چپتر 860: حقیقتهای پنهان (بخش ۲)
0تا آن لحظه، سولوس فقط توانسته بود لیث را راضی کند که برای ناهارهوای استراحت کند. از اینکه توانسته بود هیئتِ انسانیاش را حتی بیرون از برج اینقدرگفت طولانی حفظ کند بهخوبی غافلگیر شده بود، اما از وضعیتِ روانیِ لیث بهشدت نگران بود.
هرچه بیشتر تنها میماند و فقط کار و پژوهش همدمش بودند، بیشتر به آن شخصیتِ قدیمی و یکدندهاش نزدیکپشت میشد. سولوس تنها رشتهٔ پیوندِ او با عقلانیت بود، و از وقتی به خاطرِ اینکه سولوس دیگر فقط یک صداشدید نبود و بیشتر به یک زن تبدیل شده بود فضای بیشتری به هم داده بودند، این زنجیر شل شده بود.
لیث پاسخ داد: «میتونم کمی بیشتر ادامه بدم.» با وجودِآسیب آبوهوای ملایمِ منطقه، از بدنِ دورگهاش بخار بلند میشد. هواینشان اطرافش آنقدر داغ شده بود که دیدِ سولوس را تار میکرد.
سولوس از پشت بغلش کرد و وقتی پوستش به فلسهای لیث برخوردبراند کرد، نالهای سر داد و گفت: «نه، نمیتونی! از وقتی تمرین رو شروعدردی کردی حتی برای غذا خوردن هم به هیئتِ انسانیات برنگشتی. فوراً بس کن.»
گرمایی که از آنها ساطع میشد آنقدرآبوهوای شدید بود که اگر سولوس کاملاً انسان بود،اطرافش این تماس بازوهایش را پر از تاول میکرد.
دردِ سوزناک بهشدت به سولوس هجوم آورد و پیوندِدورگهاش ذهنیشان باعث شد لیث آن را مثلِ دردِ خودش حسپشت کند؛ در آن لحظه فهمید که واقعاً زیادهروی کرده است.
لیث میخواست او را عقب براند، اما دستانش هم به اندازهٔ بقیهٔ بدنشنمیکنه داغ بود. گفت: «لعنتی. این بدنِ احمق هیچ اندامی نداره، برای همین تارها وقتی بهشدت آسیب نبینه دردی حس نمیکنه. ولم کن سولوس، لباست داره میسوزه!»
از طرفی، اگر سولوس مقاومتیفهمید نشان میداد، ممکن بود لیث اوضاععقب را از این هم بدتر کند.
سولوس که حاضر نبود اوبدم را رها کند، پاسخ داد:بدنِ «من داخلِ برج لباس زیاد دارم.»
«قبل از اینکه ولت کنم، باید دو تا قول بهم بدی. اول اینکه تا فرداداغ دیگه از تمرین خبری نیست. ما نمیدونیم با چی روبهرو میشیم و من نمیخوام بهکردی خاطرِ اینکه قبل از شروعِ مأموریت خسته شدی، خطرِ از دست دادنت رو به جان بخرم.»
لیث که باورش نمیشد فقط به خاطرِ لجبازیاشنداره یکی از عزیزترین افرادِ زندگیاش را اینقدر عذابداره میدهد، گفت: «برام مهم نیست شروطت چیه، قول میدم!»
«دوم اینکه، تحتِ هیچ شرایطی تا وقتی من نگفتم برنگرد.» سولوس تنها پس از گفتنِ این حرف اواحمق را رها کرد و کاملاً برهنه به داخلِ برج دوید تا لباسش را عوض کند. میتوانست با انرژیِاوضاع خودش لباسی بسازد یا یکی از بُعدِ جیبیاش بیرون بیاورد، اما این کار بیش از حد سریع انجام میشد.
نمیخواست لیث متوجه شود سوختگیهایش چقدر شدید است، یا اینکه هرچه بدنِ انرژیاش درخششِهوای خود را بیشتر از دست میدهد، ویژگیهای دیگری به دست میآورد. سعی کرده بود بهنمیتونی هیئتِ پَرَک خود تبدیل شود، اما این تلاش باعث شده بود دردِ زخمهایش بدتر شود.
