چپتر 732: فصل 732
0لیث واقعاً این را به زبان آورد: «البته که نه. هر چه نباشد، باید سه زرهِ پوستدزدِتجهیزاتِ اوریکالکوم را برایم جبران کنید. بهتر است تمامِ تلاشتان را بکنید، پیرمرد.» حالتِ ازخودراضیِ چهرهاش، شگفتیاش را ازسوءاستفاده تصورِ اینکه اگر اوریون واقعاً تمامِ توانش را به کار میگرفت چه چیزی میتوانست برایش بسازد، پنهان میکرد.
اوریون بهجای اینکه جوابِ تمسخرِ لیث را بدهد، سر تکان داد و گفت: «آره.» اواطلاعات فراموش نکرده بود که زرههای لیث تا به حال چند بار جانِ دخترانش را نجاتمجبور داده بودند. اوریون بدونِ زیر پا گذاشتنِ قوانینِ پادشاهی، بهترین چیزی را که میتوانست میساخت.
فنونِ جادوآهنگریِ سلطنتی فقط میتوانستند برایمرده ساختِ تجهیزاتِ مجاز به کار بروند. انجامِآیا کاری غیر از این، خیانت محسوب میشد.
سپس لیث تصمیم گرفت تا تنور داغ است نان را بچسباند و از ملایمتِ غیرعادیِ اوریونیادش سوءاستفاده کند. او دربارهٔ کشفیاتش پیرامونِ رونها در طولِ اقامت در کولا به اوریون گفت و تقصیرِپاسخ داشتنِ این دانشِ ممنوع را به گردنِ نشال و یوندرا انداخت تا پای فلوریا وسط کشیده نشود.
جادوگرانِ مرده حرف نمیزدندزیر و پادشاهی نمیتوانست جادوگرانِبهترین مرده را محاکمه کند.
لیث پرسید: «من واقعاً دربارهٔ رونها کنجکاوم. آیایادش این هم مثلِ آنهایی که در آکادمیها درسزیرِ میدهند، یک تخصصِ پنهان است؟ چطور میتوانم یادش بگیرم؟»
اوریون از چنین درخواستی جاجادوگرانِ خورد: «آخر چطور اینهمه اطلاعاتمحاکمه از زیرِ زبانشان بیرون کشیدی؟»
لیث با همان ترکیبِ همیشگیِ راست و دروغش پاسخ داد: «که گفتم. کولا پر از رونهای قدیمی بود، برای همینخورد مجبور شدند به من توضیح بدهند که چطور رونهای بُعدی را به کار بیندازم و با گولمها مقابله کنم. تازه،توضیح طلسمهای تحلیلیِ جادوآهنگریِ من میتوانند رونها را تشخیص دهند و همین باعث شد برای استخدامِ من در آکادمیهایشان مشتاقتر هم بشوند.»
اوریون آهی کشید: «برای این چیزها کمی جوانی. پادشاهی جادوآهنگرهایی را کهسلطنتی سابقهٔ وفاداری به تاج نداشته باشند، نمیپذیرد. تا اینجای کار خیلی مفیدمحسوب بودهای، اما هیچکس فکر نمیکند که تو به کسی جز خودت وفادار باشی.»
«پس فلوریا و کویلا چه؟ آنهاچطور همین حالا هم چوبدستی دارند و رونهاآخر را میشناسند. این استانداردهای دوگانه برای چیست؟»
«پسرجان، واقعاً میخواهی یک جادوگرِ معمولی از طبقهٔ عوام را باپرسید یک خاندانِ باستانی مقایسه کنی؟ اصلاً میدانی چند نفر به منیادش لطف بدهکارند؟ قرار نیست برای وصولِ آنها تا لحظهٔ مرگم صبر کنم.
«از آنجا که دخترانم به جادوآهنگری علاقه دارند، کاملاً طبیعی است که بهترینتخصصِ کارِ ممکن را برایشان انجام دهم. فلوریا مصمم است که حرفهٔ نظامیاش رابیرون دنبال کند، همانطور که کویلا میخواهد در یکی از شش آکادمیِ بزرگ معلم شود.
