چپتر 324: فصل 324
0آکادمیِ گریفونِ سفیدکلیدیِ زیاد بسته نماند،مهمِ فقط چند هفته.
در آن مدت، لیث هر کاری از دستش برمیآمد کرد تا به بهبودِ آن سه دخترمربوط کمک کند. با وجودِ اتفاقاتِ تلخی که دخترانشان از سر گذرانده بودند، زوجِ ارناس وظیفهای برجادوآهنگرها دوش داشتند. بهندرت در خانه پیدا میشدند و بیشتر فقط برای غذا خوردن و خوابیدنِ شبانه میآمدند.
گاهی یکی یا هر دوی آنها مجبور میشدند یک روز یا بیشتر بیرونملکه بمانند. آنها تنها شاهدانِ زندهای بودند که هیچ ربطی به سیاستهای آکادمی نداشتندمحافظت و در ضمن، همان کسانی بودند که به تهدیدِ نالیر پایان داده بودند.
باید گزارشهای متعددی مینوشتند و با خانوادهٔ سلطنتی، شورایوظیفهشان رؤسای آکادمیها و تمامِ مقاماتِ ارشدِ درگیر در ادارهٔ کشورافرادِ مشورت میکردند. خاندانهای اشرافیِ قدیم و جدید دنبالِ مقصر میگشتند.
پیش از آنکه این طوفان بخوابد، خیلیها قرار بود سرشان را به بادجایگاهِ بدهند. جیرنی و اوریون مهرههای کلیدیِ بسیاری از دادگاههای مهمِ در حالِ جریان بودند؛دفاعی نه فقط بهعنوانِ شاهد، بلکه بهترتیب در جایگاهِ بازپرسِ سلطنتی و عضوِ گاردِ شوالیهها.
در حالی که سپاهِ ملکه با تمامِ تهدیدهای مربوط به جادوشوالیهها مقابله میکرد، گاردِ شوالیهها نقشِ دفاعی در داخلِ پادشاهیِ گریفون داشت.داخلِ وظیفهشان محافظت و کمک به بازپرسهای سلطنتی در طولِ تحقیقاتشان بود.
این سپاه فقط از جادوآهنگرها و شوالیههای جادو تشکیل میشد. فقط افرادِسپاهِ معدودی مثلِ اوریون هر دو تخصص را داشتند که باعث میشد جزوِ نخبگانِوظیفهشان این سپاه باشند. ناگفته نماند که آکادمی تنها راهِ یادگیریِ یک تخصص نبود.
ارتش امکانات و دانشِ لازم برای آموزشِ نیروهایش را داشت. اما برخلافِطولِ آکادمی، این روند میتوانست بسیار بیشتر از دو سال طول بکشد؛ همهچیز بهنخبگانِ استعداد و تعدادِ مأموریتهایی بستگی داشت که یک عضوِ گارد باید انجام میداد.
همچنین، داوطلب باید پیش از شروعِ آموزش، شایستگیِ خودش راشاهد ثابت میکرد. بیشترِ اعضای گاردِ شوالیهها فقط با یک تخصصملکه شروع میکردند و تخصصِ دیگر را در طولِ سالها یاد میگرفتند.
در غیابِ آنها، لیث با تمامِ توان و با کمکِ خانوادهاش از آن سهملکه دختر مراقبت کرد. اما افسوس که کارِ زیادی از دستش برنمیآمد. هیچ حرفی نمیتوانستبازپرسهای رنجشان را تسکین دهد و هیچ کارِ سادهای نمیتوانست آسیبِ روحیشان را پاک کند.
فقط میتوانست کنارشان بماند و نگذارد در اتاقهایشان حبسگاردِ شوند. فقط زمان میتوانست کمکشان کند. لیث در سوگواریمیکرد و رویارویی با درد متخصص بود، اما روشهایش قابلاشتراکگذاری نبود.
لیث همدلیِ لازم برای ارتباط برقرار کردن با فلوریا یا فریا را نداشت. کشتنِسپاه دانشآموزانی که ذهنشان کنترل میشد، ذرهای هم آزارش نمیداد. او فقط یک راه برای برخوردیادگیریِ با دشمنانش میشناخت و اصلاً برایش مهم نبود به چه دلیلی به او حمله کردهاند.
در موردِ مرگِ یوریال، لیث حسرت میخورد که فرصتِ شناختِشاهد بهترِ او و داشتنِ یک دوستِ واقعی را از دستملکه داده است. دلش برای یوریال تنگ میشد، اما فقط همین.
لیث با خودش فکر کرد: اگه مجبور میشدم بین مامان، یکی از خواهرام، یا حتیتهدیدهای فلوریا و اون یکی رو انتخاب کنم، بازم همون کار رو میکردم. من آدمِ دورویی نیستم.سپاه میدونم که یوریال رو اونقدرها خوب نمیشناختم که نگرانش باشم و حالا هم دیگه هیچوقت نمیشناسمش.
سولوس نقشِ پررنگی در بهبودیاش داشتجایگاهِ و مدام تمامِ محبتی را کهسپاهِ نثارش شده بود به او یادآوری میکرد.
لیث مراقبت از کویلا را به الینا و رنا سپرد. آنها بهترینطولِ مادرهایی بودند که میشناخت. پیشِ خودش فکر میکرد اگر آنها نتوانند آرامشجزوِ و دلسوزیِ لازم را به کویلا بدهند، پس هیچکسِ دیگری هم نمیتواند.
کنار آمدن با فلوریا و فریا راحتتر بود. لیث آنها را وادار کرد همان برنامهایعضوِ را دنبال کنند که مشاورِ خودش بعد از مرگِ کارل به او داده بود: بیدار کردنشانداشت در ساعتهای منظم، وادار کردنشان به غذا خوردن و وقت گذراندن با کسانی که دوستشان داشتند.
