---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 770: فصل 770 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 770: فصل 770

0

لیث از روی موقعیتِ دشمنانش می‌دانست که هرچند وضعیتِ فعلی‌اش خطرناک است، اما باید زمینه‌چینی برای چیزِ بدتری‌نمی‌دانست​ باشد. اگر سازه‌های تاریکیِ ندای مرگ نبودند، دو بیدارشدهٔ نزدیک به نقطهٔ خروجش تا الان او را ناقص‌جاخالی​ کرده بودند، اما چیزی که واقعاً نگرانش می‌کرد این بود که دو جادوگرِ دیگر فاصله‌شان را حفظ کرده بودند.

با آمادگیِ کافی، هیچ معلوم نبود یک جادوگرِ راستین چه چیزی می‌تواند تدارک ببیند. دفعِ چکش با یک‌مانای​ طلسم غیرممکن بود. دشمن از قبل کنترلِ زمین را به دست گرفته بود، و لیث هم‌زمان با چنان‌روح​ تهدیدهای متعددی روبه‌رو بود که نمی‌توانست با دو جادوگر که در فاصله‌ای امن نشسته بودند، واردِ نبردِ اراده‌ها شود.

چون نمی‌دانست سلاح‌های دشمن با چه نوع‌متعددی​ طلسم‌هایی افسون شده‌اند، دفاع کردن ممکن نبود‌واردِ​ و بلینک کردن هم به همین ترتیب.

با خودش فکر کرد: «یه کاری کردن که نه بتونم‌شعله‌های​ دفاع کنم نه جاخالی بدم تا مجبورم کنن از جادوی بُعدی‌مهاجم​ استفاده کنم. حیف شد براشون که منم وقت داشتم آماده بشم.»

لیث بشکن زد و هم‌زمان چند گلولهٔ آتشین را رها کرد که هر کدام خودش را هدف گرفته‌نمی‌دانست​ بودند. شعله‌های ساخته‌شده از مانای خودش نمی‌توانستند به او آسیبی برسانند. در همین حین، امواجِ ضربه‌ایِ ناشی از طلسم‌هایش‌بدم​ سلاح‌های مهاجم را دفع کرد و پاهایش را از شنِ روانی که او را اسیر کرده بود، آزاد کرد.

لیث سپس سعی کرد از جادوی روح استفاده کند‌بشکن​ تا چکشِ جنگی و تبرها را بگیرد، اما تازه فهمید‌نمی‌توانستند​ که آن‌ها طوری افسون شده‌اند که همیشه به صاحبانشان برگردند.

لیث در حالی که لبخندِ بزرگی روی صورتش می‌نشست، با خودش فکر کرد: «عجب‌واردِ​ طلسمِ هوشمندانه‌ای. این‌طوری نه‌تنها صاحبش خلع‌سلاح نمی‌شه، بلکه منم نمی‌تونم سلاح‌هاشون رو تا قبل از‌همین​ اینکه بکشمشون تو بُعدِ جیبیم نگه دارم. ولی خب، این یه فرصتِ دیگه بهم می‌ده.»

با پخش شدنِ شن‌های جادویی در هوا، بینشِ حیاتِ همهٔ بیدارشدگان کور شد، اما لیث‌برسانند​ برای پیدا کردنِ دشمنانش نیازی به دیدنِ آن‌ها نداشت. از جادوی روح استفاده کرد تا‌روح​ چکشِ جنگی را چنگ بزند و از آن مثلِ قطب‌نما برای پیدا کردنِ صاحبش استفاده کرد.

چهار بیدارشده در منطقه پراکنده شده بودند. آن‌ها آخرین موقعیتِ شناخته‌شدهٔ لیث‌نشسته​ را با طلسم‌های انفجاری بمباران می‌کردند و هم‌زمان به دنبالِ نقطهٔ خروجِ طلسمِ‌کردن​ بلینک می‌گشتند؛ طلسمی که گمان می‌کردند تنها راهِ فرارش از یورشِ ترکیبیِ آن‌هاست.

وقتی هوریو دید که لیث سوارِ چکشِ خودش شده است، دیگر خیلی دیر شده‌کدام​ بود. لیث از ترکیبی از طلسم‌های سادهٔ جادوی هوا و یک طلسمِ پرواز استفاده‌دفع​ کرده بود تا سلاحِ در حالِ بازگشت را به یک موشکِ ردیاب تبدیل کند.

