چپتر 272: فصل 272
0پروفسور فارگ سپس توضیح داد که چطور دانشآموزان مدتیرشد را بیرون از دیوارهای آکادمی میگذرانند، درست شبیه کاری کهحتی لیث در سالِ چهارم برای تخصصِ درمانگریاش انجام داده بود.
تفاوتِ اصلی این بود که آنها فقط بر اساسِ تخصصشان به کار گرفته نمیشدند. دانشآموزانآنهایی تمامِ جنبههای ممکن از فعالیتهای روزمرهٔ یک جادوگر را پوشش میدادند و بهعنوانِ گارد، مأمورِکسانی آتشنشانی، درمانگر یا صرفاً برای کمک به انجمن در رسیدگی به کارهای اداری فعالیت میکردند.
«دستی که کثیف میشه بهترین درسها رو میده. یادتون باشه، فقط هیولاهارشد تو آشوب رشد میکنن و از قدرتهاشون برای ارضای غرایزِ پستشون استفادهتاج میکنن. سربازها، اشراف، جادوگرها و حتی خودِ تاج، همهٔ ما خدمتگزارِ پادشاهی هستیم.
«رسیدن به قدرتِ بالاتر، خیلی بیشتر از تواناییِ داد زدن وخاستگاهِ دستور دادنه. با خودش بار و مسئولیتهای فزایندهای میاره. فقط باقدرت انجامِ درستِ وظیفهتونه که سرزمینهاتون پیشرفت میکنه و پادشاهی هم همینطور.
«قبل از اولیندرسها مأموریتتون بهش فکرباشه کنید. کلاس تمومه.»
وقتی بقیهٔ دانشآموزان دربارهٔ چیزی که تازه شنیده بودند بحث میکردند، لیث تأثیرِخود حرفهای فارگ را روی همکلاسیهایش بررسی کرد. او با کاریزمای خود کاری کرده بودقدرت که آنهایی که خاستگاهِ سادهای داشتند، مثل کویلا، احساس کنند در زندگی رسالتی دارند.
اینکه قدرت و وظیفهٔ محافظتبهترین از کسانی را دارند کههیولاها نمیتوانند از خودشان دفاع کنند.
لیث با دیدنِ چهرههای متشنجِ اشرافزادگانِ مغروری که پیشترکرده با لینجوس مخالفت کرده بودند، میتوانست ببیند که حالازندگی چقدر احساسِ ناامنی میکنند. میترسیدند چشمهای بیشماری مراقبِ خانوادههایشان باشد.
پس از شنیدنِ سخنرانیِ فارگ، تصور میکردند کهآشوب فاش شدنِ جرایمشان فقط مسئلهٔ زمان است، چیزی کهاشراف سبکِ زندگیای را که همیشه بدیهی میدانستند، تهدید میکرد.
لیث از میانِ حرفها وبحث زمزمههایشان میشنید که برای اولین بارکرد در زندگیشان از عواقبِ کارهایشان میترسند.
در عوض کسانی مثل یوریال و فلوریا یا افسرده بودند یا هیجانزده. آنهامیکنن از کودکی برای یک زندگیِ پر از وظیفه آماده شده بودند. درسِ آیینِخدمتگزارِ کار به این معنا بود که یک قدمِ دیگر به زندگیِ بزرگسالیشان نزدیک شدهاند.
لیث با خود فکرهمکلاسیهایش کرد. تو همون دیدارِ اولمونکرده در موردِ فارگ اشتباه نکردم.
یه رهبرِ مادرزادهست، میتونه به اطرافیانش الهام ببخشه و کاریمیکنن کنه که برای تبدیل شدن به آدمهای بهتری تلاش کنن. مشکلتاج اینجاست که این تأثیری که روی مردم میذاره، مسلماً فقط موقتیه.