اوریون گفت: «این چیزی است که پادشاهی حاضر است رویش شرط ببندد، دستکم با ضمانتِبرای من. اما تو؟ یک سالِ دیگر از ارتش بیرون میروی و چه کسی میداند، شایدداغ حتی از پادشاهی هم بروی. آیا تو اسرارِ دولتی را به یک جادوگرِ سرکش میدهی؟»
لیث پرسید: «پس، نمیتوانیدمیدهند به من یاد بدهیدیادش یا فقط دلتان نمیخواهد؟»
«هر دو، اما دستکم میتوانم به سؤالاتت جواب بدهم. روننویسی فقطپرسید شاخهای از جادوآهنگری است، درست مثلِ فرایندِ پیوند. در موردِ اینکهیادش چطور میتوانی آن را یاد بگیری، فقط دو راهِ ممکن وجود دارد.
«شمارهٔ یک، خودت را متعهد به پادشاهی کنی. عضوِ دائمیِ ارتش شوی، مقامیتخصصِ در ردههای بالای انجمنِ جادوگران به دست بیاوری، در یک آکادمی نقشی بگیری،بیرون یا هر کاری که برایت مناسب است و تو را به پادشاهی پایبند میکند.
«شمارهٔ دو، با خانوادهای ازدواج کنی که آنقدر مهم باشد که بهسلطنتی تو امکانِ دسترسی به منابعِ دلخواهت را بدهد. این هم نوعِ دیگریمحسوب از پیوند است که نمیتوان نادیدهاش گرفت و خیلی خوب هم جواب میدهد.»
لیث پرسید: «آیا دستکم راهِ سومیچطور وجود ندارد؟ یادگیری از یک جانورِخورد امپراطور یا از یک جادوگرِ سرکشِ دیگر؟»
اوریون با پوزخندی به این ایده گفت: «البته، این کار خلافِ قانونکنجکاوم نیست. موفق باشی در پیدا کردنِ کسی که چنین دانشی داشته باشد ودرخواستی حاضر باشد آن را مفت و مجانی در اختیارت بگذارد. سؤالِ دیگری هست؟»
لیث بلند شد و به طرفِ آشپزخانه رفت: «سؤالیآنهایی که مایل به پاسخش باشید ندارم، ممنون.» تقریباً دوچنین ساعت بود چیزی نخورده بود و شکمش قاروقور میکرد.
لیث همانطور که استیکِ تیبن با سیبزمینیِ تنوری میخورد، بهفنونِ این فکر کرد که با غنائمش چه کند. پس ازانجامِ بررسیِ دقیق با نشاطبخشی، فهمیده بود که آرتیفکتهای جادویی برایش بیفایدهاند.
سازوکارِ محافظتیشان طوری بود که به نشانِ مالکیتِ هرکسی جز اودیهادرخواستی واکنش نشان میداد و نابودشان میکرد؛ ناگفته نماند مهرهٔ ارادهٔ خداهمیشگیِ چنان خروجیِ مانایی میطلبید که هگزاگرامِ سیلوروینگ پیشِ آن لنگ میانداخت.
دستکم شمشیر پوشیده از رونهاییجادوگرانِ بود که لیث میتوانست مطالعهشان کندپرسید و هستهٔ کاذبش ارزشِ شبیهسازی داشت.
نظرت چیه ارادهٔ خدامحاکمه رو در ازای یهمثلِ چیزی با تاج معامله کنیم؟
سولوس جواب داد: «مشکل اینه که در ازای چی؟ اگه الان بدیمش بره، چیزیمیتوانستند نیست که بخوایم، از اون طرف اگه بعداً وجودش رو فاش کنیم، ممکنه بهگرفت خیانت متهم بشی. واسه تصمیمگیری فقط تا وقتی که گزارشت رو بدی وقت داریم.»
آن دو روز خیلی زود برایش بسیار کسالتبار شد.بگیرم ناتوانی در تمرینِ جادو و اجبار به استراحت چیزیبیرون بود که لیث از دورانِ کودکیاش دیگر تجربه نکرده بود.
