها راشدیدی یکی پس از دیگری بهطورِ خاموش اجرا کند، بدونِ اینکه هیچ فرصتی برای مقابله به او بدهد.
نالیر هم بختِ بدش را لعنت میکرد. نقشهٔ اصلیاش این بود که لینجوسپیریِ را از دفترش بیرون بکشد و از پشت به او خنجر بزند. نالیرمیکرد میخواست با استفاده از بالوتی که همراه داشت، قتل را به گردنِ وانمایر بیندازد.
با مرگِ رئیسِ آکادمی، برههای کوچکش فرصت مییافتند تا تمامِ دانشآموزانی را که پیشینهٔ عادی داشتند یاباعثِ از تبارهای جادوییِ جدید بودند، سلاخی کنند. این کار باعث میشد به نظر برسد که حتی پسبحران از بالکور، هنوز جناحِ تندرویی در میانِ خاندانهای اشرافیِ باستانی وجود دارد که حاضر به عقبنشینی نیستند.
امیدش این بود که این کشتار شکافِ میانِ طبقاتِ اجتماعی را دوباره باز کند و جرقهٔ جنگِداد داخلی را بزند. گذشته از این، وانمایر و برهها همگی از خانوادههای بانفوذی میآمدند. دانشآموزانِ بازمانده درکنم حالی پیدا میشدند که اشیاءِ بردگی که خودشان به داخلِ آکادمی آورده بودند را در اختیار داشتند.
تمامِ شواهد به جادوگرِ اعظم لوکارت و متحدانش ختم میشد و هیچچیز باقی نمیماندآرایهها که نشاندهندهٔ دخالتِ نالیر باشد. بهخصوص پس از آنکه مطمئن میشد وانمایر و آن چندحتی برهٔ کوچکی که با او کار میکردند، در مبارزهٔ بعدی برای نجاتِ آکادمی کشته شدهاند.
مبارزهٔ رودررو چیزی بود که میخواست از آن دوری کند. ردای رئیسِ آکادمی یکزودرسش شاهکار بود. نهتنها محافظتِ فوقالعادهای در برابرِ آسیبهای فیزیکی و جادویی ارائه میداد، بلکه پیوستهبحران لینجوس را مانندِ معجونها تقویت میکرد و او را در برابرِ جادوی روح مصون میساخت.
ناگفته نماند کهقلبِ لینجوس یکی از بهترینپیشتر جادوگرانِ جوانِ پادشاهی بود.
رئیسِ آکادمی بیهدف بلینک نمیکرد. این طلسم پرهزینهتر از آن بودبرد که بخواهد بیمهابا از آن استفاده کند. او از آن برایطولِ حفظِ فاصله و رسیدن به مخفیگاههای پنهان در دفترش استفاده میکرد.
«هر کاری که داره میکنه، این بازی دو سر داره.» لینجوس رگباری از یخ، آتش و صاعقهخرابکاری را که با ابزارهای کیمیاگری تولید شده بود، رها کرد. درست مانند جادوی راستین، این حملات همبالوتها زمانِ اجرا نداشتند. نالیر ناسزا گفت. تنها پس از سه ردوبدلِ حمله، مجبور به دفاع شده بود.
هر یک از آنها از نظرِ قدرت در اوجِ طلسمهای ردهٔ ۳باعثِ بود و تعدادشان چنان زیاد بود که حتی یک بیدارشده با ردایخود پروفسوری هم نمیتوانست بدونِ به خطر انداختنِ جانش، ضربهشان را تاب بیاورد.
بهلطفِ طلسمهای دفاعیای که آماده داشت، نالیر از بخشِ عمدهٔ آسیب درتلاش امان ماند، اما وانمایر به این اندازه خوششانس نبود. حتی با وجودِآیندهٔ محافظتِ اشیاءِ جادوییاش، به دیوار کوبیده شد و در آستانهٔ بیهوشی قرار گرفت.
بدتر از همه اینکه دودِ حاصل از طلسمهاذهن کلِ اتاق را فرا گرفت و همهٔ آنهاقیمتی را کور کرد. یا دستکم لینجوس اینطور فکر میکرد.
نالیر بینشِ حیات را فعال کرد وکرد پیکرِ رئیسِ آکادمی مانندِ روز روشن پدیدار شد.افتادند میدید که او دارد طلسمی ناشناخته اجرا میکند.
