چپتر 471: فصل 471
0خونآشام متوجه شد نیزههای یخی و پرتابههای تاریکی نزدیکِکسری حریفش پدیدار میشوند. زمین زیرِ پاهای لیث مثلِ گردابیمشخص عظیم چرخید و آماده بود تا دشمنش را ببلعد.
هر چقدر میخوای تو لاکت فروبیناییِ برو. واسه زخمی کردنم بیشتر از چندپشت تا ضربه لازمه، هنوز کلی انرژی دارم.
زاران در حالی که مثلِداشت گلوله به پایین شیرجه میرفت،جایشان اینطور با خود فکر کرد.
هستهٔ خونش چنان به هیئتِ جدیدشبرای نیرو میبخشید که حرکاتش حتی برایاینکه بیناییِ تقویتشدهٔ لیث هم تقریباً تار بود.
تقریباً.
بهمحضِ اینکه زاران به آرایه پشت کرد، لیث هگزاگرامِ سیلوروینگبهمحضِ را باطل کرد. ذهنش دیگر زیرِ بارِ نیاز به هماهنگیِنیاز کامل با تکتکِ عناصری که انرژیِ جهان را میساختند، نبود.
با جاری شدنِ تمرکزِ کاملِ صاحبشان در آنها، تمامِ طلسمهایش با انرژیِ تازهای به ترقوتروق افتادند.برخورد شنها رو به بالا منفجر شدند و میدانِ دیدِ خونآشام را پوشاندند. این اتفاق باعث شددهد بهخاطرِ جریانِ هوای ناگهانی که بالهایش را پر کرد، برای کسری از ثانیه سرعتش را کم کند.
این تمامِ زمانی بود که لیث نیاز داشت تا موقعیتِ زاران را بهاندازهایآرایه دقیق مشخص کند که جایشان را با هم جابجا کند. لیث در هوا ظاهرجهان شد، در حالی که تکانهٔ خونآشام باعث شد مثلِ شهابسنگ به زمین برخورد کند.
زاران که از برخورد گیج شده بود، نتوانست به نیزههای کیش و مات و پیکانهای طاعون که از فاصلهٔجایشان نزدیک و از همه طرف به سمتش میآمدند، واکنش نشان دهد. در حالی که طلسمهای ردهپایین بالهای غشایی رامیآمدند میشکافتند و نیروی زندگیِ خونآشام را ویران میکردند، لیث طلسمِ ردهٔ ۵ جادوگرِ جنگ، یعنی زمینِ دفن را فعال کرد.
چندین ستون از میانِ شنها فوران کردند و زاران را که هنوزآرایه از جراحاتِ متعددش گیج بود، محاصره کردند. ارتفاعِ ستونها ثانیهبهثانیه بیشتر میشد وانرژیِ بیشمار نیزهٔ سنگی از آنها بیرون میزدند و به هر طرف حرکت میکردند.
برخی از آنها به خونآشام خنجر زدند، در حالیمشخص که نیزههایی که به هم متصل میشدند ستونهای جدیدیشده میساختند، که آنها نیز بهنوبهٔ خود نیزههای بیشتری تولید میکردند.
این طلسم ترکیبی از جادوی زمین و تاریکی بود. سنگ مجرایی برای انرژیهای تاریک بود، بنابراین حتیباطل ایستادن در نزدیکیِ آن کافی بود تا نیروی زندگیِ قربانیاش را بمکد. رنگ از چهرهٔ کنت زولورصاحبشان پرید و به هر خدایی در آسمان و زمین التماس کرد تا جانِ قهرمان و خودش را ببخشد.
کایلان از روی مبلش بیرون پرید و آنقدر فحش داد که یک ملوانزمانی را هم شرمنده میکرد. از بختِ بد، لیچ نمیتوانست صدای او را ازگیج میانِ سروصدای خندههای خودش بشنود. تمامِ دربارِ سپیده مات و مبهوت مانده بودند.
