---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 2: چپتر ۲ • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 2: چپتر ۲

0

قلدری‌ها تمام شد، اما زندگیِ اجتماعی‌اش‌دوستش​ همچنان اسف‌بار بود. آخه با همچین زندگیِ‌دخترهای​ خصوصیِ شرم‌آوری چطور می‌تونست دوستی پیدا کنه؟

مجبور بود مدام کبودی‌ها را با آستینِ بلند بپوشاند. ماه‌ها پیش بهانه‌های موجه‌بی‌امان​ برای کبودیِ مداومِ چشمانش ته کشیده بود. هم‌کلاسی‌ها و استادانش فقط وانمود می‌کردند‌دارد​ بی‌خبرند و او هم وانمود می‌کرد باورش شده دروغگوی به این ماهری است.

دردناک بود، اما می‌شد تحملش کرد. هنوز برادرِ کوچکش را داشت‌محرمِ​ تا آن درد را با او شریک شود. کارل تمامِ چیزی بود‌سرکوب​ که داشت؛ خانواده‌اش، دوستش و محرمِ اسرارش. او تمامِ دنیای دِرِک بود.

اما وقتی به آن سن رسید، از دخترهای‌دوستش​ مدرسه‌شان خوشش آمد و این احساسات به این راحتی‌خوشش​ سرکوب نمی‌شد. یک بارِ دیگر، کاملاً احساسِ درماندگی کرد.

نمی‌توانست مشکلاتش را به کسی بگوید. نمی‌توانست بگذارد آدم‌ها به او‌وقتی​ نزدیک شوند، وگرنه مجبور می‌شد برای اینکه اجازه ندارد هیچ دوستی را‌کاملاً​ به خانه بیاورد، توضیحی بتراشد. چه برسد به دختری که دوستش داشت.

افکارِ بی‌رحمانه‌ای دِرِک را عذاب می‌داد. اغلب از‌دست‌نیافتنی​ آسمان‌ها می‌پرسید چرا چیزی که برای دیگران عادی‌خواب​ است، برای او فقط یک رؤیای دست‌نیافتنی است.

خشمِ دِرِک که با طوفان‌های هورمونی شعله‌ور شده‌چیزی​ بود، بی‌امان قد می‌کشید. شب‌ها خواب به چشمش نمی‌آمد‌دخترهای​ و به تمامِ آن زوج‌های عاشق‌پیشهٔ بیرون فکر می‌کرد.

دِرِک می‌دانست با آن‌ها فرق دارد. نقصِ فلج‌کننده‌اش خجالتی بودن‌اسرارش​ یا داشتنِ جوش‌های شدید نبود. مشکلش را هیچ دکتری نمی‌توانست‌راحتی​ درمان کند، چون اسم و فامیل داشت. اتزیو اسپوزیتو، پدرِ آشغالش.

دِرِک برای خلاص شدن از شرش نقشه پشتِ نقشه می‌کشید، حتی اگر این کار‌مدرسه‌شان​ به معنای کشتنش بود. شب‌ها نقشه‌های پیچیده و دقیقی می‌ریخت که اغلب شاملِ شکنجهٔ طولانی‌بگوید​ می‌شد تا اتزیو همان‌طور زجر بکشد که دِرِک در تمامِ آن سال‌ها زجر کشیده بود.

اما وقتی صبح می‌شد، همیشه‌دیگران​ می‌فهمید نقشهٔ احمقانه‌ای است. بیشتر‌طوفان‌های​ خیال‌بافی بود تا هر چیزِ دیگر.

دِرِک ابزار و بی‌رحمیِ لازم برای خلاص شدن از شرِ‌دوستش​ اتزیو را نداشت. مهم نبود چقدر از او متنفر است؛‌آمد​ اتزیو هنوز پدرش بود و او فقط یک نوجوانِ خشمگین.

اتزیو رو بکشم؟ باشه. بعدش چی؟ یه‌خانواده‌اش​ عمر با عذاب‌وجدان زندگی کنم؟ از خونه فرار‌دخترهای​ کنم تا دستگیر نشم؟ اونم با کدوم پول؟

کشتنِ اتزیو به معنای رها کردنِ کارل‌محرمِ​ برای همیشه بود و هر شانسِ ممکنی‌مدرسه‌شان​ برای خوشبختی در آینده را نابود می‌کرد.

پس هر صبح دِرِک نقشه‌اش را همراه با فرنی قورت می‌داد‌هورمونی​ و به زندگی‌اش می‌رسید. تنها چشم‌اندازِ واقعی‌اش این بود که مثلِ دیوانه‌ها‌می‌دانست​ درس بخواند، بورسیه بگیرد و هرچه زودتر از آن جهنم بیرون برود.

