چپتر 795: پرداختِ بها (بخشِ ۱)
0لیث با پارانویایی که مستقیماً به دندهٔ شش رفتههیچکدام بود، گفت: «فکر نمیکنی وقتی پیشخدمتها متوجه شوند میزِ پرجنبوجوشِتکتکِ ما ناگهان ساکت شده، ممکن است سعی کنند فالگوش بایستند؟»
کامیلا پاسخ داد: «اگر این یک صداخفهکن بود حق با تو بود، اما این یکجدی مختلکننده است. حرفهای ما را به گپهای روزمره و خستهکننده تبدیل میکند، مثل اینکه هواهمانطور چطور است یا از غذایتان خوشتان میآید یا نه.» این حرف توجهِ لیث را جلب کرد.
اضافهکردنِ کلمات به طلسمِ سکوتش مثلِ آبخوردن بود. اما اینکه کاری کند تا آنبافتار کلمات ذرهای معنی بدهند بسیار سخت بود، چون به مکان و بافتار بستگی داشت.انگار سعی کرد دستگاه را بررسی کند، اما کامیلا با ضربهای دستش را پس زد.
گفت: «اگر الان تکانش بدهی،لطفاً صدایمان طوری به گوش میرسدباشد که انگار آسیبِ مغزی دیدهایم.»
«ببخشید، به خاطرِ ماهیتِخودتان محرمانهٔ اطلاعات مجبور شدم تأییدِهیچکدام بانو- منظورم جیرنی را بگیرم.
«قصد نداشتم چیزی را از تو پنهان کنم، اما در حیطهٔ کاریِ منبفهماند چیزهایی هست که نمیتوانم دربارهشان حرف بزنم، درست مثلِ خودت.» کامیلا دستِ لیثمیخواست را گرفت و به چشمانش نگاه کرد تا صداقتش را به او نشان دهد.
«لطفاً خودتان را آماده کنید و یادتان باشد که هیچکدام از حرفهاییچون که الان میزنم نباید هرگز در حضورِ شاهدان مطرح شود.» سپس بهصدایمان تکتکِ افرادِ ارناس نگاه کرد تا به آنها بفهماند چقدر جدی است.
وقتی همه سر تکان دادند، پیش ازآماده حرفزدن نفسِ عمیقی کشید. پذیرفتنِ حقیقتی کهنباید میخواست بگوید، برای خودِ کامیلا هم سخت بود.
«همانطور که احتمالاً میدانید، قارهٔ گارلن که ما در آن زندگی میکنیمنباید تنها قارهٔ روی موگار نیست. قارههای دیگری که پادشاهیِ ما از نظرِ تاریخیجدی بیشتر با آنها سروکار داشته، جیرا در غرب و ورندی در جنوب هستند.»
در واقع قارههای بیشتری هم وجود داشت، اما اینجا کلاسِ جغرافیا نبود. آن دو تنها قارههایی بودند که آنقدرپیش به گارلن نزدیک بودند که تهدیدی به حساب بیایند. یا دستکم در گذشته اینطور بود، پیش از آنکه میراثِ سیلوروینگموگار و توسعهٔ جادوی ردهٔ ۵، جادوی بُعدی را به واقعیت تبدیل کند و جنگِ دریایی را از رده خارج سازد.
جادوی بُعدی ارسالِ نیروی کمکی را چنان سریع کرده بود که هر تهاجمی پیشبافتار از پیادهشدنِ ارتش در ساحل، محکوم به شکست بود. از طرفی جادوگرانِ جنگ میتوانستند ازآسیبِ فاصلهای امن چنان ویرانیای به بار بیاورند که هر کشتیای بدونِ فرصتِ تلافی غرق شود.
«خب، بگذارید اینطور بگویم که اکنون هر سه کشورِ بزرگ مشغولِ برنامهریزی برای استعمارِنباید بیخطرِ جیرا هستند، بدونِ اینکه مزاحمِ یکدیگر شوند. دستکم نه خیلی زیاد. هرچقدر همهمه که دیپلماسی خوب پیش برود، باز هم خرابکاری و اطلاعاتِ جعلی دور از انتظار نیست...»
