چپتر 282: فصل 282
0اینکه بگوییم زیرشیروانی اسباب و اثاثیه داشت، حقِ مطلب را اداشود نمیکرد. پردههای نقشدار، فرشها و حتی صندلیای که مرد رویش نشستهمردی بود، با سنگهای قیمتیای به بزرگیِ یک گردو تزئین شده بودند.
تپههایی از سکه و جواهر در گوشهوکنارِ اتاقهیچیک ریخته بود، گویی موجودی از جنسِ طلای زندهآشفتهبازار با اسهالی شدید در آنجا گشتی زده بود.
ستارهٔ جادوییِ هشتپری که درونِ دایرهای از انرژیِ سفیدِ خالصروی رسم شده بود، کلِ اتاق را در بر میگرفت. درگذرا هر گوشهٔ ستاره، قربانگاهِ کوچکی از مرمرِ سفید به چشم میخورد.
روی قربانگاهها پوشیده از رونهایی بود که اگر رِد و لیثمثلِ فرصت میکردند حتی یک نگاهِ گذرا به آنها بیندازند، بهراحتی تشخیص میدادندیگان همان رونهای جادوی نوری هستند که به آرایهٔ زیرِ پایشان نیرو میبخشند.
در آن صورت متوجه میشدند که روی برخی از قربانگاهها اجسادِ خشکیدهای افتادهاین است، در حالی که سطحِ سفید و دستنخوردهٔ بقیه با پودری خاکستری لکهدارتجسمِ شده بود. تمامِ اجساد طوری خشکیده بودند که گویی مدتها از مرگشان میگذشت.
جسدِ روی قربانگاهی که دقیقاً روبهرویشان بود، داشت بهسرعت در خود فرومیریخت،ناخواستهشان درست مثلِ لیوانِ کاغذیِ دربستهای که با نی مکیده شود؛ اما حتی اینروشن صحنه هم نتوانست نگاهِ هیچیک از اعضای یگان را از میزبانِ ناخواستهشان برگرداند.
مردی که درست وسطِ آن آشفتهبازار نشسته بود، روی کاغذ تجسمِ کمال بود. ۱٫۹ متررِد قد داشت و سیاهیِ موهایش آنقدر روشن بود که تقریباً آبی به نظر میرسید. چشمانِ آبیآرایهٔ و شفافش بر چهرهای نشسته بود که گویی هنرمندی عاشقِ دستساختهٔ خویش آن را تراشیده است.
بدنِ عضلانیاش چنان از زیرِ لباسهای بدسلیقهاشبهسرعت بیرون زده بود که انگار تنها با کشیدنِمکیده یک نفسِ عمیق میتوانست آنها را پاره کند.
با این حال، هیچیک از مردانِ یگان ذرهای احساسِدربستهای حسادت نکرد و هیچیک از زنان به چیزی جزیگان نشانه رفتنِ سلاحشان بهسوی او و شلیکِ بیامان نمیاندیشید.
برای طبیعی بودن زیادی بینقص بود. تکتکِ اجزای سازندهٔ بدنش بیعیب بودند، امابرگرداند او بیش از آنکه یک آدم باشد، به چهلتکهای از انسانهای مختلف میمانستتقریباً که به هم وصله شده باشند. هیچ هماهنگیای در اجزای چهرهاش به چشم نمیخورد.
لیث با خود فکرقربانگاهِ کرد: این یارو انگارچشم برادرِ خوشتیپِ هیولای فرانکنشتاینه.
پس از یک لحظه بهتزدگیِ ناشی از آرایهٔ تلپورت، سروان یرنا چوبدستیاش را بهسوی مرد نشانه رفت و دیگر اعضای یگانهیچیک نیز بیدرنگ همین کار را کردند. آنها نه دستوری دادند و نه خواستهای مطرح کردند؛ فقط رگباری از پرتابههای آتش، یخمیرسید و صاعقه شلیک کردند تا جایی که مرد به جسدی نیمهسوخته و نیمهیخزده و صندلی به مشتی تراشهٔ طلایی تبدیل شد.
«یه خبرِ بد دارم و یه خبرِ بدتر.» حالا که داخلِ آرایه بودند، انرژیهای عرفانیاش دیگرهیچیک حواسِ سولوس را مختل نمیکرد. در حالی که همه مشغول بودند و رِد از ترس زهرهترکآنقدر شده بود، لیث فرصت داشت تا با استفاده از مهارتهایش، درکی از اوضاعِ فعلی به دست آورد.
لیث روی آرایه نشاطبخشی و روی مردنتوانست بینش حیات را اجرا کرد و سولوس توضیحوسطِ داد: «فکر کنم میدونم این آرایه چیکار میکنه.»
«تا خرخره پر از انرژیهای قدرتمنده، اما هیچکدومشون مالِ این مردِ غیرطبیعی نیست.رونهایی حسِ مانا و حیاتِ من حداقل نُه امضای مختلف رو درک میکنن کههمان الان دارن تو آرایه جریان پیدا میکنن. فکر کنم مالِ آدمای روی قربانگاهها بودن.»
مردِ غیرطبیعی روی زمین افتاده بود، امابهسرعت هیچکس نتوانست نفسِ راحتی بکشد. با وجودِدربستهای مرگِ صاحبش، گنبدِ نور همچنان روشن بود.
گروهبان خِران سعی کرد در را باز کند، اما آرایه مثل یک مانعاین هم عمل میکرد و او را با تکانهای از نور به عقب راند.تجسمِ خِران از درد فریاد کشید؛ تماس با آن، دستانش را بهشدت سوزانده بود.
