چپتر 21: فصل 21
0پس از این حرفها، اورپال به زانو افتاد. دنیایش داشتهمهٔ زیر پاهایش فرو میریخت. تمام آنچه میدانست، تمام آنچه برایش برنامهریزیکند کرده و در رؤیا دیده بود، در یک کلمه ناپدید شد.
طرد.
این یعنی با بیآبرویی از خانوادهٔ خودش رانده شدهیاد بود و هیچچیز برایش نمانده بود که مالِ خودشکنند بداند. او حالا فقط یتیمی بینامونشان و بیپول بود.
وقتی پدر و مادر پسرهای دیگر رسیدند، اوضاع بهسرعت بالا گرفت.دوستانش وقتی پسرهایشان را در خانهای غریبه، کتکخورده و بیهوش دیدند کهباور بوی گندِ ادرار و مدفوعِ خودشان را میدادند، خواستارِ توضیح شدند.
همهٔ آنها دوستانِ قدیمی بودند، برایمیدادند همین رااز بهراحتی توانست آرامشان کنددوستانِ تا بتوانند گفتوگویی متمدنانه داشته باشند.
رااز به پسرِاعتراف بینام دستور داد: «تو،بوده توضیح بده چیکار کردی.»
با وجود اینکه هنوز شوکهکمکِ بود، آنقدر خشمگین شده بودبدهد که به خودِ قبلیاش برگردد.
با خودش فکر کرد:
اگه قراره من غرق بشم، همهشونو با خودمتاوانِ پایین میکشم. سرنوشتمون یکی میشه، پس تنها نمیمونم. عمراًنقشه بذارم فقط من تاوانِ این کار رو پس بدم!
پسرِ بینام اعتراف کرد که همیشه از برادرشتنها متنفر بوده و چطور نقشه کشیده بود تا بابرادرش کمکِ دوستانش به او انضباط و احترام یاد بدهد.
وقتی حرفش تمام شد، همهٔ افرادِ حاضر در اتاقبدم وحشتزده شدند و نمیخواستند این حرفها را باور کنند.کمکِ آنها همیشه اورپال را جوانی خوب و مهربان میدانستند.
«لیث، میتونی بهمونخودم بگی اینجا دقیقاًسرنوشتمون چه اتفاقی افتاد؟»
لیث طوری رفتار کرد که انگار تمایلی ندارد آغوشِ مادرش را ترک کندبرادرش و پس از مکثی نمایشی، جلو رفت. حواسش بود که بلنگد و بازویافرادِ چپش را بگیرد و با هر قدم از درد چهره در هم بکشد.
«همونطور که همهتون میدونید، خانوادهٔ من خرجِ زیادی داره و خواهرم هم بیماره. برایبدم همین، چون من تو جادوی روزمره استعدادِ خوبی دارم، سلیا بهم پول میده تابدهد خونهش رو هم تمیز کنم. منم پولو میدم به پدر و مادرم تا کمکخرجشون باشم.»
لیث با خودش فکر کرد:
کلماتِ این سخنرانی رو با دقت انتخاب کردهام. اگه بعدبدهد از این قصهٔ پرغصه واسه یه بچهٔ پنجسالهٔ کتکخورده دلشونخوب نسوزه و ترحم نکنن، دیگه واقعاً یه مشت روانیِ تمامعیارن.
«امروز خانم سلیا بیرون از شهر بود، برای همین من اینجا تنهاانضباط بودم که پسرای شما یهو ریختن تو و شروع کردن به کتک زدنِخوب من.» بازوهایش را باز کرد و چرخید تا ببینند چقدر داغان شده است.
لیث دوباره زد زیرِ گریه: «سعی کردم از خودم دفاع کنم، همونطور که بابام بهم یاد دادهرااز بود، ولی اونا خیلی گنده و قوی بودن. مجبور شدم برای دفاع از خودم از جادو استفادهوجود کنم، خیلی ترسیده بودم! واقعاً فکر کردم قراره بمیرم.» دوباره به آغوشِ الینا برگشت و بیوقفه اشک ریخت.
برومان، پدرِ ریزل، در حالی که چوبِ دستی را از دستِ پسرش میگرفت، گفت: «طفلکی. این آشغال حتی جرئت کردهاتاق از تنها یادگارِ پدربزرگش استفاده کنه. الینا، رااز، لیث، من ازتون صمیمانه عذرخواهی میکنم. من بهعنوانِ یه مرد و یهندارد پدر شکست خوردم که همچین مارِ خوشخطوخالی تو آستینم پرورش دادم. تصمیمتون هر چی باشه، بدونِ هیچ سؤالی میپذیرم. اما اول...»