فریا از روی تعجب چنگالش را انداخت و گفت: «همینجا دستمیزنم نگه دار!» لباسش یکی دو ثانیه لک شد، اما بعد زرهِ پوستدزدبفهماند با تپشی مهارشده از جادوی تاریکی، ردِ سس را از بین برد.
پرسید: «منظورت از بیخطر چیست؟» خودش قطعاتِ پازلسپس را کنارِ هم گذاشته بود، اما تصورِ چیزیهمه که داشت شکل میگرفت بیش از حد ترسناک بود.
کامیلا پیشسکوتش از حرفزدن نفسِکاری عمیقِ دیگری کشید:
«نژادِ انسان از قارهٔ جیرا ناپدید شده است. آنجا به معنای واقعیِ کلمه بهنباید سرزمینِ هیچکس تبدیل شده است.» مکث کرد تا خبر بهخوبی جا بیفتد. این فکر کهتکان بیش از نیم میلیارد انسان دیگر وجود نداشتند، میز را در سکوتی بهتآور فرو برد.
«بشقابِ دوم، لطفاً.»
یا دستکم بیشترِ افرادِ میز در سکوت فرو رفتند. لیث ذرهای بهآنها آدمهایی که نمیشناخت اهمیت نمیداد. تنها نگرانیاش این بود که تا خرخرهپذیرفتنِ بخورد و پولی را که بابتِ صورتحسابِ هتلِ لوکس هدر میداد، حلال کند.
پیشخدمت ظرفِ خالی را برداشت و با ظرفِ جدیدیبدهند جایگزین کرد. کامیلا با نگاهی سرزنشآمیز به او خیره شدضربهای و گفت: «جداً؟» صادقبودن یک چیز بود، بیملاحظهبودن چیزِ دیگر.
لیث گفت: «جداً. باورت بشود یا نه، سوءقصدهایی که به جانم میشودحرفهایی اشتهایم را حسابی باز میکند.» کامیلا میخواست به او تشر بزند، اماآنها بوسهای سریع بر لبانش آنقدر او را خجالتزده کرد که خشمش فروکش کرد.
فریا گفت: «این خیلیخودتان وحشتناکه، اما هنوز نمیفهمم چههیچکدام ربطی به تعطیلاتِ ما داره.»
کویلا که مثل گچ سفید شده بود، گفت: «نمیفهمی؟ وقتی انسانی نباشه یعنیبفهماند غذایی هم نیست. نامردگانِ قارهٔ جیرا برای زنده موندن دارن دستهجمعی به قارهٔ مابگوید مهاجرت میکنن. برای همینه که اون نامرده چرتوپرت میگفت. زبونش مرده نبود، خارجی بود!»
کامیلا گفت: «دقیقاً زدی به هدف. در واقع، اونا دارن بهسخت همهجا مهاجرت میکنن، حتی به قارهٔ ورندی. فقط تعطیلاتِ شما نیست کهبدهی تحتتأثیر قرار گرفته، این اتفاق داره تو هر سه کشورِ بزرگ میفته.
«فقط بعضی از اونا از دربارهای نامردگان پناهندگی گرفتن،یادتان در حالی که بیشترشون دارن با ناامیدی دنبالِ جایی برایشود زندگی و مهمتر از اون، یه منبعِ غذاییِ پایدار میگردن.
«نامردگانِ محلی اصلاً روی خوش نشون نمیدن، چون تازهواردها نهتنها ممکنه باعثِ راههرگز افتادنِ شکارِ هیولا بشن، بلکه تعدادشون اونقدر زیاده که تعادل رو به همهمه میزنه. هر سکونتگاهِ انسانی تو پادشاهی در خطره که جمعیتِ نامردگانش دو برابر بشه.»
پیشتر وقتی فناگار، نگهبانِ لویاتان، لیگین را از پیامدهای طاعونِ دستسازِ بشر بربفهماند قارهاش آگاه کرد، هدفش فقط هشدار دادن به لیگین دربارهٔ زندهها نبود — کهبگوید میلیا به وضعیتشان رسیدگی کرده بود — بلکه میخواست دربارهٔ مردگان هم هشدار بدهد.
