---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 517: فصل 517 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 517: فصل 517

0

لیث و سولوس چند روزِ بعد را دور از هم گذراندند و هر کدام سعی‌مغازه‌ها​ داشتند راهی برای کنار آمدن با حسِ کمبودی پیدا کنند که از نبودِ دیگری سرچشمه‌هدیه‌ها​ می‌گرفت. لیث تا مرزِ بی‌تفاوتی پیش رفته بود، اما سولوس بیش از حد احساساتی شده بود.

لیث همان‌قدر بااراده بود که سولوس دودل. حتی وقتی تیستا او را‌تک‌تکشان​ به خرید برده بود، سولوس به‌جای تمرکز بر نیازهای خودش، بیشتر نگرانِ این‌میل​ بود که لیث بعد از دیدنِ قیمت‌ها چه می‌گوید یا نظرِ تیستا چیست.

در نهایت تیستا لباس‌های زیادی برایش خرید که سولوس‌مبلمانی​ در ابتدا می‌خواست پسشان بدهد، اما وقتی به برج‌محوطهٔ​ برگشتند، ساعت‌ها وقت گذاشت تا تک‌تکشان را امتحان کند.

وقتی جیرنی چند روز قبل از مهمانی او را به خاندانِ ارناس احضار کرد، لیث‌چیزی​ غافلگیر شد. با کمالِ میل پذیرفت تا بتواند هدیه‌هایش را به او بدهد، اما اول‌کشید​ رفت تا سولوس را بردارد. مطمئن بود که سولوس دوست دارد دوباره دخترانِ ارناس را ببیند.

ضمن اینکه‌انتخاب​ واقعاً دلتنگش‌نخریده​ شده بود.

هیچ‌کدام جزئیاتِ روزهای دوری‌شان را با هم در میان نگذاشتند و‌گذاشت​ فقط از حسِ دوباره کامل بودن لذت بردند. سولوس از اتاقِ خودش‌غافلگیر​ و مبلمانی که برایش انتخاب کرده، اما نخریده بود، به او گفت.

از آنجا که می‌توانست تقریباً هر چیزی را در محوطهٔ برج پدید‌نخریده​ آورد، تماشای ویترینِ مغازه‌ها برایش کاملاً کافی بود. لیث هم از مشکلاتِ‌کاملاً​ کامیلا با مهمانی و هدیه‌هایی که قرار بود به جیرنی بدهند، برایش گفت.

سولوس آهی کشید‌بودن​ و گفت: «واقعاً‌اتاقِ​ تا مغزِ استخونت خسیسی.»

«نمی‌تونستی به‌جای اینکه خودت هدیه‌ها رو درست کنی، یه چیزی برای کامیلا‌آورد​ و جیرنی بخری؟ با این‌همه پولی که تو بُعدِ جیبی‌مون داریم، اصلاً فقیر‌مغزِ​ نیستیم.» سولوس کمی احساسِ دورویی می‌کرد، چون داشت حرف‌های تیستا را قرض می‌گرفت.

تفاوتشان در این بود که لیث واقعاً خسیس‌برگشتند​ بود، اما سولوس از خرج کردنِ پولی که به‌قبل​ دست آورده بودند بدونِ رضایتِ او احساسِ گناه می‌کرد.

لیث که انتظارِ این حرف‌بودن​ را داشت، جوابش را آماده کرده‌کرده​ بود: «این خسیس‌بازی نیست، بیشتر خلاقیته.»

«هر کسی می‌تونه هدیه بخره، ولی این کار هیچ حسِ شخصی‌ای توش نیست. در عوض،‌چیزی​ چیزایی که من می‌سازم نشون می‌ده چقدر اون طرف رو می‌شناسم. تازه، می‌تونی قیمتای بازار‌کشید​ رو هم چک کنی. چه جواهر باشه چه شیءِ افسون‌شده، چیزایی که من می‌سازم خیلی می‌ارزه.»

سولوس مجبور بود اعتراف کند که به لطفِ کمکِ زکل، لیث‌پدید​ توانسته بود با استفاده از جادوی روح به‌عنوانِ قالب، شاهکارهای کوچکی بسازد.‌آهی​ با این حال، توانایی‌اش به‌عنوانِ یک درمانگر بود که واقعاً قیمت نداشت.