هوریو مجبور شد اجرای طلسمش را متوقف کند و تمامِ‌جادوگر​ اراده‌اش را روی افسونی که حرکاتِ چکش را کنترل می‌کرد‌سلاح‌های​ متمرکز کند، تا نگذارد مثلِ یک مگس او را له کند.

چکش با امضای انرژیِ او نشان خورده بود، بنابراین هیچ‌کدام از محافظ‌های افسون‌شده‌اش به آن واکنشی نشان‌امواجِ​ نمی‌دادند. علاوه بر این، لیث بی‌وقفه سرعتِ این پرتابهٔ دست‌ساز را افزایش می‌داد و آن‌قدر آن را‌تبرها​ سریع کرده بود که حتی تغییرِ مسیرِ چکش به مقدارِ خیلی کم هم به انرژیِ زیادی نیاز داشت.

هوریو با خودش فکر کرد: «لعنتی! چکش خیلی سریعه و نمی‌تونم‌امن​ به‌موقع متوقفش کنم. تازه اگه متوقفش هم بکنم، هیچ راهی برای‌افسون​ دفاع در برابر اون حرومزاده ندارم. فقط یه انتخاب برام مونده.»

او طلسمِ بازگشت را لغو کرد و بلینک کرد و دور شد. بهتر بود سلاحِ‌هدف​ خودش دزدیده شود تا اینکه بگذارد او را بکشد. چیزی که هیچ‌کدام از بیدارشدگان نمی‌توانستند‌شنِ​ پیش‌بینی کنند این بود که لیث از این فرصت استفاده می‌کند و او هم بلینک می‌کند.

این دو طلسمِ یکسان با کسری از ثانیه اختلافِ زمانی اجرا شده بودند، و همین باعث می‌شد‌شود​ فهمیدنِ اینکه کدام متعلق به چه کسی است غیرممکن شود. بینشِ حیات می‌توانست موقعیتِ نقاطِ خروج را‌کاری​ به آن‌ها نشان دهد، اما زمانی که برای واکنش داشتند آن‌قدر کوتاه بود که جای هیچ تردیدی نمی‌گذاشت.

یکی از نقاطِ خروج نزدیکِ آریا، یکی‌رها​ از مهاجمانِ دوربرد، قرار گرفته بود و‌آسیبی​ نقطهٔ دیگر در فاصله‌ای امن وسطِ آرایششان بود.

آریا یکی از بهترین طلسم‌های ردهٔ ۵ خود، سیلِ عظیم،‌فاصله‌ای​ را روی کسی که از نقطهٔ خروجِ نزدیکش بیرون می‌آمد رها‌طلسم‌هایی​ کرد و هم‌زمان با شمشیرِ باریکش چند ضربه به او زد.

تمامِ ضرباتش هم‌سطحِ شکم هدف‌گیری شده بود تا حریف را‌چند​ بدونِ خطرِ مرگ از پا دربیاورد. از همان موقع هم‌آسیبی​ از شرکت در چنین مأموریتی پشیمان بود، اما چارهٔ دیگری نداشت.

گارون بهترین شانسش برای کسبِ پولِ کافی جهتِ تکمیلِ‌نمی‌توانست​ آزمایشگاهش بود. با ارتباطاتِ گارون می‌توانست به‌راحتی کسب‌وکارش را‌چون​ در جامعهٔ انسانی راه بیندازد و به استقلالِ واقعی برسد.

اگه اون ورهنِ روانی همین‌جا‌گلولهٔ​ پیداش بشه و سرم رو‌شعله‌های​ بزنه، تمامِ زحماتم به باد می‌ره!

با شکل‌گرفتنِ طلسمش، این فکر از سرش گذشت.‌نمی‌توانست​ سیلِ عظیم طلسمی محدودکننده بود که جریانِ قدرتمندی‌شود​ از آبِ آمیخته با جادوی تاریکی پدید می‌آورد.

تودهٔ آب انواعِ طلسم‌های تهاجمی را خفه می‌کرد و حملاتِ‌چند​ فیزیکی را پس می‌زد. در همین حین، تاریکیِ جاری در‌آسیبی​ آن به درونِ قربانی نفوذ می‌کرد و توانش را می‌گرفت.

آریا خود را در طلسم پوشاند و به آن‌نمی‌توانست​ شکلِ اژدهایی از آبِ خاکستری‌رنگ داد. دو بیدارشدهٔ باقی‌مانده تصمیم‌نمی‌دانست​ گرفتند از او الگو بگیرند و دست به احتیاط بزنند.

