---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 670: فصل 670 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 670: فصل 670

0

نکنه چون ازش بزرگ‌ترم نگرانم،‌همیشه​ یا فقط این حسِ ناامنیِ‌این‌قدر​ خودمه که داره حرف می‌زنه؟

کامیلا این را با خود فکر‌برای​ کرد و یک ثانیه بعد، ظاهراً‌نگران​ بدون هیچ دلیلی مثل لبو سرخ شد.

چم شده؟ ما حتی یک بار هم دربارهٔ‌طلاق​ ازدواج حرف نزدیم و من از الان دارم‌عوضی​ غصه می‌خورم که باید چند تا بچه داشته باشیم؟

لیث او را از آشوبِ‌کاملاً​ ذهنش بیرون کشید و گفت: «کامی،‌همه​ حالت خوبه؟ انگار یه چیزیت هست.»

کامیلا که از تغییرِ بحث خوشحال بود، گفت: «من‌اینکه​ کاملاً خوبم، ممنون. فقط نگرانِ زینیا هستم.» و همه چیز‌کند​ را دربارهٔ طلاق و ناپدید شدنِ فالماگ به او گفت.

از وقتی مأموریت شروع شده، به‌برای​ اون عوضی سر نزدم. امیدوارم دچارِ سوءتفاهم‌نباش​ نشه و فکر نکنه قِسِر در رفته.

لیث با خود فکر کرد:

واقعاً امیدوارم دور و برِ خونه‌ام دست از‌نگرانِ​ پا خطا کنه. بینِ آرایه‌ها و سپاهِ ملکه،‌فالماگ​ جنازه‌اش رو باید با قاشقِ چای‌خوری جمع کنن.

لیث گفت: «من بیشتر نگرانِ توام. چون کارمندِ دولتی هستی،‌این‌قدر​ بیشترِ اطلاعاتت عمومیه. فالماگ حتماً می‌دونه که راحت‌ترین راه برای‌به‌خصوص​ رسیدن به زینیا از طریقِ توئه. همیشه حواست رو جمع کن.»

کامیلا گفت:‌حتماً​ «نگران نباش،‌راحت‌ترین​ من خوبم.»

از اینکه لیث این‌قدر نگرانِ امنیتش بود، هم ذوق کرده بود و هم خوشحال بود.‌اون​ او خیلی خوب می‌توانست از خودش مراقبت کند، به‌خصوص حالا که دستیارِ میدانی بود، اما‌کنه​ اینکه بعد از این‌همه دوری کسی کمی نازش را بکشد، حسِ خوبی به او می‌داد.

«بلیوس اون‌قدر تدابیرِ امنیتی داره که حتی اگه فالماگ بیاد اونجا، کارِ زیادی از‌ناپدید​ دستش برنمی‌آد. گذشته از این، من مدتیه که تو خاندانِ ارناس اقامت دارم. شک‌رفته​ دارم حتی اون هم این‌قدر احمق باشه که بخواد اونجا به من حمله کنه.»

لیث پرسید: «چی؟ چرا؟»

«به‌طورِ رسمی، برای آموزشم، تا آرخون ارناس بتونه بهم یاد بده چطور در مواقعِ لزوم کارهام‌امنیتش​ رو از خونه هماهنگ کنم و دور از چشم‌های کنجکاو، هر چیزی رو که دربارهٔ کدهای بازپرس‌کمی​ نیاز دارم بهم آموزش بده. اما غیررسمی، خانوادهٔ ارناس از اینکه همهٔ دخترهاشون دورن، احساسِ تنهایی می‌کنن.

فکر می‌کنم یه کم هم‌صحبت می‌خوان یا شاید هم امیدوار بودن‌فالماگ​ همچین اتفاقی بیفته. می‌دونی، اینکه تو با من تماس بگیری تا اون‌ها‌رفته​ هم فرصتِ صحبت با فلوریا و کویلا رو پیدا کنن. حالشون چطوره؟»

«با توجه به شرایط، می‌تونم بگم حالشون خوبه. کویلا بیشتر از همه داره اذیت‌ناپدید​ می‌شه. نمی‌تونه تحمل کنه که کنار گود بمونه، اما می‌دونه که تو مبارزه نمی‌تونه‌رفته​ کمکی بهمون بکنه. در موردِ فلوریا هم، تقریباً هر روز باید تصمیم‌های سختی بگیره.

