---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 280: فصل 280 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 280: فصل 280

0

لیث گفت: «سروان، من هنوز یه سؤال دارم.» چه دستوری در کار‌این​ بود چه نه، لیث قصد نداشت کورکورانه حمله کند. هر اتفاقی که‌اما​ داخل ساختمان می‌افتاد به او ربطی نداشت و آدم‌های توی زیرزمین هم همین‌طور.

او برای کلاسِ آیین‌نامهٔ اجرایی آنجا‌آرمانِ​ بود و تنها چیزهایی که برایش‌دوبارهٔ​ اهمیت داشت، امنیتِ خودش و امتیازها بود.

سروان یرنا خرناسی کشید و گفت:‌باید​ «فقط زود باش، وایت. رِد، اگه‌کنیم​ اتفاقِ دیگه‌ای افتاد در جریانم بذار.»

«حالا که مأموریت‌جلوی​ عوض شده، شرایطِ جدید‌بگیرد​ برای موفقیت‌آمیز دونستنش چیه؟»

«بچه، فکر می‌کنی این یه جور بازیه؟ اون تو دارن آدم‌ها رو می‌کشن!»‌جور​ لیث می‌توانست خشمِ برحقِ خران را درک کند، اما با این حال برایش روی‌اعصاب​ اعصاب بود. گروهبان یک آدمِ عادی بود، احتمالاً با ریشه‌هایی فقیرانه درست مثلِ خودش.

برخلافِ لیث، او‌پلیسم​ زندگی‌اش را وقفِ محافظت‌نامعلوم​ از ضعیفان کرده بود.

عجب آدمِ رو اعصابیه، همش داره عقایدِ‌بریم​ خودش رو موعظه می‌کنه. امیدوار بودم این‌جور‌باشن​ آدم‌های متعصب رو تو زمین جا گذاشته باشم.

لیث جواب داد: «خب که چی؟ من‌بگیرد​ هیچ سوگندی نخوردم، نه پلیسم نه قهرمان. من‌گروگان​ به مأموریت اهمیت می‌دم، نه یه آرمانِ نامعلوم.»

سروان یرنا شانهٔ خران‌شرایطِ​ را گرفت تا جلوی‌چیه​ فورانِ دوبارهٔ خشمش را بگیرد.

«ما فقط باید بریم تو و وضعیتِ اونایی که تو زیرزمینن رو‌دوبارهٔ​ بررسی کنیم. اگه گروگان باشن، آزاد کردنشون اولویت داره. اگه سرباز باشن،‌آزاد​ می‌تونیم قبل از اینکه بریم سراغِ بقیهٔ نگهبان‌ها، بفرستیمشون هوا. برای همه روشنه؟»

اعضای یگان‌فورانِ​ یک‌صدا سر‌خشمش​ تکان دادند.

«خیلی خب، پس حرکت می‌کنیم. باید سریع باشیم. هیچ‌بریم​ راهی نیست که بدونِ جلبِ توجه به درِ پشتی‌کردنشون​ برسیم، پس خودتون رو برای یه استقبالِ گرم آماده کنید.»

«راستش، هست.» لیث دستانش را برای اجرای تنها جادوی بدلی که واقعاً‌این​ استفاده می‌کرد، تکان داد. او دروازهٔ گام‌های وارپ را باز کرد که‌اما​ مستقیم به کوچه، در آخرین نقطهٔ پوشیده پیش از مقصدشان، راه داشت.

خیلی‌ها از روی حیرت جا‌می‌دم​ خوردند. برای غیرجادوگران، جادوی بُعدی‌جلوی​ چیزی شبیهِ قصه‌های پریان بود.

سروان یرنا که نیشش تا‌بگیرد​ بناگوش باز شده بود، گفت:‌زیرزمینن​ «امروز روزِ شانسِ ماست، بچه‌ها.»

«تغییرِ برنامه. تیمِ من و خران پیش‌قدم می‌شیم و از پشت‌اونایی​ حمله می‌کنیم. بقیه‌تون در حالتِ آماده‌باش می‌مونید تا وضعیتِ زندانی‌ها رو بررسی‌اینکه​ کنیم. با دستورِ من، ساختمون رو محاصره کنید. رِد، با من بیا.»

بقیه از درونِ گام‌های وارپ به دنبالش رفتند. هر یگان از پنج‌این​ نفر تشکیل می‌شد، که ده افسر را در انبار باقی می‌گذاشت تا‌اما​ محیط را ببندند یا در صورتِ نیاز به‌عنوانِ نیروی پشتیبان عمل کنند.