برومان یک سطل آبِکشیده کثیف روی صورتِ ریزلاحترام پاشید تا به هوشش بیاورد.
نیاز داشت حقیقت را از زبانِبوده پسرِ خودش بشنود. هنوز حتی نمیتوانستانضباط چشمانِ خودش را کاملاً باور کند.
ریزل چانهاش را که از درد تیر میکشیدتوضیح گرفت و وقتی ناگهان اتفاقات را به یادهمین آورد، پرسید: «بـ... بابا؟ شما اینجا چیکار میکنید؟»
همهٔ نگاهها از جمله نگاهِ لیث رویبوده او بود. همان چشمانِ سردی که پیشاحترام از رها کردنِ صاعقهها با انرژیِ آبی میدرخشیدند.
«من سؤال میپرسم، مردِ جوان. و اگه یهاحترام کتکِ دیگه یا بدتر از اون نمیخوای، بهتره حقیقتباور رو بگی. به نامِ خدایان، همهتون اینجا چیکار میکردید؟»
ریزل که هم از پدرشمتنفر و هم از شکنجهگرش وحشت کردهدوستانش بود، چارهای جز گفتنِ حقیقت نداشت.
چهار پسرِ باقیمانده یکی پس از دیگری بیدار شدند و مجبورشان کردند تمامِقدیمی ماجرا را تعریف کنند. یکی از آنها سعی کرد شکنجه دادنِ لیث راباشند لو بدهد، اما پدرش با سیلیِ محکمی به صورتش، او را ساکت کرد.
«پنجنفر به یه بچهٔ کوچیک حمله کردید و حالا اینقدر پررویی که اونوانضباط مقصر میدونی که با تمامِ توانش دفاع کرده؟ خانوادههای ما نسلهاست که با هممهربان دوستن، کارای شما آبروی همهمونو برد! وقتی برگردیم خونه، نشونت میدم شکنجهٔ واقعی چیه!»
لیث در دل خندید.
چه احمقی! اعتبارشون زیرِ صفره، میتونن هر چی دلشونتنها میخواد بگن. این حرفا فقط شبیهِ بهونههای رقتانگیزِ یهبرادرش مجرم میشه که مچش حینِ ارتکابِ جرم گرفته شده.
برومان پرسید:یکی «رااز، میخوایتنها چیکار کنیم؟»
«من اورپال رو طرد میکنم و بعد همهشونو به جرمِ شروع به قتل گزارش میدم.اعتراف از شما هیچ درخواستی ندارم. همه میدونیم پدر و مادر بودن چقدر سخته، مخصوصاً تو همچینحاضر لحظاتی. فقط میخواستم قبل از اینکه برم پیشِ رئیسِ دهکده، خودتون اینو از زبونِ من بشنوید.»
برومان گفت: «من پسرم رو طرد نمیکنم. حداقل فعلاً نه. اما میتونم بهت قولبوده بدم که هیچ کاری برای دفاع از اون در برابرِ عواقبِ کاراش نمیکنم. و وقتینمیخواستند برگرده خونه، مطمئن میشم که دیگه هرگز فرصتِ آسیب زدن به خانوادهت رو پیدا نکنه!»
بنابراین، همه به دهکدهٔ لوتیا رفتند،سرنوشتمون جایی که رئیسِ دهکده پیش از صدورِتاوانِ حکم، به اعترافاتِ شش پسر گوش داد.
«پس از شنیدنِ تمامِ حقایق و شهادتها، من بدینوسیله هر شش نفرِ شما رو به چهار ساعتنقشه حبس در تختهبند محکوم میکنم، که در اونجا تمامِ موهاتون تراشیده میشه و به خاطرِ جرایمتون دهخوب ضربه شلاق میخورید. بعد از اون، سه روز رو تو زندان میگذرونید تا به کاراتون فکر کنید.
اعتراضی هست؟»خودم تمامِ حاضرانمیکشم سر تکان دادند.
لیث گفت:میشه «من یهنمیمونم سؤال دارم.»
«از منهمهشونو یا ازپایین زندانیها، مردِ جوان؟»
«از اونا. میتونم بپرسم؟»
«البته. هرخودم چی میخوایمیکشم ازشون بپرس.»
