چپتر 117: فصل 117
0هنوز چیزهای زیادی بود که لیث میخواست از کالّا بپرسد؛ مثلاً اینکه چطور توانستهبیدار بود نداهای کلاکرها را درک کند و چطور آنها را تحتِ کنترل درآورده بود،نشدم اما همینطور که عطشِ خونریزیاش فروکش میکرد، حس کرد بدنش مشکلی پیدا کرده است.
سردردش بدتر از همیشه برگشته بود و هرچه از نشاطبخشی استفادهبرای میکرد، انرژیاش همچون شنی که از میانِ انگشتان میلغزد، از تنشاولِ بیرون میرفت — مهم نبود آدم چقدر مشتش را محکم گره کند.
طولی نکشید که دیگر حتی نمیتوانست رویعرق پاهایش بایستد. پلکهایش روی هم میافتاد ولیسید مجبور بود فقط برای بیدار ماندن بجنگد.
سولوس هشدارکار داد: «انگاردانشِ تب داری.»
«غیرممکنه. جز سالهای اولِحتی زندگیم، هیچوقت مریض نشدم.بایستد حتی یه آنفولانزا هم نگرفتم.»
نفسهایش به خسخس افتاد. لیث روی کفِ غارمیافتاد دراز کشید و حس کرد سرمای آرامبخشِ صخرهها، امواجِداد گرمایی را که به جانش افتاده بود تسکین میدهد.
«فکر کنممحدودشان باید یهمیفهمیدند کم استراحت...»
لیث حتی پیش از تمام کردنِ جملهاش به خواب رفت. هر دوشدیدِ بایک هیچ ایدهای نداشتند چه کار کنند. حتی با دانشِ محدودشان ازجادوی انسانها، میفهمیدند که لرزشِ مداوم و عرق ریختنِ شدیدِ لیث عادی نیست.
نوک گونههای لیث را لیسید تا آرامشپاهایش کند و پرسید: «مامان، کسی رو میشناسیبیدار که بتونه از جادوی نور استفاده کنه؟»
«غیر از سرورِنمیتوانست جنگل، نه. شایدبایستد اسکورج فقط خیلی خستهست...»
صدای تَرَقِ بلندی از بدنِ لیث حرفِ کالّا را قطع کرد. بایکها گوشهایشان رالیسید تیز کردند و مهمان را بو کشیدند. صدای تَرَقِ دیگری آمد، این بار بلندتر.اسکورج شبیه کُندهٔ تازهای بود که در آتش انداخته باشند و بر اثرِ گرما تَرَقوتوروق کند.
صداهای تَرَقوتوروق یکی پس از دیگری بلند میشد؛ اگر یک زمینی آنجاشدیدِ حضور داشت، فکر میکرد کسی دارد پاپکورن درست میکند. از درون، سولوسجادوی میدید که استخوانهایش تَرَقتَرَق میشکنند و با سرعتی نگرانکننده مدام درمان میشوند.
گاهی فقط یک ترکِ ساده بود، گاهی هم کلِ استخوانمیافتاد به قطعاتِ کوچک خُرد میشد و دوباره به هم میچسبید.انگار وقتی نوبت به جمجمه رسید، نوک از ترس به عقب پرید.
ناگهان انگار جوجهتیغیِ کوچکی زیرِ صورتِ لیثپلکهایش خزیده بود؛ لبههای تیزی زیرِ پوستش برآمده میشدندسولوس و پوستش بهسختی میتوانست آنها را مهار کند.
هر بار که استخوانی میشکست، ناخالصیها از آن بیرون میزدند ونیست از هر منفذی راهشان را به بیرون پیدا میکردند. بیشترِ این ناخالصیهاکنه از چشمها، گوشها و دهانش بیرون میریخت و گودالی زیرِ سرش میساخت.
بوی تعفن غیرقابلتحمل بود. کالّا از ترسِمیفهمیدند اینکه آن مادهٔ قیرمانند به آنها آسیبینیست برساند، مجبور شد با جادوی تاریکی نابودش کند.
نوک پرسید: «داره تبدیل به یه نامرده میشه؟» اتفاقاتیپلکهایش که جلوی چشمانِ نوک رخ میداد، بلایی را کههشدار چند ساعت پیش سرِ راگول آمده بود به یادش میآورد.
