چپتر 232: فصل 232
0پروفسور فارگ توضیح داد: «حتی اگه فقط کریستالهای آبیِ تیره باشن، بازبهش هم خیلی گرونقیمت هستن. اگه تو روندِ زیر شکست بخورید، سنگ از بیندنبال میره و یکی دیگه بهتون میدن. برای هر کدومتون فقط سه کریستال هست.
از بین بردنِ همهشون به معنیِ پایانِ درس، پایانِیادتون نیاز به حضور تو این کلاس و همینطور ازآسیب دست رفتنِ هر شانسی برای تبدیل شدن به یه کریستالگره.
چون تا اینجای کار اومدید، باز هم نمرهٔ قبولی میگیرید،درک اما هیچ کریستالگرِ استادی شاگردی رو که بعد از سهتیغهٔ ماه تمرین نتونه از پسِ یه کریستالِ آبی بربیاد، قبول نمیکنه.»
«چیزی که ازتون میخوام همون کاریه که تا الان بارها تکرارشبده کردید، اما با یه تفاوتِ بزرگ. وقتی طلسمِ کریستالگریِ اسکوپ رومیزنه روی سنگ اجرا کنید، متوجه میشید که هیچ خطی داخلش نیست.
فقط یه نقطه میبینید که با سرعتی متغیر حرکت میکنه. دلیلش اینهبهش که برخلافِ کریستالهای ردهمیانی، کریستالهای ردهبالا میتونن ماناشون رو بهسرعت بازیابی کنن.حرکاتش این ویژگی بهشون یه جریانِ مانای منحصربهفرد میده که بهش تنفسِ مانا میگن.
یه کریستالگرِ راستین باید بتونه تنفس رو اونقدر واضح درکباشه کنه که حرکاتش رو دنبال کنه و سنگ رو بر همونزیادی اساس برش بده. یادتون باشه، تراکمِ تیغهٔ مانا باید ثابت بمونه.
اگه بیش از حد روی تنفس تمرکز کنید، تیغه به کریستال آسیب میزنه.دنبال اگه کریستال آسیبِ زیادی ببینه، منفجر میشه. مثلِ هر چیزِ دیگهای تو زندگی،آسیب کلیدِ کار پیدا کردنِ تعادل تو کاریه که میکنید. برای همهتون آرزوی موفقیت میکنم.»
کلاسِ کریستالِ جادو دلیلِواضح پیشرفتِ چشمگیرِ حساسیتِ مانایدنبال لیث در ماههای اخیر بود.
اسکوپ طلسمی بود که کاملاً به درکِ اجراکننده تکیه داشت و لیثبهش در تمرینها همیشه بهجای نشاطبخشی از آن استفاده میکرد. این نخستین فرصتشحرکاتش بود تا حساسیتِ مانایش را بدونِ به خطر انداختنِ جانِ کسی تمرین کند.
برخلافِ جادوی درمان، جانی در میان نبود و هدر رفتنِ یک تکه کریستال برایشبمونه اهمیتی نداشت. از طرفی بسیار سادهتر از جادوی بُعدی بود، چون مجبور نبود چندینزندگی جریان را همزمان حس و دستکاری کند و فقط با یک جریانِ ثابت سروکار داشت.
لیث طلسمِ اسکوپ را اجرا کرد و توانست نقطهای را که فارگ میگفت ببیند. نقطهبرش با الگو و سرعتی نامنظم حرکت میکرد. لیث مدتی بررسیاش کرد تا اینکه فهمید تنفسببینه مسیرِ ثابتی ندارد. برای دنبال کردنِ حرکاتش مجبور بود هر از گاهی کریستال را بچرخاند.
با خودش فکر کرد:
بذار ببینمکنن نشاطبخشی چیبهشون نشون میده.
لیث متوجه شد که حتی اندازهٔ نقطه هم با گذشتِ زمانقبول تغییر میکند، اما مهمتر از همه، حالا میتوانست دستگاهِ گردشِ تنفس رابزرگ ببیند. شبیهِ هزارتویی بود که شاخههایش چندین بار یکدیگر را قطع میکردند.
هنوز هم کلافِ درهمپیچیدهای بود که بیشترِ اوقات به تنفس اجازه میداد تغییرِ مسیر دهد،واضح اما نشاطبخشی در مقایسه با طلسمِ اسکوپ برتریِ بزرگی به او میبخشید. لیث با نشاطبخشیتمرکز میفهمید تنفس کِی میتواند تغییرِ مسیر دهد و کِی مجبور است در خطی مستقیم پیش برود.