خران قبل از قدم گذاشتن در‌آرمانِ​ راهروی بُعدی، یک ثانیه مکث کرد‌دوبارهٔ​ و گفت: «تو واقعاً یه عوضی هستی.»

«ولی خدا می‌دونه چقدر دلم‌بگیرد​ می‌خواست تو هر مأموریتی یکی‌زیرزمینن​ مثلِ تو رو داشته باشم.»

وقتی به آن طرف رسیدند، گروهبان‌خشمش​ پیش از آنکه از رِد گزارشِ جدید‌بررسی​ بخواهد، پرده‌ای از سکوت دورشان پدید آورد.

«یه نیروی زندگیِ دیگه‌شرایطِ​ هم ناپدید شد. الان فقط‌بچه​ یه نفر تو طبقهٔ سومه.»

سروان یرنا لعنت فرستاد: «لعنتی!» امیدوار بود که‌شانهٔ​ این نوعی درگیریِ داخلی باشد، اما سه مرگ در‌وضعیتِ​ چنین بازهٔ زمانیِ کوتاهی با این سناریو جور درنمی‌آمد.

«نگهبان‌های طبقهٔ همکف چی؟»

رِد یک ثانیه تمرکز‌فورانِ​ کرد و برای اطمینان‌باید​ دو بار بررسی کرد.

«الان هیچ‌کس نیست، اما‌شرایطِ​ یه نفر داره از طبقهٔ‌بچه​ دوم میاد پایین. یه نفر.»

لیث پرسید: «آرایه‌ای هست؟»

رِد کریستالِ مانای قرمزی را که به‌عنوانِ تمرکزدهنده استفاده می‌کرد،‌زیرزمینن​ به دستِ نزدیک‌ترین افسر داد. بدونِ آن، اجرای یک طلسمِ‌قبل​ دیگر باعث می‌شد مهارِ آرایهٔ حسِ حیات را از دست بدهد.

«می‌تونم یه چیزی رو تو طبقهٔ همکف حس کنم.‌بریم​ در حالِ حاضر غیرفعاله.» اعضای یگان هم‌زمان در دلشان لعنت‌اولویت​ فرستادند، در حالی که لیث به حرف‌های رِد فکر می‌کرد.

این یعنی نه بینشِ حیات و نه‌دونستنش​ سولوس نمی‌تونن آرایه‌های پنهان رو تشخیص بدن. باید‌اون​ هرچه زودتر طلسمِ تشخیصِ آرایه رو یاد بگیرم.

سروان پرسید: «چی‌کار می‌کنه؟»

رِد شانه بالا‌دوبارهٔ​ انداخت: «نمی‌دونم. تا‌باید​ حالا همچین چیزی ندیدم.»

«عالیه. بیاین قبل از‌فورانِ​ اینکه مجبور شیم بفهمیم،‌باید​ کار رو تموم کنیم.»

یرنا چیزی شبیهِ یک توده گِلِ رُس را از انگشترِ بُعدی‌اش بیرون‌این​ آورد و آن را به دیوارِ کنارِ در چسباند. گِل گنبدی از‌اما​ هوای رقیق ساخت و محیط را تا شعاعِ ۱۰ متری بی‌صدا کرد.

تیم واردِ ساختمان شد. هر بار که به انتهای گنبدِ هوا نزدیک‌دوبارهٔ​ می‌شدند، تودهٔ جدیدی را فعال می‌کردند و راهرویی از سکوت می‌ساختند. این‌گونه‌آزاد​ می‌توانستند بدونِ اینکه ساکنانِ ساختمان متوجه شوند، حرف بزنند و حرکت کنند.

خران ناسزا گفت: «حداقل نقشهٔ اینجا همونیه که می‌دونیم.» شاید‌زیرزمینن​ چون می‌دانست دارند قدم در میدانِ مین می‌گذارند، اما از‌قبل​ وقتی واردِ خانه شده بودند، گروهبان تهِ دلش حسِ شومی داشت.

«درِ زیرزمین باید بعد از‌دوبارهٔ​ پیچِ بعدی سمتِ راستمون باشه. اون‌اونایی​ شخصی که قبلاً گفتی چی شد؟»

رِد داشت به شاخهٔ چپِ راهروی Tشکل اشاره می‌کرد: «داره آروم نزدیک می‌شه. باید از اونجا پیداش بشه.»

گروهبان توده‌ای از گِلِ سکوت را در دست گرفت‌گرفت​ و در همین حین، سه نفر از اعضای واحد چوب‌دستی‌هایشان‌زیرزمینن​ را به سمتی که انتظارِ دشمن را می‌کشیدند نشانه رفتند.