کالّا جواب داد: «بعیده. حس نمیکنم انرژیِ تاریکِ عظیمی در حالِ فوران باشه.» بابجنگد این حال، برای احتیاط لیث را در اتاقِ مخفی حبس کرد، فقط روزنهای براینگرفتم جریانِ هوا باز گذاشت و دیوارهای غار را برای مقابله با حملهٔ احتمالی تقویت کرد.
به لطفِ نشاطبخشی، سولوس انرژیِ جهان را که درونِ هستهٔ لیث جریاننوک داشت حس کرد؛ بدنش بالاخره میتوانست تابِ رشدِ هسته را بیاورد و ازسرورِ تغییراتِ لازم برای در دست گرفتنِ قدرتِ جدید جانِ سالم به در ببرد.
سولوس با خود فکر کرد: «اینانسانها بیهوشی در واقع یه توفیقِ اجباریه. اگهعادی لیث هنوز بیدار بود، دردش غیرقابلتحمل میشد.»
ساعتها بعد بالاخره بیدار شد؛ حس میکرد مثلِ پادریِ فروشگاهِ والمارت بعد ازبرای حراجِ بلکفرایدی شده است. وجببهوجبِ بدنش درد میکرد و لباسِ شکارِ ازپیشمُندرسش چنانهیچوقت غرق در ناخالصیها شده بود که دیگر هیچ امیدی به تمیز شدنش نبود.
توانست بوی گند را با جادویبایستد تاریکی از بین ببرد، اما پاک کردنِماندن لکهها چرمِ لباس را هم نابود میکرد.
لیث سرش را تکان دادلرزشِ و درحالیکه سعی میکرد بهعادی یاد بیاورد کجاست، پرسید: «چی شد؟»
«خبرِ خوب! بالاخره از اون مانع عبور کردی. هستهٔ مانات بالاخره بهشدیدِ نیمهٔ رنگِ فیروزهای رسیده. احتمالاً فشارِ مداوم و چرخههای درمانِ این چندجادوی ماهِ اخیر بالاخره کارِ خودش رو کرده.» حرفهای سولوس برایش چندان مفهومی نداشت.
«این اولین بارم نیست. پس چراروی غش کردم؟ و چرا بهجای اینکه سرحالبرای باشم، حسِ یه تیکه گُه رو دارم؟»
توضیح دادنش خیلی پیچیدهروی بود، پس سولوس فقط خاطراتشمجبور را به او نشان داد.
«این دیگه چه کوفتیه؟میفهمیدند اونهمه درد فقط برایریختنِ یه سایه از فیروزهای؟»
وقتی لیث توانست بلند شود،محدودشان حتی باز کردنِ درِ سنگی باریختنِ جادوی زمین هم برایش چالشبرانگیز بود.
نوک به سمتش دوید و پوزهاش را آنقدر محکمپلکهایش به او مالید که نزدیک بود بیفتد و گفت: «پاشوداد خوابالو. سه روزه که خوابیدی. دیگه کمکم داشتم نگران میشدم.»
لیث با درماندگی فریاد زد: «سه روز؟! ببخشید نوک، من باید برم!» بهماندن اندازهٔ تمامِ آن وقتِ تلفشدهای که هیچ کاری نکرده بود، غصهٔ درسهای ازدسترفتهنشدم را نمیخورد. اگر آن رؤیا درست بود، حتی یک ثانیه هم وقتِ اضافه نداشت.
نوک به او خندید.
«داشتم شوخیکار میکردم، تازهدانشِ داره غروب میشه.»
لیث در حالی که به اجدادِ بایک لعنت میفرستاد ومیافتاد به اخلاقی بودنِ انتخابهای جفتگیریشان شک میکرد، با همان توانِانگار اندکی که برایش مانده بود، به دیوارِ نزدیکش مشت کوبید.
دوباره مشت کوبیدنمیتوانست و فریاد زد:بایستد «اصلاً خندهدار نیست!»
«خانوادهم تو خطرن، کی میدونهلرزشِ تو این سه روز چهعادی اتفاقی براشون افتاده؟ زهرهترکم کردی!»
نوک با احتیاط دو قدم عقب رفت ولرزشِ در حالی که نگاهش را روی او نگهگونههای داشته و آمادهٔ فرار بود، گفت: «منم همینطور.»
«تو چرا ترسیدی؟»
«نمیخوام فقط به خاطرِروی یه شوخیِ احمقانه، عاقبتممیافتاد مثلِ اون دیوار بشه.»