حساسیتِ مانام هنوز یه کم کار داره. روی دو تا کریستالِ اول از اسکوپحرکاتش استفاده میکنم و نشاطبخشی رو برای آخری نگه میدارم. قصد ندارم کریستالگر بشم، پس بهترهمیزنه از این فرصت استفاده کنم و به خرجِ آکادمی تمرین کنم تا از جیبِ خودم.
مهم نبود لیث چقدر دردجریانِ یا اندوه به دوش میکشید، هنوزمانا هم به شکلی باورنکردنی خسیس بود.
لیث پس از اجرای دوبارهٔ اسکوپ، بریدنِ کریستال را آغاز کرد. هرچهنمیکنه بیشتر پیش میرفت، سنگ بیشتر آب میرفت و قدرت و کیفیتش بالا میرفت.طلسمِ مشکل اینجا بود که هرچه کریستال کوچکتر میشد، چرخشهای تنفس هم ناگهانیتر میشد.
شبیهِ یکی از بازیهای روگلایکِ زمین بود. در هر سطحِ جدید، درجهٔ سختی بالا میرفتواضح و هرچه از دورِ قبلی یاد گرفته بود به کارش نمیآمد. همهچیز به تمرکز وتمرکز دقت بستگی داشت؛ اینکه هرگز نگذارد تیغهٔ مانا بیش از حد از نقطه فاصله بگیرد.
لیث تقریباً توانست کریستالِ اول را بپالاید، اما یک اشتباهِ کوچک باعث شد سنگ خرد شوداساس و مجبور شود از نو شروع کند. در تلاشِ دوم، زحماتش نتیجه داد. استراحتِ کوتاهی کردببینه تا خستگی در کند و همان موقع فهمید که حتی کویلا هم یک بار شکست خورده است.
کویلا شانه بالا انداخت و گفت: «زیادی مغرور شدم و تاوانش رو هم دادم.»باید لیث روی کریستالِ سوم هم اسکوپ را اجرا کرد. تمرین را با موفقیت پشت سرتیغهٔ گذاشته بود، اما برای تیز کردنِ حواسش به هر تمرینی که دستش میرسید نیاز داشت.
تا پایانِ کلاس، گروهِ لیث تمامِ کریستالهایشان راکریستالِ با موفقیت بریده بودند. فقط لیث و کویلاهمون هر کدام یک کریستال را از دست داده بودند.
دومین کلاسِ آن روز به تخصصِ درمانگر اختصاص داشت. اعضایراستین گروه ویزیتهای خانگی را به همراهِ پروفسور آیرونهلم انجام دادند. پروفسوربرش تراسک مرده بود و آیرونهلم را بهعنوانِ جایگزینش تعیین کرده بودند.
لوکارت با کمکِ آن خائن مدتها پیش از پادشاهیِ گریفون گریخته بود، بنابراین دیگر کسیدنبال سوءقصدی به جانِ یوریال نمیکرد. گشتهایشان در آرامش میگذشت؛ سفر از شهری به شهرِ دیگرآسیبِ و دیدنِ شهرهای مختلفی که غرق در هیاهوی کارهای روزمره بودند، به آرامشِ اعصابشان کمک میکرد.
این گشتوگذارها ایدهای هم به ذهنِمانای یوریال انداخت که هنگامِ صرفِ شاممیگن در آکادمی با بقیه در میان گذاشت.
«چرا بعد از اینکه سالِ چهارم رو تموم کردیم همهتون نمیآید خونهٔنمیکنه من؟ تو دوکنشینِ من، هوا حتی تو زمستون هم عالیه. میتونیم باوقتی هم سفر کنیم و من بهترین جاهای قلمروم رو بهتون نشون بدم.
اگه تنها برگردم خونه، مجبور میشم تمامِ تعطیلاتِ زمستونیِ قبلراستین از سالِ پنجم رو فقط جادو بخونم و شما هماساس همینطور. به نظرم ما حقمونه یه دو هفتهای بریم تعطیلات.»
دخترها یکصدا موافقت کردند. وقتی اوریون پیششان در خانه بود، پدری فوقالعاده اما درحرکاتش عین حال معلمی سختگیر میشد و وقتِ چندانی برای استراحت و تنبلی به آنها نمیداد.میزنه وقتی هم که برای کار به مأموریت میرفت، جیرنی همهچیز را به مسابقه تبدیل میکرد.
