چپتر 261: فصل 261
0خاندانِ ارناس.سروکله پس ازفامیل تعطیلیِ آکادمی.
فلوریا ارناس داشت بهترین دورانِ زندگیاش را میگذراند. رتبهاش آنقدر بالا بود کهجادوییِ تحسینِ پدرش را برانگیزد و جلوی غُر زدنهای مادرش را بگیرد. میتوانست روزهایشهرگز را هرطور که دوست دارد بگذراند؛ با سوارکاری، شکار، تمرینِ شمشیرزنی یا جادو.
تنها نکتهٔ تلخِ ماجرا این بود که اجازه نداشت از عمارت خارج شود.لیث زمستان آن زمان از سال بود که خاندانِ ارناس، خانوادهٔ پدریاش، و خاندانِ میروک،گفت خانوادهٔ مادریاش، دورِ هم جمع میشدند تا وقت بگذرانند و پیوندشان را محکم کنند.
از وقتی به آکادمی میرفت، این تنها فرصتش برای دیدنِ عموزادهها ومیانِ پدربزرگ و مادربزرگش بود. هیچ کینهای میانِ دو خانواده نبود و باسپرِ اینکه فلوریا تبارِ مادریاش را کاملاً مورمورکننده میدانست، اما باز هم دوستشان داشت.
میدانست در حالی که خاندانِ ارناس سپرِ محافظِ خانوادهٔ سلطنتی درلیث روزِ روشن بودند، خاندانِ میروک تیغهٔ زهرآلودی بودند که وظیفه داشتند دربزرگ سایهها و در پوششِ اشرافِ بیخطرِ درجهدو، حسابِ دشمنانِ پادشاهی را برسند.
خانوادهٔ سمتِ جیرنی علاقهٔ زیادی به فریا و کویلا داشتند. از آنجا که دخترها هیچچهبسا رابطهٔ خونی با خاندانِ ارناس نداشتند، خاندانِ میروک امیدوار بودند با ترتیب دادنِ ازدواجِ آنهافقط با اعضای خانوادهشان، استعدادِ جادوییِ آنها را به داراییها و چهبسا به تبارِ خودشان اضافه کنند.
بینِ سروکله زدن با فامیل و مهمانیهایی که مجبور بودکند در آنها شرکت کند، هرگز وقت نکرد به دیدنِ لیثمیگرفت برود و فقط از طریقِ آویزِ ارتباطی از او خبر میگرفت.
فلوریا در حالی که یک رانِ مرغ را برای سگِ ماستیفِ بزرگمیانِ میانداخت، گفت: «هر کی گفته "از دل برود هر آنکه از دیدهسپرِ برفت" یه احمقِ تمامعیار بوده، مگه نه لاکی؟» سگ با اشتیاق پارس کرد.
تا زمانی که به اومهمانیهایی مرغِ بریان میداد، لاکی بانکرد هر چیزی که میگفت موافق بود.
«خیلی دلم برای قدم زدنهامون، حرف زدنهامون، بغل کردنهاآنها و همهچیز تنگ شده. نمیتونم اینجا دعوتش کنم، وگرنهبینِ پدربزرگ و مادربزرگم زندهزنده میخورنش. به لوتیا هم نمیتونم برم.
اونا گامهای وارپ ندارن و منم تا حالا اونجا نرفتم.کند رفت و برگشت خیلی طول میکشه، لعنت بهش.» یک بالِمیگرفت مرغِ دیگر باعث شد سگ یک پارسِ دلسوزانهٔ دیگر سر بدهد.
اوضاعِ کویلا و فریا بسیار بدتر از خواهرخواندهشان بود. در طولِ دو ماهِ گذشته، کویلا حتی یککاملاً بار هم نتوانسته بود جادو تمرین کند. جیرنی تمامِ توجهش را معطوفِ کویلا کرده بود و سعی داشتپوششِ آموزشی را که دخترهای دیگر از بدوِ تولد دریافت کرده بودند، در یک زمستان به خوردِ او بدهد.
