چپتر 127: فصل 127
0در ابتدا، همهچیز طبق برنامه پیش رفت. لیثشکاف از طریق بینشِ حیات میدید که نیروهای بهشدتکاری متراکمِ ذخیرهشده درونِ شکافِ فضایی، رفتهرفته ضعیف میشدند.
اما بعد دید که لبههایش از شدتنظر حرارت سفید شدهاند؛ درست همانطور که برایمیبخشه شکافِ قبلی پیش از انفجار اتفاق افتاده بود.
لعنتی، خیلی سادهلوح بودم. تو این وضعیت جادوی تاریکی یه شمشیرِ دولبهست. همونطورکویلا که پیشبینی میکردم، میذاره انرژی رو فرسایش بدم. چیزی که در نظر نگرفته بودمزمانِ اینه که همزمان بیثباتیِ شکاف رو هم سرعت میبخشه و اونو حتی ناپایدارتر میکنه.
«کویلا، من هر کاریفرسایش از دستم برمیاومد کردم.نگرفته وقتشه تو وارد عمل بشی!»
لیث گذاشت تاریکی محو شود و امیدوار بود کویلا هنوز زمانِ کافی برای تکمیلِ طلسمش داشته باشد.دستم همزمان دستانش بهسرعت حرکت میکرد و نشانههایی تصادفی میساخت تا وانمود کند دارد یکی پس از دیگری طلسمدستانش اجرا میکند، و موانعِ چندلایهٔ قوی و ضخیمی میساخت تا در صورتِ بروزِ مشکل، از آنها محافظت کند.
لیث فقط میتوانست ثانیهها را بشمارد. او تماشا میکرد که شکاف هر لحظه ناپایدارتر میشوداونو و در دل آرزو میکرد کویلا بجنبد و کار را تمام کند. درست وقتی شکافشود در آستانهٔ فروریختن بود، طلسمِ بازگردانی اثر کرد و شکاف با انفجارِ کوچکی ناپدید شد.
لیث گفت: «یکی رفت، یه میلیونِ دیگه مونده.» او از این موفقیتمیکنه هیچ لذتی نبرد. هنوز اعوجاجهای فضاییِ بسیار زیادی باقی مانده بود و ازامیدوار زمانی که مکالمهاش را با لینجوس تمام کرده بود، تنها چند ثانیه میگذشت.
زمان به نفعشان نبود.
او بیدرنگ به شکافِ بعدی حمله کرد و تمامِ تمرکز و مهارتش را به کار گرفت تادستم روندِ تحلیل رفتنِ انرژی را سرعت ببخشد و در عین حال سعی کرد روی پایداریِ شکاف تأثیریباشد نگذارد. اگر پیش از این فقط آشوب را به جانِ آشوب میانداخت، حالا روشی پشتِ کارش بود.
لیث میتوانست نقاطِ داغی را که شکافهای مختلف روی هم میافتادند ببیند.شکاف او پیش از حمله به هستههایشان، با ملایمت از جادوی تاریکی استفادهوقتشه کرد تا برهمکنشهای میانشان را ضعیف سازد و جلوی واکنشهای زنجیرهای را بگیرد.
راد چیزی به نام بینشِ حیات نداشت، اما به لطفِحتی استعداد و تجربهٔ فراوانش، میتوانست ظرافتی را که لیث با استفادهبشی از جادوی تاریکی به چنین روشِ نامتعارفی نشان میداد، درک کند.
با خود فکر کرد: عالیه، واقعاً عالیه. حیف که حساسیتِ فضاییاش خیلیشکاف بیشتر از استعدادش تو جادوی بُعدیه. و قوز بالا قوز اینه کهوقتشه تنها کسی که میتونه از بازگردانی استفاده کنه، یه آدمِ عادیِ ضعیفالجثهست.
دنیا واقعاً وارونه شده. من اینجام و دارم دوشبهدوشِ چندتا آدمِ عادیِ «پستتر»ناپایدارتر میجنگم که با این حال تو صدرِ کلاس ایستادن و استعداد و بداههپردازیِ بینظیریامیدوار نشون میدن، در حالی که «اشرافزادهها» هیچ کاری جز فرار کردن مثل خرگوش نمیکنن.
شاید واسهمیذاره این کارفرسایش خیلی پیر شدم.
راد در دل آهی کشید. او یکیسرعت پس از دیگری شکافها را میبست وکاری سعی میکرد منطقهٔ امنی برای دانشآموزان ایجاد کند.
در همین حین، لیث فهمید که این استراتژی محکوم به شکست است. آنهاسرعت فقط دو جادوگر داشتند که میتوانستند از بازگردانی استفاده کنند، در حالی که اعوجاجهایبشی فضایی بسیار زیاد و بسیار قوی بودند و نمیشد یکییکی به آنها حمله کرد.