نالیر با صدایی سرد ومیداد بیروح گفت: «درست مثل لیث، داریبرد با حرکاتِ احمقانهات کارمو راحت میکنی.»
از دستانش ستونی از آتش بیرون زد. این طلسمِ شخصیِ خودشافزوده بود: تندبادِ سوزانِ ردهٔ ۵. ترکیبی از جادوی باد و آتشداد بود که گردبادی کوچک با دمایی قادر به ذوبِ سنگ ایجاد میکرد.
نوکِ آن با سرعتِ بالایی میچرخید و میتوانست هر دفاعی را که تا بهزودرسش حال در نبرد دیده بود، سوراخ کند. حتی اگر قربانی به طریقی زنده میماند،اینکه آذرخشهای پنهان در درونِ گرداب او را میسوزاند یا دستکم موقتاً از کار میانداخت.
طلسم با دقتی جراحیگونه به سینهٔ لینجوس برخورد کرد، اما رئیسِ آکادمی خمتمامِ به ابرو نیاورد. تندبادِ سوزان به درونِ گامهای وارپ در مقابلِ او مکیده میشدهمین و روی بازوی راستِ وانمایر رها میگشت و آن را به خاکستر تبدیل میکرد.
شوکِ ناشی از دردِ قطعِ عضو تقریباً اوذهن را کشت. تنها ردای پروفسوریاش و اشیایی کهقیمتی برای خودش جادوآهنگری کرده بود، جانش را نجات داد.
لینجوس قصد نداشت وانمایر را بکشد، فقط میخواست او را از کار بیندازد. افسوس که هیچ ایدهای نداشت نالیر درحال ادامه چه طلسمی اجرا میکند. تنها کاری که از دستش برمیآمد این بود که مطمئن شود طلسم به جای حساسیدردها از بدنِ وانمایر برخورد نمیکند. او بازوی راست را انتخاب کرد، چون جادوگری بدونِ دست یا صدایش معمولاً بیدفاع بود.
نالیر دوباره ناسزا گفت و دود را با جادوی باد پراکنده کرد، چرا کهزودرسش مشخصاً هیچ مزیتی برایش نداشت. اتاق صاف شد و لینجوس را نشان داد که عینکِبحران عجیبی به چشم زده بود و چیزی شبیه به یک لولهٔ فولادی در دست داشت.
لینجوس گفت: «سلام، بانوی جوان.» و به دنبالِ حرفش، مجموعهای از انفجارهای صوتی ازآرایهها لوله شلیک شد. نالیر به خودش که آمد، دید زانو زده و گوشهایش رادلیل گرفته است. غرشهای صوتی باعث شد از چشمها، سوراخهای بینی و گوشهایش خون جاری شود.
این انفجارها پردهٔبهعنوانِ گوش و تعادلش راتلاش نیز در هم شکست.
«لعنت به جادوآهنگرها! لعنت به خودشون و ساختههاشون!» نالیر میدانست یک جادوآهنگر با آویزِبدنش بُعدی چقدر خطرناک است. به همین دلیل وانمایر را با خود آورده بود. آنهاماهها زرادخانههایی متحرک بودند و قرار بود وانمایر به همان اندازهٔ رئیسِ آکادمی مهارت داشته باشد.
لینجوس حتی از او هم جوانتر بود، با این حال به همکارِ جادوآهنگرشپیریِ هیچ فرصتی برای واکنش نداده بود. لینجوس سلاحش را بارها و بارها شلیک کردبهمحضِ تا زمانی که مطمئن شد نالیر دیگر در شرایطی نیست که بتواند مقابله کند.
او از آویزِ بُعدیاش طنابی بیرونخُرد آورد که خودبهخود وانمایر را بستهمزمان و طنابِ دیگری هم برای نالیر درآورد.
«خیلی چیزها هست که باید توضیح بدی.تلاش مطمئنم بانو ارناس میتونه هر چیزی روزودرسش که برای نجاتِ کشور نیاز داریم، ازت بفهمه.»
افسوس، لینجوس نمیدانست تنها چیزی که نالیر برای بهبودی نیاز دارد، نفس کشیدنذهن است. او حملهاش را متوقف کرده بود با این تصور که حتی اگر نالیرطولِ ابزاری برای درمانِ چنین زخمهای گستردهای داشته باشد، خستگی او را از پا درمیآورد.
اما بهلطفِ نشاطبخشی، باانجام هر نفس بدنش ترمیم میشد.بدنش با هر نفس، قدرتش بازمیگشت.