چپتر 811: رازِ لاروئل (بخشِ ۱)
0هر دو از خارهای نامرده بودند و بدنهایشان چنان شکلِ مبهمی داشتمیشد که شبیه مانکنهای سبز به نظر میرسیدند. لیث امضای انرژیشان را نمیشناخت، دراشتباه نتیجه هیچ ایدهای نداشت که چه نوع نامردهای هستند و چه تواناییهایی دارند.
پشتِ سرشان بلینک کرد و پیش از آنکه با شعلههای سیاه طلسمِ ردهٔ ۵ خود،کپیها یعنی خورشید در حال غروب، به آتش بکشدشان، با یک ضربه آنها را به دو نیمخزِ کرد. نامردگان با صدای بلند ناسزا گفتند و مشخص شد یک مرد و یک زن هستند.
آنها بهترتیب یک صاعقهٔساخته تعقیبکننده و تپشی قدرتمندوقتی از جادوی تاریکی رها کردند.
طلسمِ اول لیث را وادار به دفاع کرد و طلسمِ دومچندین آنقدر از شعلههای سیاه را باطل کرد که نامردگان توانستند باهمهٔ فدا کردنِ نیمهٔ پایینیِ بدنشان، زمین را بکنند و فرار کنند.
راهی برای جاخالی دادن از صاعقهٔ تعقیبکننده نبود؛ لیث فقط توانست دیواری سنگی پدید آوردطلسمهای و طلسم را مسدود کند. این کار تنها یک ثانیه زمان برد، اما همین یکحملهٔ ثانیه بیش از حدِ نیاز کافی بود تا تعقیبِ آن دو نامرده برایش غیرممکن شود.
در همین حال، ایلوم از وخامتِ اوضاعش آگاه بود، اما هرطلسمهای کاری میکرد، نمیتوانست از محاصره فرار کند. کالّا چندین کپیِ سایهایمعنای از خودش ساخته بود که ایلوم را کاملاً محاصره کرده بودند.
اوضاع وقتی بدتر میشد که همهٔ آنها بیوقفه طلسمهای تاریکی اجرا میکردندبیوقفه و تشخیصِ کپیها از کالّای اصلی را غیرممکن میساختند. حمله به وایتِمعنای اشتباه، به معنای تحریکِ تودهٔ دیگری از جادوی تاریکی برای حمله بود.
حملهٔ اولِ کالّا داشت دگردیسیاش را ازمیکرد بین میبرد؛ خزِ قهوهایاش میپژمرد و میریخت وساخته گوشتش رفتهرفته دوباره به پوستِ درخت تبدیل میشد.
علاوه بر این، فلوریا مدام سازههای سنگی پدید میآورد کهوقتی هم میدانِ دید و هم حرکاتش را محدود میکردند و باعثاصلی میشدند طلسمهای وایت با وجودِ کندیشان، پیدرپی به او برخورد کنند.
در عوض، فریا مدام در نقطهٔ کورشبدتر ظاهر میشد، با تپشهای تاریکی به او ضربهکپیها میزد و درست لحظهای که برمیگشت، ناپدید میشد.
«لعنتی! قرار بود یه کارِ ساده باشه. نقشه این بودمیشد که قاتیِ جمعیت بشیم و کاری کنیم یه مشت آدمِمیساختند عصبانی به بیدارشدگان حمله کنن، تا تو اون هرجومرج راحت بکشیمشون.
ارباب گرملیک منو فرستاد چون حتی بیدارشدگان هم نمیتونن یه ترال رو از یه موجودِ زندهٔ عادیکرده تشخیص بدن، ولی اون عوضی تو یه چشمبههمزدن لوام داد. وقتشه از اینجا بزنم به چاک.» ایلوماشتباه اینها را در سر گذراند و همهچیز را روی قدرتی که سیرش به او بخشیده بود قمار کرد.
