چپتر 233: فصل 233
0متصدیِ ورودیِ آکادمی طوری بهاستفاده گروهِ لیث نگاه کرد کهگنجینههای انگار یک مشت دیوانه بودند.
متصدی گفت: «معمولاً یه گروهِ پنجنفره عالیه، اما آکادمی توصیهتکان میکنه به جنگل نرید. ما کمبودِ نیرو داریم، پس اگهمیشدند اتفاقی بیفته ممکنه تیمهای نجات دیر برسن، خیلی هم دیر.
«همچنین، خیلی از جانورانِ جادویی آسیب دیدن یا مردن، پس ممکنه ازبکشه آدما کینه به دل داشته باشن. مطمئنید نمیخواید تجدیدنظر کنید؟ یادتون باشهحال که بدونِ مجوزِ ویژه نمیتونید تو نزدیکیِ آکادمی گامهای وارپ باز کنید.»
گروه هماهنگ سر تکان دادند. حتی اگر نمیتوانستند واردِ آکادمی شوند، بازتکان هم میتوانستند از هر خطری که با آن روبهرو میشدند فرار کنند.کنند آنها امتیازاتِ شایستگیِ لازم را پرداختند و از دروازهٔ جلویی خارج شدند.
لیث پرسید: «پیاده بریم یا پرواز کنیم؟»حال سفر همین حالا هم با چیزی کهرفتن برنامهریزی کرده بود فرق داشت، پس عجلهای نداشت.
فلوریا پس از بررسیِ نقشهگامهای پاسخ داد: «پیاده. شهرِ معدنی فقطدادند بیست کیلومتر با آکادمی فاصله داره.
«فقط باید پنج یا شش ساعت طول بکشه تا به اونجا برسیم. میتونیم از اینمیتونیم زمان برای لذت بردن از منظره استفاده کنیم و در عین حال دنبالِ گیاهانِ جادوییراه یا گنجینههای طبیعی بگردیم. اگه از راه رفتن خسته شدیم، هیچچیز مانعِ پرواز کردنمون نمیشه.»
فلوریا رهبریِ گروه را بر عهده گرفت و لیث از او خواست خواندنِ نقشه را بهنمیتوانستند او یاد بدهد. او هنوز یک مردِ شهری بود. نمیتوانست بدونِ نگاه کردن به خورشید بفهمد کجاست.شدند در طولِ سالها، جنگلِ تراون را آنقدر کاوش کرده بود که آن را مثلِ کفِ دستش میشناخت.
جنگلِ اطرافِ آکادمی پوششِ گیاهیِ متراکمتری داشت و راه رفتن در یک خطِ مستقیمرفتن را دشوار میکرد. از آنجا که از غذاخوری آذوقه برداشته بودند، نیازی به شکار نداشتند،مردِ با این حال لیث گهگاه از بینشِ حیات استفاده میکرد تا اطرافش را بررسی کند.
هرچه بیشتر در جنگل پیش میرفتند، غریزهٔ شکارچیاش بیشتر به او میگفت که مشکلینمیتوانستند وجود دارد. حیاتوحشِ کمی در اطراف بود، آنقدر کم که با توجه به اینکه درجلویی طولِ حمله، نامردگانِ بالکور دلیلی برای آزار دادنِ حیواناتِ عادی نداشتند، عجیب به نظر میرسید.
حتی اگر برخی از آنها از لانههایشانداره فرار کرده بودند، پس از اینهمه مدتبرسیم باید برمیگشتند. مگر اینکه اتفاقی افتاده بود.
با وجودِ اینکه گروهِ لیث کاملاً حواسشان به اطرافشان بود، در دو ساعتِ اولحتی هیچ گنجینهٔ جادوییای پیدا نکردند. از طرفِ دیگر، اغلب گم میشدند و مجبور میشدندلازم کسی را به پرواز درآورند تا موقعیتهای نسبیِ خورشید و آکادمی را یادداشت کند.
فلوریا دستکم در تئوری میدانست چطور نقشه بخواند.دنبالِ این اولین باری بود که دانشش را بهشدیم کار میگرفت، از این رو مستعدِ اشتباه بود.
لیث پس از یک تلاشِ ناموفقِوارپ دیگر به بقیهٔ گروه اطلاع داد:حتی «هنوز نمیتونم از جادوی بُعدی استفاده کنم.»