تنها نقطهٔ روشنِ آن وضعیت این بود که به لطفِ سولوس که با استفادهمثلِ از نشاطبخشی روی کامیلا سوختوسازِ بدنش را سرعت میبخشید و موادِ مغذی را بهاینهمه جاهای درست میفرستاد، کامیلا تقریباً به همان سرعتِ خودِ لیث در حالِ بهبودی بود.
کویلا روزی چند بار لیث را معاینه میکرد تا مطمئن شود نیرویمیدهند زندگیاش آسیبِ دائمیِ بیشتری ندیده است. او باور داشت که درست مثلِ بینشِزبانشان مرگ، دگردیسیِ لیث هم بهخاطرِ آسیبی بود که هنگامِ نجاتِ محافظ دیده بود.
اینکه شاید نیروهای زندگیشان با هم برهمکنش داشته و ویژگیِ نهفتهای از یکیفقط از اجدادِ لیث را بیدار کرده است. محال بود رااز پدرِ لیث نباشد.سپس آن دو مرد آنقدر شبیهِ هم بودند که نمیشد شباهتشان را پای تصادف گذاشت.
حقیقت این بود که وضعیتِ فعلیِ لیث از استفادهٔ بیشازحد از شعلههای مبدأ نشئتاینهمه میگرفت. این فنِ قدرتمند نیازمندِ ترکیبِ ذرهٔ کوچکی از نیروی زندگی با انرژیِ جهان بود،همین اما این ذره هرچقدر هم کوچک میبود، باز هم به نیروی زندگیِ کاربرش فشار میآورد.
لیث برای مبارزه با اودیها بدنش را تانمیزدند مرزِ محدودیتهایش پیش برده بود و همین امرآکادمیها او را به این وضعیتِ متزلزل کشانده بود.
کویلا در پایانِ روزِ دوم گفت: «هنوز باید استراحت کنی، اما فردا شاید بتوانیچطور کمی نرمشِ سبک انجام بدهی.» نیروی زندگیِ لیث پایدار بود، اما کویلا ترجیح میدادهمان او دستکم یک روزِ کاملِ دیگر هم صبر کند تا نیروی زندگیاش بهخوبی تثبیت شود.
کویلا با صدایی که واقعاً نگران بود پرسید: «لیث، میدانم به منسلطنتی ربطی ندارد، اما در هر حال باید بپرسم. توی آن غار دقیقاًمحسوب چه اتفاقی افتاد؟ آن چیزی که به آن تبدیل شدی چه بود؟»
لیث از چشمانش میخواند که کویلا بیش از آنکه از هیولا بودنِخورد او بترسد، نگرانِ بیمار بودنش است. انگار نیروی زندگیِ دومِ لیث بهجایدروغش اینکه رازِ دیگری در زندگیاش باشد، بیماریای بود که باید درمان میشد.
نمیدونم چیکار کردمکشیده که همچین آدماییمرده تو زندگیم نصیبم شدن.
سولوس هشدار داد: «کارِ درست رو به دلایلِ اشتباه انجام دادی، ولی درتخصصِ هر حال داره جواب میده. حواست باشه بهش چی میگی. تو هنوز بابیرون کامیلا حرف نزدی. هرچی آدمای بیشتری قبل از اون بفهمن، بیشتر دلخور میشه.»
لیث صادقانه جواب داد: «منم نمیدانم.» او هنوز هیچ ایدهای نداشت که محنتِ جهانی چیستبرای و با وجودِ اینکه هر دو والدش انسان بودند، چرا خودش یک دورگه است. «همهچیزداغ از زمانی که به کاندریا رفتم شروع شد، اما تازه همین اواخر توانستم دگردیسی کنم.
«نمیدانم چطور توضیحشدرس بدهم، اما من دومیتوانم تا نیروی زندگی دارم.»
کویلا پس از اینکه دوباره او راحرف با اسکنر معاینه کرد، گفت: «غیرممکن است.مثلِ چیزی به نامِ نیروی زندگیِ دوم وجود ندارد.»