لیث با لبخندی گرم گفت: «خوشبختانه برای من، من فقط یه رنجرم. پروفسورها کارشون‌خیلی​ رو بلدن اما خیلی مغرورن، اون‌ها— بی‌خیال. نمی‌تونم در این باره حرف بزنم. هر‌کمی​ دومون به دردسر می‌افتیم و من نمی‌خوام موقعیتِ شغلیِ تو رو به خطر بندازم.»

کامیلا پرسید: «حالا‌می‌دونه​ که حرفِ رنجرها‌برای​ شد، حالِ اون چطوره؟»

«داری در‌ممنون​ موردِ کی‌زینیا​ حرف می‌زنی؟»

«رنجر اری، همون مردِ جانوری.»

«مردِ چی؟»

«مردِ جانوری. بهش این لقب رو دادن چون یه سال بود‌حواست​ که حتی یه روز هم مرخصی نگرفت و وقتی بالاخره به‌خودش​ تمدن برگشت، رفتارش بیشتر شبیهِ یه جانورِ جادویی بود تا انسان.»

لیث پاسخ داد: «واقعاً آدمِ عجیبیه.» و در این فکر بود که‌وقتی​ آیا موروک فقط مردی است که آن‌قدر بی‌ادب است که مثلِ جانور‌واقعاً​ رفتار می‌کند، یا صرفاً جانوری است که به شکلِ انسان دگردیسی کرده است.

وقتی صحبتشان تمام شد، کامیلا آویزِ ارتباطی را به جیرنی داد. تا‌چیز​ آن زمان، زندانی بیش از نیم ساعت بود که مرده بود. جیرنی‌دچارِ​ پیش از بریدنِ سرِ جسد، قلب و مغزش را سوراخ کرده بود.

شایعاتی دربارهٔ فنونِ نکرومنسی وجود داشت که می‌توانستند خاطرات را از‌امنیتش​ مردگانِ تازه‌درگذشته استخراج کنند و آرخون ارناس دوست داشت هر جا‌دستیارِ​ پای اسرارِ دولتی در میان است، جانبِ احتیاط را رعایت کند.

کسانی بودند که حاضر بودند‌راه​ برای دسترسی به حتی یک‌همیشه​ رمزِ عبورِ روزانه، ثروتِ هنگفتی بپردازند.

به محض اینکه کامیلا آن‌ها را تنها گذاشت، جیرنی پس‌شدنِ​ از فعال کردنِ دستگاهی شخصی که حریمِ خصوصی‌شان را بیشتر تضمین‌نشه​ می‌کرد، پرسید: «دخترهام چطورن؟ تعارف رو بذار کنار، حقیقت رو می‌خوام.»

لیث می‌توانست با جیرنی بی‌پرده صحبت کند: «هر دو بیش از یک بار تا پای مرگ رفتند.‌وقتی​ کویلا خودش را قوی نشان می‌دهد، اما فکر می‌کنم به‌خاطرِ نجات ندادنِ همرزمانِ کشته‌شده‌مان احساسِ گناه می‌کند.‌خطا​ از طرفی، فلوریا با تصمیم‌گیری دربارهٔ اینکه چه کسی زنده بماند و چه کسی بمیرد، کمی مشکل دارد.»

با جایگاه و رتبه‌ای که داشت، شک‌نگران​ داشت چیزی از دفترِ بریون بگذرد و در‌خوب​ کمتر از یک دقیقه به گوشِ او نرسد.

جیرنی گفت: «خوب است. این تجربه حتماً به آن‌ها کمک می‌کند تا‌نگران​ پیامدهای انتخاب‌های زندگی‌شان را درک کنند. گاهی می‌ترسم که اوریون بیش از‌کند​ حد از آن‌ها محافظت کرده باشد. خوشحالم که در زمانِ نیازشان کنارشان هستی.»

سپس ادامه داد: «تو از عزیزانِ‌همه​ من محافظت کن و من هم‌وقتی​ به محافظت از عزیزانِ تو ادامه می‌دهم.»

لیث که فقط می‌توانست خودش را‌خوبم​ بابتِ جدی گرفتنِ تفکرِ ساده‌لوحانهٔ کامیلا‌چیز​ احمق بنامد، پرسید: «منظورتان این است که...»

«اینکه کامیلا حالا برای حفظِ امنیتِ خودش در خانهٔ من زندگی می‌کند. من اطلاعاتی دربارهٔ‌خوب​ این فالماگ به دست آوردم. او مجرم نیست، اما با مجرمانِ زیادی آشنایی دارد. اگر‌بکشد​ تصمیم بگیرد، می‌تواند برای کامیلا دردسر درست کند. اما زینیا برعکس، از دسترسش خارج است.»

