چپتر 772: فصل 772
0اما از سوی دیگر، با هر طلسمی که گارون اجرا میکرد، سرنخهای بیشترینوعِ دربارهٔ پتانسیلِ واقعیِ جادوی روح به لیث میداد. جادوی روح یکی از استعدادهایپایین پنهانِ بیدارشدگان بود، بنابراین آکادمی هیچچیز در این باره به او یاد نداده بود.
سولوس ذرهای در هیجانِ او شریک نبود و فقط روی تحلیلِ دشمنمیگرفت تمرکز کرد. در حالی که حواسِ لیث معطوف به حرکاتِ مرئیِ دشمنش بود،پیلهای حواسِ عرفانیِ سولوس نامرئیها را میکاوید و تمامِ دادههای ممکن را گرد میآورد.
او داشت هستههای کاذبِ تجهیزاتِ گارون را بررسی میکرد تا بفهمد کدامیک در حالِ فعالواقع شدن است و بهموقع به لیث هشدار دهد. همزمان جریانِ مانای دشمن را هم بررسیفلج میکرد تا نوعِ طلسمی را که به کار میبرد و میزانِ خطرناکیاش را پیشبینی کند.
سولوس در حالی که گارون چنگش را روی تیغهٔ یخبسته محکم میکرد، گفت: «خاک ازآنها پایین.» زمین به شکلِ مشتِ سنگیِ غولآسایی درست زیرِ پاهای لیث شکافت. لیث تازه فرصت کردهدوباره بود به پرواز درآید و از قدرتِ ضربه بکاهد که تودهای از شعلههای زرد محاصرهاش کرد.
سولوس هشدار داد:حالِ «هوا و آتشاست تا ۱۵ متر دورتادورمون.»
این الکتروفایرد، طلسمِ ردهٔ ۵ جادوگرِ جنگِ گارون بود.جریانهای شعلهها در واقع آبیِ روشن بودند، و زردیِ غالبِ آنهاخاکستر از جریانهای الکتریسیتهای نشئت میگرفت که در میانشان جریان داشت.
طلسمی مرگبار بود که قربانیاش را فلج میکرد و همزمان شعلههاردهٔ او را میسوزاندند و خاکستر میکردند. لیث بالهای سیاهش را فراخواندجریانهای و دوباره آنها را به شکلِ پیلهای درآورد تا کمی زمان بخرد.
گارون به سادگیِ او خندید.
اینقدر جادوی تاریکیِ ناچیز فقط میتونهاست عذابش رو طولانیتر کنه. شرمنده بچه. بایدنوعِ خُردت کنم تا این مأموریت شکست نخوره.
گارون گفت: «همین الان تسلیم شو و—» حرفش با تودهای از گوشت ومیانشان فلز که با سرعتی سرسامآور از بالا رویش افتاد، نیمهکاره ماند. ضربه باعث شدکمی بیدارشده با صورت به زمین بخورد و گودالی به عمقِ چند متر باز شود.
پیله هرگز برای دفاع نبود، فقط پردهٔ دودی بود تا گارون نتواند بلینکجنگِ کردنِ لیث را ببیند. لیث پس از دگردیسیِ ندای مرگ، آن را پشتِ سرجریان جا گذاشته بود و دروازهٔ بُعدی را از بینشِ حیاتِ گارون پنهان کرده بود.
انرژیِ طلسمِ سوم از انرژیِ دو طلسمِ همپوشانِ دیگر قابلتشخیص نبود. لیث تا جایی که میتوانستجریانهای در ارتفاعی بالا دوباره ظاهر شده بود. او با ترکیبِ جادوی گرانش، بهترین طلسمِ پروازش وپیلهای زرهِ پوستدزدِ اوریکالکوم که با مانا تقویت شده بود، خودش را به شهابسنگی زنده تبدیل کرد.
او به چنان سرعتی رسیده بود که بدونِ گاردِ کامل برای محافظت از خود، حواسِمیبرد تقویتشدهٔ گارون تنها زمانی متوجهِ خطر شد که دیگر خیلی دیر شده بود. بدتر از همهغولآسایی اینکه، لیث به دورِ خودش چرخیده بود و پایینتنهاش را به هیئتِ دورگهاش دگردیسی کرده بود.
