---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 898: بازگشت به خانه (بخشِ ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 898: بازگشت به خانه (بخشِ ۲)

0

سپیده روی پای بابا یاگا نشست و پرسید: «پس ماجرای این‌همه لباسِ بچه این‌راهِ​ است؟» احیای بدنِ آکالا انرژیِ زیادی می‌برد و او برای این کار بیش از حد‌نگرانِ​ ضعیف بود. سپیده فقط به‌اندازه‌ای از بافت‌های او را حفظ کرد که نگذارد میزبانش بمیرد.

بابا یاگا از حسِ گرمای دخترش که در رحمش می‌پیچید‌باشد​ لبخند زد و گفت: «البته، عزیزم.» حالا ظاهرِ زنی زیبای‌صرفِ​ چهل‌ساله را داشت، با موهای سرخِ آتشین و چشمانِ سبزِ زمردی.

صدایش آرام و خردمندانه بود‌شکست​ و بدنش هالهٔ اطمینان‌بخشی داشت‌تمامِ​ که خاصِ مادرانِ خوب است.

این تجسمِ کسانی بود که به‌ماجرایش​ نیمهٔ طولِ عمرشان رسیده بودند. او‌امیدوارم​ به‌اندازهٔ آینده‌اش، گذشته داشت. هیئتِ گرگ‌ومیش.

سرش را کج کرد و به دیگِ جوشان و بزرگِ روی‌تمامِ​ شومینه که لبالب از خمیرِ گوشت و خون پر شده بود‌باشد​ اشاره کرد: «بچه‌ها آیندهٔ ما و بهترین مواد برای کار هستند.»

چهرهٔ بابا یاگا هنگامِ به زبان‌کسی​ آوردنِ کلمهٔ لیچ از انزجار در هم‌کند​ رفت: «دربارهٔ آن لیچ چیزی شنیده‌ای؟ ویزا؟»

سپیده پرسید: «بله. ماجرایش چیست؟»

«واقعاً خوشحالم که شکست خورد. امیدوارم مرگِ آن ابله‌خوشحالم​ و تمامِ پیروانش، فرزندانم را به راهِ راست برگرداند.‌راهِ​ چطور کسی می‌تواند این‌قدر احمق باشد که بخواهد حکومت کند؟

«چرا یک شکارچی باید نگرانِ ضعیفان باشد و وقتش را صرفِ این کند که مطمئن شود آن‌ها رشد‌کسی​ می‌کنند و شکوفا می‌شوند؟ چرا فقط عدهٔ کمی از فرزندانم این را می‌فهمند؟ دلیلِ اینکه این‌همه پادشاه و‌رشد​ امپراطور در سال‌های پایانیِ عمرشان به دنبالِ جاودانگی می‌گردند، این است که تازه می‌فهمند تاج‌وتخت جانشان را مکیده است.

«اینکه تمامِ عمرشان را صرفِ انباشتنِ قدرت کرده‌اند و هرگز واقعاً از آن استفاده نکرده‌اند؟‌شکارچی​ من هرگز قصد نداشتم هیچ‌کدام از شما کشورِ خودتان را داشته باشید و با زنجیرهای‌می‌فهمند​ وظیفه بسته شوید. فقط می‌خواستم فرزندانم شانسِ دومی برای زندگی داشته باشند، یک زندگیِ بهتر.

بابا یاگا با عصبانیت نخِ آویزان از سوزن را با دندان‌های سفید‌فرزندانم​ و مرواریدی‌اش برید و گفت: «چرا این‌قدر خودشان را درگیرِ روشِ انسان‌ها می‌کنند؟‌چرا​ چه چیزی آن‌ها را این‌قدر خاص می‌کند؟ در میانِ پنج نژاد، آن‌ها بدبخت‌ترین‌اند.»

سپیده با خنده‌شنیده‌ای​ گفت: «چون بیشترین پتانسیل‌چیست​ را دارند. برای ویرانی.»

