چپتر 254: فصل 254
0با بالا رفتن از پلهها، لیث نمیدانست دربارهٔ وضعیتِ فعلیاشنشان چه فکری بکند. از وقتی او و سولوس با هم یکیدنیا شده بودند، انگار بیشترِ خشم و کینهٔ همیشگیاش غیبش زده بود.
سولوس میتوانست خوشحالیِ او را از اینکه دوباره به هم پیوستهانداندازههای حس کند، و این موضوع او را از قبل هم خوشحالتر میکرد.میداد به خاطر همجوشیِ ذهن، احساساتشان در یک حلقه همدیگر را تقویت میکرد.
لیث که نمیدانست این وضعیت کِی تمام میشود، تمامِ غذاهای موردعلاقهاش را بهآینه خوردِ سولوس داد تا بگذارد خودش آنها را بیواسطه تجربه کند. مراقبت و توجهیمیداد که میدید، در کنارِ آنهمه طعمِ جدید، او را از خوشحالی به آسمانها برد.
با نگرانی برای معدهٔ لیث گفت: «بهبیش سازندهم قسم! همهچیز خیلی خوشمزهست! مطمئنی میتونم اینقدرنمیداد بخورم؟ تو تازه یه ساعت پیش ناهار خوردی.»
«نگران نباش، چیزی نیست که نتونیمزمین درمانش کنیم. تا وقتی این لحظههایغولآسا رویایی ادامه داره، باید ازشون لذت ببریم.»
طبقهٔ اول واقعاً عجیب بود. وسایلِ آنجا فقط از چند قفسهکتابِ خالی، تعدادِ زیادی آینه درشبیه شکلها و اندازههای مختلف، و یک کره تشکیل میشد. شبیه به کرهای بود که در زمینکودکیاش داشت، اما این یکی موگار را نشان میداد و غولآسا بود، با شعاعی بیش از نیم متر.
برخلافِ چراغخوابِ دورانِ کودکیاش، تمامِ دنیا را نشان نمیداد.قفسهکتابِ فقط مناطقی که لیث در آنها حضور داشت وتشکیل مکانهایی که دیده بود روی آن نقش بسته بود.
روی نقشهٔ منطقهای که داخلِ سولوسپدیا ذخیره شدهنیم بود تمرکز کرد و نامِ شهرها و رودخانههامناطقی را به یاد آورد، اما کره همچنان خالی ماند.
صدایش از بینِ آنهمه غذایی که سولوسداشت داشت میتپاند توی دهانشان، خفه و نامفهومبیش بیرون آمد: «پس ربطی به دونستن نداره.»
«فقط مهمه خودمونفقط کجاها رفتیم. عجیبه.خالی نظری داری، سولوس؟»
«هیچی. هی، آکادمی هم اینجاست. راستش هر دوشون. حتی آکادمیِ گریفونِ صاعقه هم علامتشکلها خورده.» به محض اینکه سولوس کاری کرد انگشتِ لیث آکادمی را لمس کند، سطحِ کرهشعاعی زوم شد و هولوگرامی سهبعدی را به نمایش گذاشت که تا ریزترین جزئیاتش دقیق بود.
هولوگرام به رنگِ سایههای سرخ بود و هروقت روی اتاقِ خاصیچراغخوابِ تمرکز میکردند که در آن سفرِ کوتاه — پیش از آنکه رئیسنقشهٔ لینیا درخواستِ لیث را رد کند — دیده بودند، سردردِ خفیفی میگرفتند.
سپس لیث گریفونِ سفیدشبیه را لمس کرد واما همان نتیجه را گرفت.
لیث با تأمل گفت: «انگارقفسهکتابِ دارم یه الگویی میبینم. بیاشکلها شهرِ معدنی رو امتحان کنیم.»
سردرد پابرجا بود. هولوگرامهایی که مناطقِآنجا شناختهشدهٔ نزدیکِ آکادمی را نشان میدادند،زیادی همگی همانقدر سرخ و پرجزئیات بودند.