این کارها برای این بود که به آنها نشانعضوِ دهد درد فقط بخشی از زندگی است. اینکه مهممقابله نیست زندگیشان چقدر تاریک به نظر میرسید، آنها تنها نبودند.
با خودش فکر کرد:بلکه این چیزا هیچوقت برای منگاردِ جواب نداد، ولی امتحانش میارزه.
بدترین قسمت برای همهٔ آنها شب بود. دخترهاداشت وقتی در تاریکی تنها میماندند، نمیتوانستند جلوی هجومِشوالیههای خاطراتِ بد، حسرتها و افسوسها را به ذهنشان بگیرند.
لیث همیشه کنارِ فلوریا بود تا مطمئنحالِ شود هروقت بهخاطرِ کابوسها ناگهان از خواببازپرسِ میپرد، همیشه او را درست کنارِ خودش میبیند.
وقتی آکادمی دوباره شروع شد، کویلا در وضعیتی نبود که جابهجا شود.حالی او هم مثلِ خیلی از دانشآموزانِ دیگر اجازه گرفت تا در خانه بماندداشت و استراحت کند. سالِ بعد یا هروقت که آماده بود به آکادمی برمیگشت.
لیث، فریا و فلوریا زندگیشان را از سر گرفتند و خود را غرقِ کار کردند تا اضطرابشانمقابله را مهار کنند. پروفسورها حالا میتوانستند از یک طبقه به طبقهٔ دیگر بروند. وقتِ کافی برای پیدا کردنِافرادِ جایگزین برای کشتهشدگان نبود، پس آیرونهلم حالا جادوآهنگری را به هر دو سالِ چهارم و پنجم درس میداد.
با رفتنِ لینجوس پس از آخرین فاجعه، رئیسِ آکادمی مارت تصمیم گرفتطولِ درست مثلِ گذشته به امتحاناتِ کتبی و اجرای طلسم در داخلِ آکادمیجزوِ برگردد. دانشآموزان در دو سالِ گذشته بهاندازهٔ کافی تجربهٔ واقعی کسب کرده بودند.
حالا به آرامش و سکوت نیاز داشتند. جنگِ داخلی دیگر خطری نداشت، خائن مرده بود،عضوِ و وقتی سالگرد فرا رسید، بالکور هیچ پیامی نفرستاد. هیچکس نمیتوانست اینهمه خوششانسی را باورگریفون کند، پس همه فرزندانشان را به خانه برگرداندند و سه روزِ بعدی را مخفی شدند.
بالکور حتی یک نامرده هم نفرستاد و پس از آنهمهگاردِ رنج، اولین خبرِ خوب را به پادشاهیِ گریفون داد. لیث،نقشِ فریا و فلوریا در روزهای حضورشان در آکادمی جدانشدنی بودند.
دخترها بهندرت او را تنها میگذاشتند؛ با هم درس میخواندند و غذا میخوردند. فلوریا حتیمربوط شبها هم از کنارش تکان نمیخورد. با اینکه همهچیز چنان تمیز بود که انگار هیچ اتفاقِجادوآهنگرها بدی نیفتاده، اما دیدنِ آن راهروها و فضاهای عمومی هنوز هم قلبش را به درد میآورد.
آنجا او را به یادِ یوریال و تمامِ خونهای ریختهشده میانداخت.بازپرسهای گرما و محبتِ لیث تنها خطِ دفاعیاش در برابرِ ناامیدیِ مطلقیتخصص بود که در صورتِ تنهایی، ذهنش را در چنگالِ خود میگرفت.
سالِ پنجم بهسرعت گذشت. لیث هرگز از آکادمی بیرون نرفت، مگر برایبهترتیب دیدنِ کویلا، قرارهایش با فلوریا و سر زدن به خانوادهاش. اول بایدمقابله خواهرزادهاش لریا را به دنیا میآورد و بعد هم برادرِ کوچکش آران را.
امتحاناتِ نهایی برای لیث آسان بود. سولوسپدیا امتحاناتِ کتبی را مثلِشوالیهها آب خوردن کرده بود. اجرای طلسم در یک کلاسِ دربسته جلوی پروفسورها،پادشاهیِ در مقایسه با روشهای تدریسِ لینجوس هیچ استرسی به او وارد نمیکرد.
پیش از اعلامِ نتایج، لیث بارِ دیگر به دفترِ رئیسِ آکادمیحالی احضار شد. این بار هیچکس جز مارت منتظرش نبود. او بینهایت خستهگریفون به نظر میرسید، اما چون سالِ اولِ ریاستش بود، جای تعجب نداشت.
فشاری که تحمل میکرد در مقایسه با لینجوس هیچ بود.محافظت خاندانهای اشرافیِ باستانی دیگر مثلِ گذشته زورگو نبودند، خبری ازمعدودی بالکور نبود و حتی یک حادثه هم رخ نداده بود.
با این حال، رئیسِ آکادمی مارت هنوز داشت چموخمِ کارشاهد را یاد میگرفت و تا پایانِ تمامِ تحقیقات و محاکمهها،ملکه مراقبت از هستهٔ نیروی آکادمی تنها بر دوشِ او بود.
لیث روبهروی او نشست و منتظرِ اخبارِ بدِ همیشگی بود. تنها باریحالی که بدونِ عصبانیتِ شدیدِ یک نفر واردِ دفترِ رئیسِ آکادمی شده بود،گریفون همان زمانی بود که مارکیز دیستار او را به لینجوس معرفی کرد.