ناسزا گفت: «اون یارواما دیگه کی بود؟ چطوریهیچیک از اینجا بریم بیرون؟»
لیث به بدنی که روی زمین بود اشاره کرد: «کی هست،قربانگاهها نه کی بود. هنوز زنده و سالمه.» میدید که چطور حتیبیندازند بعد از آنهمه حمله، نیروی زندگیِ بدن به همان قدرتِ قبل است.
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی ادامه داد: «دقیقاً. آرایه دارهدرست مدام اون انرژیها رو آرومآروم به درونش تزریق میکنه. البته نمیدونمهیچیک چرا. انتقال اونقدر سریع نیست که یه جور وسیلهٔ درمانی باشه.»
در حالی که هرن کمکش میکرد برایلیوانِ دستانِ مجروحش یک معجونِ درمانی بنوشد، پوزخند زد:نتوانست «داری شوخی میکنی؟ اون یارو دیگه کارش تمومه.»
صدایی نقرهای از جسد به گوش رسید که داشت سعی میکردمیزبانِ بلند شود: «واقعاً؟» پیش از آنکه جملهاش تمام شود، رگبارِ دومِسیاهیِ طلسمها به او برخورد کرد و او را روی زمین پهن کرد.
لیث از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «بذار حدس بزنم، این فقطقربانگاهها خبرِ بد بود. خبرِ بدتر چیه؟» داشت تمامِ قطعاتِ پازل رابیندازند کنارِ هم میگذاشت. تصویری که پیشِ چشمانش شکل میگرفت اصلاً خوب نبود.
«خبرِ بدتر اینه کهقربانگاهی به نظر میرسه مردِخود غیرطبیعی یه دورگهٔ انسان-مسخشده باشه.»
حرفهایش زبانِبهسرعت لیث رافرومیریخت بند آورد.
«یعنی اونم... مثلِ منه؟»
«اصلاً. میتونم دوتا هسته رو تو بدنش ببینم، یهمیخورد هستهٔ فیروزهایِ روشن و یه هستهٔ سیاه که کوچیکتره.میکردند فکر کنم هستهٔ دومش درست مثلِ مالِ کالّا مصنوعی باشه.»
جسد برای بارِ دوم به پشت برگشت و دوبارهفرومیریخت هدفِ طلسمها قرار گرفت. این بار هیچکس شلیک را متوقفصحنه نکرد تا وقتی که دیگر هیچ شارژی در چوبدستیهایشان نماند.
سروان یرنا نترسیده بود: «باید از اینجا بریم بیرون!» اومکیده و افرادش در گذشته شرایطِ بدتری را هم پشت سرناخواستهشان گذاشته بودند و حفظِ خونسردی همیشه برایش بهترین استراتژی بود.
«وایت، مامکیده رو از ایناین خرابشده وارپ کن.»
لیث نگذاشت حرفش را تکرار کند،مرمرِ اما درِ بُعدی بهمحضِ شکلگرفتن خُرد شد.رونهایی تلاشِ دوم هم همان نتیجه را داشت.
خِران داشت به وحشت میافتاد وروبهرویشان صدایش یک اکتاو بالا رفت: «دارهلیوانِ چه اتفاقی میافته؟ چرا کار نمیکنه؟»
لیث بهجای ناامید شدن، هر دو دستشلیوانِ را روی آرایه گذاشت: «هیچ ایدهای ندارم.»صحنه مطمئن بود که ریشهٔ تمامِ مشکلاتشان همان است.
جسدِ مردِ غیرطبیعی از میانِ تپهای از جواهراتِهیچیک نیمهذوبشده بلند شد: «در واقع خیلی سادهست.» چوبدستیها دوبارهکاغذ به سمتش نشانه رفتند، اما هیچ طلسمی شلیک نشد.
مردِ غیرطبیعی در حالی که پوست و مویش بامیخورد سرعتی حیرتانگیز دوباره رشد میکرد، توضیح داد: «جادوی بُعدیمیکردند به تعادلی بینقص بین هر شش عنصر نیاز داره.»
با نگاهی سرگرم ادامه داد: «این اتاق اونقدر از جادوی نورمثلِ لبریزه که پیدا کردنِ تعادلِ لازم برای شکافتنِ فضا رو برای یهیگان جادوگرِ پستِ انسانی غیرممکن میکنه. بچه رو به خاطرِ بیعرضگیش سرزنش نکنید.»
«حتی اگه موفق هم میشد، فقط با یه تکون دادنِ دست میتونستماما تمرکزش رو به هم بزنم. همونطور که قبلاً گفتم، تا وقتی برای تمامِکاغذ خسارتهایی که به من زدین غرامت نگیرم، هیچکس از اینجا نمیره. زانو بزنید!»
مهربانیِ ظاهریِ مردِ غیرطبیعی به نقابی از خشم تبدیل شد. با فرمانِناخواستهشان او، آرایهای جدید روی آرایهٔ قبلی قرار گرفت. این آرایه گرانشِ تمامِآنقدر حاضران را چند برابر کرد و آنها را مجبور کرد روی زانوهایشان بیفتند.
فقط دو نفر تحتتأثیرِ آرایهٔ جدید قرار نگرفتند. لیث که ازقربانگاهها قبل دستانش روی زمین بود و داشت اتاق را بررسی میکرد، وبهراحتی مردِ غیرطبیعی که طوری ایستاده بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.