سولوس که از فکرِ اینکه نمی‌توانست در مهمانی شرکت کند کمی غمگین شده بود، بحث‌جیرنی​ را عوض کرد: «برام عجیبه که چرا جیرنی می‌خواد شخصاً ببینتت.» حتی اگر هیئتِ انسانی‌رفت​ داشت و همه او را به‌عنوانِ یک دوست می‌پذیرفتند، هیچ چشمهٔ مانایی آن دوروبر نبود.

لیث همان‌طور که از دروازهٔ ارناس می‌گذشتند، جواب داد: «الان‌انتخاب​ می‌فهمیم.» جیرنی هرگز مجوزِ عبوری را که در زمانِ قرار‌آورد​ گذاشتنش با فلوریا به او داده بودند، باطل نکرده بود.

اتاقی که به آن پا گذاشت، برای مهمانیِ پیشِ رو به‌شکلی مجلل تزئین شده‌تقریباً​ بود. بوی مطبوعی از حلقه‌های گلی که به دیوارها آویزان بودند به مشام می‌رسید،‌بدهند​ اما این حلقه‌ها به‌جای گل یا گیاهِ بافته‌شده، از طلا و نقره ساخته شده بودند.

چند چوب‌لباسی همراه با قفسه‌های مهروموم‌شدهٔ سلاح برای مهمانانِ محترمشان‌محوطهٔ​ کنارِ دیوارها ردیف شده بودند. بیشترشان فقط سلاح‌های تشریفاتی می‌آوردند، اما‌قرار​ برخی از اعضای ارتش حاضر نبودند سلاح‌هایشان را در خانه بگذارند.

یک فرشِ بلندِ یک‌تکه از دروازه تا درهای دولنگهٔ تالارِ اصلی‌گذاشت​ کشیده شده بود. فرش به رنگِ آبی و سفید، یعنی رنگ‌های نشانِ‌غافلگیر​ خاندانِ ارناس بود. لیث دید که یک خدمتکار زن منتظرش ایستاده است.

او زنی ریزاندام و سی‌وچندساله، با موهای طلاییِ خاکستری و چشمانِ آبیِ شفاف بود که‌می‌توانست​ از جهاتی او را به یادِ جیرنی می‌انداخت. یونیفرمِ او به مناسبتِ این مراسم با‌بدهند​ یک لباسِ روزِ مشکیِ ساده اما شیک همراه با دستکش‌های سفیدِ شب عوض شده بود.

«اصلاً فکر نمی‌کنم‌بودن​ خدمتکار باشه.» سولوس‌اتاقِ​ با لحنی بهت‌زده گفت.

«اون‌قدر سلاحِ پنهانِ افسون‌شده به‌گفت​ خودش آویزون کرده که برای حسِ‌پدید​ مانای من مثلِ یه لوستر می‌درخشه.»

به محض اینکه زن برگشت تا‌بدهد​ راه را نشانش دهد، لیث با‌تک‌تکشان​ بینشِ حیات او را بررسی کرد.

این زن جادوگر نیست، اما ندیمه هم نیست. مگه اینکه از آخرین‌نخریده​ باری که چک کردم، خدمهٔ خونه مجبور باشن قدرتِ یه ورزشکارِ حرفه‌ای‌کاملاً​ رو داشته باشن. شاید واقعاً فامیلِ جیرنی باشه. شاید هم جزوِ تیمِ امنیتیه.

به محض اینکه ندیمه درِ اتاقِ لباسش‌مبلمانی​ را باز کرد، جیرنی با لبخندی درخشان‌تقریباً​ گفت: «لیث، خیلی خوشحالم که دوباره می‌بینمت.»

آنجا با دیوارهای سفیدی که با تزئیناتِ طلایی آراسته شده‌محوطهٔ​ بود و مبل‌های ابریشم‌پوشِ متعددی که دورِ یک میزِ کوچک‌هدیه‌هایی​ چیده شده بودند، شبیه به لابیِ یک هتلِ پنج‌ستاره بود.

چند مانکن با زیباترین لباس‌های شبِ جیرنی، منظم و مرتب جلوی آینهٔ بزرگی که مرکزِ دیوارِ شمالی‌قبل​ را می‌پوشاند، چیده شده بودند. مانکن‌ها سر و دست نداشتند؛ به این ترتیب، جیرنی می‌توانست با ایستادن‌دارد​ درست پشتِ آن‌ها، تصویرِ خودش را طوری در آینه ببیند که گویی آن لباس‌ها را پوشیده است.

