چپتر 495: فصل 495
0چشمانِ لیث لبریز از مانا بود، اما نه به این خاطر کهممنون خشمگین باشد. او با بینشِ حیات به بشقابهای بخارکردهٔ جلویش خیره شدهجلبِ بود تا مطمئن شود کسی در غذا یا نوشیدنیاش تف نکرده است.
زمانِ کوتاهی فرصت داشت پیش از آنکه بزاق حتی برای درکِسراسرِ جادوییاش هم نامرئی شود. پیشخدمت روحش هم خبر نداشت چه اتفاقیترس دارد میافتد، برای همین دیدنِ این صحنه او را به لرزه انداخت.
لیث سینیِ توی دستِ پیشخدمتِ دوم را با سینیِ جلوی خودش عوضصدای کرد و گفت: «من اونو برمیدارم، ممنون.» غذای مخصوصِ میخانه را سفارش دادهسراسرِ بود چون اینطوری خیلی راحتتر میتوانست بدونِ جلبِ توجه، غذاها را جابهجا کند.
لیث با کمالِ پررویی دروغ گفت: «به هر کی که غذامو 'طعمدار' کرده بگومیتوانست خیلی زود به یه درمانگر نیاز داره، وگرنه اونقدر زنده نمیمونه که بهار روزود ببینه. اگه نمیخواید بیماری پخش بشه، پیشنهاد میکنم چیزای توی اون سینی رو دور بریزید.»
حتی خودش هم نمیتوانست از روی بزاق چیزی را تشخیص دهد، اما حاضران که این راسفارش نمیدانستند. صدای فریادِ وحشتزدهای از آشپزخانه بلند شد و درست پس از آن، کسی با عجلهٔغذامو تمام درِ مخصوصِ خدمه را به هم کوبید؛ با این اتفاق، وحشت در سراسرِ میخانه سایه انداخت.
مشتریانِ میخانه طوری به بشقابهایشان نگاه میکردند که انگار موشِوحشت زنده جلویشان گذاشتهاند. ترس و تلقین باعث شد یکی پسجلویشان از دیگری حالشان به هم بخورد و خیلیهایشان شکمشان را گرفتند.
پیشخدمتِ زیبایی که قیافهاش شبیه کسی بود که تازهدهد میخِ زنگزده خورده، پرسید: «ببخشید، شما درمانگر هم هستین؟» دختریتمام موقرمز و خوشاندام بود و ککومکِ زیادی روی صورتش داشت.
لیث عاشقِ این بود که نقشههایش درست از آب دربیایند واینطوری از اینکه کسی مزاحمِ غذا خوردنش شود متنفر بود. صدایش لبریزپررویی از طعنه و کلافگی بود: «بستگی داره. میتونی از پسِ هزینهش بربیای؟»
دختر جوابدستِ داد: «مندوم فقط یه پیشخدمتم.»
لبخندِ لیث به شیرینیِ یک لیموی کال بود:کوبید «پس منم فقط یه رنجرم.» طولی نکشید کهنگاه او تنها کسی بود که در میخانه باقی ماند.
سولوس در ذهنش گفت: «این دیگه خیلی نامردی بود.» سرزنشِ او قاطعیتِ لازم را نداشت، چونبلند خودش هم از خصومتِ بیدلیلِ آنها حتی بیشتر از شیرینکاریهای لیث بدش میآمد. نمیفهمید چطور همان آدمهاییموشِ که لیث قرار بود جانش را برایشان به خطر بیندازد، میتوانستند چنین رفتاری با او داشته باشند.
لیث در جوابش گفت: «توی عشق و آبجو هر کاریچون مجازه.» لیوانش را برای بارِ دوم پر کرد و پولکند را روی پیشخوان گذاشت. او خیلی چیزها بود، اما دزد نبود.
تازه غذایش را تمام کردهجلوی بود که صدای متأسفانه آشناییاونو از پشتِ سرش به گوش رسید.