جیرنی آنها را به کاری مجبور نمیکرد، اما ظاهراً همیشه میدانستمانا روی کدام نقطه دست بگذارد تا آنها را به سازِ خودشدنبال برقصاند. در مقایسه با او، آکادمی محیطِ آرامشبخشی به حساب میآمد.
لیث تنها کسی بود که هنوز دودل بود. دو هفته برایش زمانِ زیادی بود. هنوز خبرِهمون مرگِ محافظ را به سلیا نداده بود و اصلاً نمیدانست چطور باید این خبرِ شوم رامیشید به گوشش برساند. با تجربهای که داشت، میدانست هرچه بگوید، قلبِ زن را خرد خواهد کرد.
با بچهای که در راه بود، سلیا به هر کمکی که از دستِتنفس دیگران برمیآمد نیاز داشت. هرچند لیث هرگز با خواستهٔ محافظ موافقت نکرده بود،تیغهٔ اما عزمش را جزم کرده بود تا آخرین آرزوی دوستش را برآورده کند.
هرچه دیگران برای راضیمانا کردنش اصرار کردند، در نهایتتنفس فقط یک جوابِ توخالی شنیدند:
«بهش فکر میکنم.»
کمی بعد و باماه کلی کلنجار رفتن باکریستالِ خودش، به اتاقِ فلوریا رفت.
وقتی فلوریا در را باز کرد، موهایش را با مدلِ عجیبیباید بالای سرش جمع کرده بود و با سنجاقسر و بیگودیهایی که لیثیادتون تا به حال ندیده بود، آنها را سرِ جایشان محکم کرده بود.
لیث نتوانست جلوی خندهاش رامیگن بگیرد و گفت: «موهات خیلیاونقدر قشنگ شده. اونا دیگه چیه؟»
فلوریا با لحنی کلافه جواب داد: «چیزی کهمیده قرار نبود هیچوقت ببینی. موی بلند داشتن مکافاته.تنفس نکنه فکر میکردی موهام بهطورِ طبیعی اینقدر حالتداره؟»
«هیچوقت ندیدم تو شهرکِماه معدنکاوی یا وقتی مهمانِ خونهتونآبی بودم از اینا استفاده کنی.»
«خب، معلومه! اون موقعمنحصربهفرد چیزای مهمتری داشتم که بهشونمیگن برسم. راستش، همیشه شلخته بودم.»
«تو اینطور میگی، من که هیچوقتراستین شلختگیای ندیدم.» حرفهایش حالِ فلوریا را زیروروکنه کرد و لبخندی پهن روی لبهایش نشاند.
«خب، بیا تو. ببخشید اگه به هم ریختهست، تازه از حموم اومدم. اومدنتراستین غافلگیرم کرد.» او را به داخلِ اتاقش راه داد، اما بهجز یک حولهٔیادتون تنپوش روی تخت و چند بیگودیِ دیگر روی پاتختی، هیچچیزِ نامرتبی به چشم نمیخورد.
«آره، ببخشید. باید با هم حرف بزنیم.» فلوریاکریستالِ سرِ جایش خشکش زد. در ذهنش، این کلماتهمون هنوز یک معنی میداد: «باید از هم جدا بشیم.»
«لطفاً، بهتره بشینی. بعضیمنحصربهفرد از چیزایی که بایدمانا بگم دقیقاً خبرای خوبی نیستن.»
فلوریا همانطور که خواستهمانا بود نشست و لیثبتونه هم درست کنارش جا گرفت.
این باید نشونهٔ خوبی باشه. اگهمانای میخواست ولم کنه، فاصلهش رو حفظمیگن میکرد. یا حداقل برادرم اینجوری میگه.
لیث نفسِ عمیقی کشید تا آرام شود و بعد دربارهٔ تمامِ چیزهایی که آزارشازتون میداد با او حرف زد. برایش توضیح داد که چطور بینشِ مرگ دارد شکنجهاشروی میدهد، چطور کابوسها هنوز رهایش نکردهاند و چطور بدنش همچنان در حالِ بهبودی است.
«قبلاً اینا رو بهت نگفتم چون میخواستم یکممانا بهت فضا بدم. تو حق داشتی از درامِدرک زندگیِ من یه نفسی تازه کنی. اگه بخوای...»
لیث میخواست بگوید که اگر میخواهد از رابطهشان فاصلهای بگیرد یا کسیدرک را پیدا کند که کمتر دردسر داشته باشد درکش میکند، اما متوجه شدبیش بعد از اینکه از کابوسهایش حرف زده، فلوریا دیگر به حرفهایش گوش نمیدهد.
