چپتر 293: فصل 293
0در عوض، روشِ دوم نیازمندِ این بود که لیث رشتههای تازهای از نیروی زندگیمیمیرن بسازد و با آنها آجرهای جداافتادهٔ درونِ شاخکها را به آجرهای درونِ بدن وصلمارت کند. لیث به پیشنهادِ واستور عمل کرد و با اجرای سهگانه همهچیز را مهار کرد.
وقتی زنگ خورد، کلاس دلسرد شده بود. فقط چند اسلایم مرده بودند، اماموفقیت هیچکدام از شاگردان نتوانستند با پیکرتراشی اسلایم را به حالتِ عادی برگردانند. لیثاگه بعد از یک ساعتِ تمام، فقط توانسته بود یک شاخک را کمی کوتاهتر کند.
ظاهراً واستور اهمیتیمیزد نمیداد؛ پشتشان میزدکارتون و تشویقشان میکرد.
«کارتون عالی بود، بچهها. واقعاً شگفتزده شدماسلایمها که اینهمه از شما تونستین با موفقیت ازهمراهانش اجرای سهگانه استفاده کنین. دفعهٔ بعد ادامه میدیم.»
«ادامه میدیم؟»شاید همه ماتومبهوتبیفکری مانده بودند.
واستور با خنده جواب داد: «خب، آره. اگه میخواستین تو همون تلاشِ اول و فقطکنین تو یک ساعت کار رو تموم کنین، باید هیولا میبودین. قبل از اینکه برین، یهاول نصیحت به اونایی که اسلایمشون رو کشتن میکنم. بریدنِ گوشت کارِ قصابه، نه یه درمانگر.
اونا شاید موجوداتِ بیفکری باشن، اما اگهعالی بیحسشون نکنین، حتی اسلایمها هم از شوکِتونستین ناشی از دردِ شدید میمیرن. کلاس تمومه.»
لیث به سمتِ همراهانش رفتنکنین و در همان حال به چیزهاییشدید که یاد گرفته بود فکر میکرد.
حالا میفهمم چرا مارت اونقدر برای طلسمِ تشخیصیای که بهش دادم ذوق داشت. اسکنر میتونه نیروی زندگی رورفت با جزئیاتِ بالا حس کنه، اما هیچ اطلاعاتی دربارهٔ خودِ بدن نمیده. از طرفی زیادی هم پیچیدهست. حتیداشت ترمیمِ یه استخونِ ساده با تغییرِ نیروی زندگی کارِ راحتی نیست. استفاده از جادوی نورِ معمولی خیلی سادهتره.
سولوس پرید وسطِ حرفش: «فقط این نیست. خیلی هم خطرناکه. تغییرِ نیروی زندگی یعنی کوچیکترین اشتباه باعثِ آسیبیمیدیم میشه که فقط با استفادهٔ دوباره از اسکنه میشه درستش کرد، که همونم میتونه به یه اشتباهِ دیگهمیبودین ختم بشه. تنها نکتهٔ مثبتِ این روش اینه که تو موگار میتونن ازش برای درمانِ اختلالاتِ ژنتیکی استفاده کنن.»
«دقیقاً. باید یه راهی پیدا کنیمکارتون تا اسکنر رو با نشاطبخشی یا حداقلشما با حسِ حیاتِ تو ترکیب کنیم، وگرنه...»
فریا پرید وسطِ گفتوگویشان:بیحسشون «واقعیت داره؟» یوریال وشوکِ کویلا هم پشتِ سرش میآمدند.
لیث که هنوز داشت به اختلالاتِ ژنتیکینکنین فکر میکرد — هرچند چنین اصطلاحی در زبانِتمومه موگار وجود نداشت — پرسید: «چی واقعیت داره؟»
«اینکه باتشویقشان یه وایورنکارتون جنگیدی، خنگول!»
لیث با کمی تعجب سرمیکرد تکان داد: «فکر میکردم قرارهشگفتزده راز بمونه، ولی آره، درسته.»
فریا به سادگیاش پوزخند زد: «فقط دراسلایمها صورتی رازه که هیچ فامیلی تو ارتش،سمتِ انجمنِ جادوگران یا یه خانوادهٔ مهم نداشته باشی.»
