چپتر 605: فصل 605
0تریون هرگز قولی را که به لیث داده بود فراموش نکرده بود، بیشترمیداد به این دلیل که میترسید برادرش دوباره به پایگاهش هجوم بیاورد و تحقیرش کند.نداشت با این حال ماهها طول کشید تا توانِ بازگشت به خانه را پیدا کند.
پدر و مادرش را با تمامِ وجود دوست داشت و به همین دلیل، روبهرو شدن با آنهانامههایش بسیار سختتر از ادامه دادن به فرار از مشکلاتِ حلنشدهاش با خانواده بود. تریون مدتها به سرنوشتِخبری اورپال فکر کرده بود تا اینکه فهمید با به خطر انداختنِ جانِ برادرِ کوچکشان، از حد گذرانده است.
به لطفِ زندگی در ارتش و رفاقت با همرزمانش، تریون فهمیده بود رابطهای کههمیشه با برادرِ بزرگترش داشت، رابطهای بیمارگونه بود. اورپال همیشه به او دستور میداد و آنهاکینه بهندرت با هم بحث میکردند، صرفاً به این دلیل که تریون از او اطاعت میکرد.
دیگر از پدر و مادرش به خاطرِ طرد کردنِ برادرِ بزرگتر و محبوبش کینه به دل نداشت،سلامتیاش اما هرچه بیشتر به آن فکر میکرد، خانه کمتر برایش شبیهِ خانه بود. پدر و مادرش هرگز اودستوپا را کمتر از لیث دوست نداشتند، اما خسته شده بود از اینکه همیشه با برادرِ کوچکش مقایسه میشد.
خسته از اینکه به شکلی آزاردهنده،همرزمانش بیشتر اوقات به جای نامِ خودش،دستور او را «برادرِ لیث» خطاب میکردند.
ارتش به او جایی داد که میتوانست خودش باشد، جایی که سایهٔ برادرشلوتیا دیگر به او نمیرسید. به همین دلیل هرگز به خانه برنگشته بود. حتی بایافته اینکه لیث همیشه در آکادمی بود، حضورش تمامِ لوتیا را تحتالشعاع قرار داده بود.
الینا در نامههایش، پس از اینکه از تریون میخواست جوابش را بدهد و او رادستور از سلامتیاش باخبر کند، همیشه اشاره میکرد که دهکده چقدر گسترش یافته و خانهشان چطور دراما حالِ بازسازی است. تا جایی که دیگر از خانهای که او به یاد داشت خبری نبود.
هر بار که لیث برای خودش نامی دستوپا میکرد، اوضاع برای تریون بدتر هم میشد.جوابش طاعون در کاندریا، رویاروییِ یکتنه با یک والور، تبدیل شدن به یکی از رتبههای برتر،خبری اینها همه اتفاقاتی بودند که به هر گوشه از پادشاهیِ گریفون، از جمله پادگانها میرسیدند.
هر بار که تریون میشنید مردم لیث رارابطهای به خاطرِ دستاوردهایش تحسین میکنند، با وجودِ اینکه اوصرفاً فقط یک آدمِ عادیِ بینامونشان بود، بیاختیار حسادت میکرد.
اغلب با خودش فکر میکرد: «اگر اورپال فقط دربارهٔ یک چیز حق داشت، این بود که چقدر بیانصافی است که هیچکسسلامتیاش به سختکوشیِ ما اهمیت نمیدهد. هیچکس مرا به خاطرِ تلاشهایم تحسین نمیکند، و برای هیچکس هم مهم نیست که در ارتشطاعون چقدر خوب عمل میکنم. لیث فقط کافی است دستهایش را تکان دهد و یک مشت اراجیف ببافد تا همه برایش چاپلوسی کنند!»
وقتی لیث از خودِ پادشاه نامِ خانوادگی گرفت، تریون به بدترین شکلِ ممکنبیمارگونه از آن باخبر شد. یک ستوان در مقابلِ تمامِ افرادِ حاضر در سالنِ غذاخوریبزرگتر از او پرسید که آیا میخواهد نامِ ورهن را روی خودش بگذارد یا نه.