زمان برق‌آسا گذشت و در یک چشم‌به‌هم‌زدن، آخرین‌چیزی​ تابستانِ پیش از سالِ اولِ دبیرستانِ دِرِک رسید.‌رسید​ با وجودِ گرمای هوا، قلبش مثلِ یخ سرد بود.

دِرِک جهشِ رشدش را پشتِ سر گذاشته‌خانواده‌اش​ بود. این موضوع در کنارِ هنرهای رزمی و‌دخترهای​ تمریناتِ بدن‌سازی، ظاهرِ خشنی به او داده بود.

اتزیو این را می‌دانست. چون آدمِ ترسویی بود، تا‌دنیای​ جای ممکن از کتک زدنِ دِرِک طفره می‌رفت و‌راحتی​ کارل را به هدفِ محبوبِ جدیدش تبدیل کرده بود.

دِرِک پیش‌تر سعی کرده بود از برادرش دفاع کند، اما تنها نتیجه‌اش‌شعله‌ور​ این بود که اتزیو یک باتون از فروشگاهِ تجهیزاتِ مازادِ ارتش خرید.‌آن‌ها​ بعد از آن، دِرِک به جای دستِ خالیِ اتزیو با باتون کتک می‌خورد.

با التماس و گریه کارل را از آن‌چیزی​ وضعیت نجات داد، و آن هم فقط به‌رسید​ این دلیل که سروصدا همسایه‌ها را نگران کرده بود.

پس هر وقت اتزیو به یکی از‌خانواده‌اش​ حملاتِ عصبی‌اش دچار می‌شد، دِرِک فقط می‌توانست کتک‌دخترهای​ خوردنِ برادرش را بارها و بارها تماشا کند.

تا اینکه یک روز صبح، اتزیو نخستین سفارشِ بزرگش را در‌وقتی​ طولِ این سال‌ها گرفت. با وجودِ گرما بهترین کت‌وشلوارش را پوشید‌دیگر​ و به دِرِک گفت کیفِ دستی و لپ‌تاپش را آماده کند.

اتزیو واقعاً عجله داشت. نمی‌توانست بگذارد‌عادی​ رقبایش این صیدِ بزرگ را بقاپند.‌شعله‌ور​ این سفارش می‌توانست آیندهٔ شغلی‌اش را بسازد!

دِرِک با عجله به سمتِ در رفت؛ جایی‌چیزی​ که اتزیو از قبل منتظر بود. کمکش کرد‌رسید​ تا بندِ کیفِ لپ‌تاپ را روی دوشش جابه‌جا کند.

اتزیو به سمتِ آسانسور دوید‌تمامِ​ و مثلِ دیوانه‌ها دکمه را‌اسرارش​ فشار داد، اما چراغ قرمز ماند.

اتزیو به آپارتمانِ لعنتی‌اش، مدیرِ‌خانواده‌اش​ ساختمان و بختِ گندش لعنت فرستاد‌وقتی​ و به سمتِ پله‌ها هجوم برد.

همان موقع بود که دِرِک متوجه شد. سرش‌دست‌نیافتنی​ را چرخاند تا پدرش را نگاه کند و‌خواب​ دید که نور انعکاس‌های عجیبی روی کفِ راهرو می‌سازد.

اتزیو تازه از جلویش رد شده بود‌تمامِ​ که دِرِک فهمید سرایدار پله‌ها را شسته،‌دِرِک​ اما یادش رفته تابلوی زمینِ خیس را بگذارد.

همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. اتزیو‌دوستش​ قدمِ بلند و سنگینی برداشت. تمامِ وزنش رو‌مدرسه‌شان​ به پایین و جلو بود که پایش لیز خورد.

دِرِک می‌توانست به او هشدار دهد، حتی‌محرمِ​ می‌توانست دست دراز کند و جلوی افتادنش را‌خوشش​ بگیرد. اما در عوض تصمیم گرفت بی‌حرکت بماند.

اتزیو از پله‌ها پایین غلتید، روی پاگردِ بعدی به زمین کوبیده شد‌شعله‌ور​ و دوباره غلت خورد و به پایینِ پله‌ها سقوط کرد. بدنش درهم‌شکسته‌آن‌ها​ و داغان شده بود و تمامِ دست‌وپاهایش در زوایای غیرطبیعی خم شده بودند.

دِرِک هم مثلِ هر نوجوانی گوشیِ هوشمندش را در دست‌دوستش​ داشت. پس شروع کرد به عکس گرفتن تا ثابت کند‌آمد​ زمین خیس بوده و هیچ تابلوی هشداری وجود نداشته است.