مبارزه کمتر از یک دقیقه طول کشیده بود. انسانی با کمتر از نیم قرن سن، خونآشامی را که پیشبارِ از تبدیل شدن دو برابرِ او سن داشت، با آسودگیِ ظاهری شکست داده بود. بیدارشده بودن برای توضیحِ اینکه چطورافتادند نامردگیِ کسی که بیست سال را صرفِ استادی در قدرتهای خونآشامیاش کرده بود به این سرعت خاموش شد، کافی نبود.
«آسودگیِ ظاهری» کلماتِ کلیدی بودند.
لیث در طولِ آن یک دقیقه چندین بار از نشاطبخشی استفاده کرده بود. او آنقدر ماناسیلوروینگ را بیوقفه هدایت کرده بود که بدنش در جاهایی درد میکرد که حتی نمیدانست میتوانند درد بگیرند.کاملِ فشارِ ذهنی و جسمیِ شدیدی که تازه از سر گذرانده بود، سردردِ شکافندهای برایش به جا گذاشت.
با این حال، بیتفاوت به زمین برگشت، دربالهایش حالی که همان اخمِ قاتلِ زنجیرهای را کهبهاندازهای در شروعِ مسابقه داشت، بر چهره نشانده بود.
اصلاً برام مهم نیست مانوهار چقدر نزدیکه. حداقل یهتار ساعت خواب نیاز دارم، وگرنه دفعهٔ بعدی که از نشاطبخشیبارِ استفاده کنم ممکنه آخرین باری باشه که روم تأثیری داره.
لیث بهسرعتش جمعیتِ نامردگانزمانی پوزخند زد.
دیگر هیچکس لبخند نمیزد.
اینکسیالوت دستانش را بالا برد وهوای گفت: «آشغالای نر و ماده، هرکند چی که هستین، ما یه برنده داریم!»
سپس مانع را باطل کرد و مرگی طاقتفرسا با شعلههای سیاهِ ناشناختهایآرایه را نصیبِ کنت زولور کرد. با اشارهٔ انگشتِ لیچ، کایلان از آن سویانرژیِ اتاق به سمتش شناور شد تا اینکه در وسطِ میدانِ نبرد قرار گرفت.
«معامله، معاملهست. حالا بهتره حرف بزنی، چونبهاندازهای اگه مجبور بشم یه دقیقهٔ دیگه اینجاتکانهٔ بمونم، کاری میکنم دربارِ شبِ اوتره منقرض بشه.»
عمارتِ هسی. اکنون.
وقتی نجارها دیدند هیچکدام از حملات یا طلسمهایشان به هیولای سایه یاآرایه اربابش آسیبی نمیزند، از هجوم به جلو دست کشیدند. لمسِ خونآشامیِ حاکمِعناصری مرگ هر جراحتی را که به بدنِ مانوهار وارد میشد، درمان میکرد.
مانوهار بهمحضِ اینکه فضای کافی در اطرافش باز کرد تا از پسِ نزدیکترین دشمنان برآید، حاکمِبرخورد مرگ را باطل کرد. طلسمِ بالکور حتی با معیارهای پروفسورِ دیوانه هم مانای زیادی مصرف میکرددهد و جلوی اجراکننده را میگرفت تا نتواند طلسمهای جدید ببافد یا حتی از طلسمهای تأخیری استفاده کند.
چند تن از نجارها برای پوشش دادنِ پیشرویِ همراهانشان، هر کدام یکاینکه طلسمِ ردهٔ ۴ رها کردند. در همین حین، نجارهای ردیفِ عقب گردابهایشان راعناصری به مرزِ نهایی رساندند و به هستههای مانایشان فشارِ بیش از حد آوردند.
اربابشان دستور داده بود که اگر حملهٔ ترکیبی هم شکست خورد، دست به حملهای انتحاریموقعیتِ بزنند تا مانوهار را زیرِ خروارها آوار دفن کنند. از بختِ خوبِ پروفسور، حاکمِ مرگ بهپیکانهای او اجازه داده بود هم تمرکزش را حفظ کند و هم طلسمهایی را که آماده داشت.