لیث سرمیشه تکان داد وعمراً جلوی ریزل رفت.
«تریون میدونست؟»
اورپال فریاد زد: «معلومه که میدونست!عمراً اون همیشه کنارِ من ایستاده، برخلافِ تو،برادرش زالوی کثیف.» لیث به او اعتنایی نکرد.
«میدونست؟»
ریزل با چشمانی پر از انزجار به اورپال نگاه کرد و گفت: «نه. مابوده وقتی تنها بودیم همهچیز رو برنامهریزی کردیم. اورپال گفت که بهاندازهٔ کافی به تریونوحشتزده اعتماد نداره. گفت تریون یه ترسوی بیجربزهست و میترسید که ما رو لو بده.»
«ممنون.» لیث سپس دوباره با رئیسِ دهکده صحبت کرد: «میشه لطفاًعمراً مجازاتش رو کم کنید؟ صداقتش به کلِ خانوادهٔ من کمک میکنه، همکشیده شکوتردیدهای ما رو برطرف میکنه و هم نامِ برادرم رو پاک میکنه.»
«البته! اگه قربانی درخواستِ بخشش کنه، چطور میتونم رد کنم؟بدم ریزل فقط پنج ضربه شلاق میخوره و بعد از تموم شدنِانضباط زمانِ تختهبند، خانوادهش آزادن که اونو ببرن خونه. این برات قابلقبوله؟»
لیث سر تکان داد و برومانیکی در حالی که همسرش از خوشحالیتاوانِ اشک میریخت، با لیث دست داد.
«ممنون، لیث. این برای لیسای بیچارهام خیلی ارزشکار داره. من لطفِ تو رو فراموش نمیکنم. مطمئنمنقشه که تو هم مثلِ پدرت مردِ بزرگی میشی.»
لیث ازهمهشونو این نتیجهپایین کاملاً راضی بود.
نمیدونستم طرد کردنِ یه پسر، اونم پسرِ ارشد، ممکنه. همهچیز حتی بهتر از چیزی که تصور میکردم پیش رفت. دوستای اورپال برای اینکه تو زندان باهاش تنها بشن لحظهشماری میکنن و وقتی همجوانی که محکومیتش تموم بشه، کارش تمومه. یا یکی از اهالیِ دهکده به فرزندی قبولش میکنه، که بعید میدونم، یا به نزدیکترین یتیمخونه تبعید میشه. امیدوار بودم از شرِ تریون هم خلاص بشم، ولیهمهتون شاید اینطوری بهتر باشه. فکر نکنم پدر و مادرم تحملِ از دست دادنِ دوتا پسر رو بهطورِ همزمان داشته باشن. و بینِ خوشحالیِ اونا و تسویهحساب با اون احمق، قطعاً اونا تو اولویتن.
روزهای بعد برای رااز، الینا و تریونمیشه بسیار سخت گذشت. این زوج برای غلبهبدم بر غمِ خود به زمانِ زیادی نیاز داشتند.
پذیرشِ این موضوع برایشان بسیار دشوار بود که پسرِ مهربان و باهوشی کهمتنفر نزدیک به دوازده سال بزرگش کرده بودند، برای همیشه رفته است. بدتر از آن،اتاق به این شک افتادند که شاید اورپالی که میشناختند، هرگز واقعاً وجود نداشته است.
با یادآوریِ تمامِ کارها و حرفهای بدییکی که در طولِ سالها زده بود، چهبسا تمامِبدم این مدت در حالِ فریب دادنشان بوده است.
تریون بیشتر از همه عذاب میکشید. او همزمان برادرِ محبوبش و اعتمادِ خانوادهاش رامتنفر از دست داده بود. با اینکه ریزل او را تبرئه کرده بود، سوءظنها همچناناتاق پابرجا بود. چطور ممکن بود اینقدر به اورپال نزدیک باشد و هرگز متوجهِ چیزی نشود؟
تریون نمیدانست بخندد یا گریه کند: «نمیتونم سرزنششونتنها کنم. منم اگه جای اونا بودم، خودم روهمیشه یا یه دروغگو میدونستم یا یه احمقِ تمامعیار.»
در عوض لیث، رنا و تیستا داشتندتاوانِ بهترین دورانِ زندگیشان را میگذراندند، هرچند تمامِ تلاششانچطور را میکردند تا پدر و مادرشان بویی نبرند.