لیث به جای مشتش نگاه کرد و دید کهشدیدِ فرورفتگیِ کوچکی در دیوار ایجاد کرده است. شبکهای تارعنکبوتیکسی از ترکهای کوچک از نقطهٔ برخورد شکل گرفته بود.
لیث و سولوس که هنوزمحدودشان گیج بودند، از راهِ پیوندِعرق ذهنی گفتند: «این دیگه چه صیغهایه؟»
«من که هیچیدیگر حس نکردم. چطورروی میتونم اینقدر قوی باشم؟»
سولوس اشاره کرد: «حتماً به خاطرِبایستد بلاییه که سرِ اسکلتت اومده. جریانِبیدار مانات با قبل کاملاً فرق کرده.»
«کیفیتِ مانات تغییرِ چندانی نکرده، اما الان حتی تو حالتِ استراحت همنوک انرژیای که هستهت بهطور منفعل تولید میکنه، میتونه به تمامِ بدنت برسه.غیر من یه همچین چیزی رو فقط تو جانورانِ جادویی مثلِ محافظ دیدم.»
کالّا با شنیدنِ اولین صدای کوبش،انسانها با انتظارِ بدترین اتفاقات به غارشدیدِ برگشت و پرسید: «چه خبر شده؟»
وقتی دید هر دو توله صحیح و سالماند، بایک نفسِ راحتیمجبور کشید، اما بعد بوی عجیبی به مشامش رسید. نه بوی جانورغیرممکنه بود و نه بوی انسان، چیزی گمشده در این میان بود.
«اسکورج، تو تغییر کردی.» این یکبایستد جملهٔ خبری بود و هیچ اثریبیدار از شک در صدایش وجود نداشت.
«بوی تو حتی از قبل هم کمتر شبیهِریختنِ آدماست. شبیهِ بوییه که سرورِ جنگل از خودش ساطعمامان میکنه.» چشمانش از درکِ ماهیتِ حقیقیِ مهمانشان برقی زد.
پیش از رفتن، لیث از کالّا پرسید که چطور میتواند کلاکرها راشدیدِ حس کند و به تله بیندازد. متأسفانه، اولی نیازمندِ حساسیتِ بالای جادویجادوی زمین بود که او نداشت، در حالی که دومی بسیار سادهتر بود.
صدای تغذیهٔ عنکبوت دقیقاً شبیهِ ضربانِ ریتمیکِپاهایش قلبِ انسان بود، با این تفاوت کهبیدار باید از طریقِ جادو درونِ زمین ساطع میشد.
در راهِ بازگشت، همانطور که در هوا پرواز میکرد، بینشِ حیات رابیدار فعال کرد تا تغییراتِ بیشتری در تواناییهایش پیدا کند. لیث فهمید کههیچوقت حالا این بینش نیروی زندگی و مانا را فقط با رنگها نشان نمیدهد.
لیث حالا میتوانست جریانِ انرژیِ جهان را ببیند که از درختان،نیست برگها و حتی سنگها ساطع میشد. تمامِ جنگلِ اطرافش نفس میکشیدنور و بادِ مانایی تولید میکرد که پیش از آن برایش نامرئی بود.
سولوس گفت: «خیلیکنند بیشتر شبیهِ حسِانسانها مانای من شده.»
«آره. از یه جهتحتی هنوز بدتره، از یهبایستد جهتِ دیگه بهتره. اونو ببین.»
لیث به فضای بازی در جنگل اشاره کرد. نزدیک به همانبرای نقطهای بود که با مزدوران جنگیده بود، اما از آسمان واولِ با ظاهرِ عادیاش، در حالتِ معمول نمیتوانست آنجا را تشخیص دهد.
اما حالا میتوانست همهچیز را ببیند. بادِ سرخریختنِ از حیوانات، بادِ سبز از گیاهان، بادِ خاکستریپرسید از سنگها و بادِ سیاه از مردگان سرچشمه میگرفت.
لیث فقط باید دستانش را دراز میکردمیفهمیدند و اراده میکرد تا انرژیهای در حالِنیست پوسیدگی را که منتظرِ فرمان بودند، حس کند.
«برخیزید! برخیزید لژیونِ من!»
میتوانست اجسادِ بسیاری را حسپاهایش کند که زیرِ زمین میجنبیدندفقط و برای فرار چنگ میزدند.
و بعد رهایشان کرد. وقتی برایمداوم تلف کردن نداشت، کارهای زیادی بود کهگونههای باید پیش از تاریکیِ هوا انجام میداد.