---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 274: بدون عنوان • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 274: بدون عنوان

0

هنگام ناهار، اعضای گروهِ لیث‌بیشتر​ از ایدهٔ درسِ جدیدِ نالیر هیجان‌زده‌درگیرند​ بودند. تنها استثنا خودِ لیث بود.

تو دلش غر زد: «واقعاً برام مهم نیست یاد بگیرم چطور طلسم‌های جدیدِ جادوی‌سولوس​ بدلی رو اجرا کنم. هم دردسره و هم خسته‌کننده. همین الانشم می‌تونم تو چند روز‌درسی​ با جادوی راستین طلسم‌های جدید بسازم، اگه چیزی باشه که باهاش آشنام، تو چند ساعت.»

«تا اینجای کار که سالِ پنجم ناامیدکننده بوده. کلاسِ فارگ‌ببرد​ هم بی‌فایده‌ست. من هیچ‌وقت خدماتِ اجتماعی انجام ندادم و قصد‌سرشان​ هم ندارم مفت و مجانی جون بکنم. این رسماً کارِ کودکه!»

سولوس گفت: «خب اینجا یه آکادمی برای جووناست، چه انتظاری داری؟ در‌اغلب​ ضمن، باید بهت یادآوری کنم که با وجودِ بدبینیِ همیشگیت، هر درسی که‌خودش​ گذروندیم یا ایده‌های جدیدی بهمون داده یا کمکمون کرده دیدمون رو گسترش بدیم؟»

لیث با به یاد آوردنِ‌بیشتر​ کلاسِ نکرومنسی، مجبور شد اعتراف‌اندازه​ کند که حق با سولوس است.

سولوس می‌خواست حامی‌اش باشد، با این حال بزرگ‌ترین‌جون​ وسوسه‌اش این بود که به او بگوید دست‌اینجا​ از نالیدن بردارد و از همراهیِ دوستانش لذت ببرد.

تعطیلاتِ زمستانی به آن‌ها نشان داده بود که خانواده‌های اشرافی با وجودِ پیوندشان، اگر بیشتر‌خانواده‌های​ از لیث سرشان شلوغ نباشد، به همان اندازه درگیرند. آن‌ها اغلب با هم تماس می‌گرفتند، اما‌مراسمِ​ گروه به جز در مراسمِ گالا و تولدِ لیث، هرگز نتوانسته بود دورِ هم جمع شود.

با خودش فکر کرد: «اونا فقط همین‌قدر وقت برای با هم بودن‌اغلب​ دارن، ولی انگار لیث متوجه نیست یه سال چقدر زود می‌گذره. دلم می‌خواد‌خودش​ به جای اینکه وقتش رو با غر زدن تلف کنه، خاطراتِ خوش بسازه.»

یوریال که به همان خودِ همیشگی‌اش برگشته بود، گفت: «باید بگم تا اینجا سالِ‌می‌گرفتند​ پنجم هیجان‌انگیزتر از سالِ چهارم به نظر می‌رسه.» دیگر خبری از پفِ زیرِ چشمانش نبود،‌فقط​ بیشترِ اوقات لبخند می‌زد و کمی از وزنِ ازدست‌رفته‌اش را دوباره به دست آورده بود.

یوریال پس از مراسمِ گالا فهمیده بود که برای خلاص شدن از شرِ نامزدش به مدتِ‌اینجا​ چند ساعت، فقط کافی است وانمود کند دارد با لیث تماس می‌گیرد. برای بهتر شدنِ اوضاع، از‌بهمون​ یکی از معلم‌های خصوصی‌اش خواسته بود تا به او یاد بدهد چطور نیتِ کشتن را ساطع کند.

با وجودِ اینکه جادوگر بود، این کاری بود که هرگز یاد‌تعطیلاتِ​ نگرفته بود انجامش دهد. در موگار، تمامِ موجوداتِ زنده مانا داشتند. ساطع‌همان​ کردنِ آن عملی غیرارادی بود، درست مثلِ نفس کشیدن یا عرق کردن.

احساساتِ شدید منجر به افزایشِ مانای ساطع‌شده می‌شد. این امر، همراه با‌اغلب​ خلق‌وخوی تهاجمی، فشارِ روانیِ سنگینی بر کسانی که در معرضش قرار می‌گرفتند‌شود​ وارد می‌کرد و باعثِ ترس، وحشت یا حتی رعب و هراس می‌شد.