چشمانش ستارهباران بودویژگی و لبخندِ بزرگیمانای روی صورتش داشت.
وقتی متوجه شد لیثماه دیگر حرف نمیزند، گفت: «بذارآبی ببینم درست فهمیدم یا نه.»
«بینشِ مرگ وقتیمانای با منی متوقفبهش میشه، مثلِ همین الان؟»
«آره.» لیث متوجه شده بود که اگر بهاندازهٔ کافی به هم نزدیک باشند،کنه اثرهای بینشِ مرگ ناپدید میشود. به همین دلیل نزدیکش نشسته بود. ارادهٔ کافیتمرکز برای به هم زدن با او و همزمان پس زدنِ بینشِ مرگ را نداشت.
«و وقتی کنارِویژگی من میخوابی هیچمانای خوابِ بدی نمیبینی.»
«بازم درسته.» فلوریا نزدیکترماه شد، صورتش حالا چند سانتیمترآبی با صورتِ لیث فاصله داشت.
«این یعنیجریانِ من برات خاصم؟میده یعنی واقعاً خاص؟»
«هستی، اما بحث سرِ این نیست. تو...» سعی کرد اواونقدر را وادار کند منطقی فکر کند، اما فلوریا انگشتِ اشارهاشباشه را روی دهانِ او گذاشت و حرفش را قطع کرد.
«فقط به یه سؤال جوابجریانِ بده. از من خوشت میاد؟تنفسِ حتی با این دمودستگاه روی سرم؟»
«این شد دوبعد تا سؤال، ولینتونه جوابِ جفتشون آرهست.»
«همین برام مهمه.» بوسهٔ عمیقی بر لبانش گذاشت که باعث شد تمامِ ترسها واونقدر نگرانیهای لیث مانندِ مِهی غلیظ در برابرِ خورشیدِ بامدادی محو شود. گرمای فلوریا وبمونه لمسِ ملایمش روی پوستِ لیث تمامِ چیزی بود که میتوانست به آن فکر کند.
بهمحضِ اینکه فلوریا یک ثانیهمیگن برای نفس کشیدن به اواونقدر فرصت داد، گفت: «یه چیزِ دیگه.»
«نمیتونم آخرِ هفته ببرمت سرِ قرار. قصد دارم برگردم به شهرکِ معدنکاوی و بهباید قبرِ محافظ سر بزنم. نمیتونم مدام در زنجیرِ شکستهای گذشتهم بمونم. باید باهاشون روبهروتراکمِ بشم و پروندهشون رو ببندم. این تنها راهیه که میتونم به زندگی ادامه بدم.»
«فکرِ عالیایه. کِی راهماه میافتیم؟» حالتِ غافلگیرشدهٔ لیثکریستالِ باعث شد ریز بخندد.
«واقعاً فکر کردی میذارم تنهایی بری اونجا؟ پس از اونراستین چیزی که فکر میکنی دیوانهتری.» قبل از اینکه او را تابرش در همراهی کند، دوباره بوسیدش، این بار فقط یک بوسهٔ کوتاه.
«ببخشید، اما نمیتونی بمونی. وقتی دربارهٔ سفر تصمیم گرفتی بهماونقدر خبر بده. میتونیم از بقیه هم بخوایم باهامون بیان. اوناباشه هم باید پروندهٔ این ماجرا رو برای خودشون ببندن، مخصوصاً یوریال.»
بعد از یک بوسهٔ شببهخیرِ دیگر، فلوریا در رابهش پشتِ سرش بست. حالا که تنها بود، نمیتوانست مثلِواضح یک دختربچه از ریز خندیدن و لبخند زدن دست بردارد.
هنوزم نمیتونم باور کنم لیث بهم گفتپسِ براش خاصم، یا اینکه من تنها کسیامازتون که باعث میشه بینشِ مرگ متوقف بشه.
لیث به اتاقش برگشت. وقتی در را باز کرد، ذهنش هنوز داشت باتنفس بدنش بر سرِ فرصتهای ازدسترفته بحث میکرد. نیمی از شب را صرفِ استفادهتیغهٔ از انباشت کرد تا هستهٔ مانایش را بیشتر بپالاید و تواناییهایش را بهبود ببخشد.
نیمِ دیگر را خوابید تا بهراستین بهبودِ بدنش کمک کند. حتی دردرک تنهایی هم توانست با آرامش بخوابد.