کویلا گفت: «یا اینکه برخلافِ بیشترِ ما، بهعنوانِ کارمند برای انجمن کاردردِ نکنی.» این دومین وظیفهٔ موجود بود که بیشترین امتیاز را نصیبشان میکرد.فکر بهجز خطرِ مردن از بیحوصلگی زیرِ کوهی از اسناد، هیچ خطرِ دیگری نداشت.
«اتفاقی که تو زناتوس افتاد یه کوه کاغذبازیشگفتزده درست کرد. شک دارم الان دیگه شاگردی تودفعهٔ هیچکدوم از آکادمیها باشه که ازش خبر نداشته باشه.»
«بیخیالِ کاغذبازی!»پشتشان یوریال اخبارِتشویقشان داغتری میخواست.
«یه وایورن چه شکلیه؟ قوی بود؟ آخه چطوری زنده موندی؟ توشدید گزارشها چیزِ زیادی ننوشته بودن. باید همهچیز رو برامون تعریف کنی!»فکر لیث از دیدنِ اینهمه هیجانِ آنها هم خوشحال شد و هم کفری.
خوشحال بود چون بعد از حملهٔ بالکور، فضا سنگین شده بود. کلِ تعطیلاتِشدید زمستانی طول کشید تا اوضاع کمکم به حالتِ عادی برگردد. کفری بود چونمیفهمم داشتند دربارهٔ زندگیِ او طوری حرف میزدند که انگار یکجور برنامهٔ تلویزیونی است.
لیث گفت: «ابهتِ خاصی داشت.» دشمن بود یا نه، لیث حاضر نبود دربارهٔ گادورف طوری حرفدفعهٔ بزند که انگار یک شیء است نه یک شخص. همان احترامی را به کار برد کهکار دوست داشت در صورتِ فاش شدنِ ماهیتِ واقعیِ خودش یا سولوس، در حقِ آنها هم رعایت شود.
«یه وایورن...»
فلوریا بهمحضِ اینکه از بخشِ جادوی نور بیرون آمدند،ناشی او را محکم بغل کرد، چند سانتیمتری از زمینحال بلندش کرد و گفت: «خدا رو شکر که سالمی!»
«میکشمت که باعث شدی اینو بهجای تونکنین از دهنِ مادرم بشنوم.» برخلافِ حرفش، آغوششمیمیرن پرمهر بود و صدایش لبریز از گرما.
لیث گفت: «نمیخواستم وسطِ خدماتِعالی اجتماعیت مزاحمت بشم.» هیچ دروغی آمادهشما نکرده بود، پس حقیقت را گفت.
فلوریا جا خورده بود: «چطور میتونیکارتون جونِ خودت و خدماتِ اجتماعیِ منواینهمه تو یه سطح از اولویت قرار بدی؟»
لیث را زمین گذاشتبیحسشون و پرسید: «حداقل بهشوکِ پدر و مادرت زنگ زدی؟»
«چرا باید اینموجوداتِ کارو میکردم؟» سؤالهایشبیحسشون برای لیث بیمعنی بود.
«داری میگی نزدیک بود کباب بشی، تیکهتیکه بشی، و بازم حس نکردی لازمه بهاستفاده کسی زنگ بزنی؟ که یه صدای آشنا بشنوی تا شادیِ زنده بودنت رو باهاشهمون شریک بشی؟ جداً چت شده؟» حالا لحن و کلماتش کاملاً با هم جور درمیآمد.
لیث یک لحظه خشکش زد. همهاش راست بود. با توجه به بیاهمیت بودنِشما جانش که از زمانِ حضور در زمین حس میکرد و تمامِ اتفاقاتی که درآره موگار افتاده بود، تجربهٔ نزدیک به مرگ برایش درست مثلِ یک دوشنبهٔ عادی بود.
درکِ این موضوع آزاردهنده بود.
لیث با انگشتِ اشاره به شقیقهاشبیحسشون ضربه زد و گفت: «من کهدردِ هیچوقت پنهان نکردم یه تختم کمه.»