کویلا باید آدابِ معاشرتِ درست در هنگامِ گفتوگو و غذا خوردنلیث را یاد میگرفت. اینکه چطور اسبسواری کند، دستکم یک ساز بنوازدماستیفِ و همهچیز را دربارهٔ تاریخِ پادشاهی و امورِ سیاسیِ جاریِ آن بیاموزد.
استعدادش در جادو در هیچکدام از این موارد به کارش نمیآمد واستعدادِ شخصیتِ خجالتیاش همهچیز را دشوارتر میکرد. کویلا روزبهروز مجبور میشد با آدمهایی کهکند نمیشناخت حرف بزند و کارهایی را انجام دهد که هیچ اهمیتی برایش نداشتند.
در عوض، فریا وقتِ آزادِ زیادی داشت. او از این وقت برای شناختنِ خانوادهٔ جدیدشفقط استفاده میکرد و زمانِ بیشتری را با اوریون و جیرنی میگذراند. در مقایسه با مادرِ بیولوژیکیاش،دیده جیرنی موجودِ ترسناکِ بسیار بهتری بود و به او آزادیِ عملِ زیادی برای مدیریتِ زندگیاش میداد.
اوریون همان پدری بود که همیشه آرزویش را داشت، به همین دلیل خیلی زود فهمید که به فرزندخواندگی پذیرفتهمیدانست شدن توسطِ زوجِ ارناس، بهترین اتفاقی بوده که تا به حال برایش افتاده است. فریا روزهایش را به کمکدرجهدو کردن به کویلا برای مرورِ موضوعاتِ مختلفی که روزانه به او محول میشد و تمرین کردن با فلوریا میگذراند.
بیرون از آکادمی، این دو هنوز رابطهٔ سطحی و نهچندان عمیقی داشتند، اما رفتهرفته داشت بهتر میشد. فریامیگرفت مدتها میترسید که فلوریا با سوءاستفاده از جایگاهش بهعنوانِ دخترِ واقعیِ خانواده، به او زور بگوید، اما تنهااشتیاق کاری که فلوریا میکرد این بود که دربارهٔ رئیسبازیهای جیرنی و چاق شدنِ لاکی به او غُر بزند.
وضعیتِ فعلیاش فقط دو نقطه ضعف داشت. اولی، درست مثلِ یوریال، این بود کهداراییها در هر مناسبتی او را بهعنوانِ دومین دانشآموزِ برترِ آکادمیِ گریفونِ سفید به نمایش میگذاشتند.برود دومی ارتباطِ نزدیکی با اولی داشت: شایعاتِ بدی که به دنبالِ موفقیتش شکل گرفته بود.
عضوِ سابقِ خانوادهٔ سولیوار بودن لکهننگی بود که نمیتوانست پاکشکند کند. تبارهای جادوییِ قدیم و جدید هر دو از فریامیگرفت کینه به دل داشتند و پستترین اتهامات را دربارهاش پخش میکردند.
در هر مهمانی، به محضِ اینکه فریا رویش را برمیگرداند، میتوانست پچپچهاییمیانِ را بشنود که میگفتند با پروفسورها خوابیده، از آنها اخاذی کرده، یاسپرِ با تقلب به موفقیت رسیده است. کاری از دستش برای این شایعات برنمیآمد.
این فکر که با وجودِ لطمهزدنِ حضورش به اعتبارِ خاندانِ ارناس، والدینِبرود جدیدش با او مثلِ فرزندِ خودشان رفتار میکردند، فقط باعث میشد آرزومیانداخت کند بتواند آن زبانهای کثیف را ببُرد و در ماتحتشان فرو کند.
خاندانِ دیستار.اضافه دو هفتهسروکله پس از تماس.
