چپتر 361: فصل 361
0در همین حین، چهار اورکِ باقیمانده لیث را محاصره کردند و ازقدرتمندشان هر طرف با سلاحهایشان او را تهدید کردند. وظیفهشان این بود کهتماس حرکاتِ دشمن را محدود کنند و برای رئیسِ قبیله فرصتِ حمله بسازند.
لیث در حالی که طلسمِ ندای مرگش را رها میکرد، با خود فکر کرد: «پنج به پنج.مکیده بازم میگم، حالم از مبارزهٔ برابر به هم میخوره!» چهار شاخک از جنسِ جادوی تاریکی از بدنشاینها بیرون آمد و مثلِ کوسههایی که بوی خون را در آب دنبال میکنند، اورکها را هدف گرفت.
جنگجویان سرِ جایشان ایستادند و با گرز و شمشیر به شاخکها ضربه زدند، اما فقط دیدند که سلاحهایشان پردفع از ترک میشود. جادوی تاریکی ملموس نبود، اما گرسنگیاش حقیقت داشت. چهار اورک برای اینکه خورده نشوند، مجبور بودندمکیده هر بار که لیث حینِ جاخالی دادن از تیغهٔ رئیسِ قبیله بیش از حد به آنها نزدیک میشد، عقب بکشند.
پیش از اردوگاهِ آموزشی، لیث در برابرِ حریفی مثلِ تستالوش به دردسر میافتاد. هنوز هم مبارزهٔ آسانیمرگ نبود، اما اختلافِ مهارت باعث میشد بتواند از پسش بربیاید. در حالی که رئیسِ قبیله تمامِ توانش راپوسیدگیِ پشتِ هر ضربه میگذاشت، لیث با استفاده از کمترین نیروی ممکن، تیغهٔ حریف را با شمشیرش دفع میکرد.
بینِ ندای مرگ و اینکه لیث مویی از ضرباتِ رئیسِ قبیلهٔ قدرتمندشان جاخالی میداد، اورکهاباور واقعاً باور کرده بودند که با یک دیو روبهرو هستند. شاخکها چند بار به یکی ازمیدانست آنها ساییده شده بود. این تماس توانش را مکیده و پوسیدگیِ بدنش را سرعت بخشیده بود.
پوستِ اورکِ ماده پر از ترک بود و میدانست مرگش در عرضِ چند ثانیه فرا میرسد. اورکمکیده در ذهنش دیو را مقصر میدانست. اصلاً خبر نداشت که همهٔ اینها کارِ شمنِ خودش است. جنگجو بدونِکارِ توجه به آن مقدارِ ناچیزِ زندگی که برایش باقی مانده بود، خودش را به سمتِ لیث پرتاب کرد.
شاخکها نیروی زندگیاش را کشیدند و همزمان انفجار را خنثی کردند،پشتِ اما آنقدر سریع نبودند که جلوی برخوردش با لیث و هل دادنِضرباتِ او به سمتِ تیغهٔ در حالِ نزدیک شدنِ رئیسِ قبیله را بگیرند.
لیث که به بختِ بدش لعنت میفرستاد، فقط توانست برای دفعِ ضربه تلاش کند و شکست خوردنشمرگ را ببیند. تیغهٔ تستالوش با نگهبانِ دروازه برخورد کرد و آن را کنار زد. این یورش آنقدرمکیده قدرتِ باقیمانده داشت که زرهِ پوستدزد را بشکافد و ضمنِ شکستنِ استخوانِ ترقوهٔ لیث، در گوشتش فرو برود.
اگر لیث در آخرین ثانیه گیرندههای دردش را قطع نکرده بود، از شدتِ شوک از هوشکرده میرفت. حالا بازوی چپش بیحس آویزان بود و خون بهشدت از شانهاش بیرون میزد. تنها نکتهٔ مثبتثانیه این بود که انرژیِ دزدیدهشده از اورکِ در حالِ مرگ، از قبل داشت زخم را درمان میکرد.
مشکل این بود کهقدرتمندشان باید آنقدر زنده میماند تادیو این درمان به درد بخورد.
تستالوش بیباکانهآسانی به جلومهارت هجوم آورد.
