---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 509: فصل 509 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 509: فصل 509

0

«آفرین. هیولاها رو کشتی. هیولاهایی که با ما بهتر از این شهرِ‌حقشون​ لعنتی رفتار می‌کردن. وقتی دخترم مریض شد، هیچ درمانگری نبود، چون همشهری‌های‌حالِ​ خودم بیرونش کرده بودن.» تک‌تکِ کلماتِ کشاورز آغشته به زهر و کینه بود.

«زنم وقتی داشت از بچه مراقبت می‌کرد مریض شد، با این حال هیچ‌کس کاری‌فرار​ نکرد. مجبور شدم با گاری‌ام مائکوش رو ترک کنم، به این امید که قبل از‌حالِ​ اینکه مرگ جونشون رو بگیره یه درمانگر پیدا کنم. اما به‌جاش وارگ‌ها رو پیدا کردم.

«باورت می‌شه؟ وقتی حتی قوم‌وخویشِ خودم بهم خیانت کردن، هیولاها به‌غذا​ حالم دل سوزوندن.» لیث می‌دید که با هر نفسی که مرد می‌کشد‌حقشون​ جانش ذره‌ذره از تنش می‌رود، اما کینه‌اش از مرگ هم قوی‌تر بود.

«اونا رو درمان کردن. من رو هم از انسانیتم شفا دادن و همه‌مون رو‌می‌دید​ قوی‌تر کردن. حالا اونا مردن و ما هم همین‌طور. از کشتنِ اون کشاورزها پشیمونم،‌دادن​ اونا هیچ کارِ اشتباهی نکرده بودن. فقط تو زمانِ نامناسب تو مکانِ نامناسب بودن.

«وقتی آلفامون مرد، من و اتا عقلمون رو از دست دادیم.‌خانواده‌ام​ پیوندِ بینِ وارگ‌ها چیزیه که قاتلی مثلِ تو هرگز نمی‌تونه درکش کنه.»‌کشاورزِ​ نفسش به شماره افتاد و صدایش چیزی بیشتر از یک زمزمه نبود.

«وارگ‌ها فقط غذا و سرپناه می‌خواستن. این خیلی اشتباهه؟ اینکه سعی‌کنی​ کنی از سرما و گرسنگی فرار کنی؟ آیا خانواده‌ام حقشون بود بمیرن‌سینه‌ات​ فقط واسه اینکه اون بارونسِ لعنتی بتونه یه مدال به سینه‌ات بچسبونه؟»

لیث جوابی نداد. او هم دردِ این کشاورزِ در حالِ مرگ‌غذا​ را کشیده بود و می‌دانست هیچ حرفی که بزند برای این‌خانواده‌ام​ مرد اهمیتی نخواهد داشت. هیچ‌چیز خانوادهٔ مرد را به او برنمی‌گرداند.

کشورِ آزادِ‌می‌خواستن​ لامارث. آن‌سوی مرزهای‌سعی​ شرقیِ امپراطوریِ گورگون.

«خدا رو شکر که هر دو زناگروش رو به بیرون از آزمایشگاهم وارپ کردم.‌فرار​ طبقِ یه ضرب‌المثلِ قدیمی، وقتی دو تا نگهبان با هم می‌جنگن، نقشه‌ها از نو‌کشاورزِ​ کشیده می‌شن. ولی به نظرم همین حرف رو می‌شه در موردِ باستانی‌ها هم زد!»

زناگروشِ واقعی این برتری را داشت که می‌توانست بدنش را به ارادهٔ خود‌می‌خواستن​ تغییرِ شکل دهد، از خردِ قرن‌ها برخوردار بود و بیشترِ آرتیفکت‌های جادویی‌اش را در‌بتونه​ اختیار داشت. متأسفانه به نظر می‌رسید زناگروشِ ترول همچنان می‌تواند در برابرش مقاومت کند.

ترول‌ها ذاتاً با عنصرِ نور قرابت داشتند و همین‌خیانت​ ناتوانی‌شان در پردازشِ عنصرِ تاریکی در انرژیِ جهانِ پیرامون‌جانش​ بود که نژادشان را به وضعیتِ سقوط‌کرده کشانده بود.

اما مسخ‌شدگان هستهٔ سیاهی داشتند که ذاتاً غنی از تاریکی بود و اگر عنصرِ نور را‌بتونه​ از دیگر موجوداتِ زنده نمی‌مکیدند، از جذبِ آن ناتوان بودند. آزمایشِ ارباب موجودی با هستهٔ مانای‌هیچ‌چیز​ ترول و مسخ‌شده خلق کرده بود که در یک رابطهٔ هم‌زیستی در کنارِ هم رشد می‌کردند.

