---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 978: برنامه‌ها و تدارکات (بخشِ ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 978: برنامه‌ها و تدارکات (بخشِ ۲)

0

علاوه بر این، آدمایی مثل ترل‌داشتند​ تا وقتی برگردم و وسایلم رو‌طبیعیِ​ جمع کنم، خوب ازشون مراقبت می‌کنن.

واقعاً این‌طور فکر می‌کرد.

مرد به هق‌هق افتاد و لبهٔ ردای‌بیاید​ لیث را گرفت تا به نشانهٔ ارادت‌معجزه​ ببوسد، و بدجور باعثِ چندشِ او شد.

لیث یک قدم عقب رفت و گفت:‌درازتر​ «آرام باشید، گروهبان. خدایی در کار نیست، فقط‌زمستان​ جادوگرانِ خوبی هستند که کارشان را انجام می‌دهند.»

یکی از سربازها که توانسته بود روی پاهایش بایستد، گفت: «جادوگرِ اعظم ورهن، می‌دانم دارم پایم را از‌قطع‌شده​ گلیمم درازتر می‌کنم، اما می‌شود لطفاً به بیمارستانِ شهر سر بزنید؟ زمستان روی تنِ چند نفر جای زخم گذاشته‌ارائه​ و مدتی طول می‌کشد تا بارون ویالون بتواند از پسِ هزینهٔ یک درمانگرِ خوب برای رسیدگی به آن‌ها بربیاید.»

برای شهرهایی مثلِ جامبل، انتقالِ این همه آدم به نزدیک‌ترین شهری که جادوگری با تواناییِ استفاده از‌حرفه‌ای​ ردهٔ ۴ و ۵ جادوی درمان داشته باشد، غیرممکن بود. بهترین اقدام این بود که به جادوگر‌آسیب​ پول بدهند تا به شهر بیاید و کسانی را که به کمکِ حرفه‌ای نیاز داشتند، درمان کند.

جادوی درمان معجزه نبود. تا ردهٔ ۳ صرفاً روندِ طبیعیِ بهبودیِ انواعِ جراحت‌ها‌کند​ را سرعت می‌بخشید، اما از درمانِ اندام‌هایی که با بیماری آسیب دیده بودند،‌بیماری​ احیای بخش‌های قطع‌شده، یا حتی اصلاحِ شکستگی‌ای که بد جوش خورده بود، عاجز بود.

برای این کار مداخلهٔ کسی لازم بود که به‌اما​ تخصصِ درمانگر دسترسی داشته باشد، تخصصی که فقط ارتش،‌نفر​ انجمن، یا یکی از شش آکادمیِ بزرگ می‌توانستند ارائه دهند.

لیث می‌خواست بهانه‌ای برای رد کردنِ درخواست پیدا کند که متوجهِ دو چیز شد. اول‌بودند​ اینکه تیستا با چشمانی درشت و معصومانه نگاهش می‌کرد، درست مثلِ وقت‌هایی که کوچک بودند.‌دسترسی​ برادرِ کوچکش قهرمانش بود و او را بسیار خوش‌قلب‌تر از آنچه واقعاً بود، تصور می‌کرد.

دوم اینکه نگهبان بیش از آن نگران به نظر می‌رسید که‌جادوگر​ درخواستش صرفاً یک خواهشِ فداکارانه باشد. لیث نگاهی به اطراف انداخت‌نبود​ و متوجه شد بسیاری از حاضران با انتظار نفسشان را حبس کرده‌اند.

مشخصاً دوست، فامیل یا عزیزی داشتند که به کمک نیاز داشت. یک نگهبانِ‌کند​ سپاسگزار هر از گاهی چشمش را روی کارهای عجیب‌وغریبِ زولگریش می‌بست، در حالی‌بیماری​ که چند نگهبان در صورتِ لزوم حتی می‌توانستند گندهای بزرگ را هم لاپوشانی کنند.

«حتماً، اما‌ورهن​ الان به کمی‌پایم​ استراحت نیاز دارم.»

کارهایی که لیث می‌توانست‌طبیعیِ​ بدونِ خراب کردنِ پوششش‌سرعت​ انجام دهد، محدود بود.

احیای یک اندام با نصفِ پرسنل و زمانی که گریفونِ سفید معمولاً‌پول​ نیاز داشت، درخورِ یک جادوگرِ اعظم بود؛ انجامِ کارهای بیشتر باعث می‌شد‌روندِ​ هر کسی که از بیدارشدگان و قدرت‌هایشان خبر داشت، به او شک کند.