کویلا در حالی که چیزیکیلومتر از آویزِ بُعدیاش بیرون میآورد،ساعت به او درس داد: «میتونی.
«فقط مسئله اینه که آرایههای آکادمی مانعِ هر نوع طلسمِ دوربُرد بهجزتکان طلسمهای پرواز میشن. ما هنوز میتونیم بلینک یا جابجایی کنیم، اما هرکنند راهروی بُعدی که بیشتر از ده متر امتداد داشته باشه، مختل میشه.»
لیث پرسید: «چطور اینقدر دربارهٔ آکادمی میدونی؟» او کتابهای سولوسپدیا راطبیعی بررسی کرده بود و آنجا فقط اطلاعاتِ مبهمی دربارهٔ ماهیتِ آرایهها وجودگرفت داشت. همچنین، برخلافِ او، کویلا در طولِ راه آزمایشی انجام نداده بود.
متوجه نشدنِویژه وِرد خواندنِنزدیکیِ کسی سخت بود.
کویلا گفت: «دوست داشتم بهت بگم که وقتی داشتیم راه میرفتیمطول کشفش کردم، اما حقیقت اینه که بعد از اینکه هم جادویاستفاده بُعدی و هم نکرومنسی رو تموم کردم، وقتِ آزادِ زیادی برام مونده.
«پس، وقتی شماها کلاسهای تخصصیتون رو دارید، من وقتِ زیادی روهماهنگ تو کتابخونه میگذرونم. پروفسور راد اغلب اونجاست و عاشقِ حرف زدن دربارهٔفرار جادوی بُعدیه. اون تو گفتگوهایی که داشتیم چیزهای زیادی بهم یاد داد.
«وقتی بهترلذت بشناسیش اونقدرهامنظره هم بد نیست.»
لیث سر تکان داد. او در واقع ملاحظاتی دربارهٔ پروفسور داشت، اما نه وقتش راواردِ داشت و نه تمایلی که دربارهاش حرف بزند. غرایزش مدام به او میگفتند که مشکلیخارج وجود دارد، اما نه بینشِ حیات و نه حسِ مانا هیچ تهدیدی را درک نمیکردند.
بدونِ اینکه گروه بداند، پروفسور فارگ از همان زمانی که آکادمیطول را ترک کرده بودند، تعقیبشان میکرد. او فاصلهاش را حفظ میکرداستفاده و از یک آرتیفکت استفاده میکرد تا ردشان را گم نکند.
طبقِ گفتهٔ بانو تایریس، هدفنمیتونید یه بیدارشدهست. اگه خیلی نزدیکگروه بشم، با بینشِ حیات منو میبینه.
نمیدونم هدفشون چیه، اما رفتارشون قطعاً مشکوکه. گروه مدام بهطورِ نامنظمیطبیعی حرکت میکنه، اگه به خاطرِ آرتیفکت نبود تا الان گمشون کردهعهده بودم. دختری که رهبریشون میکنه استادِ گمراه کردنه، واقعاً برازندهٔ مادرشه.
فریا پرسید:ویژه «هیچ ایدهای نداریگامهای کجاییم، مگه نه؟»
فلوریا بر فرازِ درختانبیست پرواز کرد و چند ثانیهپنج بعد برگشت: «نه، اشتباه میکنی.
«داره قلقشبدونِ دستم میاد،ویژه نگران نباش.»
لیث در حالی که هوا را بوحال میکشید و بوی آشنایی را تشخیص میداد،رفتن به آنها هشدار داد: «حواستون جمع باشه بچهها.
«کلاکرها دارن میان.» آنها حالا آنقدر نزدیکباز بودند که به او اجازه میدادند جیرجیرِنمیتوانستند کاذبشان را از صدای پرندگانِ واقعی تشخیص دهد.
همه سلاحهایشان را آماده کردند، اما هیچکس نگران نبود. همهٔ آنهاطول از زمانِ آزمونِ آزمایشی پیشرفتِ چشمگیری کرده بودند و کلاکرها فقطاستفاده در صورتی یک تهدید محسوب میشدند که میتوانستند قربانیشان را غافلگیر کنند.
وقتی هیولاها از همه طرف، از جمله از بالا،باز به آنها هجوم آوردند، دیگر آنقدر احساسِ اطمینان نمیکردند.شوند چیزی که باعثِ نگرانیشان شد تعدادشان نبود، بلکه اندازهشان بود.
