چپتر 257: چپتر 257
0البته نمیتوانستند کاری علیه او یا خانوادهاش بکنند، اما این موضوعآنجا همچنان به اعتبارش لطمه میزد. بر اساسِ آنچه پروفسور واستور بهوکسال او گفته بود، احتمالاً بسیاری از اشراف تشنه به خونش بودند.
نمیتوانست ریسک کند و بگذارد شایعات به وحشتِ عمومی تبدیل شوند و به آن پیرمردهای خرفت بهانهای بدهند تاباخبر به درستکاریاش شک کنند، یا بدتر از آن، باعث اخراجش شوند. سالِ پنجم آخرین سالی بود که باید وانمود میکردلباسهایش یک جادوگرِ عادی است. بعد از آن، میتوانست بهسادگی نشان دهد که یک جادوگرِ «نابغه» است، درست مثلِ مَگوسهای گذشته.
سولوس گفت: «بابتِبرسد دیروز واقعاً متأسفم.درِ میدونستم نباید اونقدر میخوردم.»
«نگرانش نباش. یه کمخواب گرسنگی کشیدن تا حالا کسینمیاد رو نکشته. خوابت چطور بود؟»
جواب داد: «محشر بود. الان حس میکنم همهٔ استرس و نگرانیهامآنجا خیلی ازم دور شدن. انگار دوباره به دنیا اومدم. فکر کنموکسال حتی یه کم هم خواب دیدم. حیف که هیچی یادم نمیاد.»
لیث سر تکان داد و از راهروی بُعدی گذشت تا به مقصدشبالایش در چند کیلومتریِ آنجا برسد. با باز شدنِ درِ مغازه، زنگولهٔ کوچکِ بالایشگیر به صدا درآمد و وکسال را از ورودِ یک مشتریِ احتمالی باخبر کرد.
نانوا با شناختنِ لیث، کلمات در گلویش گیر کرد و گفت: «خوش اومد...» لیثورودِ مثلِ یک کشاورز لباس پوشیده بود؛ با پیراهن و شلواری قهوهای و ساده، اما اصلاًپیراهن شبیهِ کشاورزها نبود. لباسهایش بینقص بودند، بدونِ حتی یک لکه گِل، و کفشهایش هم همینطور.
وکسال از پنجره به بیروندیدم نگاه کرد و دید کهلیث برفِ بیرون هنوز دستنخورده است.
«پنج قرص نونلیث و بیست تابُعدی شیرینی میخوام، ممنون.»
وکسال حرفهایی آماده کرده بود تا بلکه او را بابتِ بیتفاوتیاشکوچکِ نسبت به کسی که بختِ کمتری از او داشت، عذابوجدان بدهد. هرچهکلمات باشد برینا همسنِ تیستا بود و هر دو از وضعیتشان رنج میبردند.
با وجودِ اینکه میدانست دخترکشدنِ چه دردی میکشد، چطور میتوانستبالایش تا این حد بیاحساس باشد؟
با این حال نتوانست حرفی بزند. لیث هالهٔ سردی از خود ساطع میکرد کهگذشت با وجودِ گرمای تنورِ اتاقِ پشتی، لرزه بر اندامِ وکسال میانداخت. یک جای کارشدرآمد میلنگید. توانسته بود بدونِ هیچ صدایی روی کفپوشِ چوبی و پرسروصدای قدیمی راه برود.
آخه چرا هیچی نمیگه؟ لیث ازبُعدی رفتارِ سربهزیرِ وکسال جا خورده بود.برسد او معمولاً خصومتش را پنهان نمیکرد.
سولوس توضیح داد:کیلومتریِ «اوپس! ببخشید، خیلیباز وقته تمرین نداشتم.»
«یادم رفت باید نیتِ کشتنی رو که بهطورِ طبیعی ساطع میکنی،صدا مهار کنم. از وقتِ دو پیشرفتِ اخیرت، هروقت عصبانی میشی، همیشهگلویش یه کم جادوی تاریکی رو با نگاهِ خیرهٔ همیشگیت قاطی میکنی.
جادوگرها متوجهش نمیشن، چون جریانِدیدم ماناشون ازشون در برابرش محافظتلیث میکنه، اما آدمهای عادی ضعیفترن.»
با وارد عمل شدنِ سولوس، وکسال تازه فهمید که تا آنآنجا لحظه نفسش را در سینه حبس کرده بود. لیث دیگر شبیهِ یکورودِ جانورِ درنده نبود و دوباره به همان عوضیِ رویاعصاب تبدیل شده بود.
لیث با بیحوصلگی گفت:آنجا «میشه غذامو بدید؟ کلِدرِ روز رو وقت ندارم.»
وکسال در دل به خودش لعنتدرِ فرستاد و نان و شیرینیها رادرآمد با بیشترین سرعتی که میتوانست تحویل داد.
«مهمونِ من.»
لیث با یک تکانِ دست، اجناسِ رویگذشت پیشخوان را در بُعدِ جیبی ناپدید کردشدنِ و همزمان پولشان را جای آنها گذاشت.
