چپتر 389: فصل 389
0صدای کامیلا ازتمامقدِ تعجب به نگرانینگاهِ بدل شد: «نه.»
«دستکاریِ مانع جرمِ سنگینیه. مطمئنم هیچ آرایهٔ آشکارسازی اونجا نیست، چونسفید خودِ مانع یکی داره که اگه سایهها ازش رد بشن یامیدم ستارهٔ سیاه بخواد فرار کنه بهمون هشدار میده. میتونی نشونم بدی؟»
لیث وِردِ یک طلسمِ آشکارسازِ آرایه را خواند و آن را دقیقاًباز به سمتِ رشتهٔ قرمز هدف گرفت. این کار آرایهٔ پنهان را مرئیگشتزنیِ کرد. آرایه کلِ مانع را احاطه کرده بود، اما در حاشیههایش قرار داشت.
«باورم نمیشه تا حالا هیچکساما متوجهش نشده، یا اینکه تو جادویحالا آرایهگر هم بلدی. اصلاً شبا میخوابی؟»
لیث بدش نمیآمد کمی با او لاس بزند، اما گفتنِ چیزی مثلِ: «فقطخمرهای وقتی همصحبتم خوب نباشه» پشتِ ارتباطگیرِ ارتش میتوانست باعث شود مافوقهایش مسئولِ ارتباطیاشبار را با مردی میانسال که عشقِ عمیقی به آبجو و پنیر داشت عوض کنند.
با پوزخند جواب داد: «گاهی وقتا.» هولوگرامِ سهبعدیِ تمامقدِ کامیلا ازسفید آویز ظاهر شد تا نگاهِ بهتری به اوضاع بیندازد. او پیراهنیمیدم سفید و دامنی خمرهای پوشیده بود که پاهای کشیدهاش را نمایان میکرد.
«فوراً اینو گزارش میدم. طراحیش رو میشناسم. هر کی اینو گذاشته، هرباز بار که مانع باز میشه بهش خبر میرسه. این یعنی نقضِ اطلاعاتِ طبقهبندیشده،رنجرها مثلِ برنامهٔ پاکسازیها و دفعاتِ گشتزنیِ رنجرها. کارت تو پیدا کردنش عالی بود.»
لیث میدانست که بدونِ بینشِ حیات یا حسِداشت مانا، این آرایهٔ اضافی عملاً نامرئی بود. حضورشجادوی متغیرِ ناشناختهٔ دیگری به این سناریو اضافه میکرد.
با این شانسیتمامقدِ که من دارم، حرومزادهبهتری همین الانم داره میپایدم.
غرغرهایش با ناپدید شدنِ بخارهای دورِ ستارهٔ سیاه قطع شد، که جایدامنی خود را به یک خورشیدِ مینیاتوری دادند. هر جا که پرتوهایش میتابید،میشناسم ساختمانها خودشان را بازسازی میکردند و سایهها آرامآرام دوباره به انسان تبدیل میشدند.
سیاهیِ چهرههایشان روی زمین شسته شد تا اینکه بهمیشناسم سایهای عادی بدل گشت؛ سایهای که به جای تسخیرِنقضِ بدنی که آن را میانداخت، تنها به دنبالش راه میافتاد.
لیث به نقطهٔ شروعش برگشت، درست جلوی مزرعهٔ مردی که یک ساعت پیش برایشنشده دست تکان داده بود. گفت: «وقتشه بریم تو.» وِردِ طلسمی را خواند که مانعچیزی را باز میکرد و پیش از آنکه پشتِ سرش بسته شود، به داخل سُر خورد.
کشاورز یک لحظهتمامقدِ با حالتی متعجبنگاهِ به او نگاه کرد.
مرد گفت:سهبعدیِ <«چطور اومدیآویز تو، غریبه؟»>
لیث لبخند زد و برایشاینو دست تکان داد، در حالی کهبار وانمود میکرد حرفهایش را فهمیده است.
لعنتی. آخه چرا وقتی بهش نیاز داری هیچداشت طلسمِ ترجمه یا پیوندِ ذهنیِ بهدردبخوری نیست؟ اگهجادوی میتونستیم ارتباط برقرار کنیم همهچی خیلی راحتتر میشد.