کلاکرها جانورانِ جادوییِ عنکبوتمانندی بودند، بدنهای سیاهی پوشیده از موهای زبرِ بلندی داشتند که بهعنوانِخسته اندامهای حسی عمل میکردند و پر از نقطههای قرمز بودند. قرار بود در نهایت بهشهری بزرگیِ یک سگِ لابرادور باشند، اما آنهایی که به آنها حمله میکردند هماندازهٔ یک انسان بودند.
یوریال دلش میخواست به بختِ بدشان لعنت بفرستد، اماهماهنگ بیش از حد مشغولِ اجرای یک مانع برای دفعِخطری تفِ اسیدیای بود که مطمئن بود دشمنانشان به کار میگیرند.
با این حال، کلاکرهای روی درختان بهجای استفاده از تارها وطول حملاتِ دوربُردشان، تارهای خود را بریدند و از میانِ مانعِ هواییاستفاده به پایین افتادند، در حالی که نمونههای حتی بزرگتری مستقیماً حمله میکردند.
فلوریا و فریا از قبل گاردِ کامل را فعال کرده بودند؛ یک طلسمِ شوالیهٔ جادواگر که به آنها آگاهیِ رزمیِ کاملی از محیطِ اطرافشان در شعاعِ ۱٫۵ متری میداد. فلوریادروازهٔ بهسرعت خودش را به یوریال رساند، در حالی که فریا همین کار را برای کویلا کرد.
آن دو بهسرعت تمامِ عنکبوتهایی را که نزدیکِ دوستانشان فرود آمده بودند، کشتند. شمشیرهایشانرفتن میتوانست بهراحتی دشمنان را بشکافد، در حالی که سپرهای شعلهورشان که از آتش وهنوز خاک پدید آمده بود، حملاتِ ورودی را رهگیری میکرد و سوختگیهای دردناکی به جا میگذاشت.
نقشِ یک شوالیهٔ جادو اینگامهای بود که زمانِ کافی برای متحدانشدادند بخرد تا طلسمهایشان را اجرا کنند.
لیث از یک کلاکرِ در حالِ سقوط جاخالی داد و پیش از آنکه حتیبرسیم بتواند فرود بیاید، سرش را با یک دست له کرد. پس از روبهرو شدنطبیعی با یک والور، بهسختی میتوانست آن عنکبوتیانِ غولپیکر را یک تهدید به حساب بیاورد.
لیث خنجرهایی را که درنمیتونید کلاسهای جادوآهنگری افسون کرده بود،گروه از بُعدِ جیبیاش بیرون آورد.
فرصتِ خوبی برای آزمایششان بود، چون تیغههایشان آنقدر کوتاه بود کهطبیعی کاملاً با فنونِ مبارزهٔ تنبهتنِ او هماهنگ میشد. لیث به جلو شتافتگرفت و راهِ کلکرهای بزرگتری را که به سمتشان یورش میبردند، سد کرد.
بدنش را با جادوی بادگامهای و آتش آمیخت و قدرتتکان و سرعتش را بالا برد.
یک مشت برای خُردکردنِ سرِ کلکری که آنقدر جسارت داشت که بخواهد گازش بگیرد،برسیم کافی بود. چون لیث در برابرِ دهها کلکر تنها بود، عنکبوتها فکر میکردند کارشطبیعی را یکسره میکنند، اما وقتی به اشتباهشان پی بردند که دیگر خیلی دیر شده بود.
لیث چنان سریع حرکت میکرد که اندامهای حسیِ آنها بهسختی میتوانست موقعیتش را تشخیصحتی دهد. هر بار که به دشمنی نزدیک میشد، زخمی عمیق روی تنش مینشست. با ترکیبِپرداختند استعدادش در یافتنِ نقاطِ حیاتی و سلاحهایش، هر ضربهاش اگر کشنده نبود، حتماً فلجکننده بود.
با وجودِ کیفیتِ متوسطِ خنجرها، قدرتِ لیث دردنبالِ ترکیب با افسونهایشان بیش از حدِ نیاز برای شکافتنِهیچچیز اسکلتِ بیرونیِ هیولاها و پارهکردنشان مثلِ کاغذ کافی بود.
از سلاحهایی که در دست داشت، یکی با جادوی باد و دیگریحتی با جادوی آتش افسون شده بود. اولی در جریانهای باد پوشیده شدهامتیازاتِ بود که لبهاش را چنان تیز میکرد که میتوانست سنگ را بشکافد.