دستانشان را به سمتِ نقطهٔ خروجِ‌آتشین​ باقی‌مانده گرفتند و تمامِ طلسم‌های ردهٔ ۳‌نمی‌توانستند​ را که آماده کرده بودند، رها کردند.

با این حال، به‌چنان​ دلیلِ سرعتِ بلینک، حتی یک‌جادوگر​ ثانیه تردید هم زیادی بود.

در همان حال که آریا بی‌رحمانه به هوریو ضربه می‌زد و ضعیفش می‌کرد، لیث خود را‌شعله‌های​ با ندای مرگ پوشانده بود. او بال‌های تاریکی‌اش را به پیله‌ای ضخیم تغییرِ شکل داد که‌اسیر​ طلسم‌های ورودی را آن‌قدر ضعیف می‌کرد تا زرهِ پوست‌دزد، با تقویتِ مانای لیث، به‌راحتی دفعشان کند.

اورمر، مردِ جوانی که پیش از جهشِ رشدش بیدارشده بود و حالا هم‌قدِ لیث‌واردِ​ بود، تصمیم گرفت ملاحظه را کنار بگذارد و با تمامِ توان واردِ عمل شود.‌بلینک​ با فعال‌کردنِ طلسمِ ردهٔ ۵ جادوگرِ نبردش، خدای تاریکی، هاله‌ای آبی از بدنش فوران کرد.

حالا این عوضی اون‌قدر نزدیکه که فقط به یه طلسمِ بُعدیِ‌ساخته‌شده​ دقیق نیاز داره تا یکی از ما رو سپرِ گوشتیِ خودش در‌پاهایش​ برابرِ حملات کنه. بهترین راه برای زمین‌زدنش اینه که تن‌به‌تن باهاش بجنگم.

حتی اگه هسته‌های مانا و بدن‌های فیزیکی‌مون قدرتِ مشابهی داشته‌فاصله‌ای​ باشن، اون جادوگرِ نبرد نیست. سال‌ها طول کشید تا به کتابِ‌طلسم‌هایی​ خدای عنصری مسلط بشم، زمانی که ورهن صرفِ جادوآهنگریِ خرت‌وپرت‌ها کرد.

حتی اگه هر دو بیدارشده باشیم،‌داشتم​ مهارت‌های من به‌عنوان یه جنگجو از‌آتشین​ هر کاری که اون می‌تونه بکنه بالاتره!

اورمر با این افکار به سمتِ لیث یورش برد. حالا زرهی سیاه از‌نشسته​ سایه‌های زنده بدنش را پوشانده بود و چهار کرهٔ سیاه پشتِ سرش ظاهر‌کردن​ شدند. کره‌ها چنان سریع می‌چرخیدند که شبیه به یک دایره به نظر می‌رسیدند.

تنها با یک اشارهٔ ذهنی می‌توانست از کره‌ها‌کدام​ برای بازتولیدِ هر طلسمِ تاریکیِ ردهٔ ۴ یا‌حین​ پایین‌تری استفاده کند، بی‌آنکه نیازی به اجرایشان داشته باشد.

یادم باشه‌گرفته​ حتماً این چیزا‌تهدیدهای​ رو یاد بگیرم.

لیث با این فکر، پشیمان شد که چرا‌بشم​ از موروک نپرسیده بود به چه دلیل پیش‌شعله‌های​ از این هرگز نامِ این طلسم‌ها را نشنیده است.

طلسم‌های تشکیل‌دهندهٔ کتابِ خدای عنصری چیزهایی بودند که آکادمی‌ها فقط‌جادوگر​ به شاگردانِ جادوگرِ نبردِ رتبهٔ اس آموزش می‌دادند، یا در‌سلاح‌های​ موردِ اورمر، بزرگانِ بیدارشده برای سنجشِ وفاداریِ شاگردانشان به آن‌ها می‌آموختند.

اورمر در آزمونش مردود شده بود. آن‌قدر مستِ قدرت شده بود که استادش را به‌برسانند​ چالش کشید و در نتیجه اخراج شد. با بهایی سنگین یاد گرفته بود که تنها دلیلِ‌کند​ اعطای چنین طلسم‌های قدرتمندی به او، این بود که قدرتِ بدونِ خرد صرفاً تهدیدی توخالی است.

ناولها | novelha.net