برنامهٔ لیث ساده بود. او همیشه همان نقطهٔ ورود را انتخاب میکرد و کشتار را ازکشیدهاش داخلِ شهر آغاز میکرد. اینگونه میتوانست از روی واکنشهایشان بفهمد که آیا انسانها خاطرهای بینِ چرخهها نگهنقضِ میدارند یا نه، و در عین حال ساکنانِ حاشیههای بیرونی را نسبت به حضورش خنثی نگه میداشت.
اگر در عوض حمله را از حاشیهٔ بیرونی آغاز میکرد،پیراهنی با هر یورشی که میبرد با مقاومتِ فزایندهای روبهرو میشد وگزارش شانسش برای مطالعهٔ پدیدههای مربوط به ستارهٔ تاریک به صفر میرسید.
صدها کیلومتر دورتر، مکانی نامعلوم.
باز شدنِ مانعِ پیرامونِ کادوریا آرایهٔ قرمز رااوضاع فعال کرد، که با روشن کردنِ جواهری کوچک روینمایان یکی از دستبندهای متعددِ صاحبش، به او علامت داد.
«به این زودی یه رنجرِ دیگه؟ کلی زحمت کشیدم تا قبلیسفید رو راضی کنم ستارهٔ سیاه رو به حالِ خودش رها کنه.میدم امیدوارم این یکی منطقیتر باشه. بهش پیشنهادی میدم که نتونه رد کنه...»
صدایی پیر و پر از تحقیر حرفِ مردِ جوانتر را قطع کرد:باز «عالیه. حالا نهتنها مدام تو قلمروِ تایریس فضولی میکنی، بلکه با خودتمگشتزنیِ حرف میزنی. هر روز که میگذره بیشتر از اینکه بیدارت کردم پشیمون میشم.»
«حرف زدن و رفتارت مثلاما دیوانههاست. بهجای ور رفتن با نیروهاییحالا که درکشون نمیکنی، باید جادو بخونی.»
صاحبِ آرایه با صدایی زیر جواب داد: «من دیوونه نیستم عمو! دیوونگیدامنی یعنی یه کار رو مدام تکرار کنی ولی انتظارِ نتیجهٔ متفاوتی داشته باشی.گذاشته اگه روشِ شما رو دنبال کنم، تو بهترین حالت نهایتاً همزورِ شما میشم...»
صدای پیرترسهبعدیِ با پوزخندآویز گفت: «خوابشو ببینی.»
لحنِ بیدارشدهٔ جوان پر از خشم بود: «...و تامیشناسم اون موقع، میشم یه پیرمردِ خرفت که کلِ زندگیشنقضِ رو بهجای استفاده از قدرت، صرفِ جمع کردنش کرده!»
«تریوس، هیچ میانبری برایبود قدرت وجود نداره. میانبرها فقطباورم به نابودیِ خودت ختم میشن.»
تریوس حرفهای عمویش را نادیده گرفتنگاهِ و دروازهٔ وارپی باز کرد که اوخمرهای را در یک چشمبههمزدن به کادوریا میرساند.
لیث از کنارِ کشاورز گذشت وگزارش به رگبارِ حرفهای نامفهومش با لبخندباز و تکان دادنِ سر جواب داد.
میتونم بیهوشش کنم و لباساش رو بدزدم تا جلبتوجه نکنم. مشکل اینههیچکس که اصلاً نمیدونم وقتی فازِ بعدی شروع بشه، لباساش هم تبدیل بهکمی سایه میشن یا نه، و اینکه ممکنه چه بلایی سرِ زرهِ پوستدزدم بیارن.
دیوارهای بلندی که شهر را احاطه کرده بودند، مثلِ بقیهٔ شهر، سفیدِ یکدست بودند. نزدیکِپاهای دروازهٔ عظیمی که به داخلِ کادوریا راه داشت، ایستگاههای نگهبانی به چشم میخورد، اما هر دومیرسه خالی بودند. هیچکس روی دیوارِ دفاعی گشت نمیزد و هیچ کمانداری داخلِ فرورفتگیهای پنهانِ دیوار نبود.