همین که یه لحظه فرصتِ فکر کردن پیدا کنن، بدونِ حضورِ یهکاریزمای رهبر که راهنماییشون کنه، خیلی زود برمیگردن به همون عادتها و ناامنیهای قدیمیشون.دارند هیچکس فقط با چندتا کلمهٔ قشنگ آدمِ بهتری نمیشه، عدالت هم کارآمدتر نمیشه.
برام سؤاله که چقدر طول میکشه تا مخصوصاً اونایی که خاستگاهِ سادهای دارن، بعد ازارضای خروج از آکادمی با این قدرت و اقتدارِ تازهشون فاسد بشن. خیلی خوب میدونم کهقدرتِ آزادی برای تلافی کردن از کسایی که ازشون متنفری، اونم بدونِ ترس از عواقبش، چقدر مستکنندهست.
مهم نیست که الان فکر میکنن از نظرِ اخلاقی برتری دارن.خاستگاهِ همین که بفهمن تو دنیایی پر از مورچههایی که هیچکس بهشونقدرت اهمیت نمیده، اونا یه مشت غولن، ذاتِ واقعیشون رو نشون میدن.
حرف زدن راحته، همه ادعای درستکاری دارن تاآشوب وقتی که فرصتش رو پیدا کنن چیزی روسربازها که دلشون میخواد بردارن و قسر در برن.
سولوس کمی نگرانش بود. پس از دیدنِ اینکه روستاییانِ لوتیا چطور برای نفعِ خودشانکرده همسایههایشان را فقیر کرده بودند، و اینکه مردمِ زمین و موگار چقدر در برابرِوظیفهٔ کسانی که اندکی از آنها بدشانستر بودند، تنگنظرانه رفتار میکردند، میدانست که او اشتباه نمیکند.
با این حال، معتقد بود که دیدگاهِ لیث به خاطرِ بارِ گذشته و بیاعتمادیِ خودشارضای تحریف شده است. سولوس خودش را خوششانس میدانست که با لیث آشنا شده است، وقدرتِ لیث را هم خوششانس میدید که با وجودِ محیطِ بیرحمِ آکادمی توانسته دوستانی پیدا کند.
آنها گواه زنده بودندهمکلاسیهایش که در دنیا آدمهایخود خوبی هم پیدا میشوند.
درسِ بعدی هم اجباری بود، پس فقط بایدآشوب منتظر میماندند تا پروفسورِ بعدی برسد. وقتی صدایسربازها گونگ دوباره طنین انداخت، پروفسور نالیر واردِ کلاس شد.
حتی از قبل هم زیباتر شده بود. ظاهراً آنهمه استراحت برایش خوب بود. لیث وقتیآنهایی راه رفتنش به سمتِ مرکزِ سالن را تماشا میکرد، هیچ حسی در دلش نداشت. عشقِکسانی کودکانهاش به نالیر را که بهخاطرِ هستهٔ ناپایدارش شکل گرفته بود، کاملاً پشتِ سر گذاشته بود.
«صبحبهخیر دانشآموزانِ عزیز. از دیدنِ دوبارهتون خوشحالم. باور کنید بعد ازآشوب ماهها بستری بودن، دوباره راه رفتن حسِ فوقالعادهای داره. اگه بعضیهاتونحتی براتون سؤال شده، پروفسورهای سالِ چهارمتون هم به طبقهٔ پنجم منتقل شدن.
«کادرِ آکادمی این چرخش رو دنبال میکنه تا کسانی که شما روسادهای پرورش دادن بتونن همچنان پیشرفتتون رو دنبال کنن. اینطوری رفتن به سراغِ درسهایکسانی جدید آسونتر میشه، چون ما از قبل نقاطِ ضعف و قوتتون رو میدونیم.
«درسِ این بارمون خلقِ جادوئه. همونطور که میدونید، هر جادوگرِ واقعی بایدارضای بتونه طلسمهای خودش رو خلق کنه. بعضی از شما همین الان همپادشاهی وِردهای شخصیسازیشدهای دارید و میدونید خلقِ یه چیز از صفر چقدر سخته.»