جیرنی گفت: «به من قول بده که دخترانِ‌طریقِ​ کوچکم را به خانه برمی‌گردانی و من هم‌امنیتش​ قول می‌دهم که مراقبِ اوضاعِ پشتِ سرت باشم.»

لحنِ لیث سرد شد. از شنیدنِ اتمام‌حجت‌چیز​ خوشش نمی‌آمد: «در هر صورت این کار را‌اون​ می‌کردم. از اینکه به دوستی‌ام شک دارید، دلخورم.»

جیرنی آهی کشید و گفت: «من هم همین‌طور، اما تو هم مثلِ من می‌دانی که‌شدنِ​ منافعِ مشترک پیوندی قوی‌تر از هر حرفِ قشنگی می‌سازد. حالا که با هم توافق کردیم، لطفاً‌برِ​ ارتباط را به فلوریا بده. امیدوارم برای یک بار هم که شده به حرفم گوش کند.»

حالا لیث حسابی در وضعیتِ بغرنجی قرار داشت. به‌محضِ اینکه‌این‌قدر​ آویز را رها می‌کرد، مکالمه پایان می‌یافت. علاوه بر آن، باید‌حالا​ توضیح می‌داد که چطور توانسته بدونِ کمکِ خارجی ارتباط برقرار کند.

او و سولوس به‌سرعت با کریستال‌های بنفشی‌رسیدن​ که پروفسور نشال به او هدیه داده بود،‌این‌قدر​ آرایه‌ای چیدند تا انرژیِ آویز را تأمین کنند.

سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «شانس آوردیم‌طلاق​ که این‌همه کریستالِ بزرگ و قدرتمند دمِ دست‌عوضی​ داشتیم، وگرنه چنین آرایشِ موقتی هرگز کار نمی‌کرد.»

فلوریا از اینکه لیث به این راحتی اختلال را دور زده بود شگفت‌زده شد، اما‌شدنِ​ توضیحی از او نخواست. هم‌نشینی‌شان داشت معذب‌کننده می‌شد. لیث در این چند روزِ اخیر بیشتر‌دور​ از آن دو سالی که با هم بودند، سفرهٔ دلش را برای او باز کرده بود.

این موضوع در کنارِ حرف‌هایی که در تولدِ جیرنی بینشان ردوبدل‌امنیتش​ شده بود، داشت سردردش می‌کرد. بدتر از همه، لبخندِ رضایت‌آمیزِ مادرش‌دستیارِ​ به فلوریا می‌گفت که او به‌خوبی از این موضوع آگاه است.

جیرنی که همیشه پیش از ضربه زدن نوازش می‌کرد،‌توئه​ گفت: «خوشحالم که می‌بینم حالت خوب است و صحیح‌کرده​ و سالمی، عزیزم. امیدوارم بتوانی زود به خانه برگردی.»

فلوریا به بخشِ کشتارِ شغلش و در خطر بودنِ همیشگیِ‌شدنِ​ جانش عادت داشت: «ممنون، مادر. بی‌صبرانه منتظرم این مأموریت تمام‌سوءتفاهم​ شود. مطمئنم چیزهایی که اینجا دیده‌ام تا روزها برایم کابوس می‌شود.»

با این حال، دیدنِ نتایجِ کارِ اودی‌ها و روبه‌رو شدن با پیامدهای آزمایش‌هایشان،‌طلاق​ داشت او را از درون می‌خورد. چطور می‌توانست از قارچِ زنده به‌خاطرِ کشتنِ‌نشه​ این‌همه آدمِ بی‌گناه متنفر باشد، وقتی خودِ این موجود هم یک قربانی بود؟

حتی آدم‌هایی که هیولای مهاجمِ لابی را تشکیل داده بودند هم مقصر‌ذوق​ نبودند. کشتنِ بی‌گناهان داشت غروری را که به شغلش داشت از بین می‌برد‌این‌همه​ و باعث می‌شد بیشتر احساسِ یک قاتل را داشته باشد تا یک سرباز.

خاطرهٔ تک‌های درونِ مخازن با تصویرِ موروک‌رسیدن​ که آن‌ها را مثلِ خرچنگ می‌خورد در‌اینکه​ هم آمیخت و باعث شد بخواهد بالا بیاورد.

ناولها | novelha.net