لیچِ بیحوصله دوباره آفتابی شده بود و امپراطوریِ گورگون را تهدید کرده بود، چون نمیتوانست فرصتِ داشتنِدستگاه یک ارتشِ نامردگان را در اختیارِ خودش از دست بدهد. دستکم نه وقتی که این ارتش خودشماهیتِ به درِ خانهاش آمده بود و او کاری جز غذا دادن و نشان دادنِ هدف به آنها نداشت.
فلوریا در حالی که توی فکر رفته بود، گفت: «این همهچیز رو توضیحمیزنم میده. اونا احتمالاً داشتن از یه نبرد با نامردگانِ دیگه بهبود پیدا میکردنچقدر و نمیتونستن بدونِ لو دادنِ موقعیتشون، درستوحسابی از جنگل تغذیه کنن. گیاهان چی؟»
با اینکه این خبرخودتان کاملاً نگرانکننده بود، اما کمکیهیچکدام به درکِ مسئلهٔ باگبیرها نمیکرد.
کامیلا شانه بالا انداخت و گفت: «در اون مورد هیچ ایدهای ندارم.آنها میتونم پرسوجو کنم، اما این یعنی درگیرِ ماجرا بشم. تمامِ اخبارِ مربوطپذیرفتنِ به جیرا اسرارِ دولتیه تا از پخش شدنِ وحشت بینِ مردم جلوگیری بشه.»
لیث که تقریباً مطمئن بود جوابکند را میداند، پرسید: «بهخاطرِ نامردگانه یاچون بهخاطرِ چیزی که باعثِ انقراضِ انسانها شده؟»
«هر دو. طبقِ گفتهٔ سفیرانِ ما تو امپراطوری، یه جور طاعون بوده.حرفهایی نامردگان تنها نگرانیِ ما نیستن، این احتمال هم وجود داره که اونا چیزِبفهماند آلودهای رو با خودشون آورده باشن تا ازش بهعنوانِ عاملِ بازدارنده استفاده کنن.»
«مثل همونی که تو کاندریا بود؟» لیث از طاعون خوششحرفهایی نمیآمد. به لطفِ نشاطبخشی در برابرشان ایمن بود، اما طاعونافرادِ همچنان زندگی را به شکلی که او میشناخت تهدید میکرد.
«بدتر. طاعونِ کاندریا با هدفِ فتح ساخته شده بود، برای همینارناس سریع نمیکشت و منطقه هم زود قرنطینه شد. اما این یکی بهعنوانِکشید سلاحِ کشتارِ جمعی طراحی شده بود و تو مقیاسِ وسیعی رها شد.»
کویلا پرسید: «صبر کن، سفیران و نه جاسوسها؟» او هیچ ایدهایسخت نداشت امپراطوری چطور اینقدر اطلاعات دارد، و از آن هم کمترتکانش میفهمید چرا چنین اطلاعاتی را با میلِ خودشان به اشتراک گذاشتهاند.
«آره. ملکه بهموقع بهمون هشدار داد و حتی درمانش روباشد هم برامون فراهم کرد. وگرنه برنامهٔ استعمارِ ما اصلاً شروعسپس نمیشد، و برای تقسیمِ جیرا هم روابطمون اینقدر دوستانه نبود.
«از من نپرس چرا اینآماده کار رو کرد. اون یاحرفهایی مهربونترین آدمِ زندهست یا زیرکترینشون.»
هر دو فرضیهٔ کامیلا اشتباه بود. طاعون ماهیتی جادویی داشت، بنابراین ساختِ واکسنبفهماند برای آن ممکن نبود و فقط درمان داشت. اگر طاعون بدونِ اطلاعِ همسایگانِمیخواست ملکه از وجودِ آن پخش میشد، تکتکِ مسافران به یک بمبِ ساعتی تبدیل میشدند.
علاوه بر این، او برای برنامهریزیِ حملهاش به جیرا،بدهند به درمان نیاز داشت. لیگین پذیرفته بود کمکش کند، اماضربهای تنها به این شرط که درمان به اشتراک گذاشته شود.