رئیسِ قبیله با خود فکر کرد: «کارِ دیو تمومه.استفاده فقط یه دست براش مونده و خونریزی هم دارهمویی توانش رو میمکه، دیگه نمیتونه از تیغهم جاخالی بده.»
تستالوش فریاد زد: <«از خواهرتون الگو بگیرید! از قدرتِ خدایان استفادهقبیلهٔ کنید تا دیو رو بکشید!»> سه اورک یعنی سه ضربهٔ آزادِساییده دیگر، که برابر بود با یک دیوِ مرده. یک حسابِ سرانگشتیِ ساده.
لیث اصلاً نمیدانست اورک چه فریادی زده است، اما وقتی سولوس دربارهٔ دشمنِ دیگری کهشده داشت از پشتِ سرش یورشی انتحاری میآورد هشدار داد، نقشهشان آشکار شد. لیث میدانست بایداصلاً چه کار کند، اما نمیتوانست برگردد، پس اجازه داد سولوس کنترل را به دست بگیرد.
درست یک لحظه پیش از آنکه اورک ضربهاش را فرود بیاورد، دیواری سنگی ازکمترین زمین بیرون آمد و دشمن و سلاحش را در جا متوقف کرد. اورک اصلاًباور وقت نکرد از استفادهٔ بهموقعِ سولوس از چوبدستیِ زمین همراه با جادوی روح غافلگیر شود.
شاخکهای اثیری از دیوار گذشتند و درپشتِ گوشتش نفوذ کردند و توانِ لیث راشمشیرش به بهای نیروی زندگیِ اورک تجدید کردند.
راگاش بر سرِ جوان فریاد زد: <«برای گرگِ خاکستری!»> دخترک با درد ومیداد جنون جیغ میکشید و تنها چیزی که میتوانست به آن فکر کند، متوقفپوسیدگیِ کردنِ این درد بود. او با سرعتِ یک گلوله به سمتِ لیث هجوم برد.
مانایی که بدنش را در هم میشکست، به او تواناییهای فراانسانی هم بخشید.یکی لیث و تستالوش همزمان به شمن ناسزا گفتند. هیچکدام نمیخواستند بمیرند. تستالوش درفرا این صحنه فقط خطرِ مرگ میدید، اما لیث فرصتی تازه پیدا کرده بود.
لیث دیوارِ سنگیِ دستسازِ سولوس را چسبید و با جادوی گرانش، تستالوش را به مرکزِ گرانشِممکن جدید تبدیل کرد. پاهای دخترِ اورک با قدرتِ تمام از زمین کنده شد؛ چنانکه چیزی نماندههستند بود به پرواز دربیاید، اما همین کار او را در برابرِ اثرهای جادوی گرانش بیدفاع کرد.
به خودش که آمد، داشت به سمتِ رئیسِ قبیله سقوط میکرد. درممکن همین حین، سولوس دیوارِ دوم را درست جلوی لیث بالا آورد. اینباور دیوار قرار بود همزمان نقشِ جای پا و سپر را بازی کند.
تستالوش اصلاً نمیدانست چه اتفاقی دارد میافتد، پس بارها و بارهاقبیلهٔ از بمبی که نزدیک میشد جاخالی داد، به این امید کهساییده از شرش خلاص شود. اما دخترکِ بیچاره مثلِ یک نفرین سایهبهسایهاش میرفت.
رئیسِ قبیله که فهمید کارش تمام است، دختر را چنگ زد و بهیکی میانِ دو دیوارِ سنگی هجوم برد تا مطمئن شود لیث هم همراهش میمیرد.فرا اما در کمالِ ناباوریِ تستالوش، وقتی به آنجا رسید، اثری از لیث نبود.
جای او، چیزی شبیه به یک بلوطِ هماندازهٔ مشت قرار داشت. پوشیده از رونهای قدرت بود که لحظهبهلحظهشمشیرش تندتر سوسو میزدند. لیث از سولوس خواسته بود دیوارهای سنگی را یکی پس از دیگری پدید آورد وشده از آنها مثلِ پله استفاده کرده بود تا از بُردِ کوتاه جادوی گرانش بگریزد و به جای امنی برسد.