ذهنش از همان لحظه داشت نقشه می‌کشید تا‌دوستش​ بهترین وکیلِ کارکشته‌ای را که می‌تواند استخدام کند‌مدرسه‌شان​ و از شرکتِ مدیریتِ ساختمانِ آپارتمانشان شکایت کند.

تازه آن موقع با احتیاط از پله‌ها پایین رفت تا مرگِ اتزیو‌رسید​ را تأیید کند. آنجا افتاده بود، ناتوان از اینکه ناله‌ای بکند یا کمکی‌درماندگی​ بخواهد، اما چشمانش روی دِرِک قفل شده بود و التماس می‌کرد کمکش کند.

دِرِک به او پوزخند زد و گفت: «واقعاً فکر می‌کنی این‌قدر احمقم که هیچی ازت یاد نگرفته باشم؟ همون‌طور که بیشتر از‌فکر​ یه بار بهم یاد دادی، هیچ‌وقت کار رو به کسی نسپار. اگه می‌خوای کاری درست انجام بشه، خودت انجامش بده. گوشیِ هوشمندت‌پدرِ​ تو جیبته، درش بیار و به ۹۱۱ زنگ بزن. من فقط یه پسرِ بی‌عرضه‌م، نمی‌خوام این کار رو برات خراب کنم، بابا.»

چشمانِ اتزیو پر از شوک و نفرت‌تمامِ​ شد، اما این حالت فقط یک لحظه دوام‌وقتی​ آورد. سرش شل شد و نگاهش بی‌روح ماند.

خنده‌ای تقلا می‌کرد تا بیرون بپرد، اما دِرِک سرکوبش‌محرمِ​ کرد. در عوض شروع کرد به فریاد زدن و کمک‌احساسات​ خواستن و بهترین نقشِ یک پسرِ وحشت‌زده را بازی کرد.

مثلِ همیشه، مادرِ دِرِک بیش از حد درگیرِ مشکلات، غم و‌وقتی​ احساساتِ خودش بود و حوصله نداشت دنبالِ وکیل بگردد، برای همین از‌کاملاً​ آنجا که اتزیو دیگر زنده نبود، همه‌چیز را به دستِ دِرِک سپرد.

با یک تیر سه نشان زد. پس از تحقیقی دقیق، با‌هورمونی​ بهترین وکیلِ گرگی که توانِ پرداختِ دستمزدش را داشتند تماس گرفت‌فکر​ و استخدامش کرد، تا به جای مادرش، دِرِک موکلِ او باشد.

همه‌چیز را دربارهٔ حادثهٔ پدرش، آزار و‌تمامِ​ اذیت‌ها و ضرورتِ تقسیمِ پول بینِ هر سه‌نفرشان‌وقتی​ — مادر و پسرها — به او گفت.

هم دِرِک و هم کارل روی این مسئله بسیار قاطع بودند؛ از وکیل‌وقتی​ خواستند روندِ قانونیِ استقلالشان را آغاز کند. با پولِ غرامت و ارثیه، آن‌قدر‌احساسِ​ پول داشتند که تا وقتی دِرِک بتواند خرجِ هر دوشان را بدهد، خودکفا باشند.

آنچه در پی آمد، شادترین دورهٔ زندگی‌شان بود.‌اسرارش​ اول ارثیه را گرفتند و کمی بعد استقلالِ قانونی‌شان‌احساسات​ را به دست آوردند و از خانهٔ مادرشان رفتند.

هنوز یک ماه نگذشته بود که پیشنهادِ مصالحهٔ بسیار‌خشمِ​ سخاوتمندانه‌ای از طرفِ مدیرِ ساختمان دریافت کردند. از آن‌نمی‌آمد​ برای تسویه‌حساب و برنامه‌ریزیِ درست برای آینده استفاده کردند.

در طولِ سال‌های بعد، قلدرها دیگر مشکلی به حساب نمی‌آمدند. دِرِک و‌اسرارش​ کارل حالا هر دو رزمی‌کار بودند و هوای همدیگر را داشتند. سرانجام می‌توانستند‌بارِ​ داشتنِ دوست و دوست‌دختر را تجربه کنند؛ کابوسِ خانگی‌شان بالاخره تمام شده بود.

با این حال ناامیدی‌های زیادی هم کشیدند، چون خیلی از‌اسرارش​ آن به‌اصطلاح دوستان، آدم‌هایی از آب درآمدند که فقط می‌خواستند‌راحتی​ از خانهٔ بدونِ والدینِ آن‌ها برای مهمانی گرفتن استفاده کنند.

همچنین درکِ اینکه یک نوجوانِ عادی بودن دقیقاً چطور است، برایشان سخت‌رسید​ بود. در حالی که به نظر می‌رسید هم‌سن‌وسال‌هایشان فقط به فکرِ خوش‌گذرانی و‌درماندگی​ پیچاندنِ کلاس‌ها هستند، آن‌ها روی درس خواندن و پس‌اندازِ هرچه بیشتر تمرکز داشتند.