طبیعتِ مکملشان زناگروشِ ترول را به موجودی تقریباً بی‌نقص‌اشتباهه​ تبدیل کرده بود. بدتر از همه اینکه با بلعیدنِ تمامِ‌واسه​ قبیله‌اش، بیشترِ خاطراتِ خودِ اصلی‌اش را به دست آورده بود.

همچنین، پیش از آنکه خودش را نشان دهد، احتیاط کرده و تمامِ آرتیفکت‌هایی را که دستش به آن‌ها‌سرما​ می‌رسید از بُعدِ جیبیِ زناگروش «آزاد» کرده بود. او این حقِ انتخابِ اولیه را داشت که از کدام‌یک‌کشیده​ برای این نبرد استفاده کند، اما برخلافِ زناگروشِ واقعی، نقاطِ ضعف و قوتِ هر شیءِ افسون‌شده را نمی‌دانست.

ارباب به تمامِ انرژی و آرایه‌هایشان نیاز داشت فقط برای اینکه جلوی‌سوزوندن​ شناسایی شدنِ نبردشان از دوردست را بگیرد، چرا که ویرانیِ حاصل از نبردشان‌درمان​ تپه‌ها را به دشت و علفزارها را به زمین‌های بایر تبدیل کرده بود.

ارباب می‌دانست که مگر اینکه یکی از‌سرما​ آن‌ها اشتباهِ فاحشی مرتکب شود، درگیری‌شان احتمالاً‌واسه​ کلِ کشورِ لامارث را با خاک یکسان می‌کرد.

ارباب بر سرِ زناگروش فریاد زد: «نگران نباش، دوستِ‌اشتباهه​ قدیمی. به‌محضِ اینکه چیدنِ این آرایه را تمام کنم،‌بمیرن​ با هم این نسخهٔ بدلی را از پا درمی‌آوریم!»

زناگروشِ ترول‌درکش​ به این‌نفسش​ حرف‌ها خندید.

«چقدر خوار شده‌ای که به کمکِ یک انسان نیاز داری؟ حتی اگر پیروز شوی، من بازنده نخواهم‌می‌کشد​ بود. من همیشه برای رسیدن به کمال تلاش کرده‌ام و حالا می‌دانم که به آن دست یافته‌ام.‌اون​ به تمامِ درد و تلاشی فکر کن که بهای تبدیل شدنمان به چیزی است که اکنون هستیم.

«می‌فهمی با وجودِ اون برتریِ ادعایی‌ات چقدر داری دست‌وپامی‌زنی؟ تو بازمانده‌ای از گذشته‌ای، در‌واسه​ حالی که من همون چیزی‌ام که همیشه قرار بود باشیم. نه یه انسانِ ضعیفم‌بزند​ و نه یه هیولای کثیف. من بهترین‌های هر دو دنیا رو به دست آوردم.»

دو طلسمِ آشوبِ ردهٔ ۵ را هم‌زمان رها‌خیلی​ کرد: شعله‌های آمرزش و ندای قضاوت. اولی بهترین‌خانواده‌ام​ تلاشِ زناگروش برای تقلید از شعله‌های مبدأ بود.

آتشِ سیاه آمیخته با جادوی آشوب، محوطه‌ای تا شعاعِ‌بیشتر​ ۱۰۰ متری‌اش را پر کرد، تمامِ سدهای دفاعیِ باستانیِ اصلی‌گرسنگی​ را تحلیل برد و همچنین جلوی بلینک کردنش را گرفت.

شعله‌های آمرزش بیشتر از آنکه تطهیر کنند، تباه‌بهم​ می‌کردند، اما همچنان می‌توانستند تنظیمِ دقیقِ مانایی را که‌می‌کشد​ طلسم‌های پیچیده‌ای مثلِ جادوی بُعدی نیاز داشتند، غیرممکن کنند.

ندای قضاوت حتی از آن هم مکارانه‌تر بود. این طلسم جریانِ دوقلویی از آذرخشِ سیاه پدید می‌آورد که‌سینه‌ات​ طعمه‌شان را تعقیب می‌کردند و تنها دو راه برایشان باقی می‌گذاشتند: یا تمامِ آسیب را به جان بخرند، یا‌لامارث​ آن‌قدر جاخالی بدهند تا انرژیِ طلسم ته‌بکشد و به حریف زمانِ کافی بدهند تا چیزی حتی بدتر آماده کند.