هوا آنقدر معتدل بود که همه آستینکوتاه پوشیده بودند. افرادِ زیادی بهدامنی لیث خیره شدند و با انگشت به لباسهای ضخیمش اشاره کردند. او درگذاشته گوشهای پنهان شد تا زرهِ پوستدزدش شکلِ لباسِ کشاورزیاش را به خود بگیرد.
شهر غرق در هیاهو و تکاپو بود. عدهای کالاها را به حلقههایباز داخلی میبردند و میآوردند، بقیه در یک صف جمع میشدند تا جاییگشتزنیِ که تمامِ خانهها خالی شد. هیچکس در یا پنجرهای را قفل نمیکرد.
لیث از کوچهای به کوچهٔ دیگر بلینک کرد و فقط زمانی راه میرفت که جمعیتاینکه آنقدر بزرگ و مشغول بود که کسی متوجهِ عبورش نمیشد. سعی کرد به حرفهایشان گوشفقط دهد، اما هیچکدام از کلماتی که به کار میبردند در کتابهای داخلِ سولوسپدیا ثبت نشده بود.
با رسیدن به منطقهٔ تجاری، لیث فهمید که یک جای کارِسفید این شهر میلنگد. با وجودِ روزِ آفتابی و آدمهای زیادی که ازطراحیش حلقهٔ بیرونی میآمدند، تمامِ غرفهها بهجز چند دکهٔ غذای خیابانی بسته بودند.
آنها حتی پول هم نمیخواستند. فقط محصولاتشان را به هر کسی که جلویشان میایستادپوشیده تعارف میکردند. بوی سبزیجات و گوشتِ کبابشده دهانِ لیث را آب انداخت، تا اینکهمیشه تصور کرد این غذاها تبدیل به سایه میشوند و معدهاش را از داخل پاره میکنند.
لیث برای اینکه آبشارِ انرژیِ سرازیرشده از قلعه به سمتِ زمین راباز بهتر ببیند، به یک نقطهٔ دیدِ مناسب بلینک کرد. پس از آن سولوسرنجرها گفت: «نمیدونم چه اتفاقی داره میافته، اما حدس میزنم فازِ نور برای چیه.»
«کادوریاییها تو هیئتِ انسانیشون یه هستهٔ مانا دارن، اما همهشون تقریباً از رنگِ خاکسترینشده شروع میشن. کلِ شهر یه دروغه. ستارهٔ سیاه داره ازشون استفاده میکنه تا موگارچیزی رو گول بزنه و بهش بباورونه که اینجا حیاتی برای پرورش دادن وجود داره.»
«منارهها دارن چشمهٔ مانا رو میمکن تا روندِ بازیابیِ هستهها رو کند کنن و در عینِ حال،نمایان به لطفِ تشدیدِ کریستالها با انرژیِ جهان، قدرتِ جمعآوریشده رو تقویت کنن. اون آدما مثل میوه میمونن.اطلاعاتِ با گذشتِ زمان میرسن، تا اینکه ستارهٔ سیاه تمامِ انرژی رو برای تلاشِ بعدیاش جهتِ فرار جمعآوری کنه.»
لیث پیامدهای حرفِ سولوس را از زوایای مختلف بررسی کرد و پرسید: «پس چراپوشیده دو بار کشتنِ کادوریاییهای جعلی، شیءِ نفرینشده رو ضعیف میکنه؟ نمیتونه فقط عروسکهای بیشتری بسازه؟»بهش حالا حتی روشِ انتخابشده برای تأمینِ انرژیِ مانع هم دو برابر هوشمندانهتر به نظر میرسید.
«فکر نمیکنم اونا جعلی باشن. فقط موجوداتِ زنده هستهٔ مانا دارن. ارتش با نابود کردنِخبر بدنهاشون، ستارهٔ سیاه رو مجبور میکنه تا بخشی از قدرتهاش رو برای بازگردوندنِ اونا مصرف کنه.بدونِ اون آدما هیچی نیستن جز یه طنابِ گوشتی تو مسابقهٔ طنابکشی بینِ پادشاهی و ستارهٔ سیاه.»
یادداشت مترجم
یادداشت نویسنده: دیالوگ کشاورز از زبان کادوریای باستانی ترجمه شده است.