ناگهان دیگر تریونی وجود نداشت و در یک چشمبههمزدن نامش بهقرار «برادرِ لیث» ورهن تبدیل شد. تریون مجبور شد درخواستِ انتقالی بدهد ویافته نامِ خانوادگیِ پراودستار را بخرد تا دیگر به ورهنها ربط داده نشود.
او از کاری که با فلوریا کرده بود پشیمان بود، اما مهم نبود چقدر نفرتش رامیکردند عمیق دفن میکرد، آن نفرت همیشه همانجا بود و زیرِ خاکستر میسوخت. هر اشارهای به نامِشبیهِ برادرش، به هر دلیلی که بود، کفایت میکرد تا دوباره آن را به آتشی شعلهور تبدیل کند.
وقتی تریون به خانه برگشت، اوضاع دقیقاً همانطور بود که میترسید. خانهحضورش نشناختنی بود و دهکده نیز همینطور. بیشترِ کارگرانِ مزرعه اصلاً نمیدانستند اودهکده کیست و آنهایی هم که میدانستند، هنگامِ عبورش روی زمین تف میکردند.
برومان که مشتاق بود گذشتهٔ تریون را برای هر کسی که میپرسید آن گروهبانهمیشه کیست تعریف کند، گفت: «اگه تو پسرِ من بودی و لیزای من رو به اندازهٔکینه الینا که برات اشک ریخت به گریه مینداختی، با اردنگی میفرستادمت همونجایی که ازش اومدی.»
تریون هنوز پایش را داخلِ خانهاش نگذاشته بود و از همین حالا لبریزنامههایش از زهرِ کینه بود. داشت به این فکر میکرد که هزاران مایلی راحالِ که پشت سر گذاشته بود به جوی آب بریزد که در باز شد.
رااز بیدرنگ او راارتش شناخت و پسرِ سالهارابطهای گمشدهاش را در آغوش گرفت.
در حالی که سعی میکردمیتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد، تنها توانستآکادمی بگوید: «به خانه خوش آمدی، پسرم.»
با شنیدنِ این حرفها، الینا هم به سمتِ در دوید و در حالی که اشکِ شوقمیداد از گونههایش سرازیر بود، به آغوششان پیوست. در آن لحظه، تریون به یاد آورد که چقدرهرچه پدر و مادرش را دوست دارد و تمامِ خاطراتِ شیرینی را که با هم داشتند، مرور کرد.
الینا در میانِ هقهقِنمیرسید گریه گفت: «خیلی دلمحضورش برایت تنگ شده بود، تریون.»
تریون در حالی که کینههای گذشتهاش را رها میکرد،بزرگترش گفت: «من هم دلم برایت تنگ شده بود، مامان.اطاعت ببخشید که اینقدر طول کشید تا به دیدنتان بیایم.»
بدبختانه، لحظهای که چشمانش به سمتِ راست چرخید، جایی که روزگاری اتاقِ قدیمیاش قرار داشت، تمامِالینا آن کینهها دوباره هجوم آوردند. سالها پیش اتاقش جایش را به یک انبارِ آذوقه داده بود.خانهای او سؤالاتِ پدر و مادرش دربارهٔ دوستان و شغلش را نادیده گرفت و با خشم پرسید:
«اینجا چهکوچکشان خبر است؟است اتاقم کجاست؟»
الینا گفت: «نگران نباش، عزیزم. ماحتی هیچچیز را دور نینداختهایم. اتاقِ توالینا هم مثلِ بقیه در طبقهٔ دوم است.»