بقیهٔ هفته بهسرعت گذشت. بهجز تماسهاینتونه صبحگاهی با خانه، لیث فقط باید درچیزی کلاسهای کریستالِ جادو و جادوآهنگری شرکت میکرد.
او از قبل دورههای نکرومنسی و جادوی بُعدی را به پایان رساندهبتونه بود. این کار وقتِ آزادِ زیادی برایش باقی میگذاشت که از آنباشه برای تمرینِ جادوآهنگری زیرِ نظرِ وانمایر، استراحت، و استفاده از انباشت بهره میبرد.
حالا همچنین میتوانست با کمترین تلاش بینشِ مرگ را مهار کند، مگردرک اینکه اتفاقِ غیرمنتظرهای تمرکزش را به هم میزد. تنها عارضهٔ جانبیاش اینبمونه بود که همیشه چهرهای جدی داشت، چون نمیتوانست به خودش اجازهٔ آرامش بدهد.
بقیه برای این موضوع بیوقفه مسخرهاش میکردند و میگفتند که دوباره آن نگاهِراستین غضبناکش را پس گرفته است. لیث آنقدر از رفتارِ بچگانهشان کلافه شد کهیادتون در نهایت دربارهٔ بینشِ مرگ و برنامههایش برای آخرِ هفته به آنها توضیح داد.
یوریال هم به پیروی از او، نگرانیهایش دربارهٔ آینده و بازگشتِ اعتیادش را که در حالِ حاضر داشت با آنتکرارش دستوپنجه نرم میکرد، با بقیه در میان گذاشت. برای اولین بار از زمانی که به آکادمی برگشته بودند، حالوهوای اتاق غمانگیزمیکنه شد، اما یوریال و لیث هر دو از اینکه دیگر مجبور نبودند بارِ روی دوششان را پنهان کنند، احساسِ بهتری داشتند.
«اشکالی نداره منم باهاتون بیام؟ نامزدم داره میاد خونهمون بهِم سر بزنه و من اصلاًواضح دلم نمیخواد وقتم رو باهاش تلف کنم.» یوریال مدام با یک شیشهٔ داروی آرامبخش بازیتمرکز میکرد، درپوشش را برمیداشت و میگذاشت و با وسوسهٔ سر کشیدنِ یک جرعه از آن میجنگید.
«کمک به یه دوست بهونهٔ خیلی بهتریه تا موندن تو آکادمی برای خرخونی.کنه تازه، ممکنه به مشکلاتِ خودم هم کمک کنه. اگه بتونم سایهٔ بالکور روتمرکز از سرم بیرون کنم، تحمل کردنِ لیبیا در مقایسه باهاش مثلِ بچهبازی میشه.»
لیث هرگز قصد نداشت این سفر عاشقانه باشد، اما قبل از جوابمیگن دادن به فلوریا نگاه کرد. با اینکه رابطهشان بیشتر افلاطونی بود، نمیتوانستبرش احساساتِ او را نادیده بگیرد چون سفر را با هم برنامهریزی کرده بودند.
فلوریا سر تکان داد: «البته، میتونی باپسِ ما بیای. بههرحال دو تا چادرِ بُعدی آمادهمیخوام کردهم. میتونی با لیث تو یه چادر باشی.»
لیث اخم کرد: «چادر؟»
«برای چی؟ من قصدمانا ندارم شب رو اونجابتونه بگذرونم. هم ترسناکه هم افسردهکننده.»
سولوس مسخرهاش کرد: «آره، مخصوصاً حالا کهمنحصربهفرد میدونی مجبوری تنهایی بگذرونیش.» از اینکه میدیدباید لیثِ بدعنقِ قدیمی دوباره برگشته خوشحال بود.
فلوریا شانه بالا انداخت: «منم همینطور. ولی جنگل جای جادوییایه. باقبول اینهمه اتفاقی که امسال افتاد، هیچوقت نتونستیم اون سفری رو کهتفاوتِ بعد از امتحانِ آزمایشی برای رفتن به جنگل برنامهریزی کرده بودیم بریم.
فکر کردم بد نیست کلِ آخرِبهش هفته رو همونجا بگذرونیم. تو سطحِبتونه ما، جانورانِ جادویی تهدیدی حساب نمیشن.»
کویلا سر تکان داد:مانا «فکرِ خوبیه. همهمون به یکمتنفس استراحت و آرامش نیاز داریم.»
فریا گفت: «آره، این اولین باری هم هستمیده که همهمون بیرون از آکادمی دورِ هم جمع میشیماونقدر بدونِ اینکه چیزی یا کسی بخواد ما رو بکشه.»