«کویلا، فقط رو شکافهایی تمرکز کن که بهت نشون میدم!میبخشه فلوریا، فریا، شما به هر قیمتی با سپرهای شوالیهٔ جادوتونوقتشه ازش محافظت کنین! من میخوام با تمامِ توانم مایه بذارم!»
بدونِ اینکه منتظرِ جواب بماند، چندین اعوجاجِ فضایی رااینه همزمان با جادوی تاریکی در بر گرفت و هرمیکنه بار خطرناکترینشان را با پَرَکی از نور نشانهگذاری کرد.
دستها و دهانش دیوانهوار حرکت میکرد و مُهرها و کلماتِ تصادفی را با هم ترکیب میکرد. اینکردم کار بهانهای به لیث میداد تا موانعِ کوچک اما بسیار متراکمی دورِ شکافهای باقیمانده بسازد. او اینبهسرعت بار سعی میکرد به جای اینکه جلوی ورودِ چیزی را بگیرد، مانع از خروجِ انفجارِ حاصل شود.
به نامِمیذاره خدایان اینفرسایش دیگه چیه؟
پروفسور راد ازنظر عملکردِ او ماتهمزمان و مبهوت مانده بود.
داره اینهمه طلسم رو همزمان کنترل میکنهنظر و شکل، اندازه و شدتِ هر کدوممیبخشه رو با توجه به موقعیت تطبیق میده.
مهم نیست هر وِرد بهتنهاییبیثباتیِ چقدر سادهست، اثرِ ترکیبیشون باحتی یه طلسمِ ردهٔ ۵ برابری میکنه.
تعدادِ شکافها بهسرعت رو به کاهش گذاشت، اما این کار بهاییبیثباتیِ داشت. فقط شکافهایی که بهدرستی با بازگردانی مهار میشدند ناپدید میشدند؛برمیاومد بقیه تا زمانِ انفجار، تحتِ تأثیرِ تباهیِ جادوی تاریکی قرار میگرفتند.
به لطفِ تلاشها و برنامهریزیِ لیث، آنها انفجارهایی کنترلشده بودند، اما با این حالمیکنه انفجار بودند. او نمیتوانست زیاد از آنها دور شود؛ نقاطِ داغ از همان ابتدا کوچکزمانِ بودند و او مجبور بود با بینشِ حیات، همه را همزمان زیر نظر داشته باشد.
هر بار، شعلهها آنقدر قوی بودند که از سدهای جادوییِ یونیفرم عبورشکاف میکردند و پارچه و گوشت را با هم میسوزاندند. بقیه با تمامِوقتشه تلاشِ گروهیشان بهزحمت میتوانستند از خودشان دفاع کنند و لیث تنها مانده بود.
سوختگیها مدام بیشتر میشد تا اینکه درد دیگر غیرقابلتحمل شد. لیث مجبور شد با استفاده ازبرمیاومد تلفیقِ نور، بخشهایی از بدنش را که بیش از حد آسیب دیده بودند احیا کند وباشد همزمان گیرندههای دردش را با جادوی تاریکی از کار بیندازد تا تمرکز و حرکاتش مختل نشود.
سعی کرد فریاد بزند: «پس این لینجوس کجاست؟» اما هوای داغ حتی گلویش رامیبخشه هم سوزانده بود. صدایش شبیه به خسخسی خشن از گلویش خارج شد و بعدگذاشت به سرفههای بیامان افتاد. روی زانوهایش فرود آمد و برای نفس کشیدن به تقلا افتاد.
یوریال بیدرنگ خودش را به لیث رساند و سعیسرعت کرد بدونِ اینکه نیروی زندگیِ خودش را بیش ازبرمیاومد حد تخلیه کند، شدیدترین جراحاتِ او را درمان کند.
یوریال وحشتزده گفت:انرژی «نمیتونی اینطوری ادامهچیزی بدی، این رسماً خودکشیه.»
حالا بیشترِ بالاتنهٔ لیث برهنه شده بود و چنان سوخته بود که اصلاً قابلشناساییکاری نبود. بازوها و پشتش که از آنها برای محافظت از اندامهای حیاتیاش استفاده کردهکافی بود، با هر حرکتش پوستهپوسته میریختند و بافتِ ماهیچهای و خونآلودِ زیرشان را نمایان میکردند.
«نمیدونم چطور میتونی اینهمه دردبدم رو تحمل کنی و دیوونه نشی،بیثباتیِ ولی باید استراحت کنی، وگرنه میمیری!»