تیغهٔ دومی چنان داغ بود که با هر ضربه، خون و امعاءواحشای قربانیانشاونجا را به جوش میآورد. حتی اگر زنده میماندند، کلکرهای زخمی چنان دردِ شدیدیگیاهانِ میکشیدند که فقط میتوانستند روی زمین مچاله شوند و بیاختیار به خود بپیچند.
لیث این خنجرها را انتخاب کرده بود چون میخواست ببیند آیا عنکبوتیانِتکان تکاملیافته برای جانشان میترسند یا برای همنوعانشان دلسوزی میکنند. با قضاوت ازکنند روی واکنششان به جیغهای دردناکِ برادرانِ افتادهشان، پاسخِ هر دو سؤال مثبت بود.
کلکرهای مقابلِ لیث از پیشروی دست کشیدند و از پرتابِ اسید استفاده کردند تا او را ازهیچچیز یارانِ زخمیشان دور نگه دارند. لیث پوزخند زد و با چرخشِ مشتهایش، با جادوی آب کنترلِ حملاتِبفهمد ورودی را به دست گرفت و آنها را به همان جایی که از آن آمده بودند پس فرستاد.
عنکبوتها غافلگیر شدند. بیشترشان هنوز داشتند اسید پرتاب میکردند که بدنهایشان تسلیمِ اثراتِ اسیدِنمیتوانستند خودشان شد. سپس لیث پای چپش را روی زمین کوبید، مانا و ارادهاش را منتقلجلویی کرد و نیزههای سنگی را از زمین بیرون کشید که دشمنانش را به سیخ کشیدند.
تمامِ کلکرهای اطرافش مرده بودند یافاصله جان میدادند، پس نگاهی از رویبکشه شانه انداخت تا بقیه را بررسی کند.
با وجودِ تمامِمجوزِ تلاششان، چهار همراهشنزدیکیِ محاصره شده بودند.
یوریال فریاد زد: «انگشترا!» و بدونِ تلفکردنِ وقت برای خواندنِ وِرد، طلسمهایی را که ذخیرهخسته کرده بود رها کرد تا امواجِ کلکرها را دفع کند. دخترها نیز از او پیرویشهری کردند و با استفاده از رگبارِ طلسمها، از محاصره بیرون آمدند و دشمنانشان را قیمهقیمه کردند.
لیث برای کمک به آنهاگامهای شتافت، اما متوجه شد همتیمیهایشتکان اوضاع را تحتِ کنترل دارند.
کویلا از طلسمهای سریعِ ردهٔ ۳ استفاده میکرد تا کلکرهای بالای سرشانبکشه را بکشد، در حالی که یوریال با ترکیبی از جادوی نخستین و طلسمهایدنبالِ ردهٔ ۱، انواعِ حملاتِ دوربرد به سمتِ هر چهار نفرشان را دفع میکرد.
تکتکِ طلسمهایش برای آسیبزدن به دشمنان بیش از حد ضعیف بود،هماهنگ اما میتوانست آنها را چنان سریع اجرا کند که پرتابهای اسیدی رافرار منحرف کند و تارهای کلکرها را پیش از آنکه آسیبی برسانند، بسوزاند.
فریا و فلوریا بیوقفه شمشیرهایشان را تاب میدادند و آنهایی را که خیلی نزدیکرفتن میشدند، تکهتکه میکردند. برخلافِ خنجرهای لیث، شمشیرهای آنها عمیقاً در بدنِ دشمن نفوذ میکردهنوز و سپس تپشی از جادوی تاریکی رها میکرد که اندامهایشان را از کار میانداخت.
تخصصِ شوالیههای جادو تواناییِ پدیدآوردنِ یک سپرِ برجیِ عنصری بود کهدادند به ارادهٔ آنها در هوا شناور میماند و همیشه یک دستشانکنند را برای استفاده از معجونها یا اجرای طلسمهای شوالیهٔ جادو آزاد میگذاشت.
طلسمی که در آن لحظه استفاده میکردند «تیغهٔ شبحوار» نام داشت. سلاحهایشانبکشه در انرژیهای مرموزی غرق شده بود که با استفاده از تیغهها بهعنوانِ الگو،دنبالِ میتوانست موقتاً آنها را امتداد دهد و بُردِ حملهشان را سه برابر کند.