دِرِک و کارل تعطیلات را با کارهای پاره‌وقت‌دست‌نیافتنی​ می‌گذراندند تا روندِ خالی شدنِ حسابِ بانکی‌شان را‌خواب​ کند کنند. فقیر نبودند، اما ثروتمند هم نبودند.

می‌دانستند باید تا جای ممکن پس‌انداز‌کارل​ کنند، مبادا دوباره روزهای سخت به سراغشان‌دنیای​ بیاید. اما در مجموع زندگیِ خوبی داشتند.

دِرِک بورسیه گرفت و مدرکِ کارشناسی‌اش را در رشتهٔ شیمی دریافت کرد و خیلی‌رسید​ زود کارشناسیِ ارشدِ بیوشیمی را هم گرفت. وضعِ کارل هم خوب بود؛ مدرکِ مهندسی‌اش را‌مشکلاتش​ گرفته بود، آماده بود تا برای ارشد درس بخواند و از قبل نامزدی هم داشت.

با وجودِ اینکه برای برادرِ کوچکش واقعاً خوشحال بود، اما این مسئله مثلِ خاری‌مدرسه‌شان​ دردناک در پهلوی دِرِک فرو می‌رفت. او همیشه بینِ آن دو نفر از نظرِ‌کسی​ اجتماعی بی‌دست‌وپاتر بود و هرگز نتوانسته بود واردِ یک رابطهٔ پایدار شود، حتی در دانشگاه.

دِرِک در حرف زدن با دخترها مشکلی نداشت، مشکل همیشه‌طوفان‌های​ در سخت‌گیری‌اش بود که به ناتوانی‌اش در اعتماد کردن ختم‌عاشق‌پیشهٔ​ می‌شد. از خیلی‌ها خوشش آمده بود، اما هرگز عاشق نشده بود.

در ابتدا تقصیر را گردنِ بدشانسی‌اش می‌انداخت که همیشه‌خانواده‌اش​ به پستِ دخترهای سطحی یا احمق می‌خورد. وقتی بیشتر از‌خوشش​ یک دخترِ خوب پیدا کرد، گذشتهٔ تاریکش را مقصر دانست.

اما وقتی با رابطهٔ شادِ کارل روبه‌رو شد، فقط می‌توانست خودش را‌دِرِک​ سرزنش کند. با اینکه کارل هم تقریباً همان چیزها را تحمل کرده‌دیگر​ بود، اما بسیار قوی‌تر و پاک‌تر از دِرِک از آن بیرون آمده بود.

دِرِک بیش از حد می‌ترسید که دوباره آسیب ببیند و‌دِرِک​ نمی‌گذاشت هیچ رابطه‌ای از یک حدِ مشخص فراتر برود، و‌نمی‌شد​ این دشمنی بود که نمی‌توانست فقط با کتک زدن شکستش دهد.

دِرِک اولین شغل با حقوقِ مناسبی را‌رؤیای​ که پیدا کرد پذیرفت؛ کار در شیفتِ‌می‌کشید​ شبِ بخشِ کنترلِ کیفیتِ یک شرکتِ بزرگِ شیمیایی.

کارل به‌عنوانِ هدیهٔ فارغ‌التحصیلی به او گفته بود که قصد دارد به‌محضِ گرفتنِ مدرکِ ارشدش،‌وقتی​ از نامزدش خواستگاری کند. از این رو دِرِک به پول نیاز داشت، چون فقط دو‌نمی‌توانست​ سال وقت داشت تا برای گرفتنِ یک عروسیِ آبرومندانه برای برادرِ کوچکش، به‌اندازهٔ کافی پس‌انداز کند.

دِرِک شغلِ فعلی‌اش را دوست نداشت، اما راهی برای شروعِ حرفهٔ‌دنیای​ کاری و پر کردنِ رزومه‌اش بود. حقوقِ خوبی هم داشت و‌نمی‌شد​ تصمیم گرفت از بیمهٔ شرکت برای گرفتنِ مشاورهٔ روان‌شناسی استفاده کند.

می‌دانست مشکلاتی دارد و می‌خواست حلشان کند. دِرِک قبل از پیدا‌وقتی​ کردنِ کسی که بتواند با او کار کند، با چند دکتر مشورت‌کاملاً​ کرد و پس از چند ماه احساس کرد بالاخره دارد پیشرفت‌هایی می‌کند.

اما افسوس،‌آسمان‌ها​ قرار نبود چنین‌دیگران​ شادی‌ای دوام بیاورد.

ناولها | novelha.net