چنگالهای فلزپوشِ پاهایش محافظها و گوشتِزردیِ گارون را شکافتند و همزمان وزنِمیگرفت تشدیدشدهٔ بدنِ لیث استخوانهایش را خُرد کرد.
تمرکزِ گارون و تمامِ طلسمهایی که آماده کرده بودالکتروفایرد از دست رفت و مشتی خون سرفه کرد. ازبودند بدشانسیِ لیث، تجهیزاتِ گارون چیزی نبود که بتوان دستکم گرفت.
«آویزِ دفاعی و دستکشِ انفجاری.» همهچیز آنقدر سریع اتفاق میافتاد که حتی پیوندِ ذهنیشان هم نمیتوانستجریانهای پا به پایش پیش برود. سولوس تا جای ممکن از کلماتِ کمتری استفاده کرد و تصویریپیلهای از پیشبینیِ وقایع را در ذهنِ لیث پدید آورد تا به او کمک کند منظورش را بفهمد.
لحظهای که با هم برخورد کردند، آویزِ گردنِ گارون اربابش را درمانای مانعی پوشاند و همزمان طلسمِ درمانیِ قدرتمندی را فعال کرد. معمولاً این کارخاک بیفایده بود، چرا که ترمیمِ چنین زخمهای عمیقی گارون را از پا درمیآورد.
لیث بیش از حد نزدیک بود، بنابراین استفاده از نشاطبخشی غیرممکننشئت بود، اما دستکشِ گارون ورق را برگرداند. انفجارِ ناگهانیِ انرژیِ سبزِ زمردینفراخواند گارون را در بر گرفت و همهچیز را در مجاورتش نابود کرد.
اگر پیشرفتِ اخیرش و هشدارِ بهموقعِ سولوس نبود، لیث گرفتارِ میدانِردهٔ انرژی میشد و در این فرایند بهشدت آسیب میدید. لیث چندجریانهای طلسم رها کرد، اما متوجه شد که گنبدِ سبز جامد است.
سولوس فکر کرد: «اون یه شیءِ نگهدارندهٔ جادوی روحه! ابزارِ عالیایهروشن برای اینکه دشمن رو مجبور کنی عقب بکشه و واسه استفادهمرگبار از نشاطبخشی زمان بخری. همراه با اون آویز، یه ترکیبِ بینقص میسازه.»
لیث جواب داد: «به نظرم بیشتر شبیه یه حقهٔدهد لحظه آخریه. اثرِ غافلگیری رو از دست دادم، اماپیشبینی اگه درست فکر کرده باشم، هنوز دستِ بالا رو دارم.»
آتونگ با حسادت از فاصلهای امن همهچیز را تماشا میکرد. جادوی روح، عنصرِمیانشان هفتم، حتی به وارثانِ میراث هم آموزش داده نمیشد. برای فردی به آن جوانیکمی بیش از حد قدرتمند تلقی میشد و فقط پیش از مرگِ استاد انتقال مییافت.
گارون آن را فقط به لطفِ قرنها خدمتِدورتادورمون وفادارانهاش به شورا و تمرینِ بیوقفه آموخته بود.آبیِ با این حال، به نظر میرسید دارد میبازد.
آهی کشید و گفت: «و من فکر میکردم مبارزِ خوبی هستم.» آتونگبودند فقط به این دلیل که دور بود و آرامش داشت، میتوانست شبکهٔفلج حملاتِ فریبندهای را که هر دو جادوگر همراه با طلسمهایشان میبافتند، ببیند.
راگو در حالی که از طریقِ آویزِ ارتباطی تماشا میکرد، نظر داد: «به همین دلیل به تو گفتمپیشبینی که این فرصتِ یادگیریِ فوقالعادهای خواهد بود. مبارز مثلِ فلز است. باید بارها و بارها در آتشِ میدانِتازه نبرد آبدیده شود. هیچکس از همان ابتدا نابغه نیست و تمرینِ خالی در برابرِ مبارزهٔ واقعی فرو میریزد.»