خران دستور داد:‌دوبارهٔ​ «فقط بعد از‌باید​ من شلیک کنید!»

قامتِ زنی از پشتِ پیچ بیرون آمد. پلیورِ قهوه‌ای و شلوارِ شش‌جیب‌زیرزمینن​ پوشیده بود. لیث متوجه شد که جوان است، نمی‌توانست بیشتر از ۲۰ سال‌بقیهٔ​ داشته باشد. داشت راه می‌رفت و دستبندِ عجیبی را دورِ انگشتِ اشاره‌اش می‌چرخاند.

گروهبان خران تندبادِ قدرتمندی از دستش ایجاد کرد و گِل را به‌این​ سمتِ صورتِ دختر پرتاب کرد. با وجودِ حملهٔ غافلگیرانه، دختر توانست با‌اما​ غلت‌زدن روی زمین جاخالی بدهد و چوب‌دستی‌ای از پشتِ شلوارش بیرون کشید.

برای کمک فریاد کشید، اما گِل اصلاً برای آسیب‌زدن ساخته نشده بود. لیث می‌دید که‌باید​ لب‌هایش بدونِ تولیدِ هیچ صدایی تکان می‌خورد، انگار داشت یک فیلمِ صامتِ قدیمی تماشا می‌کرد.‌اینکه​ وقتی جریان‌های صاعقه باعث شد با تشنج به دیوار کوبیده شود هم همین اتفاق افتاد.

هدفِ خران از‌دوبارهٔ​ همان ابتدا یک‌باید​ قتلِ بی‌صدا بود.

«هرن، جسد رو جمع کن و صحنه رو تمیز کن. رِد، باهاش بمون و‌کنیم​ اگه کسِ دیگه‌ای تکون خورد به هرن خبر بده.» سروان یرنا به گوشش ضربه زد‌همه​ تا در صورتی که نیاز به تماس داشت، گوشیِ ارتباطی را به او یادآوری کند.

واحد پیش‌عوض​ رفت تا به‌جدید​ درِ زیرزمین رسید.

«سفید؟»

لیث در حالی که با‌بگیرد​ استفاده از نشاط‌بخشی بررسی‌اش می‌کرد،‌زیرزمینن​ جواب داد: «قفل و افسون‌شده‌ست.»

یک هستهٔ کاذبِ بسیار ابتدایی با فقط ۲ مسیرِ مانا‌وضعیتِ​ بود. آن‌قدر قوی نبود که جلوی کسی را که مصمم‌سرباز​ به باز کردنش است بگیرد، اما برای کُند کردنشان کافی بود.

«جداً، وقتی‌عوض​ جادوآهنگر ندارین‌شرایطِ​ معمولاً چی‌کار می‌کنین؟»

خران جواب داد:‌پلیسم​ «عزاداری می‌کنیم.» لحنش‌آرمانِ​ اصلاً شبیهِ شوخی نبود.

«کلاتو بارادا نیکتو.» وِردِ ساختگیِ لیث چند پیچکِ تاریکی پدید آورد‌بررسی​ که در یک چشم‌به‌هم‌زدن کارِ مسیرها را ساخت. بدونِ چیزی که‌سراغِ​ انرژی‌هایش را مهار کند، هستهٔ کاذب با صدای ترق‌وتروقی محو شد.

لیث جلوتر از بقیه راه افتاد تا دنبالِ تله‌های بیشتری بگردد، اما هیچ‌بررسی​ تله‌ای در کار نبود. راه‌پلهٔ چوبی آن‌ها را به سردابی با ۶ متر‌نگهبان‌ها​ عرض و ۱۰ متر طول رساند. برخلافِ ظاهرِ مخروبهٔ بقیهٔ ساختمان، اتاق تمیز بود.

پشتِ یک حفاظِ فولادیِ ساده، بیش از ۲۰ نفر از جنسیت‌ها و سنینِ مختلف،‌بازیه​ یا روی زمین دراز کشیده بودند یا به دیوارها تکیه داده بودند. همه لباس‌های‌گروهبان​ ژنده‌ای به تن داشتند و ظاهرشان نشان می‌داد بیشترِ عمرشان را در خیابان‌ها گذرانده‌اند.

با این حال، به نظر می‌رسید خوب تغذیه شده‌اند‌گرفت​ و در سلامتِ کامل‌اند. هیچ اثری از چرک و‌اونایی​ کثیفی روی لباس‌هایشان نبود. عجیبیِ صحنه به همین‌جا ختم نمی‌شد.

ناولها | novelha.net