لیث گفت: «ممنون رفیق.» تهِاینه دلش قدردان بود که یوریال آنقدراونو نگرانش است که حقیقت را نمیبیند.
لیث لبخندی زد و پیش از آنکه به سراغِ دستهٔ بعدیِ شکافها برود،سرعت دستش را روی شانهٔ یوریال زد: «ولی اگه وایستم، همهمون میمیریم. مگه اینکهعمل تو خانوادهتون خدایی چیزی داشته باشی که بتونیم برای کمکِ واقعی صداش بزنیم؟»
در دنیای جدید، دین یادگاری از گذشته بود که تنها بازماندهاش نامِ خدایانِ باستانی بود؛ نامهایی کهکردم فقط برای ابرازِ تعجب یا ناسزا گفتن به کار میرفتند. از زمانی که انسانها جادو را کشف کردهحرکت بودند، دست از باور به خرافات کشیده و تمامِ شور و ایمانشان را وقفِ هنرهای عرفانی کرده بودند.
حتی کسانی که «شش خدای جادو» خوانده میشدند — برای هر عنصر یک خدا — ایزدانی واقعی به حسابکویلا نمیآمدند. این عنوان به نخستین جادوگرانی اشاره داشت که نهتنها بر قدرتِ عناصر مسلط شده بودند، بلکه میراثشان را همدستانش به جا گذاشته بودند تا دانششان پس از مرگ از بین نرود، بلکه گسترش یابد و به اشتراک گذاشته شود.
منظورِ لیث از این حرفها این بود که به یوریال یادآوری کند دسترویدستناپایدارتر گذاشتن و امید بستن به کمکِ دیگران بیفایده است. او قهرمان نبود؛ کارهایششود هم فداکاریِ ازخودگذشتگانهای برای یک مشت غریبه و یک پیرمردِ خرفت به حساب نمیآمد.
او صرفاً داشت در این بحران تنها کاری را کههمزمان از دستش برمیآمد انجام میداد؛ داشت برای خودش و دوستانشکاری راهی میساخت تا از سرنوشتی ناعادلانه جانِ سالم به در ببرند.
برای دومین بار در کمتر از یک هفته، یوریال از اینکه تخصصِ آرایهگر را انتخاب کردهبرمیاومد بود، احساسِ حماقت کرد. حتی اگر از همان لحظهای که راد دربارهٔ خطر هشدار داده بود شروعدستانش به چیدنِ آرایهٔ محافظت در برابرِ آتش میکرد، باز هم هرگز نمیتوانست آن را بهموقع تمام کند.
با این حال، حسِ ترحم به خودش را پس زد. لیث مدام به درمانمیبخشه و انرژی نیاز داشت، از این رو یوریال تمرکزش را روی این گذاشت کهگذاشت نزدیکش بماند و هر وقت که میتوانست کمکش کند تا دستکم باری از دوشش بردارد.
سرانجام کمک رسید. لینجوس و چند تن از پروفسورها واردِ کلاس شدند وناپایدارتر با استفاده از یک آرتیفکت، محیطِ اطرافِ در را بهکلی از شکافهای فضاییشود پاک کردند. گروهِ لیث به سمتشان حرکت کردند تا از آن تلهٔ مرگ بگریزند.
اما این پرتوِ امید خیلی زود به یأس تبدیل شد. دانشآموزانی که به خروجی نزدیکتر بودند بهناپایدارتر جنون افتادند و سعی کردند حتی به قیمتِ زیرِ پا لهکردنِ دیگران راهی برای خروج باز کنند. درتکمیلِ کشمکشی که به راه افتاد، دختری با پدید آوردنِ تندبادی قدرتمند، تمامِ اطرافیانش را به عقب هل داد.
یکی از قربانیانش در نهایت با یک شکافِ فضایی برخورد کرد و واکنشِ زنجیرهایِ مهیبیدستم به راه انداخت که بهسرعت به کلِ سالنِ تمرین سرایت کرد. لیث در حالی کهطلسمش حماقتِ بشر را لعنت میکرد، به جلو شتافت و همزمان از آدمها و انفجارها جاخالی داد.
در همان لحظه، چیزِ سختی با قدرتِ یک گلولهٔ توپ به سینهاش کوبیدهسرعت شد. دردِ توأمانِ ناشی از ضربه و سوختگیها چیزی نمانده بود که اوعمل را از هوش ببرد و به همین دلیل، لیث نتوانست مسیرش را تغییر دهد.
این ضربه او را به سمتِ یکی از شکافهایی کهمیبخشه هنوز باز بود پرتاب کرد؛ شکافی که گویی پیش ازوقتشه آنکه دنیایش را به رنگِ خون درآورد، او را درسته بلعید.