اگر به خاطرِ نشاط‌بخشی نبود، لیث از‌بیاید​ پا درمی‌آمد. آن‌ها به مهمان‌خانهٔ بارون وارپ‌معجزه​ کردند، جایی که بقیهٔ اعضای خانواده منتظرشان بودند.

لیث از تیستا پرسید: «اگر می‌خواهی نقشِ منجی‌می‌کنم​ را بازی کنی، چرا خودت این کار را نمی‌کنی؟‌چند​ تو همهٔ مهارت‌های مرا داری، فقط تجربه‌ات کمتر است.»

تیستا با آهی پاسخ داد: «چون من هنوز یک جادوگرِ گمنامم و می‌خواهم تا‌دیده​ وقتی خودم تصمیم نگرفته‌ام همین‌طور بمانم. تو همین الانش هم به خاطرِ دستاوردهایت با‌تخصصِ​ خاندان‌های باستانی و به همان دلایل به‌علاوهٔ بیدار کردنِ من، با شورا توی دردسر افتاده‌ای.»

«اگر بیش از حد به چشم بیایم، هدفِ دیگری به آن‌ها می‌دهم و مجبورت‌بیاید​ می‌کنم در طولِ سفرهایم دنبالم بیایی. اما این‌طوری، من فقط ”خواهرِ لیث“ هستم. همه‌جراحت‌ها​ دست‌کمم می‌گیرند و تو هم مجبور نیستی نگرانم باشی. این یک بازیِ برد-برد است.»

لیث سر تکان داد: «فکرِ بکری است. با این حال دلم می‌خواهد شما‌کند​ دو نفر هم تا بیمارستان همراهم بیایید. این‌طوری سریع‌تر کار می‌کنیم و من هم‌آسیب​ می‌توانم برای اینکه بیش از حد از نشاط‌بخشی کار نکشم، از کمکتان استفاده کنم.»

نالروند گفت: «می‌توانی آن را به من یاد بدهی؟ در تمامِ سال‌هایی که درمانگر بوده‌ام، هرگز‌تنِ​ چنین تکنیکی ندیده‌ام. احیای یک اندام آسان است، اما آن‌ها معمولاً مثلِ یک لوحِ سفید و‌رسیدگی​ بی‌دست‌وپا هستند، در حالی که عضوی که تو ساختی همین الانش هم تا حدی هماهنگی داشت.»

نالروند از دگردیسان بود؛ دورگه‌ای مصنوعی از انسان و جانورِ جادویی.‌اندام‌هایی​ او دو هستهٔ مانا داشت که به او اجازه می‌داد مثلِ انسان‌ها‌خورده​ از همهٔ عناصر و مثلِ جانورانِ جادویی از جادوی راستین استفاده کند.

با این حال، غریزهٔ جانور و مهارت‌های یک بیدارشده را نداشت.‌جادوگر​ گذشته از آن، حتی نمی‌توانست بیدار شود، چون دو هویتش بیشتر‌نبود​ روی هم تلنبار شده بودند تا اینکه با هم درآمیخته باشند.

لیث گفت: «حتماً.» خوشحال بود که دانشش دربارهٔ‌کسانی​ آناتومی و طلسم‌هایی را که برای شاگردانش در آکادمیِ‌روندِ​ گریفونِ سفید ساخته بود، با رزار به اشتراک بگذارد.

این‌طوری، وقتی نقش‌هایشان عوض می‌شد و نالروند استادیِ‌می‌کنم​ نور را به او یاد می‌داد، درخواستِ لیث‌تنِ​ برای یادگیریِ طلسم‌های شخصیِ رزار منصفانه به نظر می‌رسید.

وقتی می‌تونم به دانشِ جمعیِ قبیله‌ای دسترسی داشته باشم که قرن‌ها استادیِ‌بیماری​ نور رو تمرین کردن، چرا وقتم رو واسه اختراعِ دوبارهٔ چرخ تلف‌عاجز​ کنم؟ شرط می‌بندم طلسم‌هایی دارن که مانوهار هم فقط می‌تونه تو خواب ببینتشون.

سولوس سرزنشش کرد: «به سازنده‌ام قسم،‌داشته​ وقتی این‌جوری می‌کنی خیلی ازت بدم‌پول​ میاد. پیشرفت بخوره تو سرِ سنگیم!»

لیث نادیده‌اش گرفت و نقشه‌ای را که نالروند از‌کمکِ​ رگه‌های زیرزمینیِ نقره کشیده بود، به کامیلا داد. به‌عنوانِ‌طبیعیِ​ بازپرسِ سلطنتی، قوانین، مقررات و کاغذبازی خوراکِ کامیلا بود.