این پدیده به‌سادگی نیتِ کشتن نامیده می‌شد. برای ساطع کردنِ نیتِ کشتن نیازی نبود‌می‌گرفتند​ شخص حتماً جادوگر باشد. تا زمانی که کسی مانا داشت، می‌توانست از آن استفاده کند.‌فقط​ حتی حیوانات هم قادر بودند از آن برای ترساندنِ طعمه یا تهدیدِ دشمنانشان استفاده کنند.

جادوگر بودن کار را آسان‌تر می‌کرد، زیرا با داشتنِ مقادیرِ زیادی‌رسماً​ مانا می‌شد اثراتش را تقویت کرد. این همان روشی بود که‌ضمن​ افرادِ آرامی مثلِ لینجوس برای استفاده از نیتِ کشتن به کار می‌بردند.

روشِ دیگر، پرورشِ تواناییِ هدایتِ خشمِ درون به مانا بود. این کار‌زمستانی​ نیازمندِ آموزشِ ذهن بود و به افرادی مانندِ جیرنی ارناس اجازه می‌داد‌اندازه​ تا با وجودِ فقدانِ طبیعیِ استعدادِ جادویی، حتی جادوگرانِ قدرتمند را هم بترسانند.

در این میان، افرادی مثلِ لیث هم بودند که خشم و مانای فراوانی از خودشان‌اما​ داشتند. از زمانی که او و سولوس با هم آشنا شده بودند، سرکوبِ نوساناتِ مانای‌همین‌قدر​ لیث بر عهدهٔ سولوس بود تا زمانی که خودش قادر به انجامِ این کار شود.

در غیرِ این صورت، پس از اینکه او هستهٔ‌همان​ سبز را به دست آورد، هر حیوان یا انسانی‌گالا​ در حضورش احساس می‌کرد بره‌ای در مقابلِ کشتارگاه است.

یوریال مانای زیاد اما پرخاشگریِ کمی در وجودش داشت. زندگی‌اش پر از استرس اما در ناز‌اینجا​ و نعمت بود. از کودکی همه با او با مراقبت و احترام رفتار کرده بودند. از‌جدیدی​ آنجا که ذاتاً خونسرد و آرام بود، خشم چیزی بود که به‌ندرت روی قضاوتِ یوریال تأثیر می‌گذاشت.

حداقل تا زمانی که مجبور شده بود این‌همه وقت با لیبیا بگذراند.‌زمستانی​ مربی‌اش یک کهنه‌کارِ جنگ بود. هیچ مشکلی نداشت که به یوریال یاد‌اندازه​ بدهد چطور از استعدادهایش برای پایان دادن به دعواهای همیشگی‌شان استفاده کند.

شاید از طرفِ من نامردی باشه که برای خفه کردنش از نیتِ کشتن‌تماس​ استفاده کنم، اما خیلی بهتر از اینه که مجبور باشم هر روز به‌فکر​ حرفاش گوش بدم. یوریال همین توجیه را برای آرام کردنِ عذاب‌وجدانش کافی می‌دانست.

«من حتی یه طلسم هم ندارم که از کتابای درسی یا‌درگیرند​ مربیم نیومده باشه. بینِ وظایفم به‌عنوانِ وارثِ خاندانِ دیروس و آکادمی،‌دورِ​ همین الانشم معجزه‌ست که می‌تونم به همهٔ تکالیفی که بهمون می‌دن برسم.

بی‌صبرانه منتظرم چیزی بسازم که‌ندارم​ بتونم مالِ خودم بدونمش. همین‌این​ الانم چندتا ایده تو ذهنم دارم.

حتی درسِ پروفسور فارگ هم توجهم رو جلب کرده. خدماتِ‌ببرد​ اجتماعی ممکنه خسته‌کننده به نظر برسه، ولی فکر می‌کنم تجربهٔ‌سرشان​ عالی‌ای می‌شه. من تا حالا پامو بیرون از محله‌های اعیان‌نشین نذاشتم.

این یه فرصتِ طلاییه تا‌بیشتر​ با مردمِ پادشاهی ارتباط برقرار‌اندازه​ کنم و نیازهاشون رو بفهمم.»

کویلا که از دستش عصبانی‌بیشتر​ بود، گفت: «من می‌تونم بهت‌اندازه​ بگم اونا چی نیاز دارن.»