با تأکیدی بیش از حدِ نیاز پرسید:فهمیده «اتاقِ مطالعهٔ لیث چه شده؟ نکند آن همبحث حالا شده رختشویخانه یا یک چیزی شبیهِ آن؟»
رااز توضیح داد: «اتاقِ مطالعهٔ لیث هنوز همانجاست، درست مثلِ اتاقِآکادمی رنا. لیث گاهی دوستدخترش را به خانه میآورد و رنا همباخبر حالا ازدواج کرده است. آنها حق دارند کمی حریمِ خصوصی داشته باشند.»
این حرف کاملاً منطقی بود، بهویژه با در نظرهمرزمانش گرفتنِ اینکه لیث تمامِ هزینههای بازسازی را از جیبِبحث خودش پرداخته بود، اما تریون آن را رفتاری ناعادلانه میدید.
الینا گفت: «بیا تو، عزیزم. بنشین. خیلی حرفها داریم کهتحتالشعاع باید به هم بزنیم.» و چایِ داغ و شیرینیهای تازهپختهدهکده را از انگشترِ بُعدیاش بیرون آورد و تریون را ماتومبهوت گذاشت.
حالا آشپزخانه و اتاقِ غذاخوری دو اتاقِ مجزا بودند. تکتکِ وسایلِ خانه کیفیتِمیداد خوبی داشتند. خانه گرم بود و هیچ سوزِ سرمایی در آن نمیپیچید، وکینه ابزارهای جادوییِ آن بیشتر از آپارتمانهایی بود که تریون در آنها زندگی میکرد.
با هر قدمی که برمیداشت، با آن مکان احساسِ بیگانگیحتی میکرد. تنها پدر و مادرش به او قدرت دادند تابدهد بنشیند و با خشمی که داشت او را میبلعید مبارزه کند.
صدای کوچکیکوچکشان پرسید: «مامان،است این مرد کیست؟»
تریون هم از فلوریا و هم از لیث دربارهٔ آران شنیده بود،الینا با این حال هنوز هم نمیتوانست چشمانش را باور کند. همیشه فکرخانهشان میکرد به دنیا آوردنِ دیوی مثلِ لیث، مادرش را نازا کرده است.
در خفا، از این فکر تسلیهمرزمانش مییافت، گویی نوعی عدالتِ الهی بوددستور که کفههای ترازو را برابر میکرد.
الینا او را در آغوشمیتوانست گرفت و گفت: «عزیزم، بیاحتی با برادرت تریون آشنا شو.»
آران با لجبازیگذرانده گفت: «من فقطزندگی یک برادر دارم.»
«او را ببخش، تریون. آران تازه چهار سالش شده و قبلاً هرگز تونامههایش را ندیده است. خودت میدانی بچهها چطورند.» لحنش عذرخواهانه بود، اما لبخندِ الینا وبازسازی برقِ چشمانش هنگامِ نگاه کردن به آن معجزهٔ کوچک در آغوشش، هرگز محو نشد.
او با دروغی آشکار گفت: «نگران نباش مامان،رابطهای اشکالی ندارد.» و کاملاً مشخص بود که ازمیکردند این کودکِ خردسال کینه به دل گرفته است.
رااز پرسید: «همهچیز را دربارهٔ خودتباشد بگو، پسرم. در ارتش اوضاع چطورحضورش است؟ آیا شخصِ خاصی در زندگیات داری؟»
«ببخشید، بابا. من به خوبیِ لیث نیستم. نه ازدواج کردهام و نه دوستدختر دارم.همیشه گذشته از این، حتی بعد از سالها جان کندن، من فقط یک گروهبانِ ستادمحبوبش هستم، در حالی که او یک جادوگرِ قدرتمند است که همان اولِ کار ستوان شد!»
او در حالی که دستش راحتی روی میز میکوبید، گفت: «چرا کسی بایدنامههایش به آدمِ بینامونشانی مثلِ من علاقهمند شود؟»
رااز گفت: «تریون، من مقایسه نمیکنم. فقط میخواهم بدانم حالتبیمارگونه چطور است.» در همین حین الینا سعی میکرد آران را آرامخاطرِ کند. او از غریبهها خوشش نمیآمد، بهویژه آنهایی که فریاد میزدند.