چپتر 376: مرزها
0طبقِ کتاب، در دورانی که تمدنِ اودی در اوجِ شکوفاییاشآدمه بود، بر منطقهٔ پهناوری در شمال حکومت میکردند که اکنونشریکِ بخشی از مرزِ میانِ پادشاهیِ گریفون و امپراتوریِ گورگون بود.
مرزها یکی از خطرناکترین مناطق بودند، چراداستانش که با وجودِ صلحِ چندقرنهٔ دو کشور، نبردهاینوک کوچک و متوسط در آنجا اتفاقی رایج بود.
بیشترِ بیمارانِ لیث در زمانِ کارش در آکادمی، سربازانِ مستقر در شمال بودند.آخرین پس از رونوشتبرداری از تمامِ اطلاعاتِ مرتبط با پژوهشش که کالّا در اختیاررای داشت، او و لیث مدتی دربارهٔ بهترین مکان برای آغازِ مأموریتش بحث کردند.
«راستی، اون پریِ انگشتر نیست.» از زمانِ آخرین همجوشیِ ذهنشان، لیث فهمیده بود که با نجاتِاین محافظ، تصادفاً وجودِ سولوس را برای او فاش کرده است. کالّا هم شاهدِ گفتوگوی آن زمانِبچههایش میانِ رای و سولوس بود و هم حالا میدید که سولوس چطور از لیثِ بیهوش محافظت میکند.
بیخبر گذاشتنِ کالّا اگر احمقانه نبود، قطعاً بیفایده بود.اونم هرچه بیشتر میدانست، بیشتر میتوانست کمک کند. همین استدلال باعثسولوسه شده بود لیث تمامِ داستانش را برای وایت تعریف کند.
«اونم یه آدمه، درست مثلِ منشده و تو. سولوس، اینا کالّا، نوک ومثلِ نایکا هستن. بچهها، این سولوسه، شریکِ من.»
سولوس احساساتِ ضدونقیضی دربارهٔ این موقعیت داشت. از یک طرف، خوشحال بود که به بخشِذهنشان فعالی از زندگیِ لیث تبدیل میشود. لیث پیشتر او را به خواهرش معرفی کرده بود.لیثِ کالّا و بچههایش اولین دوستانی بودند که لیث آنها را از وجودِ سولوس باخبر میکرد.
از طرفِ دیگر، کالّا سالها پیشتعریف از وجودِ سولوس باخبر شده بود،نوک پس این کار ارزشِ چندانی نداشت.
«از آشناییت خوشحالم، سولوس. اسکارلت خیلی دربارهت بهم گفته. توآدمه اولین شیءِ نفرینشدهای هستی که تا حالا بهش رحم کرده. هرچنداحساساتِ بعد از اینکه دیدم چیکار میکنی، فکر نمیکنم شیءِ نفرینشده باشی.»
شاید به خاطرِ زندگیِ نازپروردهاش بود، اما نوکوایت موجودِ سادهدلی بود. طولی نکشید که از شوکنایکا درآمد و سولوس را به عنوانِ دوست پذیرفت.
«چطور تو یه چیزِ به این کوچیکی جا میشی؟ درد داره؟انگشتر چطور غذا میخوری؟ غذاهای موردعلاقهت چیه؟ سنگها میتونن جفتگیری کنن؟ چندکرده تا توله داری؟ شما دو تا تا حالا با هم بچهدار شدین؟»
بعضی از سؤالاتش سطحی بودوایت و بعضی آنقدر شخصی کهمثلِ گونههای سولوس را سرخ کرد.
در نهایت، سولوس اصلاً از نایکا خوشش نمیآمد. در مدتی که لیث بیهوش بودنوک و سولوس داشت پیکرتراشی را برای کالّا توضیح میداد، خونآشام خودش را با جادویزندگیِ تاریکی تمیز کرده بود. بهمحضِ اینکه از امنیتِ مادرش مطمئن شد، به شکار رفته بود.
حالا موهای سیاهِ کلاغی و چشمانِ سبزِ زمردی داشت که پوستِ رنگپریدهاش جلوهٔ هر دو رانایکا بیشتر میکرد. بدنِ نایکا دیگر شیریرنگ نبود، بلکه تهرنگِ صورتیِ ملایمی به خود گرفته بود. سولوسپیشتر میتوانست تمامِ تغییراتِ ناشی از تغذیهٔ مناسب را بهخوبی ببیند، چون خونآشام هنوز کاملاً برهنه بود.
زیباییِ خیرهکنندهای نداشت، اما نامردگی چهرهای صاف و ظریف بهپریِ او بخشیده بود و بدنش را بدونِ ذرهای چربی، خوشفرمسولوس نگه میداشت. همچنین انحناهای نرمِ بدنش را بهشکلِ باورنکردنیای برجسته میکرد.
تکتکِ حرکاتش باوقار و شهوتانگیز بود و باعثآدمه میشد سولوس از حسادت به خود بپیچد. بااین این حال، دلیلِ بیزاریِ سولوس از نایکا این نبود.
خونآشام در حالی که تعظیمِ عمیقی به سولوس میکرد،اونم گفت: «خیلی متأسفم، خواهرِ بزرگ. اصلاً نمیدونستم اون صاحب داره.سولوسه واقعاً معذرت میخوام که بدونِ اجازهت از ترالت تغذیه کردم.»
سولوس با خشم پیشِ خودش فکر کرد: من یه انگلِ لعنتی نیستم، من یهاینا همزیستم! رابطهمون همینطوریش هم پیچیده هست، اینکه میشنوم لیث رو ترال صدا میزنه، بدجور رویزندگیِ اعصابمه. ولی اگه سوءتفاهمش رو برطرف کنم، دوباره مثلِ یه استیکِ آبدار بهش نگاه میکنه.
