چپتر 122: بدون عنوان
0تایریس با فکر کردن به ماهیتِ کنایهآمیزِ فرایندِ پالایشِ هسته، بعد از رفتنِ آرجینسازگاریِ بیاختیار آه کشید. کسانی که با هستهٔ مانای بسیار ضعیفی شروع میکردند، چه سرخرسیده و چه زرد، کارشان آسان بود؛ اما هرچه هسته قویتر میشد، خطرات هم بالاتر میرفت.
والرونِ عزیزش بهترین نمونه بود. او با هستهٔ زرد به دنیا آمدهاجازه بود و همین که جادوی راستین را یاد گرفت، فرصت یافت تاجادویی هسته و بدنش را همزمان تقویت کند و ناخالصیها را ذرهذره دفع کند.
وقتی هستهاش شروع به قوی شدنِ بیش از حد کرد، دردسرزمین نخستین زنگِ خطر بود و به تایریس اجازه داد تا پیشدانههای از سازگاریِ کاملِ بدنش، او را از پالایشِ انرژیِ جهان بازدارد.
اما برای موجوداتِ قویتر، مانند جانورانِ جادویی یا جادوگرانِ بااستعدادی که از پیش بهموجوداتِ رشدِ کامل رسیده بودند، جادوی راستین در بیشترِ مواقع حکمِ مرگ را داشت. اگرداشت ناخالصیها را خیلی سریع میپالودند، انرژیِ درونِ بدنشان مهارگسیخته به تکتکِ سلولها سرازیر میشد.
خوششانسها در دمقوی میمردند، اما بدشانسها بادرد دردی جانکاه منفجر میشدند.
و البته مسخشدگان هم بودند.
موجوداتی با هستهای چنان قوی و ارادهای چنان تسلیمناپذیر کهجانِ حتی مرگ هم حریفشان نمیشد. آنها بلای جانِ سرزمین میشدندجادوگران و برای طولانیتر کردنِ عمرشان، تمامِ شکلهای حیات را میبلعیدند.
برخلاف جادوگران و جانورانِ جادویی، مسخشدگان مثل دانههای برف بودند؛ هیچجهان دو مسخشدهای به هم شباهت نداشت. روح و ذهنشان کالبدِ جدیدشانرسیده را شکل میداد، تا لحظهای که مثل جانورانی هار از پا درمیآمدند.
تنها راهِ فرار از چنین سرنوشتی، سختکوشی و صبر بود، اما پاداشش از حدِسازگاریِ تصور فراتر میرفت. تبدیل شدن به مجرایی برای انرژیِ جهان، یعنی تبدیل شدن به یکبودند بیدارشده؛ موجودی با ذخیرهٔ بیپایانِ مانا، که تنها مرزِ جادوییاش اراده و تخیلِ خودش بود.
با دفعِ ناخالصیها، بدنِ بیدارشده رفتهرفته سریعتر، قویتر ونخستین مقاومتر میشد. درمانش آنقدر سریع بود که تقریباً بهجهان احیا میمانست و حواسِ ششگانهاش مانند حواسِ جانوران تیز میشد.
از همه مهمتر، طولِ عمرِ تمامِ بیدارشدگان افزایشآنها مییافت. آنها دیگر نیروی زندگیِ خود را مصرفشکلهای نمیکردند، بلکه انرژیِ جهان را جایگزینِ آن میکردند.
اینگونه بود که هیولاهایی مثل اسکورپیکورها، گریفونها، اژدهایان و ققنوسها عمریجهان تقریباً ابدی داشتند. اما این به معنای نامیرایی نبود. با وجود اینکهبودند کشتنِ هر یک از آنها بسیار دشوار بود، اما بههیچوجه غیرممکن نبود.
به همین دلیل بود که بیشترِ کهنسالترین بیدارشدگان در نهایت خود را منزوی میکردند. هرچهکاملِ قویتر میشدی، مغرورتر میشدی؛ تا جایی که به خودت حق میدادی درکِ خودت از درستبیشترِ و غلط را به دیگران تحمیل کنی و تمامِ دنیا را با خودت دشمن کنی.
تایریس با یادآوریِ زمانی که با آرجین گذرانده بود و اینکهخطر عمرِ او هنوز چقدر گذرا بود، بیاختیار به این فکر افتاد کهجانورانِ نکند دوست و رقیبِ قدیمیاش، لیگین، از همان ابتدا حق داشته است.
لیگین آخرین باری که یکدیگر را دیده بودند، قرنها پیش، همان زمانیطولانیتر که به خاطرِ حماقتِ ذاتیِ بشر از آنها قطعِ امید کرده بود،هیچ به او گفته بود: «آموزش دادن به انسانها غیرممکن نیست، فقط بیفایدهست.»
فکر کردن به او،خطر بعد از آنهمه سال، هنوزکاملِ هم خنده بر لبانش میآورد.