بارونس انجا، فرمانروای سرزمینهای اطرافِ مائکوش، گفت: «واقعاً نیازی به اینسراسرِ کار بود؟» او زنی میانسال بود و موهای بلوندِ بلندی داشت کهتلقین آنها را در یک رشته بافته بود و تقریباً تا کمرش میرسید.
اجزای صورتش استخوانی و کشیده بود و درتشخیص کنارِ چندین چینوچروک و چشمانِ آبیِ یخیاش، بهبلند او چهرهٔ خشنِ یک فرمانروای همیشه ناراضی را میبخشید.
لیث با آرامش ایستاد وغذای تعظیمِ کوتاهی کرد و گفت:چون «باید کمی دقیقتر بگید، بانوی من.»
بارونس که هنوز از همهگیریِ ساختگیای که در همان حینِ صحبتشان در سراسرِغذای شهرش پخش میشد بیخبر بود، گفت: «صاحبِ میخانه یه احمقِ تمامعیاره، اما فرستادنشغذاها به سیاهچال اونم بعد از اینکه همهٔ کلیدها رو با خودت بردی، دیگه زیادهرویه.»
لیث گفت: «واقعاً؟ یه گروه از تاجرای خارجی که دنبالِ پناهگاه میگشتن وارگ روطوری دیدن و به شما وقت دادن تا درخواستِ کمک کنید. منم یه خارجیام وبخورد قراره جونم رو برای تکتکِ احمقهای تمامعیاری که اینجا زندگی میکنن به خطر بندازم.
«من انتظارِ قدردانی ندارم چون فقط دارم کارم رودهد انجام میدم، اما شهروندای شما میتونستن حداقل با احترامی کهتمام شایستهٔ این یونیفرمه باهام رفتار کنن، نه مثلِ یه دزد.»
صدای بارونس هم به اندازهٔ صدای لیث تلخ بود: «قهرمانایچون واقعی دنبالِ شناخته شدن، مدال یا پاداش نیستن. اونا فقطکند کارِ درست رو انجام میدن چون این کاریه که قهرمانا میکنن.»
«خب، بانوی من، وقتی یکیشون رو پیدا کردید، مطمئنم که با کمالِ میلغذای بهتون کمک میکنن. تا اون موقع، تا زمانی که به خدماتِ من نیازه، منجابهجا قاضی، جلاد، هیئت منصفه، جلاد، زندانبان، و در صورتِ لزوم، جلادِ این شهر میشم.»
لیث به دیوارِ غربی وارپ کرد، جایی کهکوبید طبقِ گفتهٔ شاهدان، قرار بود گلهٔ وارگها ازنگاه آنجا برسد. وارگها یکی دیگر از نژادهای سقوطکرده بودند.
موجوداتی گرگمانند بودند که طبقِ افسانهها، از تبارِ قبیلهای از شکارچیاننمیدانستند بودند که خدای گرگها آنها را به خاطرِ کشتنِ یکی از تولههایشاتفاق نفرین کرده بود. تکبهتک، هر کدامشان بهاندازهٔ یک جانورِ جادویی قوی بودند.
این موضوع آنها را خطرناک میکرد، اما اگر تمامِ توانشانچون همین بود، ابزارهای کیمیاگری و محافظتِ دیوارهای شهر برای نابودیشانکند کفایت میکرد. برخلافِ جانورانِ جادوییِ واقعی، هیولاها موجوداتِ باهوشی نبودند.
آنها نمیتوانستند حملاتشان را هماهنگ کنند یا از نقاطِ ضعفِ دفاعیِبرمیدارم دشمنشان بهره ببرند. هرچه گلهٔ وارگها بزرگتر بود، قویتر میشدند. آنها میتوانستندبدونِ نیروی زندگی، مانا و حتی زخمهایشان را با هم به اشتراک بگذارند.