همزمان با فعال کردنِ جادوی نورِ ردهٔ ۵ «با دست حرف بزن»، وِردِپشت طلسمِ بعدیاش را خواند. دستهایی غولآسا جلوی نجارهای مهاجم پدیدار شدند، آنها راجهان گرفتند و عیناً بهعنوانِ سپرِ گوشتی در برابرِ طلسمهای ورودی به کار بردند.
پیش از آنکه دشمنانِ ردیفِ میانی بتوانند خود را جمعوجور کنند،جابجا دستهای نور چنگشان را جابهجا کردند. حالا موجوداتِ اسیرشده را ازپیکانهای پاهایشان گرفته بودند و مانندِ گرزهایی زنده به سمتِ همراهانشان تاب میدادند.
به این میگنمیبخشید جوابِ کلوخانداز روبرای با سنگ دادن.
در دل خندید.
در همین حین در اتاقِ تاجوتخت، هسی به بدنِ حقیقیاش رسیدهاینکه بود. بدن در حالتِ زیستِ تعلیقی بود؛ داخلِ کپسولی از فلز،کامل شیشه و کریستالهای مانا که درست پشتِ صندلیِ سلطنتیاش قرار داشت.
بدن در مایعی بنفش شناور بود که از طریقِ چند لوله،جابجا پیوسته به داخلِ کپسول پمپ میشد. هر لوله به یکی از اعضایطاعون دربارش متصل بود؛ کسانی که کپیهای دقیقی از بدنِ داخلِ کپسول بودند.
روی تختش نشست و جادوی نورِ ردهٔ ۵ خود، جریانِ زندگی، را فعالآرایه کرد. جریانی از نیروی زندگی از هسی به بدنِ داخلِ کپسول سرازیر شد.انرژیِ با پایانِ انتقال، تنها مقدارِ کمی از نیروی زندگیِ هسیِ اصلی باقی ماند.
فقط در حدی که بدن را در حالتِ زندگیِ نباتی زندهسرعتش نگه دارد. ثرود گریفون، دخترِ آرتان پادشاهِ دیوانه، چشمانِ نقرهایاش را بازتکانهٔ کرد. بدنش به اوایلِ بیستسالگی برگشته و به اوجِ تازهای رسیده بود.
رویهٔ پدرش را بارها و بارها بهبود بخشیده بود، اما هنوز مشکلاتِآرایه زیادی جای کار داشت تا بتوان آن را بینقص دانست. دربارِ شبِ مغرورانرژیِ ابزاری برایش فراهم کرده بود تا تولههایش را میانِ جمعیتِ اوتره پخش کند.
کافی بود کنترلِ بدنِ یکی از خدمتگزارانشان را به دست بگیرد و از او بهعنوانِشهابسنگ مترسک استفاده کند تا نوعِ جدیدی از داروی کیمیاگری را در بازارِ سیاه رواج دهد.واکنش محصولِ شگفتانگیزی بود که نشئگیِ فوقالعادهای به همراه داشت و هیچ عارضهٔ جانبیای در پی نداشت.
با این تفاوت که اصلاً دارو نبود؛ فقط معجونِ سرفهای بود که باآرایه چند سلولِ او مخلوط شده بود. همان سلولها کافی بودند تا گردابِ کوچکی بسازندجهان که انرژیِ جهان را به درون میمکید و حسِ سرخوشی و قدرت القا میکرد.
سلولها فقط در سوژههای مناسب موفق به رشد و تکامل میشدند، تاکند جایی که قربانیشان را به همزادی از ثرود تبدیل میکردند. این همزادهاشهابسنگ اهداکنندگانِ بینقصی بودند؛ نیروی زندگی و مانایشان دقیقاً با خودش یکی بود.
به لطفِ «دربار»ش، با وجود اینکه ثرود هنوز رازِتار بیداری را کشف نکرده بود، توانسته بود در کنارِدیگر جوانیِ ابدی، به بهترین جایگزینِ ممکن دست پیدا کند.