راگو آهی کشید: «باید بگویم، از این لیث ورهن ناامیدالکتریسیتهای شدم. اگر زیردستانِ گارون ترسو نبودند، برمیگشتند و کنارش میجنگیدند،میکردند و این مبارزه را در عرضِ چند ثانیه به پایان میرساندند.»
آتونگ پاسخ داد: «آنها ترسو نیستند. من میشناسمشان و شخصاً با آنهاجادوگرِ کار کردهام. دانشِ آنها به دلیلِ نداشتنِ یک استادِ بیدارشده ناقص است،نشئت اما هیچکدامشان آنقدر احمق نیستند که این فرصت را از دست بدهند.»
راگو پوزخند زد: «پس کجا هستند؟ در این لحظهواقع باید با تمامِ قوا برگشته باشند، اما هیچ اثری ازمیگرفت آنها نیست.» سادهلوحیِ شاگردش نیز او را ناامید کرده بود.
در آن لحظه بود که آتونگ متوجهبهموقع شد جنگل بیش از حد ساکت استکار و خیلی چیزها با عقل جور درنمیآید.
لیث وقتی متوجهِ هوریو و بقیه شد، میتوانست دوباره وارپ کند، امامیگرفت تصمیم گرفت بماند. وقتی هم فرار کردند، اصلاً نگران به نظر نمیرسید.دوباره آتونگ از بینشِ حیات برای اسکنِ اطرافش استفاده کرد، اما چیزی نیافت.
قرار بود جنگلِ تراون پر از حیاتِوحشمتر باشد، اما به جز گیاهان، او کاملاً تنهاواقع بود. درکِ این موضوع لرزه بر اندامش انداخت.
یعنی همهٔ اینها یک تله بود؟ لیث در تمامِ این مدت یک کلمه همغالبِ حرف نزد، اما وقتی گارون ظاهر شد غرش کرد. شاید راگو اشتباه میکند و آنسیاهش کارش لافزنی نبود، بلکه یک علامت بود، درست مثلِ زمانی که با من روبهرو شد.
در همین حین، لیث هم داشت از نشاطبخشیهشدار استفاده میکرد و دوباره ندای مرگ را اجرا کردهخطرناکیاش بود. بالها وسیلهای برای دفاع، حمله و فریب بودند.
لیث در حالی که با تمامِ حواسش اطراف را بررسی میکرد، پیشِ خود فکر کرد:مرگبار اون یارو تجهیزات و هستهٔ مانای بهتری نسبت به من داره، اما وقتی بعد از گولخندید خوردن با حقهٔ قبلیم ندای مرگ رو ببینه، شروع میکنه به بیش از حد فکر کردن.
در کمالِ تعجبش، وقتی گنبدِ سبز ناپدید شد، گارون هنوز همانجا بود.جادوگرِ لیث انتظار داشت دشمن از پوششِ طلسم برای رفتن به یک موقعیتِنشئت برتر استفاده کند، اما ظاهراً گارون همچنان خواهانِ یک رویاروییِ مستقیم بود.
بیدارشدهٔ کهنهکار بیشتر از ناحیهٔ غرورش آسیب دیده بود و اشتیاق داشت هرچهزردیِ زودتر به این آبروریزی پایان دهد. نه تنها برای اولین بار در طولِ قرنهامیکردند زمین خورده بود، بلکه شاگردانش نیز او را مانندِ یک سگ رها کرده بودند.
خشمش در کلمات نمیگنجید، تا جایی که دیگر به دستوراتِ راگو اهمیتی نمیداد. گارون افسونهایمیبرد تیغهٔ یخبسته و بیشترِ تجهیزاتش را فعال کرد و همزمان تنها طلسمی را که پیشسنگیِ از ناپدید شدنِ اثراتِ طلسمِ جادوی روح، یعنی محافظِ ویرانگر، فرصتِ آمادهکردنش را داشت، رها کرد.