طبقِ دانشنامهٔ جانوران که لیث در سولوسپدیا نگه میداشت، گلهای با اعضای کافی میتوانست ازبشقابهایشان برخی حقههای حیوانی استفاده کند، گویی هوششان نیز با تعدادشان افزایش مییافت. بارونس به چند دلیلگرفتند از لیث خواسته بود به جای شکارِ آنها در طبیعت، آنها را جلوی دیوارهای شهر بکشد.
مهمترین دلیل این بود که امیدوار بود مردمش با دیدنِ اقداماتِ رنجر، دستفریادِ از اینهمه غرور بردارند. فقط لیث نبود که از طرزِ برخوردِ آنها بهسایه ستوه آمده بود، بلکه تاجران و انجمنِ جادوگران نیز از دستشان خسته شده بودند.
بدونِ تاجران، مائکوش دوباره به شهریمخصوصِ فقیر تبدیل میشد. بدونِ جادوگران، شهر برایراحتتر محافظتِ خود همیشه به ارتش وابسته میماند.
دومین دلیلِ مهم این بود که در غیرِ این صورت هیچکس، از جمله خودش، اعتماد نمیکرد کهداده رنجر کارش را درست انجام دهد. بعد از رفتاری که در اولین دیدار با او داشتند، بارونسکرده از اینکه او به جای بهانهتراشی یا اولویت دادن به شهری دیگر، اینقدر زود رسیده بود، تعجب کرد.
لیث از نگرانیهای او خبر نداشت و اگر هم حقیقتوحشت را دربارهٔ درخواستِ عجیبش میفهمید، اصلاً برایش مهم نبود. تنها چیزیگذاشتهاند که برایش اهمیت داشت، نوارِ موفقیتهایش به عنوانِ یک رنجر بود.
تا به اینجا، خدماتش به ارتش و تاجوتخت با پول، منابعنمیدانستند و ارتباطات بهخوبی جبران شده بود. سیاستِ او همیشه این بود کهاتفاق تا زمانی که دستمزدش را میگرفت، کارش را تا آخر انجام دهد.
شکایتهای ساکنانِ مائکوشبرمیدارم در گوشش فقطمخصوصِ مثلِ سروصدایی بیمعنی بود.
لیث در حالی که از روی یکعوض برجک اطرافِ شهر را دیدهبانی میکرد، با خودمیخانه فکر کرد: اصلاً از این وضعیت خوشم نمیاد.
همین الانش هم عجیبه که کاروانِ تاجرها وارگها رو دیدن و بهشون حملهای نشده، اما چیزی که واقعاًانگار گیجم میکنه اینه که چرا رسیدنشون به شهر اینقدر طول کشیده. نقشه رو چک کردم، بینِ جایی کهمیخِ دیده شدن و مائکوش هیچ سکونتگاهی نیست. هیچچیزی وجود نداره که رسیدنشون رو تا این حد عقب بندازه.
سولوس جوابی برای گفتن نداشت. دانشِ آنها دربارهٔ حریفشان به چیزهایی که در کتاب نوشته شده بوددرست محدود میشد، و دانشنامههای جانوران را بازماندگان مینوشتند یا بر اساسِ داستانهای آنها نوشته میشد. دانشنامهٔ جانورانیجلویشان که ارتش ارائه داده بود، بسیار مفصلتر از دانشنامهٔ قدیمیِ خودشان بود، اما لیث به آن اعتمادی نداشت.
نه بعد ازبرمیدارم اتفاقی که بامخصوصِ اورکها افتاده بود.
او چند ساعت کشیک داد و در حالی که همراه با گاردهای شهر منتظرِ حملهٔ پیشِ رو بود،چون از انباشت برای پالایشِ هستهاش استفاده کرد. خورشیدِ در حالِ غروب چشمِ دیدهبانانی را که به افق نگاهزود میکردند میزد، در حالی که انعکاسِ پرتوهایش روی برف، چشمِ کسانی را که زمین را بررسی میکردند کور میکرد.
تازه در آندرست زمان بود کهدرِ حمله آغاز شد.