بابا یاگا محیطِ اطرافِ کلبه‌اش را بررسی کرد و تا صدها کیلومتر هیچ انسانی نیافت:‌راست​ «حرفی در آن نیست. عزیزم، چرا اینجایی و ماجرای این تن‌پوشِ گوشتیِ جدیدت چیست؟ این‌ضعیفان​ قضیهٔ میزبانِ زنده یک فازِ جدید است یا فقط می‌خواستی چیزِ جدیدی را امتحان کنی؟»

«هر دو.» سپیده همه‌چیز را دربارهٔ حبسش، پیوندش‌این‌قدر​ با آکالا و تمامِ درهایی که ذهنِ حقیرِ‌باید​ او برایش باز کرده بود، به مادرش گفت.

بابا یاگا در حالی که به نقشه‌های دخترش گوش می‌داد، لبخندِ ملایمی‌فرزندانم​ بر لب داشت: «چه آدمِ دلنشینی. امیدوارم با تو خوب رفتار کند.»‌کند​ سپیده از معدود کسانی بود که هرگز او را ناامید نکرده بود.

سپیده گفت: «حتماً همین‌طور است. حالا می‌رسیم به بهترین‌خوشحالم​ بخشِ ماجرا.» و از رویارویی‌اش با لیث و سولوس‌راهِ​ برایش گفت. از چیزهایی که درباره‌شان کشف کرده بود.

«چشمانِ طلایی، هم‌زیست، و قادر به بیرون کشیدنِ‌امیدوارم​ نیرو از چشمه‌های مانا. ببخشید عزیزم، ممکن است‌برگرداند​ هر کسی باشد. هیچ ایده‌ای ندارم که او کیست.»

«نه، مادر، بخشِ جالبش خودِ او نیست، بلکه چیزی است که‌بخواهد​ با آن پیوند خورده.» سپیده هیچ قصدی نداشت که هویتِ حقیقیِ‌شود​ لیث را برای پادشاهیِ گریفون فاش کند یا از او باج بگیرد.

موردِ اول فقط او را برای هر کسی که عقلِ سلیمی در سر داشت جذاب‌تر‌برگرداند​ می‌کرد و موردِ دوم را هم سلاحِ بزدلان می‌دانست. نقشه‌های دیگری برای او در سر‌وقتش​ داشت و روزِ روشن نمی‌خواست هدیه‌اش پیش از آنکه آمادهٔ برداشت شود، به هدر برود.

«چیز؟» بابا یاگا تمامِ دانسته‌هایش را‌ماجرایش​ به فرزندانش آموخته بود، پس چیزهای‌امیدوارم​ کمی وجود داشت که نتوانند تعریفشان کنند.

سپیده توضیح داد: «دورگه‌ای بالغ که می‌تواند با اعضای خانوادهٔ ما‌تمامِ​ ادغام شود، کسی که می‌تواند روی دست‌کم پنج عنصر چیرگی اعمال‌باشد​ کند و با هر دو عنصرِ آتش و تاریکی قرابت دارد.»

«او می‌تواند همان شمشیرِ بی‌نقصی‌چطور​ باشد که خواهرِ کوچکمان شب‌باشد​ همیشه به دنبالش بوده است.»

بابا یاگا گفت: «جالب است.» و به پیرزنِ قوزکرده‌ای با موهای خاکستری و چشمانِ سیاه و‌چطور​ سرد تبدیل شد. بینی و گوش‌هایش دراز و چهره‌اش پر از چین‌ وچروک بود. لکه‌های پیری‌مطمئن​ پوستش را پوشانده بود و باعث می‌شد ضعیف به نظر برسد، اما صدایش لبریز از قدرت بود.

این تجسمِ کسانی بود که گذشته‌شان بیشتر‌چیست​ از آینده‌شان بود؛ تجسمی که خردِ پیری و‌تمامِ​ تلخیِ حسرت‌ها را در خود داشت. هیئتِ شب.

بابا یاگا گفت: «اگر حق با تو باشد، که اما‌ابله​ و اگرِ بزرگی است، اصلاً از این ایده خوشم نمی‌آید‌این‌قدر​ که شب اولین نفری باشد که شمشیرش را به دست می‌آورد.

«او درست مثلِ دربارِ شبِ خودش، آزاد‌می‌تواند​ و بی‌قیدوبند است، همان‌طور که همیشه برای فرزندانم‌شکارچی​ می‌خواستم، اما به همان اندازه هم آشوب‌گر است.