با اینکه ایلوم بهعنوانِ یکی از مردمِ گیاهی قادر به استفاده از جادوی بُعدیبیوقفه بود، هیئتِ گرندل مانع از اجرای طلسم میشد. مبارزه تنها چند ثانیه پیش آغازتودهٔ شده بود، اما او همین حالا هم دیده بود که هیئتِ ترینتلینگش چقدر بیقدرت است.
تنها شانسش برای فرار، درهمشکستنِ دفاعِ دشمن بود، اما نمیتوانست همینطور پا بهمیکردند فرار بگذارد. نیروهای کمکیاش تازه شکست خورده بودند، پس زمانِ زیادی تا بازگشتِحملهٔ لیث نمانده بود و ایلوم مجبور میشد بهتنهایی در برابرِ چهار نفر بجنگد.
«فقط باید یکیشون رو زخمی کنم، مهم نیست کی باشه. اینجوری همزمان از شرِاجرا دوتا دشمن خلاص میشم، چون درمانگر هم دیگه نمیتونه بیفته دنبالم. مطمئنم اگه تنبهتنحملهٔ بجنگیم، حتی میتونم این هیولاها رو هم شکست بدم.» ایلوم با خودش فکر کرد.
کالّا در میانِ سایههایش پنهان بود و فریا همیشه به پشتِ دیوارِ وایتها عقبنشینیخودش میکرد، پس انتخابش روی فلوریا افتاد. آن زنِ رویاعصاب با حرکت دادنِ یکی ازکپیها سپرهای سنگیاش در بدترین زمانِ ممکن، تمامِ استراتژیهای قبلیِ او را خنثی کرده بود.
ترال در حالی که از گلولههای تاریکیِ کالّا جاخالی میداد، با چنان سرعتی بهسوی او یورش بردمیکردند که حتی جادوی بُعدیِ فریا هم نتوانست رویش قفل کند. فلوریا خم به ابرو نیاورد و در حالیخزِ که برای پاتک آماده میشد، بهسادگی تنها سپرِ برجی را که برای خودش نگه داشته بود، بالا آورد.
در حالتِ عادی، ایلوم به این شجاعتِ ظاهریاش میخندید، اما میدانست که شوالیههای جادو فقط در نبردِ نزدیک میتوانند تمامِوایتِ توانشان را نشان دهند. در حالی که جانش در خطر بود، غرورش را بهعنوانِ یکی از مردمِ گیاهی و فرمانروای آیندهٔعلاوه شب فراموش کرد و با او نه مثلِ یک کیسهٔ گوشتِ پر از شهد، بلکه مثلِ یک حریفِ برابر روبهرو شد.
ایلوم سرعتش را به بالاترین حدِ ممکن رساند وبدتر دورِ حفاظِ سپرِ پدیدآمده چرخید تا غافلگیر نشود، اماکالّای فهمید که مهارتِ فلوریا به او اجازه میدهد پابهپایش بیاید.
ترال در حالی که به بختِ بدش لعنت میفرستاد، با تمامِ توان به جلو یورش برد. بازوی چپشاوضاع بهراحتی سپر و گوشتِ نرمی را که از آن محافظت میکرد شکافت. ایلوم مشتش را گره کرد تاتحریکِ اندامهای داخلیِ او را خُرد کند و مطمئن شود که این زخم او را در وضعیتِ بحرانی قرار میدهد.
با این حال، لحظهای کهخودش حملهاش به هدف نشست، دید کهبدتر دارد در خونِ خودش غرق میشود.
بازوی چپش از ناحیهٔ آرنج به دو نیم شده بود و نیمهٔ دیگرش هنوز داشت از پشتِ خودشمیساختند بیرون میزد و تکان میخورد، در حالی که انسان هیچ آسیبی ندیده بود. فلوریا یک درِ بُعدی پشتِرفتهرفته سپرِ برجیاش پنهان کرده بود تا وقتی دشمن آنقدر احمق بود که دست به حملهٔ رودررو بزند، آماده باشد.