لیث پوزخند زد: «من هیچیبرسد بهت بدهکار نیستم و همهچیززنگولهٔ رو همینجوری که هست دوست دارم.»
«باید اون موقعی که داشتم از گشنگی میمردم به فکرش میافتادی، نه الان که اونقدر پولاحتمالی دارم که میتونم واسه خودم یه نونوایی داشته باشم. این مهربونیِ دروغیت رو واسه خودت نگهساده دار، وگرنه این چرتوپرتات رو میکنم همونجایی که ازش دراومده. کی میدونه، شاید حتی خوشت هم بیاد.»
صدای برینا از اتاقِ پشتی آمد: «لیث؟هیچی تویی؟» و کمی بعد، صدای قدمهای تندیگذشت شنیده شد که خبر از آمدنش میداد.
«سلام، برینا. به پیشنهادم فکر کردی؟» صدایگذشت لیث آرام بود، اما هیچ گرمایی نداشت. رفتارشدرِ با او نه خصمانه بود و نه دوستانه.
برینا با دستِ راستش که همیشه زیرِ دستکشی بلندمغازه پنهان بود سبدی نان میآورد. صورت و دستِ چپشاحتمالی آردی بود. توری روی موهایش کشیده بود و مدام میخندید.
«آره، البته. چقدر میشه؟»
«یه سکهٔ نقره واسهخواب کلِ پوست. پنج سکهٔیادم نقره واسه هر انگشت.»
با فکرِ از دستتکان دادنِ شانزده سکهٔ نقرهمقصدش بهصورتِ یکجا، دلِ وکسال ریخت.
برینا نفسِ راحتی کشید وبرسد گفت: «همین؟» و باعث شد پدرشکوچکِ در دل به او لعنت بفرستد.
یه تخفیفی بگیر زنیکهٔ احمق! اگه پولمونمغازه رو به رخش بکشی، یه بهونه پیداورودِ میکنه که قیمت رو از اینم بالاتر ببره!
«کی میتونی شروع کنی؟»
لیث برای اینکه جایی برای چانهزنی بگذارد،گذشت مبلغی بسیار بیشتر از پیشنهادِ پروفسور واستورشدنِ درخواست کرده بود. این نتیجه غافلگیریِ خوشایندی بود.
میتونستم بیشتر هم بخوام،آنجا ولی بهتره گوسفند رو پشمچینیمغازه کنی تا اینکه سرشو ببری.
«امروز نه، از قبلباز با یه مشتریِ دیگهزنگولهٔ قرار دارم. فردا برات خوبه؟»
برینا که نمیتوانست تعجبش رادیدم پنهان کند، سر تکان داد:لیث «آره. چطور اینقدر زود پیدات کردن؟»
لیث انگشتِ شستش را بالاراهروی برد و گفت: «خبرها زودکیلومتریِ میپیچه. تازهشم، من خیلی کارم درسته.»
«باید کاملاً استراحت کرده باشی، پس امروز به خودت فشار نیار. ضمناً،بالایش این عمل حسابی ازت انرژی میگیره. قبل از اینکه شروع کنیم، تا میتونیگیر غذا بخور. به انرژی نیاز پیدا میکنی. یادت باشه من درمانگرم، نه معجزهگر.»
لیث از در بیرون رفت و پیش از آنکه در پشتِ سرشدرآمد بسته شود، از تیررسِ نگاه ناپدید شد. وکسال و برینا تقریباً همزمانخوش از پنجره به بیرون نگاه کردند. برفِ روی ایوان هنوز دستنخورده بود.
«بابا، فکر میکنیحتی حق با آهنگره؟حیف اون واقعاً یه خداست؟»
«زکل پراودهمر دقیقاً مثلِ لگنِ دستشوییِ منه، پر ازچند گُه.» وکسال فقط با شنیدنِ این نام میخواست از رویبالایش انزجار تف کند، اما توانست بهموقع جلوی خودش را بگیرد.
او از آهنگر بهخونِدل متنفر بود. از وقتی رنا عضوی ازکوچکِ خانوادهٔ او شده بود، تیستا همیشه آنها را در اولویت و بهرایگانکلمات درمان میکرد، در حالی که وکسال باید مثلِ احمقها در صف میایستاد.
در طولِ انجمنهای شهر، زکل همیشه حرفِ خودش را به کرسی مینشاند و فقط با اشارهایاحتمالی گذرا به لیث یا عروسش، مالیاتِ کمتری نسبت به دیگران میپرداخت. بدتر از همه اینکه آهنگر همیشهاصلاً ابزارهای افسونشدهای را که از لیث خریده بود به رخ میکشید و میگفت همهٔ آنها هدیه بودهاند.
وکسال خبر نداشت که این حرف دروغ است. لیثنمیاد فقط به رنا هدیه میداد، در حالی که زکل برایبرسد گرفتنِ چیزهایی که میخواست، با او فلزاتِ گرانبها مبادله میکرد.
لیث پیش از بازگشت به خانه، به خانهٔ رناچند رفت. محضِ احتیاط به او مقداری شیرینی و چندکوچکِ معجون داد و وضعیتِ او و بچهاش را بررسی کرد.