«اونا غذای خوشمزه، لباسِ گرم و یه عدالتِ واقعی می‌خوان. چطور انتظار داری حاکمِ خوبی بشی‌اینجا​ وقتی دربارهٔ آدمای عادی جوری حرف می‌زنی که انگار یه مشت حیوونِ عجیبن که باید ازشون‌جدیدی​ مراقبت کنی؟ اصلاً می‌دونی زمستون چقدر می‌تونه سرد باشه؟ می‌دونی هر روز چند نفر از گرسنگی می‌میرن؟»

کویلا معمولاً آن‌قدر‌بگوید​ آرام بود که دیدنِ‌همراهیِ​ عصبانیتش آدم را می‌ترساند.

فلوریا در حالی که با‌بیشتر​ غذای توی بشقابش بازی می‌کرد،‌اندازه​ گفت: «حق با اونه، یوریال.»

«فکر می‌کنم درسِ آیین‌نامهٔ عملی بیشتر ما اشراف‌زاده‌ها رو هدف گرفته تا چشممون رو باز‌اما​ کنه. فارگ راست می‌گه که ما هیچی نمی‌دونیم. به نظرم هدفش اینه که بهمون بفهمونه هیچ‌وقت​ راه‌حلِ آسونی برای مشکلاتِ پادشاهی وجود نداره.» بازدید از خانهٔ لیث برایش تقریباً یک شوک بود.

حتی بعد از آن‌همه بازسازی و بهسازی که‌جون​ به لطفِ تلاش‌های سختِ لیث انجام شده بود، باز‌آکادمی​ هم از اقامتگاهِ خدمتکاران در خاندانِ ارناس بدتر بود.

وقتی لیث دهکدهٔ مجاور را به او نشان داده بود، فلوریا آن را آن‌قدر کوچک و کثیف دیده بود‌بیشتر​ که دلش به درد آمده بود. بعد از شنیدنِ داستان‌های لیث دربارهٔ زندگیِ سختِ کشاورزان و فهمیدنِ اینکه حتی‌شود​ دریافتِ مراقبت‌های پزشکی برایشان یک تجمل محسوب می‌شد، تا روزها به خاطرِ داشتنِ چنین زندگیِ مرفهی احساسِ گناه می‌کرد.

فریا هم در اشتیاقِ یوریال شریک بود، اما با شنیدنِ حرف‌های فلوریا سر تکان‌می‌گرفتند​ داد. او هرگز به دهکدهٔ کویلا نرفته بود، اما تمامِ داستان‌های زندگیِ گذشته‌اش پیش‌اونا​ از آنکه خاندانِ ارناس او را به سرپرستی بگیرند، کافی بود تا فریا کابوس ببیند.

بعد از ناهار، برای اولین جلسهٔ تخصصِ درمانگر به‌همان​ سمتِ بخشِ جادوی نور رفتند. لیث واقعاً مشتاق بود بفهمد‌تولدِ​ در سالِ آخر قرار است چه موضوعی را تمرین کنند.

آن‌ها همین حالا هم می‌توانستند تمامِ جراحات‌مجانی​ و قطع‌عضوها را درمان کنند. این یعنی‌سولوس​ چیزِ زیادی خارج از دسترسشان نمانده بود.

پروفسور واستور که ذره‌ای هم تغییر نکرده بود، گفت: «خوش‌ببرد​ برگشتید، دانش‌آموزانِ عزیزم.» هنوز شبیه کسی بود که تلاش کرده‌سرشان​ باشند یک تخم‌مرغ و یک انسان را با هم ترکیب کنند.

فرقِ سرش کاملاً تاس بود، موهای باقی‌مانده در دو طرفِ سرش مثلِ‌اغلب​ برف سفید بود و سبیل‌های چخماقیِ واکس‌خورده‌اش هم همین‌طور. شکمِ واستور آن‌قدر‌شود​ بزرگ بود که به‌سختی می‌شد حدس زد پهنایش بیشتر است یا قدش.

او در حالی که سبیل‌هایش را می‌تاباند، گفت:‌نباشد​ «به نظر می‌رسه پارسال یکم زیادی بدبین بودم‌گروه​ که گفتم فقط یک‌سومِ شما به فارغ‌التحصیلی می‌رسید.»

«به هر حال، هرچی کمتر، بهتر. حالا که از شرِ بارِ اضافی‌کارِ​ خلاص شدیم، درس‌هامون قطعاً راحت‌تر پیش می‌ره.» از سی‌وچهار دانش‌آموزی که در‌بهت​ سالِ چهارم به تخصصِ درمانگر پیوسته بودند، فقط شانزده نفر باقی مانده بودند.

ناولها | novelha.net