«خیلی خب، حالا بیا جنگلِ تراون رو امتحان کنیم.» لیث هرگز بیروندورانِ از جنگلِ گریفونِ سفید نرفته بود، چون به لطفِ مارکیز به گامهایمنطقهای وارپِ انجمنِ جادوگران دسترسی داشت که او را مستقیماً به داخلِ آکادمی میآورد.
میتوانست حومهٔ گریفونِ صاعقه را انتخاب کند، همانجا که همراه با کنت لارکشعاعی از آنجا راهی شده بود، اما بهخوبی به یاد داشت که آن منطقهدیده چقدر شدید گشتزنی میشد. پس مکانِ نزدیکتر و بسیار بیخطرتر را انتخاب کرد.
این بار هولوگرام آبی بود و سردرد از بین رفت. لیث روی محوطهٔ بازِتشکیل جنگل تمرکز کرد، همانجا که در گذشته تمرین میکرد. وقتی روی مکانِ خاصی زوم کرد،برخلافِ هولوگرام ناپدید شد و لیث حس کرد توجهش به بزرگترین آینهٔ اتاق جلب شده است.
قابِ دایرهایِ نقرهایرنگی داشت و آنقدر بزرگ بود که بیشترِ دیوارِ غربی را اشغالشکلها میکرد. سطحِ آینه موج برداشت و تصویرِ اتاق که تا یک لحظه پیش درغولآسا آن منعکس بود، جای خود را به همان محوطهٔ بازی داد که لیث دنبالش میگشت.
لیث دستش را روی تصویر فشار دادبیش و گفت: «یعنی ممکنه...؟» اما هیچ اتفاقی نیفتاد.نمیداد سرمای سطحِ شیشهای را زیرِ انگشتانش حس میکرد.
سولوس با انگشتانِ لیث بشکنی زد و گفت: «شاید باید بهش مانا بفرستیم.»شعاعی و انرژی را از چشمهٔ مانا، از طریقِ برج به داخلِ آینه هدایت کرد.روی مانا بهسرعت در امتدادِ لبههای قاب چرخید و باعث شد درخششی نارنجیرنگ ساطع کند.
شیشه سپس به مایعی نقرهای تبدیل شد که قاب آن را به درونکره کشید، با این حال تصویرِ پیشِ چشمانِ لیث تغییری نکرد. حالا میتوانست صداهای آشناینیم حیاتوحشِ جنگل را بشنود و نسیمِ خنکی را که به صورتش میوزید حس کند.
لیث که به همان اندازهٔوسایلِ گیجیاش شگفتزده هم شده بود،خالی گفت: «یه گامهای وارپِ دوربردِ شخصی!»
چند مکانِ آشنا را امتحان کرد، حتی جاهایی بسیار نزدیک بهچراغخوابِ دریوس، پایتختِ مارکینشین. صدها کیلومتر فاصله داشتند، اما توانستند بیهیچ زحمتی ونقشهٔ بدونِ مصرفِ حتی یک قطره از مانای خودشان، دروازهها را باز کنند.
سولوس یادآوریتشکیل کرد: «فقط دوکرهای تا مشکل هست.»
«یک، فقط میتونیم جاهای خلوت رو انتخاب کنیم. اگه کسی از توی گامهای وارپ نگاه کنه،شبیه میتونه داخلِ برج رو ببینه و این برامون دردسر میشه. دو، آخه چطوری قراره برگردیم؟ اگهکودکیاش برج همینجا بمونه، یا باید از هم جدا بشیم یا این چیز به هیچ دردی نمیخوره.»
لیث سر تکان داد و دستش را از دروازهٔ بُعدی عبور داد. حسِ ناخوشایندی دراندازههای بدنش پیچید. لیث و سولوس هر دو حس کردند ذهنشان دارد از هم دور میشودبیش و پیوندشان هر لحظه ضعیفتر میشد، تا اینکه لیث دستش را به داخلِ برج کشید.
«انگار وضعیتمون واقعاً موقتیه. احتمالاًغولآسا بهمحضِ اینکه پامونو از برجبرخلافِ بذاریم بیرون، به حالتِ عادی برمیگردیم.»