کالّا متوجه شدبرای دخترش چقدر دربحث معاشرت بیدستوپا است.
اگه یه روز بخواد با انسانها معاشرت کنه، بایددرست راه و رسمشون رو یاد بگیره. شاید از لیث بخواماحساساتِ وقتی کارش با ارتش تموم شد، اونو با خودش ببره.
کالّا با خود فکر کرد.
گفت: «فکر میکنم بهترین منطقه برای شروعِ تحقیقت، منطقهٔ اتوکیا باشه. بیشترشمیشود از زمینهای بیصاحب تشکیل شده که حریمِ خصوصیِ لازم رو بهت میدهسالها و چند ویرانه هم توش هست. اینو میدونم چون خودم اونجا بودهام.
چند جامعهٔ نامردگان تو اون منطقه هست که میتونم بهت معرفیشون کنم.» کالّانیست از آویزِ بُعدیاش قطعاتِ کوچکی از رخامِ سفید بیرون آورد. قطعات به غبارِگفتوگوی سفیدی تبدیل شدند و کالّا با آن چند رون روی کفِ دستِ لیث کشید.
رونهای درخشان تنها لحظهایخوشحال دوام آوردند و پوستِ لیثمیشود دوباره مثلِ اولش بینقص شد.
«اگه زمانی با نامردگان روبهرو شدی، باهاشون نجنگ. فقط مانای ناب روسولوسه به دستت هدایت کن تا رونها دوباره ظاهر بشن. اینو یه جورپیشتر توصیهنامه در نظر بگیر. وقتی بتونم با اسکارلت تماس بگیرم، ازش کمک میخوام.
احتمالاً بیشتر از من میدونه.موقعیت اسکارلت شاید بتونه کمکت کنهزندگیِ تا محدودهٔ جستوجوت رو کوچیکتر کنی.»
لیث پاسخ داد: «ممنون، کالّا.» با وجودِ آنهمه خبرِ خوب، همچنان نگران بود.نیست از لحظهٔ پایانِ فرایندِ پالایش، حس میکرد بدنش روبهراه نیست. در ابتدا فکرگفتوگوی کرد چون بدنش تغییراتِ بزرگی کرده، مدتی طول میکشد تا به آنها عادت کند.
با این حال، این حس رفتهرفته بدتر میشد. لیث نشاطبخشی را روی خودش اجرا کرد،دوستانی اما هیچچیزِ غیرعادیای پیدا نکرد. سپس به اسکنر تغییرِ طلسم داد و نیروی زندگیِ خودشخیلی را بررسی کرد. چند جای زخم از زمانِ نجات دادنِ محافظ روی آن به چشم میخورد.
هرچه لیث تلاش کرد، نتوانست از شرشان خلاص شود. همهچیزبچهها دوباره روبهراه به نظر میرسید، پس استفاده از چشمانش رافعالی متوقف کرد و کوشید به ملودیِ برخاسته از بدنش گوش بسپارد.
اینهمه نتِ فالش. لابد هر کدومطرف نشوندهندهٔ نیروی زندگیایه که برای همیشهمیشود از دست دادم. تقریباً شبیه یه مرثیهست.
لیث در دل آهی کشید وشده از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «صبردرست کن. سولوس، تو هم اینو میشنوی؟»
سولوس که حواسش را با او بهکردند اشتراک گذاشته بود، پاسخ داد: «آره. انگارهمجوشیِ یه ملودیِ دوم تو پسزمینه در جریانه.»
لیث روی ملودیِ جدید تمرکز کرد. صدایش شبیه یک قطعهٔمثلِ آلگروی شاد بود. پس از چند بار تلاش، توانست صدای نیرویموقعیت زندگیِ اصلی را کم کند و صدای دومی را بالا ببرد.
همگام با این آهنگ، ظاهرِ نیروی زندگیاش نیز تغییر کرد. اگر پیش از این شبیه غولی ساختهشده از آجرهای قرمزِ لگواحساساتِ و قطعاتِ خانهسازی بود، حالا به یک ستارهٔ مهرومومشده شباهت داشت. پوستهای بیرونی از آجرهای سیاه به چشم میخورد، در حالی کهپیش بخشِ درونیاش از جریانِ انرژیِ خروشانی تشکیل شده بود که از کرهای سرچشمه میگرفت؛ کرهای که لیث حدس میزد هستهٔ مانایش باشد.
این دیگه چه کوفتیه؟ چطورباعث ممکنه دو تا نیروی زندگی داشتهآدمه باشم؟ چرا هیچ حسِ متفاوتی ندارم؟
لیث با خود فکر کرد.
سولوس پیشنهادموقعیت کرد: «بهترهخوشحال چشماتو باز کنی.»
لیث همان کار را کرد و متوجه شد قدش حالا کمی ازسولوسه دو متر بلندتر است. بدنش از فلسهای ضخیم و خمیدهٔ سیاه پوشیدهپیشتر شده بود و دستها و پاهایش به چنگالهایی بسیار تیز ختم میشدند.
«سولوس، چه بلایی سرِ زرهِ پوستدزد اومد؟خوشحال بگو که نابودش نکردم. خیلی گرونتر ازخواهرش اونه که بخوام اینطوری احمقانه از دستش بدم.»
داشتنِ یک بدنِ هیولایی،استدلال بسیار کمتر از فکرِ هدرتعریف دادنِ پول لیث را میترساند.
سولوس در حالی که سطحی آینهای از جنسِ یخ پدیدپریِ میآورد، پاسخ داد: «نگران نباش، همون لحظهای که شروع بهسولوس تغییر کردی، جمعش کردم. تو آینه به خودت نگاه کن.»