لیگین تنها اژدهایی بود که میشناخت که ریشهاش بهعنوانِ یک مارمولکِ معمولی را باسازگاریِ افتخار به رخ میکشید. اگر غرورش اجازه میداد، شاید تایریس هم یک روز بهرسیده او اعتراف میکرد که خودش هم در آغاز فقط یک سهرهٔ ساده بوده است.
آرجین رناس همانطور که پلهها را بالا میدوید، از بهبودِجانِ چشمگیرِ استقامت و سرعتش شگفتزده بود. او بهعنوانِ یکی ازجادوگران جادوگرانِ قاتلِ نخبهٔ پادشاهی، بدنش را مثل کفِ دستش میشناخت.
از آنجا که بیدارشدهای تازهکار بود، تایریس به او اجازه داده بود خونش را تنهامانند تا حدی از ناخالصیها بپالاید، اما با این حال تغییرات چشمگیر بود. البته خوشحالیاش دیریخیلی نپایید. آرجین نمیتوانست دست از نگرانی دربارهٔ گزارشی که تازه به دستش رسیده بود بردارد.
نه به خاطرِقوی محتوایش، بلکه به خاطرِدرد طولش. تنها یک صفحه.
این فقط یک معنی داشت: تمامِ منابعِ تاج چنان تحتِ فشار و پراکنده بودندپیش که بهسختی میتوانستند درست کار کنند. و با در نظر گرفتنِ اینکه این موضوع همرسیده سپاهِ ملکه و هم نعشِ ملکه را در بر میگرفت، این فکر بهشدت دلهرهآور بود.
«من همین چند ماه پیش رفتمحریفشان تو انزوا، چطور ممکنه وضعیت توطولانیتر این مدتِ کوتاه اینقدر عوض شده باشه؟»
بهمحضِ رسیدن به یکی از آینهها، با چاقویی کوچک انگشتِانرژیِ اشارهٔ دستِ چپش را برید و در حالی که مانایش راکامل تزریق میکرد، با خونِ خود یک رونِ جادویی روی آینه کشید.
سطحِ آینه لرزید و با فعالکرد شدنِ شبکهٔ مخفیِ دروازهٔ وارپ، توانستداد در دم به مقصدش، شهرِ کاندریا، برسد.
هرچند روی کاغذ فقط شهری متوسط بود که به لطفِ قرار گرفتن در مسیرِ یکیسازگاریِ از راههای تجاریِ اصلی رونق گرفته بود، اما واقعیت کمی تفاوت داشت. زیرِ نقابِ عرقبودند و سروصدای شهروندانِ زحمتکش و صادقش، کاندریا مقرِ یکی از بزرگترین بازارهای سیاه در مارکینشین بود.
با پرداختِ بهای مناسب، چیزهای بسیار کمی پیدا میشد که نتوان به دست آورد، حتی قلادههای بردگی،حیات و همین گویای خیلی چیزها بود. بردهداری در تمامِ کشورهای آزاد ممنوع بود و جرمی به شمار میرفتجانورانی که مجازاتش مرگ بود، مرگی که پیش از آن با شکنجه و مصادرهٔ تمامِ داراییهای خانواده همراه میشد.
به خاطرِ همین دنیای زیرزمینی و همیشه پررونقِ تبهکاران بود که کیمیاگرِ معروفی مثلِ کویرن هاتورن، کاندریا راجادوگرانِ برای ساختِ آزمایشگاهِ پیشرفتهاش انتخاب کرده بود. این شهر به او امکانِ دسترسی به انواعِ مشتریان و موادِتکتکِ اولیه را میداد و میگذاشت از بهترینهای هر دو دنیا بهره ببرد و خیلی زود به ثروتی هنگفت برسد.
وقتی آرجین در شعبهٔ محلیِ انجمنِ جادوگران ظاهر شد، متصدی بهزحمت نگاهی بهپیش او انداخت. شبکهٔ مخفی به تمامِ ایستگاههای رسمی در سراسرِ پادشاهی نیز دسترسیرشدِ داشت و به مأموران اجازه میداد از بازجویی یا بازرسی در امان بمانند.
گمرک و بازرسیها پیش از حرکت انجام میشد، بنابراین کسانی که بهاجازه مقصد میرسیدند، مسافرانی کاملاً تأییدشده به شمار میرفتند. پیش از ترکِ ساختمان،جادویی آرجین توقفِ کوتاهی در دستشویی کرد تا پوششِ خود را آماده کند.
لباسِ ابریشمیِ شیک در کاخِ سلطنتی جلبِ توجه نمیکرد، اما در هر جای دیگریعمرشان او را کاملاً تابلو و انگشتنما میکرد. شلواری نخی و قهوهای، پیراهنی سفید وروح یک جلیقه پوشید. کفشهای جدیدش کفِ نرمی داشت که اجازه میداد بیصدا حرکت کند.
کارِ آخر، گریم با جادوی آب بود؛ شبیهسازیِ جای زخمی طولانی که ازبرای زیرِ چشمِ چپش تا روی چانهاش کشیده میشد. حتی اگر کسی میایستاد تاحکمِ به او نگاه کند، جای زخم تنها چیزی بود که به چشمش میآمد.