یک ریشهٔ آتش هم بهعنوانِ هدیهٔ خداحافظی جا گذاشته بود.کمترین انفجارِ ترکیبیِ دختر و ریشهٔ آتش، دیوارهای سنگی را به آواریقدرتمندشان تبدیل کرد که مثلِ گلولههای مرگبار به هر سو پرتاب میشدند.
یک بارِ دیگر راگاش مجبور شد از نابود شدنِ کریستال جلوگیری کند.قدرتمندشان این بار حداقل توانست یک دیوارِ سنگیِ بزرگ پدید آورد تا از کریستالِمکیده مقدس و آن مقدارِ کمی که از قبیله باقی مانده بود محافظت کند.
راگاش بیدرنگ از بینشِقدرتمندشان حیات استفاده کرد تاکرده لیث را پیدا کند.
نه رو زمینهاختلافِ نه تو هوا.بتواند پس کدوم گوریه؟
شمن با قدرتِ کریستالِ مقدس کلِ منطقهپشتِ را کاوید و فهمید لیث حسابی ازشمشیرش او دور شده و لحظهبهلحظه هم دورتر میشود.
راگاش حس میکرد دارد دیوانه میشود: <«چطور جرئت میکنه فرار کنه؟»> دو جنگجوی اورکِواقعاً باقیمانده، بهمحضِ اینکه دیدند بمبِ زنده دارد به سمتشان میآید، پا به فرار گذاشتهبخشیده بودند. هر دو یک فرارِ بزدلانه را بسیار بهتر از یک مرگِ قهرمانانه میدانستند.
راگاش هیچ راهی برای ارتباط با آنها نداشت و حتی اگرهستند هم داشت، شک داشت که دیگر به حرفش گوش دهند. ازماده قبیلهٔ گرگِ خاکستری فقط او مانده بود و آن دو بچه.
چه موجودِ بزدل و مکاری. نمیتونم دیو رو تعقیب کنم. بچهها ضعیفترمیگذاشت از اونن که بتونن کریستال رو حمل کنن، حتی اگه یهکم بهشونقبیلهٔ برکت بدم. اگه خودم ببرمش، میشم یه هدفِ بیدفاع. حداقل الان جام امنه.
اما در واقعیت جایش اصلاً امن نبود. لیثمیگذاشت فرار نکرده بود؛ غذا خوردنِ شمن را دیدهبینِ بود و میخواست شرایطِ مبارزه را برابر کند.
وقتی میتونم استراحت کنم، آخه چرادفع باید با یه بدنِ زخمی و مانایمیداد خالی به یه حریفِ ناشناس حمله کنم؟
لیث در حالی که داشتمیداد تکهگوشتی از بُعدِ جیبیاش میخورد،روبهرو این فکر را از ذهن گذراند.
«صبر میکنم تا انرژیِ جهان دوبارهبتواند به تعادل برسه، اینجوری میتونم دسترسیِ کاملاستفاده به طلسمهام داشته باشم. تو چطوری، سولوس؟»
«خیلی بهترم، ممنون. فکر کنم عقبنشینی کارِپشتِ درستی بود. اونهمه طلسم اجرا کردن وشمشیرش جنگیدن حسابی رمقت رو کشیده بود. شونهت چطوره؟»
لیث جواب داد: «کاملاً خوب شده. قبل از اینکه برای ضربهٔ آخر برم جلو، از نشاطبخشیکرده استفاده میکنم تا به اوجِ قدرتم برگردم.» هیچ ایدهای نداشت که شمن با کریستالش چه کاریعرضِ میتواند بکند، اما مطمئن بود راگاش ترجیح میدهد آن را منفجر کند تا اینکه دستِ او بیفتد.
لیث از آن زمان استفاده کرد تا سلاحهای کیمیاگریاش را مرتب کند. حتی اگر راگاش دوبارهتماس انرژیِ عنصری را میکشید، باز هم میتوانست از این سلاحها استفاده کند، چون طلسمهای درونشان از قبلهمهٔ شکل گرفته بودند. مشکل اینجا بود که برخلافِ وِردهای خودش، سلاحهای کیمیاگری میتوانستند به کاربرشان آسیب برسانند.