شاگردانِ کلاس یکصدا سر تکان دادند. بیشترِ طلسمهای شخصیشانهمکلاسیهایش چیزی جز نسخههای تغییریافتهٔ طلسمهای استاندارد نبود. در سطحِ آنها،مثل خلقِ چیزی جدید به معنای آزمون و خطای بسیار بود.
یکی از دلایلی که لیث میتوانست هر سهماهه امتیازاتِ زیادی کسب کند اینمیکنن بود که به نظر میرسید تنها کسی است که میتواند بهراحتی طلسمهای جدیدخدمتگزارِ خلق کند. اما حقیقت چیزِ دیگری بود. او فقط طلسمهای جادوی راستین میساخت.
وِردها و نشانههایروی دستی که به کارکاریزمای میبرد فقط چرتوپرت بود.
«خلقِ جادو یکی دیگه از اون درسهاییه که انحصاراً مالِ ششقدرتهاشون آکادمیِ بزرگه. هیچ جادوگری که از مؤسساتِ کوچکتر میاد چیزی در موردشخدمتگزارِ نمیدونه. حتی حرف زدن دربارهاش بیرون از دیوارهای آکادمی خیانت محسوب میشه.
«چیزی که قراره در طولِ این درسها بهتون یاد بدم، اینه که چطورخود برای هر عنصر راحتتر طلسمهای جدید خلق کنید. امکان نداره بتونیم همهچیز رو توقدرت یه سهماهه پوشش بدیم، پس حواستون باشه. درسِ خلقِ جادو کلِ سال طول میکشه.
«من فقط مقدمات رو پوشش میدم، بقیهاش روی دوشِ خودتونه. کارهایی کهرشد اینجا میکنیم رو برای تخصصهاتون هم نیاز دارید. بعد از امتحانِ اول، یادهمهٔ میگیرید چطور مستقیماً از پروفسورهای درسهای دیگهتون، طلسمهای پیچیدهتر و خاصتری طراحی کنید.
تنبلی نکنید. اگه باهمکلاسیهایش من بیفتید، قطعاً توخود تکتکِ درسهای دیگه هم میافتید.»
با این حرفها، اعضای کلاس خیسِ عرق شدند ورشد با حسرت به لیث نگاه کردند. همه فکر میکردندجادوگرها او برتریِ ناعادلانهای دارد. حیف که کاملاً در اشتباه بودند.
لیث حتیتازه بیشتر ازبودند آنها عرق میریخت.
اوه، لعنت! خدا کنه منو بهعنوانِ داوطلب صدا نزنه تا چیزها رو توضیحمیکنن بدم، وگرنه تو دردسر میافتم. تنها نقطهٔ روشن اینه که میتونم با حقهبازی قسرپادشاهی در برم. مطمئناً طلسمهای سادهای میخواد که میتونم بهراحتی با جادوی راستین جعلشون کنم.
نالیر انگار که حرفِ دلشبررسی را خوانده باشد گفت: «نگران نباشید،خاستگاهِ با یه چیزِ ساده شروع میکنیم.»
«اول باید یاد بگیرید چطور سینهخیز برید، بعد چطور راه برید و درغرایزِ نهایت چطور بدوید. دوم، به هر کدومتون یه طلسمِ متفاوت میدم تا خلقرسیدن کنید. وگرنه یکیتون همهٔ کارها رو میکنه و بقیه فقط ازش سوءاستفاده میکنن.
«سوم، برای گذروندنِ این درس باید محصولِ نهاییتون رو با من در میون بذارید تاآنهایی بتونم هم استعداد و هم تلاشتون رو ارزیابی کنم. چیزی که ازتون خواسته میشه اینه کهنمیتوانند نهتنها طلسمهایی طراحی کنید که کار کنن، بلکه تا حدِ ممکن مؤثرترین حالت رو داشته باشن.»