زناگروشِ واقعی با دیدنِ اینکه ترکیبِ طلسم‌های ارزشمندش علیه خودش به کار رفته،‌گرسنگی​ از خشم غرررش کرد. او هیئتِ حقیقی‌اش را به خود گرفت؛ اژدهای سایه‌ای‌نداد​ آن‌قدر غول‌آسا که می‌توانست شهرِ لوتیا را فقط با نشستن رویش ویران کند.

جریانی پرفشار از شعله‌های بنفش از آروارهٔ زناگروش بیرون‌بیشتر​ زد؛ شعله‌های مبدأِ راستین که پیش از رها کردنِ‌سرما​ خشمشان بر سرِ باستانیِ ترول، ندای قضاوت را بلعیدند.

«دیگه اون‌قدرها هم مغرور نیستی، هان؟» زناگروش با خنده گفت. «به نظر می‌رسه همتای معیوبِ‌نفسی​ کوچکم چیزِ زیادی یادش نمیاد، اما در موردِ یه چیز حق با اونه. این مبارزه‌حالا​ ثابت می‌کنه کدوم یکی از ما لیاقتِ زنده موندن رو داره.» این را به ارباب گفت.

«اگه خودم به‌تنهایی پیروز نشم، پیروزیِ پوچی می‌شه. اگه به کمکِ کسی نیاز‌بمیرن​ داشته باشم، دلیلش مهم نیست، اون‌وقت کلِ وجودم یه دروغ می‌شه!» اژدهای سایه پیش‌حرفی​ از رها کردنِ جدیدترین و قدرتمندترین ساخته‌اش، این رجز را با غرررش سر داد.

ارادهٔ تایرانت عنصرِ نور را از انرژیِ جهانِ اطراف جدا کرد و تمامِ‌گرسنگی​ عناصرِ دیگر را به جادوی آشوب تبدیل کرد. در حالی که تمامِ موگار‌نداد​ به دشمنش تبدیل شده بود، دورگه تنها توانست بهترین سدهای دفاعی‌اش را پدید آورد.

هوایی که تنفس می‌کرد سمی بود، رطوبت به اسید تبدیل شد و زمینِ زیرِ پایش فوران کرد‌کنی​ و او را در استخری از ماگمای سیاه به دام انداخت. سدهای دفاعی‌اش یکی پس از دیگری‌کشاورزِ​ خُرد شدند و او را مجبور کردند برای فرار از چنگالِ مرگ، تعدادی از آرتیفکت‌هایش را فدا کند.

وقتی گردوغبار فرو‌کردم​ نشست، باستانیِ ترول‌حتی​ هنوز زنده بود.

«بد نبود "خواهر"، اما کافی نبود.» او بیشترِ بدنش را در این حمله‌بمیرن​ از دست داده بود و تنها بخشی از سر و شکمش باقی مانده بود.‌حرفی​ بقیهٔ بدنش را فدا کرده بود تا مطمئن شود هسته‌های دوقلویش هیچ آسیبی نمی‌بینند.

«ترول‌ها سریع احیا می‌شن. یه اژدها واقعاً سرسخت‌تره، اما اون بدنِ غول‌آسا چقدر سریع درمان‌آیا​ می‌شه؟ چقدر انرژی می‌کشه؟ شرط می‌بندم اون آخرین برگِ برنده‌ات بود و شکست خورد. به‌محضِ اینکه‌می‌دانست​ بازوهام رو برگردونم، تا وقتی از این خستگیِ مفرط خلاص بشی، مثلِ یه هدفِ بی‌دفاع می‌شی.»

زناگروشِ اژدها می‌دانست که خودِ‌شماره​ دیگرش حق دارد، اما با‌زمزمه​ این حال از تهِ دل خندید.

«خب، فکر می‌کنی من برای چی اینجام؟» ارباب پیش از‌کردن​ آنکه ترولِ مجروح را داخلِ آروارهٔ اژدها بیندازد، از یکی‌تنش​ از آرایه‌هایش استفاده کرد تا او را کاملاً مهروموم کند.

«چطور ممکنه اون تو باشه و هنوز این مزخرفات رو‌آیا​ باور داشته باشه؟ اگه واقعاً نمی‌خواستی کمک بگیری، الان اینجا نبودی.‌نداد​ هرچیزی رو که دربارهٔ بیدارشدگان و مسخ‌شدگان می‌دونم بهم یاد نمی‌دادی.»

ناولها | novelha.net