نگاهشان جذبِ آن میشد و چشمها و بینیاش را نادیده میگرفتند. هرداد وقت سعی میکردند چهرهاش را به یاد بیاورند، تنها چیزی که درجادوگرانِ خاطرشان میماند مردی با تهریشِ سهروزه و جای زخمی روی گونه بود.
به گفتهٔ ارشدهایش، اینقوی بهترین نقابی بود که یکنخستین نفر میتوانست به چهره بزند.
وقتی از ساختمان بیرون آمد، آرجین به یاد آورد چرا ازسرزمین کاندریا متنفر است. زمانِ تأسیسِ شهر، هیچکس انتظار نداشت روزی تادانههای این حد شلوغ شود، به همین دلیل خیابانها چندان پهن نبود.
میانِ دکههای تاجران، کالسکههایی که برای بارگیری و تخلیهٔ کالا توقف میکردندبازدارد و تمامِ عابرانی که در مسیرِ رفتوآمد به خانههایشان بودند، راه رفتن برایمواقع ساکنان به نوعی هنر و برای بقیه به یک عذاب تبدیل شده بود.
این تکاپوی پرهیاهو باعث میشد مردم مدام به هم تنه بزنند و آن خیابانهای تنگ را به بهشتیبازدارد برای دزدان تبدیل میکرد. وقتی آرجین سرانجام به مقصد رسید، چهار بار کیسهٔ چرمیِ دورِ گردنش را دزدیده بودند؛سریع کیسهای که حاویِ چند سکهٔ مسی و نقرهای بود تا این واقعیت را که انگشترِ بُعدی دارد، پنهان کند.
هر بار مجبور شده بود آن را با هرچه در جیبِ سارقانش پیداداد میکرد جایگزین کند و با تردستی، اموالشان را متقابلاً بدزدد. در این میان، آرجینرشدِ سه سکهٔ نقره سود کرد که آنها را در مسیر به بیخانمانی ناشناس بخشید.
دورِ مغازهٔ هاتورن چرخید و در حالی که دنبالِ راهِ نفوذی میگشت، وانمود کرد درتمامِ حالِ تماشای دکههای اطراف است. از آنجا که در محلهٔ اعیاننشینِ شهر بود، رفتوآمدِ کمتریکالبدِ جریان داشت و این اجازه میداد تا چاشنیِ جادو را هم به کارش اضافه کند.
آرجین با هر قدمی که برمیداشت، امواجِ جادوی زمین را رها میکرد. امواج پیش از بازگشت،جانورانِ مانندِ ردیابِ صوتی در دیوارهای مغازه نفوذ میکردند و به او اجازه میدادند گذرگاههای مخفی را بررسیدرونِ کند. لانهٔ یک خرگوشِ باهوش دو خروجی داشت، اما یک خرگوشِ زیرک خروجیهای زیادی برای لانهاش میساخت.
با این حال،قوی با وجودِ تمامِکرد تلاشهایش هیچچیز پیدا نکرد.
یا اون ساحرهٔ خائن رو دستبالا گرفتم ودرد هیچ گذرگاهِ مخفیای در کار نیست، یا دستکمشکاملِ گرفتم و آزمایشگاهش رو با جادو سپر کرده.
پشتِ برگهٔ دستوراتش، نقشهٔ تازهرسمشدهای از آزمایشگاهِ کیمیاگری وجود داشت، اما تنها ورودیهایکردنِ مشخصشده در آن، درِ اصلی و درِ پشتیِ مخصوصِ تأمینکنندگان بود. در موردِ درِنداشت اصلی، بهجز تماشای ویترین، کارِ چندانی از دستش برنمیآمد که توجهِ ناخواستهای جلب نکند.
طبقِ نقشه، مزدورانِ ماهری از هر دو در محافظت میکردند. کشتنشان کاری نداشت،برای اما ورود بدونِ ایجادِ هیاهو مشکل بود. این مأموریت نیاز به پنهانکاری داشت، درمرگ غیرِ این صورت بهجای نعش، یک پاسبانِ ساده را با حکمِ بازرسیِ رسمی میفرستادند.
آرجین از نقشههای پیچیده خوشش نمیآمد. طبقِ تجربهاش، هرچه نقشه بزرگتر بود، احتمالِ خرابسازگاریِ شدنِ چیزهای بیشتری هم وجود داشت. برای این مأموریت فقط یک فرصت داشت، پسرسیده بعد از بررسیِ اطراف، چند خرتوپرت خرید و سپس در کوچهای پشتی ناپدید شد.
تصمیم گرفت روی پشتبامِ بلندترین ساختمانِ منطقهکرد — خانهای سهطبقه — منتظر بماند تا بدونِسازگاریِ جلبِ توجه، آزمایشگاهِ کیمیاگری را زیرِ نظر بگیرد.