«او هرگز نقشه‌ای ندارد، همیشه اول خشمگین می‌شود و بعد خون به پا می‌کند. بماند که‌چطور​ با هر وعدهٔ غذایی‌اش چه گندی بالا می‌آورد. تنها گونه‌های نامرده‌ای که منقرض شده‌اند پیروانِ کورِ او‌شود​ بوده‌اند و او تنها کسی است که باعث شد برای نجاتِ جانِ بی‌ارزشش با نگهبانان گلاویز شوم.

«اگر می‌خواهی او را زیر نظر بگیر، اما یافته‌هایت را فقط با من در میان‌تمامِ​ بگذار. برادرِ کوچکت گرگ‌ومیش حتی برای نجاتِ جانش هم نمی‌تواند دهانش را بسته نگه دارد و‌شکارچی​ من هم نمی‌توانم چنین قدرتی را به شب بسپارم، مگر اینکه مطمئن شوم لیاقتش را دارد.»

در همین حین، داخلِ غار، با نابودیِ آرایه‌ها تنها ماشینِ اودی‌بخواهد​ باقی مانده بود تا انرژیِ جهانی را که در چشمهٔ مانا‌شود​ جریان داشت کاهش دهد. حالا همه‌چیزِ دیگر در مهارِ سولوس بود.

این انرژی به برج اجازه داد تا به اندازهٔ کاملش رشد کند و جرمِ تازه‌ای‌برگرداند​ به بدنی که لیث و سولوس در آن شریک بودند بیفزاید. پیکرِ غول‌آسایی که به سوراخِ‌صرفِ​ کوه خیره شده بود، طولِ بال‌هایی داشت که تقریباً هم‌زمان به هر دو طرفِ غار می‌رسید.

لیث و سولوس هم‌صدا با هم گفتند،‌چیست​ گویی یکی آهنگِ مکملِ دیگری بود: «برای رفت‌وآمد‌تمامِ​ راحت است، اما توضیح دادنش خیلی سخت می‌شود.»

موجود دستش را بالا برد و کسری‌خورد​ از انرژی‌ای را که در بدنش جریان داشت‌راست​ هدایت کرد تا سوراخِ کوه را ناپدید کند.

معمولاً برای بازگرداندنِ صدها تن سنگِ نابودشده، تیمی‌این‌قدر​ از آرایه‌گران و چندین آرایهٔ ردهٔ ۵ لازم‌باید​ بود، اما برای آن‌ها فقط یک اراده کافی بود.

سپس، دو تونلِ فروریخته را پاک‌سازی کردند و مسیرِ فرارِ باورپذیری برای خودشان‌راهِ​ ساختند. هضمِ خیانتِ آکالا همین‌طوری هم برای ارتش سخت بود. سپیده راهِ بی‌نقصی‌شکارچی​ برای توضیحِ تمامِ اتفاقاتِ رشته‌کوهِ زبانِ مار بود، اما داستان باید درست روایت می‌شد.

آنچه باقی مانده بود، برایش امتیازِ شایستگیِ فراوان، پول و متأسفانه افتخار به همراه می‌آورد.‌تمامِ​ اگر پادشاهی فقط نیمی از توانایی‌های سپیده را می‌دانست، لیث نمی‌توانست ادعا کند که او‌چرا​ را فراری داده است، بی‌آنکه با سؤالاتی بیشتر از آنچه می‌خواست پاسخ دهد روبه‌رو شود.

«نامردگان هم وارپ کرده‌اند و رفته‌اند.» حسِ مانای سولوس حالا بردی داشت‌پیروانش​ که تمامِ مجتمعِ زیرزمینی را پوشش می‌داد و به آن‌ها اجازه می‌داد‌حکومت​ همه‌چیز و همه‌کس را که وارد یا خارج می‌شد زیر نظر داشته باشند.

از نالروند که به دیواری تکیه داده‌می‌تواند​ و نشسته بود پرسیدند: «که این سؤال‌چرا​ را پیش می‌آورد، تو چرا هنوز اینجایی؟»

نالروند که بعد از پایانِ مبارزه به هیئتِ انسانی‌اش بازگشته بود، گفت:‌فرزندانم​ «چون خسته‌ام. از جنگیدن خسته‌ام، از فرار کردن خسته‌ام. هرچه را برایم عزیز‌چرا​ بود از دست داده‌ام و به هر طریقی که بود، به انتقامم رسیده‌ام.»

ناولها | novelha.net