سولوس با خود فکر کرد: چرا اینجور چیزها همیشه توبخار بدترین زمانِ ممکن اتفاق میافته؟ پوستِ طلاییاش از گرمای سوزانی کهکرد تحمل کرده بود سرخ شده و از خجالت به بنفش میزد.
تا همین چند روز پیش شبیهِ یه تیکه چوبِ درخشانِ عروسکینبینه بودم و حالا این؟ اگه استاد منادیون از قبل نمرده بود،ممکن خودم میکشتمش که هیچ دفترچهٔ راهنمایی برای این وضعیتِ مسخرهام جا نذاشته!
وقتی سولوس برگشت، ظاهرش به حالتِ عادی درآمده بود. چشمهٔ ماناعقب تمامِ تواناییهایش را تقویت میکرد و حضور در داخلِ برج قدرتِ نامحدودیآسیب به او میبخشید. برای بهبودی نیازی نداشت حتی یک طلسم اجرا کند.
انرژیِ جهان که در بدنش جریان داشت،آبوهوای درد را تسکین داد و باعث شد حتیاطرافش پیش از رسیدن به اتاقش کاملاً بهبود یابد.
سولوس حالا پیراهنی سفید و بدونِ آستین تا رویدورگهاش زانو پوشیده بود. موهای طلاییاش در هوا شناور بود،میکرد گویی به جای پرواز، زیرِ آبهای دریا شنا میکرد.
سولوس گفت:بقیهٔ «خیلی خب،لعنتی حالا میتونی برگردی.»
لیث هنوز در هیئتِ دورگهاش بود؛ بخشی به این دلیل که آنقدر نگرانِ سولوس بودبقیهٔ که به خودش اهمیتی نمیداد، و بخشی به این دلیل که اصلاً نمیدانست اگر اینمیسوزه گرما پس از تغییرِ شکل باقی بماند، بدنِ انسانیاش چه واکنشی به آن نشان خواهد داد.
پس از چند ثانیه وحشتِ خالص از وضعیتِ سولوس، خونسردیاش را، هم بهمعنایبلند واقعی و هم استعاری، بهاندازهای به دست آورده بود که متوجه شود فلسهایشبرخورد میتوانند خودبهخود حرکت کنند. نوکِ آنها موزون بالا و پایین میرفت، گویی نفس میکشیدند.
این کار زرهِ فلسدارِ لیث را شلتر میکرد و تقریباً پوستِ قرمزِ سوزانِ زیرش را به نمایشتار میگذاشت، اما همزمان، فلسها گرما را به داخلِ بدنش میمکیدند. به نظر میرسید این فرایند دمای خارجیِبرنگشتی لیث را پایین میآورد و به او اجازه میداد بخشی از نیروی زندگیِ مصرفشده را بازیابی کند.
یعنی ممکنه گرما حتی بعد از ترکیب شدن با انرژیِ جهان، هنوز بخشی ازولم جوهرم باشه؟ پس شاید... رشتهٔ افکارش با صدای سولوس پاره شد. لیث برگشت ولباس سعی کرد او را در آغوش بگیرد و مطمئن شود که حالش خوب است.
«خیلی متأسفم سولوس. اگهخودش فقط به حرفت گوشکرده میدادم، باعث نمیشدم آسیب ببینی...»
سولوس در حالی که دستانش را با کفِ باز جلوی صورتِ او درازبلند کرده بود تا دور نگهش دارد، گفت: «عقب بایست، پسر! نمیخوام دوباره کباببرخورد بشم یا یه لباسِ دیگه رو از دست بدم. باید واقعاً خنک بشی.»
با این حرفها، لیثوجودِ سر جایش خشکش زد. سپسدورگهاش سولوس انگشتی روی پیشانیاش گذاشت.