هنوز از این غافلگیری درنیامده بودند که دیوارها بهشدتموگار لرزیدند و در چند نقطه ترک برداشتند. لرزشها آنقدر شدیددورانِ بود که لیث نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد.
«این دیگه چی بود؟»
سولوس بیسکویتی با تکههای شکلات خوردآنجا و گفت: «خب، این اتاق اززیادی همون اول هم نباید وجود میداشت.»
«اگه به هر دلیلی همجوشیمون از بین بره، احتمالاً همهچیزبرخلافِ روی سرمون آوار میشه. میبینی؟» به ترکهایی اشاره کرد کهروی به همان سرعتی که به وجود آمده بودند، داشتند ناپدید میشدند.
«خیلی خب، پس اون کره نشوندهندهٔ تمامِ جاهاییه که میتونیم بهشون وارپغولآسا کنیم. سردرد هم احتمالاً یعنی یه مکان در دسترس نیست، حداقل توحضور سطحِ فعلیمون. ترجیح میدم سعی نکنیم بهزور از آرایههای آکادمیها رد بشیم.
نه تنها خطرِ لو رفتن رو به جون میخریم،آینه بلکه ممکنه اونقدر مانا مصرف کنیم که از همزمین جدا بشیم. بیا اول بقیهٔ چیزها رو بررسی کنیم.»
«آره، حیف کهواقعاً هنوز نفهمیدیم چطورآنجا قراره به اینجا برگردیم.»
دومین آینهٔ بزرگِ اتاق قابِ مستطیلیِشعاعی طلاییرنگی داشت. تصویری که در آن افتادهکودکیاش بود، هر دوی آنها را ماتومبهوت کرد.
لیث حالا جفتچشمِ دومی درستکرهای بالای ابروهایش داشت و درنشان هالهای طلایی احاطه شده بود.
لیث شانه بالا انداخت: «هالهٔقفسهکتابِ من همیشه سیاه و سرخشکلها بوده. پس قاعدتاً این مالِ توئه.»
سولوس به تصویرشان درعجیب آینه چشمک زد و هرقفسهکتابِ دو چشمِ چپ بسته شدند.
«قطعاً مالِ منه. سؤال اینه که این دیگه به چه دردی میخوره.» لیث مانا رانمیداد به آینه تزریق کرد و لبههای قاب شروع به ساطع کردنِ درخششِ آبی کرد. این بارشهرها مانا بهجای چرخیدن، به درونِ آینه رسوخ کرد تا اینکه صدای وِزوِزی از آن بلند شد.
«خیلی خب، بیا دوباره سعی کنیم چیزها رو تجسم کنیم.»نشان لیث به آکادمیِ گریفونِ سفید فکر کرد و در عوضکودکیاش سردردِ شدیدی گرفت. بعد نوبتِ دریوس بود، اما نتیجه همان بود.
«پس لوتیا چی؟» آینه یک ثانیه سیاه شد و بعد میدانِ دهکدهمختلف را نشانش داد. لیث فهمید که میتواند زاویهدیدش را به دلخواه تغییرغولآسا دهد و طوری ببیند و بشنود که انگار واقعاً خودش آنجا حضور دارد.
میتوانست به هر جایی که دستکم یک بار در گذشته رفته بود،زیادی جابهجا شود. با نگاه کردن از پشتِ پنجره، حتی میتوانست واردِ خانههای روستاییانموگار شود. حرفهایشان برایش اهمیتی نداشت، پس به آزمایشِ محدودیتهای دستگاهِ دیدزنیاش ادامه داد.
لیث پایش را رویمیداد زمین کوبید و گفت:نیم «این که خیلی مزخرفه!»
«حتی نمیتونم کلِمیشد دهکده رو ببینم.زمین بُردش خیلی کمه.»
سولوس سعی کرد دلداریاش بدهد:قفسهکتابِ «حداقل فعلاً که اینطوریه.» اما خودشاندازههای هم حرفهای خودش را باور نداشت.