آن عصر، یکی از مهمترین رویدادهای فصل در خانهٔ مارکیز در حالِ برگزاریخانواده بود. مارکینشینِ او بهسرعت در حالِ شکوفایی بود، چرا که اکنون بر منطقهایسلطنتی حکومت میکرد که میزبانِ دو تا از تنها چهار آکادمیِ بزرگِ باقیمانده بود.
آکادمیهای گریفونِ خاک و کریستال تعطیل بودند. هیچکس نمیدانست کِی دوباره باز میشوند یا اصلاًآویزِ باز خواهند شد یا نه. جادوگرِ اعظم دیروس در ازای خدماتش، زمینهای میزبانِ گریفونِ سیاهبرفت" را پاداش گرفته بود و این امر کنترلِ دو آکادمیِ باقیمانده را به او میداد.
حالا آنها قدرتی عظیم و فراتر ازدادنِ تمامِ خاندانهای اشرافیِ دیگر را با همداراییها شریک بودند. بعضیها میگفتند قدرتی بیش از حد.
هر چهار آکادمیِ باقیمانده برای بودجه و تدارکات بهشرکت این دو خاندان وابسته بودند، و این به آنها درخبر زمینهٔ پذیرشِ افراد یا تغییراتِ نظامِ آکادمیها حقِ رأی میداد.
تاج دادخواستهای بیشماری برای گرفتنِ دستکم یک آکادمی از هر کدامِ آنها دریافتخانواده کرده بود، اما هیچکدام پاسخی نگرفته بودند. بهطورِ رسمی، تاج هنوز داشت ادعاهای هرروزِ دو طرف را بررسی میکرد. اما در خفا، همهٔ آنها را رد کرده بود.
تاج هیچ علاقهای نداشت که دو تن از وفادارترین رعایایش را از پاداشی که برایآویزِ رسیدن به آن سخت تلاش کرده بودند محروم کند، آن هم فقط برای راضیکردنِ خاندانهاییبرفت" با گذشتهای مشکوک و حالی حتی مشکوکتر. نامهای پای بیشترِ دادخواستها همان نامهای فهرستِ مارکیز بود.
این برای متهمکردنشان به خیانت کافیترتیب نبود، اما برای گوشندادن به حتیاستعدادِ یک کلمه از حرفهایشان کفایت میکرد.
آن شب مارکیز دیستار بانفوذترین افرادِ منطقه را گردِ هم آورده بودنکرد تا رتبهدارانِ بیست نفرِ برترِ آکادمیهای گریفونِ سفید و صاعقه را جشنماستیفِ بگیرند، و به دانشآموزان و والدینشان اجازه میداد با هم معاشرت کنند.
یوریال و نامزدش، لیبیا،فرصتش داشتند یک عصرِ «شادِ»پدربزرگ دیگر را با هم میگذراندند.
لیبیا به محضِ اینکه از شرِ دوک کایلون خلاص شدند، گفت: «میدونی، وقتی پدر و مادرهامون ازدواجمونخبر رو ترتیب دادن، دستِ خودم نبود ولی شما دیروسها رو مثلِ حقهبازهایی میدیدم که تشنهٔ ثروتِ خاندانِمگه فینتیر هستید. هرگز انتظار نداشتم تبارِ یه آدمِ عادی اینقدر موفق بشه. اعتراف میکنم دربارهتون اشتباه میکردم.»
یوریال با همان لبخندِ تصنعیِامیدوار شبیهِ او جواب داد: «مناعضای هم دربارهٔ شما اشتباه میکردم.»
با لحنی نیشدار اضافه کرد: «من همیشه شما فینتیرها رو گداهای تشنهای میدیدم کهبرود بدجوری محتاجِ اینن که یکم جادو واردِ تبارشون بشه. از همون اول میدونستم کهگفته خانوادهٔ شما تو گذشته بیشتر از اینکه جادوگر به دنیا بیاره، اژدها به دنیا آورده.»
«امیدوار بودم حداقل بتونیم روابطمونبرای رو محترمانه نگه داریم، اماهیچ همونطور که گفتم، اشتباه میکردم.»