در حالی که سریع انگشتشاحمق را پس میکشید، با خنده گفت:نبینه «هنوز برای دست زدن خیلی داغی.»
«فکر میکنیباعث یه حمامخودش کمکی میکنه؟»
شانه بالا انداخت و گفت: «هیچ ایدهای ندارم. ما نمیدونیم بدنِ یهبخار ویرملینگ به شوکِ حرارتی چه واکنشی نشون میده. میگم بهتره هیچ ریسکی نکنیم.فلسهای بشین و استراحت کن. میتونیم تا وقتی منتظریم، دربارهٔ آموزشهای زدروس بحث کنیم.»
با حرکتِ دستش،بدم دو صندلیِ سنگیملایمِ از زمین پدیدار شد.
سولوس به منطقهای که حالا از سنگهای کوچک خالی شده بود و زمینِ شیشهایشدهای که هرداره بار لیث در مهارِ شعلههای مبدأ شکست میخورد مورد اصابت قرار میگرفت، اشاره کرد و گفت: «بایدکنم قبل از رفتن منظره رو به حالتِ اول برگردونیم، وگرنه ممکنه کسی نقطهٔ مخفیمون رو پیدا کنه.»
لیث سر تکانمثلِ داد و به اینزیادهروی دردسرِ پیشبینینشده لعنت فرستاد.
«با توجه به شکستهای مداومم، میتونم بهت بگم که پنجرهٔ فرصت برایبخار نشان زدنِ شعلهها با ارادهام خیلی کوچیکه. در این مرحله، فکر میکنم پالایشفلسهای دقیقاً به همون تواناییِ نادیده گرفتنِ هدفی مربوط میشه که زدروس توصیف کرد.
«برای اینکه شعلهها به داخلِ فلز نفوذ کنن، باید بتونم کاری کنم کهاطرافش شعلههای مبدأ برای کسری از ثانیه اون رو نادیده بگیرن. یه قدمِ حتیگفت حیاتیتر اینه که یاد بگیرم چطور فقط مقدارِ کنترلشدهای از آتش تولید کنم.
«وگرنه حتی در صورتی که موفق بشم کاری کنم شعلهها همزمان روی کلِ فلز اثرلباست بذارن، انرژیِ اضافی همهچیز رو از بین میبره، درست مثل اتفاقی که اینجا افتاد.» لیثدارم به اطرافشان که به نظر میرسید اخیراً فورانِ آتشفشانی در آن رخ داده است، اشاره کرد.
سولوس در حالی که از فاصلهٔ امن با استفاده از بینشِ آتش مدامدستانش دمای لیث را بررسی میکرد، گفت: «زدروس واقعاً یه عوضیه.» در کمالِ تعجبِ او،ولم با گذشتِ زمان درونِ بدنِ لیث داغتر میشد، در حالی که فلسهایش سردتر میشدند.
«برخلافِ فالوئل، اون به مبهمترین شکلِ ممکن حرف میزد، در حالی که ظاهراً همهچیز رو ساده نگهداغ میداشت، طوری که برای فهمیدنِ حتی اصولِ اولیه به راهنماییهای زیادی نیاز داشته باشی. اگه به خاطرِخوردن طمعش نبود، یه روزِ تمام رو فقط برای یادگیریِ مراحلِ تمرینیِ مناسبِ مهارِ شعلههای مبدأ تلف نمیکردی.
«اول کمیت میاد، بعد کیفیت،آبوهوای و تازه بعد از اون نوبتبلند به عبور از مادهٔ جامد میرسه.»
لیث پرسید: «چی گفتی؟ کیفیت؟»
«آره. خاطراتت رو زیر و رو کردم و ببین چی پیدا کردم.» سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی بهاحمق او نشان داد که چگونه شعلههایی که زدروس برای نابودیِ شمشِ فولاد استفاده کرده بود، درست مانند هستهٔ دربدتر حالِ بهبودش بنفش بودند، اما شعلههایی که روی شمشِ اوریکالکوم به کار برده بود، رنگِ بنفشِ بسیار روشنتری داشتند.