چنگالهای یک گرندل آنقدر تیز بود که پوستِ یک گرندل را بشکافد، و این به او اجازه میدادکالّای نقطهٔ قوتِ دشمن را به نقطهٔ ضعف تبدیل کند. فلوریا همچنین درست در لحظهای که سپرش فروریخت، درِمیریخت بُعدی را باطل کرده بود تا به دشمن فرصت ندهد بازویش را عقب بکشد و دوباره تلاش کند.
تهماندهٔ خونچکانِ بازو و سوراخِ روی سینهٔ ترال برای بدنِ درهمکوفتهاشچندین غیرقابلتحمل بود. شوکِ ناشی از این آسیبِ عظیم و انرژیِ تاریکیهمهٔ که بدنِ ایلوم را ویران میکرد، او را در دم کشت.
فریا که نمیتوانستکپیِ چشمانش را باور کند،کاملاً گفت: «این دیوانهوار بود!»
او به اینکه یکی از معدود جادوگرانِ بُعدی بود افتخار میکرد؛ عنوانی که فقط بهکپیها کسانی تعلق داشت که یک روشِ ساده برای جابهجاییِ فوری را به یک تکنیکِ نبردمیبرد ارتقا داده بودند، با این حال حتی فریا هم جرئت نمیکرد چنین کاری را امتحان کند.
«باز کردنِ یک درِ بُعدی از این فاصلهٔ نزدیک خیلی خطرناکهمهٔ است. قفل کردنِ مختصاتِ نقطهٔ ورود و خروجش زمان میبرد، بهعلاوهوایتِ نمیتوانستی بدانی حمله از چه زاویهای میآید. ممکن بود تکهتکه شوی!»
فلوریا در حالی که بررسی میکرد دشمنِ دیگری نمانده باشد، گفت: «فقطکپیِ تا حدی حق با توست. اگر تنبهتن میجنگیدم هرگز نمیتوانستم این کارطلسمهای را بکنم، اما من یک شوالیهٔ جادو هستم و بهندرت بهتنهایی میجنگم.
«سختترین کار این بود که از جایم تکانکرده نخورم، تا نقطهٔ ورود همیشه ثابت بماند واجرا فقط مجبور باشم نقطهٔ خروج را تنظیم کنم.»
فریا و لیث هنوز حرفهای زیادی دربارهٔ دیوانگیِ چنین حرکتی برایطلسمهای گفتن داشتند. کاری که فلوریا کرده بود بیشتر به خونسردی ومعنای زمانبندی ربط داشت تا استعداد؛ چیزهایی که ثابت کرده بود بهوفور دارد.
با این حال، تکنیکی بهشدت غیرعملی بود که نیاز داشت جادوگر تقریباً بیحرکت بمانداجرا و آنقدر تمامِ تمرکزش را روی یک هدف بگذارد که محیطِ اطرافش را نادیدهحملهٔ بگیرد. لیث میترسید خشمِ ناشی از تعلیق شدن روی ذهنِ فلوریا تأثیر گذاشته باشد.
او هرگز آدمِوخامتِ بیپروایی نبود، وکاری همین نگرانش میکرد.
هیچکدامشان وقت نکردند چیزی بگویند، چون مردمِ گیاهی که تاوقتی آن لحظه فقط تماشا میکردند، حالا دورِ جسدِ ترینتلینگ را کهاصلی دوباره به هیئتِ یک بیدِ مجنونِ جوان بازگشته بود، گرفته بودند.
زنِ خاردار که پیش ازاوضاع دستروکردنِ لیث از ترال دفاعبیوقفه کرده بود، پرسید: «میتوانید بسوزانیدش؟»
فلوریا پرسید: «نمیخواهید خاکش کنید یا چیزی شبیهِ این؟» برمیشد اساسِ آنچه میدانست، مردمِ گیاهی با خوشحالی از مردگانشان تغذیهمیساختند میکردند تا بخشی از جوهر و قدرتِ آنها را جذب کنند.