وقتی لیث متوجه شد تک‌تکِ دیوارها در واقع کمدهایی با کنده‌کاریِ ظریف‌اند که هر کدام پر از‌چیزی​ لباس، کفش و کلاه برای تمامِ فصول است، حیرت‌زده ماند. درهایی که آن‌ها را از هم جدا‌استخونت​ می‌کردند چنان یکدست بودند که اگر چندتایی از آن‌ها باز نمانده بود، هرگز متوجهِ ماهیتِ واقعی‌شان نمی‌شد.

وقتی بالاخره دست از محاسبهٔ ارزشِ همان یک‌انتخاب​ اتاق برداشت و به میزبانش نگاه کرد، حیرتش به‌پدید​ اوج رسید. برای یک لحظه، لیث او را نشناخت.

بانو جیرنی ارناس زنی ریزنقش بود که قدش به‌زحمت به ۱٫۵۲ متر می‌رسید. موهای بلوندش تا نیمهٔ کمرش می‌آمد‌کامیلا​ و چشمانی به رنگِ یاقوتِ کبود داشت. لباسِ روزِ آبیِ روشن و زیبایی درخورِ دربار به تن داشت و‌داریم​ موهایش با فرهای بی‌نقص، طوری قابِ چهره‌اش را گرفته بود که گویی از دلِ یک نقاشی بیرون آمده است.

این لبخند، لباس، یا مدل‌موی شیک به جای دم‌اسبیِ همیشگی‌اش نبود که او را‌کند​ مات و مبهوت کرده بود. او و جیرنی با هم در چندین مهمانیِ مجلل‌هدیه‌هایش​ شرکت کرده بودند و این اولین باری نبود که او را این‌قدر آراسته می‌دید.

جیرنی زنی در اوایلِ چهل‌سالگی بود، اما به لطفِ مراقبتِ مناسب و ژنِ‌گفت​ خوب، معمولاً شبیه به زنانِ اواسطِ سی‌سالگی به نظر می‌رسید. حالا، به‌زحمت می‌شد‌مشکلاتِ​ او را بزرگ‌تر از کامیلا دانست؛ انگار ناگهان ده سال جوان‌تر شده بود.

لیث با اشتیاقی که کمی بیش از حد‌انتخاب​ بود، گفت: «بانو ارناس، شما خیره‌کننده‌اید.» این حرف‌محوطهٔ​ باعث شد میزبانش و ندیمه هر دو ریزریز بخندند.

جیرنی در حالی که لیث برای تعظیم خم شده‌چیزی​ بود، او را در آغوش گرفت و گفت: «ممنون،‌مشکلاتِ​ ولی یادت باشد که من یک زنِ شوهردارم، مردِ جوان.»

«در جمعِ دوستان هستی، تشریفات را کنار بگذار و مرا جیرنی صدا‌تک‌تکشان​ کن. تو قبلاً با دخترعمویم دایتا آشنا شده‌ای. او امنیتِ مراسم را زیر‌میل​ نظر خواهد داشت. خانوادهٔ پدری‌ام همیشه مسئولیتِ این‌جور مراسم‌ها را به عهده می‌گیرند.»

دایتا از اینکه جیرنی چنین جزئیاتی را برای یک غریبه‌انتخاب​ فاش می‌کرد جا خورد، اما نگذاشت چیزی در چهره‌اش نمایان شود.‌تماشای​ او تعظیمِ مؤدبانه‌ای به لیث کرد و آن‌ها را تنها گذاشت.

لیث با کمی ناامیدی به اطراف نگاه کرد و پرسید: «دخترها کجا‌آنجا​ هستند؟ امیدوار بودم سلامی بکنم و با آن‌ها گپی بزنم. ماه‌هاست که‌مشکلاتِ​ ندیده‌امشان.» او از جیرنی خوشش می‌آمد، اما او همیشه اهدافِ پنهانی داشت.

جیرنی آهی کشید و گفت: «دقیقاً به این دلیل از‌محوطهٔ​ تو خواستم الان بیایی که فقط من و لاکی خانه بودیم.‌قرار​ چند موضوع هست که باید قبل از مهمانی درباره‌شان صحبت کنیم.»

ناولها | novelha.net