هرچه اطلاعاتِ بیشتری داشت، راحت‌تر می‌توانست همه‌چیز را محکم‌کاری‌اما​ کند و فرم‌های لازم را طوری پر کند که‌نفر​ هرگونه ادعای اشرافِ محلی روی کسب‌وکارِ آیندهٔ لیث بی‌اساس شود.

بعدازظهرِ همان روز، لیث از بارون‌انواعِ​ ویالون خواست تا تمامِ خانوادهٔ ورهن‌بیماری​ را تا بیمارستانِ شهر همراهی کند.

لیث در حالی که بچه‌ها را به داخلِ اولین بخشِ بیمارستانیِ عمرشان‌پول​ می‌برد، گفت: «آران، لریا، نمی‌تونم شما رو با خودم به میدانِ نبرد بیارم،‌طبیعیِ​ ولی دست‌کم می‌تونم نشونتون بدم برادرِ بزرگتون وقتی از خونه دوره چی‌کار می‌کنه.»

به گفتهٔ سولوس، هسته‌های مانایشان داشت به‌خوبی رشد می‌کرد؛ تقریباً با همان سرعتی که لیث در سنِ آن‌ها و با‌انواعِ​ استفاده از انباشت پیش می‌رفت. طبقِ تخمین‌های او، احتمالاً ظرفِ چند سال به هستهٔ زردِ یک جادوگرِ خودآموخته می‌رسیدند و بعدها‌لازم​ شاید حتی هستهٔ سبز یا هستهٔ مانای قدرتمندتری به دست می‌آوردند که اجازه می‌داد واردِ یکی از شش آکادمیِ بزرگ شوند.

نمی‌دونم وقت می‌کنم جادو رو به بچه‌ها یاد بدم و راهنماییشون کنم‌بیمارستانِ​ یا نه، ولی دلم نمی‌خواد مثلِ بچه‌های لوس و ازخودراضی بزرگ بشن.‌می‌کشد​ جادو موهبتیه که هیچ‌کس نباید دست‌کم بگیرتش. باید بفهمن چقدر خوش‌شانس هستن.

بخش پر از آدم‌هایی بود که به مراقبتِ مداوم نیاز داشتند؛ یا به‌خاطرِ‌آسیب​ زخم‌های آن‌قدر شدیدی که نمی‌شد بدونِ تحلیل بردنِ نیروی زندگی‌شان در یک جلسه‌کسی​ درمانشان کرد، یا به‌خاطرِ بیماری‌هایی که درمانگرانِ عادی فقط می‌توانستند علائمشان را تسکین دهند.

همه در موگار می‌توانستند از جادو استفاده کنند، اما جادوگرانِ قدرتمند کمیاب بودند و در میانشان، کسانی‌حرفه‌ای​ که استعدادِ کافی برای یادگیریِ یک تخصص داشتند، از آن هم کمیاب‌تر بودند. بیشترشان به مقامِ اشرافی‌آسیب​ می‌رسیدند یا به خاندان‌های بانفوذ خدمت می‌کردند و مهارت‌های جادویی‌شان را در ازای قدرتِ سیاسی معامله می‌کردند.

بقیه به ارتش یا انجمنِ جادوگران می‌پیوستند، یا زندگی‌شان را وقفِ تحقیقاتِ جادویی می‌کردند.‌معجزه​ پیدا کردنِ جادوگری که حتی ذره‌ای از وقتش را صرفِ کمک به دیگران کند،‌دیده​ تقریباً به اندازهٔ پیدا کردنِ یک تک‌شاخ با دیگِ طلا زیرِ رنگین‌کمان، نادر بود.

آران در حالی که از بوی موادِ‌درازتر​ ضدعفونی‌کننده و خونِ توی هوا بینی‌اش را‌بزنید​ چین داده بود، پرسید: «چرا این آدما مریضن؟»

لیث توضیح داد: «چون همه که برادر یا‌سرعت​ داییِ جادوگر ندارن. این آدما هم درست مثلِ‌احیای​ مامان و بابا هستن، فقط شانسِ کمتری آوردن.»

لریا که به‌خاطرِ لباس‌های سفارشی‌دوزش در میانِ آن‌همه بدبختی مثلِ وصلهٔ‌جادوگر​ ناجوری به چشم می‌آمد و احساسِ گناه می‌کرد، پرسید: «چرا ما‌نبود​ رو آوردی اینجا؟ اینجا اصلاً باحال نیست، بو می‌ده و غم‌انگیزه.»

ناولها | novelha.net