تیغههای شبحوار از نور ساخته شده بودند، در نتیجه وزنیگروه نداشتند و به شوالیهٔ جادو آزادیِ حرکتِ کامل میدادند. نقطهٔ ضعفشروبهرو این بود که امتداددادنِ تیغه به تمرکز و مانا نیاز داشت.
نمیتوانستند آن را همیشه فعال نگه دارند، بلکه فقط در فورانهای کوتاه، هرگاه موقعیت اجازهخسته میداد، از آن استفاده میکردند. حتی اگر اثراتِ طلسم فقط بهاندازهٔ یک ضربهٔ شمشیر دوام میآورد،نمیتوانست برای دروکردنِ گروههای کوچکِ دشمنان در یک حرکت کافی بود و برتریِ عددیشان را بیاثر میکرد.
کشتهشدنِ تمامِ کلکرها فقط مسئلهٔگامهای زمان بود، با این حالتکان از عقبنشینی سر باز میزدند.
عجیبه تو این چند ماه چقدر همهمون پیشرفت کردیم. تو امتحانِ آزمایشی،بکشه یه گروهِ خیلی کوچیکتر از کلکرها کم مونده بود تیممو نابود کنن. ازدنبالِ نظرِ استعداد متعادلتر بود، ولی هیچ کارِ گروهی یا هماهنگیای در کار نبود.
مهم نیست چندتا عنکبوت بهشوننمیتونید حمله کنن، نمیتونن از سدشونگروه رد بشن. وقتشه تمومش کنم!
خنجرها را در بُعدِ جیبی گذاشت تا دستانش برای اجرای قویترین طلسمِ بادش آزادرفتن باشد. از زمانِ آخرین پیشرفتش، هماهنگیاش با انرژیِ جهان بسیار بیشتر شده بود، اماهنوز برخی کلکرها هنوز بیش از حد به همراهانش نزدیک بودند و این نگرانکننده بود.
دستکاریِ یک طلسم فقط با ذهنش بسیار پرخطر بود. دستانِ لیث با انرژیِ زردینمیتوانستند درخشید که از آن برای کشیدنِ چندین دایرهٔ شناور در هوا استفاده کرد، ودروازهٔ در همان حال کلماتی بیمعنی را زمزمه میکرد تا اگر کسی تماشایش میکرد، شک نکند.
سپس کفِ دستانش را به هم چسباند و آنها را به سمتِ میدانِ نبردبرسیم حرکت داد. از هر دایره صاعقهای فوران کرد که نزدیکترین دشمن را هدف گرفت.طبیعی عنکبوتهای روی درختان جیغ کشیدند تا به همراهانشان روی زمین دربارهٔ خطرِ قریبالوقوع هشدار دهند.
صاعقهها با الگوی زیگزاگ حرکت میکردند، کُندتر از صاعقههای معمولی، اماهماهنگ همچنان بسیار سریع بودند. بیشترِ آذرخشها به هدفشان برخورد کردند ومیشدند بوی تندِ اوزون و گوشتِ سوخته از خود به جا گذاشتند.
برخی کلکرها توانستند در آخرین ثانیه جاخالی دهند،دنبالِ اما نتیجه همان بود. آذرخشها بهسادگی تعقیبشان میکردند وهیچچیز بهمحضِ نابودیِ هدفِ اول، به سراغِ هدفِ بعدی میرفتند.
فارگ و همراهانِ لیث با دیدنِ اینکه هر صاعقه در حرکت و ظاهر شبیهِنمیتوانستند یک مار بود، شگفتزده ماندند. لیث دهتا از آنها را پدید آورده بود ودروازهٔ همانطور که در کلاسهای نکرومنسی آموخته بود، هر کدام را با یک انگشت کنترل میکرد.
چه نامردگان بودند و چه تودههای انرژی، همگی عروسکهای خیمهشببازیساعت بودند که در دستانش میرقصیدند. در طولِ حمله هرگز از پیشرویمنظره دست نکشید تا دیدِ بهتری به متحدان و دشمنانش داشته باشد.
پاهایش هرگز از زمین جدا نشد، فقط یک پا را جلوی پای دیگردادند سُر میداد و از تمامِ بدنش برای کنترلِ جریانِ مانای طلسم با دقتیامتیازاتِ جراحگونه استفاده میکرد، تا زمانی که تنها آن پنج جوان سرِ پا ماندند.