«خب، میخوای ایراداتم روکارتون به ترتیبِ زمانی براتشگفتزده ردیف کنم یا الفبایی؟»
گروه به قیمتِ حرص خوردنِ فلوریا حسابیعالی خندیدند. او تنها کسی بود که اینتونستین شوخی به نظرش خندهدار نیامد. حتی یک ذره.
با چشمانِ بستهباشن پلِ بینیاش را نیشگوناسلایمها گرفت تا آرام شود.
«خیلی خب، حالا همهچیز روباشن دربارهٔ امروزت از اول برام تعریفناشی کن. باید بدونم اوضاع چقدر خرابه.»
وقتی به سمتِ سالنِکارتون غذاخوری میرفتند، لیث کلِشگفتزده ماجرا را برایشان تعریف کرد.
خاندانِ ارناس، در همان لحظه.
بانو ارناس توانست درست بهموقع برای ناهار به خانه برسد. حتی اگر وظایفشان آنها را بیشترِسمتِ روز از هم دور نگه میداشت، او و اوریون همیشه سعی میکردند وعدههای غذاییشان را باتشخیصیای هم بخورند. این راهی بود تا استراحت کنند و خستگیِ روزمرهشان را از تن به در کنند.
جیرنی هنوز کارهای زیادی در زناتوس داشت. پس از تسلیم شدنِشما کایلون، او نامِ تمامِ بازیگرانِ دخیل در اتفاقاتِ آن روز صبح راجواب همراه با تمامِ آتوهایی که از آنها داشت، به جیرنی داده بود.
در دنیای زیرزمینی، هیچ شرافتی میانِ مجرمانِ اشرافزاده وجود نداشت. بهترینشدم راه برای خلاص شدن از شرِ یک رقیب همیشه این بود کهمانده آنقدر مدارکِ جرمانگیز جمع کنند تا برای یک گزارشِ ناشناس کافی باشد.
در آن مرحله، اگر بازپرسِ پرونده بهاندازهٔ کافی صلاحیت داشت، پادشاهی دیر یاتمومه زود کارهای کثیف را بهجای آنها انجام میداد. چیزهایی که دوک کایلون به اواونقدر داده بود برای متهم کردنِ هیچکدامشان کافی نبود، اما برای شروعِ تحقیقات کفایت میکرد.
اعتراف نزدِ یک بازپرسِ سلطنتی، امکانِ چانهزنی برای کاهشِ مجازات را فراهم نمیکرد، مگرمیمیرن اینکه با مدرک پشتیبانی میشد. این دلیلِ دیگری بود که چرا خیلیها دربارهٔ رقبایشانمارت اطلاعات جمع میکردند. این کار هم سلاح بود و هم سپری برای روزهای مبادا.
حالا که شاخهای از تحقیقات را به پایان رسانده بود، باید با استفادهموفقیت از داشتههایش شاخهٔ جدیدی باز میکرد. جیرنی باید مثلِ دومینو مهرههای کوچک را میانداخت،میخواستین تا جایی که برای زمین زدنِ مهرههای بزرگ هم مدارکِ کافی به دست میآورد.
در این بازی فقطتشویقشان یک قانون وجود داشت:بچهها ردِ پول را بگیر.
بازیهای قدرت میتوانست با یک اشاره یا دست دادن تمام شود،شدید اما جابهجاییِ مبالغِ هنگفت همیشه ردی از خود به جا میگذاشت.فکر دنبال کردنِ چنین ردهایی تخصصِ جیرنی ارناس بود. البته در کنارِ بازجویی.
با دیدنِ اینکه اوریون غذای اصلی رانکنین آماده کرده بود، غافلگیر شد. آشپزی سرگرمیای بودتمومه که وقتی چیزی آزارش میداد، به آن میپرداخت.
«عزیزم، امروز برای تو هم اتفاقیبچهها افتاده؟» اوریون آشپزِ خوبی بود. زمانبندیِتونستین اتفاقات بود که جیرنی را نگران میکرد.
«راستش رو بخوای، آره. از امروزکارتون به بعد، از تمامِ وظایفم بهعنوانِاینهمه یکی از اعضای گاردِ شوالیهها برکنار شدم.»