حالا غذا و لباسِ بیشتر و بهتری گیرشان میآمد و دیگر مجبوربذارم نبودند حرفهای نیشدار و شوخیهای سخیفِ اورپال را تحمل کنند. بهعلاوه، تمامِکمکِ هدایایی هم بود که آن پنج خانواده بهعنوانِ عذرخواهی برایشان فرستاده بودند.
هر دو دختر از همان روزی که اورپال پیشنهادکار داده بود از شرِ تیستا خلاص شوند و اوکشیده را افلیج خوانده بود، دیگر او را برادرِ خود نمیدانستند.
لیث از آنها هم فراتر بود؛ او هرگز اورپال راعمراً برادرِ خودش نمیدانست. تنها نگرانیاش پدر و مادرش بودند، برای همیننقشه سعی میکرد تا جای ممکن از بارِ روی دوششان کم کند.
جادوی لیث حالا آنقدر قوی شدهبذارم بود که میتوانست با جادوی زمین، زمینهایمتنفر کشاورزی را شخم بزند و آماده کند.
همچنین میتوانست شکارهای بسیار بزرگتری بزند؛سرنوشتمون هدفش گوزن، گراز و خرس بودبذارم که پوستشان با قیمتِ خوبی فروش میرفت.
زمانِ جشنوارهٔ بهاری نزدیک میشد و لیث کمی پولِکار توجیبیِ اضافه میخواست تا چیزِ خوبی برای پدر وکشیده مادر و خواهرانش بخرد. تریون هنوز برایش غریبه بود.
جشنوارهٔ بهاری در اواسطِ بهار و هنگامِ اعتدالِتنها بهاری برگزار میشد تا زمانی را جشن بگیرند کهبرادرش نور سرانجام بر تاریکی و سرمای زمستان غلبه میکرد.
لیث با خوشحالی در جنگلِعمراً تراون میچرخید و دنبالِ بهترین فرصتهمیشه میگشت تا گرازِ غولپیکری را بکشد.
«لعنتی، گردن و پوستش خیلی ضخیمتر از اونه که با سطحِ فعلیِ جادویتاوانِ روحم بتونم بشکافمش. آتش و رعد بهراحتی میتونن از پا درش بیارن، ولی ایناحترام یعنی یا پوستش خراب میشه یا گوشتش. باید یه کم خلاقیت به خرج بدم.»
پیشبینیِ حرکاتِ گراز آسان بود، چون همیشه در یک خطِ مستقیم یورش میبرد.برادرش با استفاده از تلفیقِ هوا، بدنِ لیث آنقدر سریع بود که بتواند بهراحتیافرادِ جاخالی بدهد، البته تا زمانی که نمیگذاشت جانور خیلی به او نزدیک شود.
«پدرم میگفت وقتی یه گاوِ نر دیوونه میشه، بهترین راه برایبذارم از پا درآوردنش اینه که بهجای سر، به پاهاش ضربه بزنی.کشیده وقتی قدرتِ حرکتشون رو بگیری، جانورایی مثل این طعمهٔ آسونی میشن.»
در یورشِ بعدی، لیث پیش از جاخالی دادن، لایهٔ ضخیمیاعتراف از یخ پدید آورد. وقتی گراز پایش را روی آن گذاشت،احترام تعادلش را از دست داد و مثل فرفره دورِ خودش چرخید.
گراز به بلوطِ عظیمی که لیث در مسیرش قرار داده بود برخوردبذارم کرد و استخوانهایش بر اثرِ ضربه خُرد شد. لیث آنقدر نزدیک شدکمکِ که شلیکِ بعدیاش خطا نرود، اما همچنان فاصلهٔ ایمن را حفظ کرد.
«طعمهای که گیر افتاده، خطرناکترین طعمهست. همیشه به طعمه احترامبدم بذار و هرگز دستکمش نگیر. فقط یه ضربه کافیه تادوستانش تو رو بکشه.» لیث آموزشهای سلیا را به یاد آورد.
لیث با انگشتانش شکلِ یک تفنگ درآورد، آن را باعمراً هدفش تنظیم کرد و سپس پیکانِ یخیای شلیک کرد کهچطور در چشمِ راستِ گراز فرو رفت و مغزش را شکافت.
جانور روی زمین فروریخت، اماعمراً لیث برای احتیاط پیکانِ دیگریاعتراف هم در چشمِ چپش شلیک کرد.
«خب، مُرد که مُرد. الان مشکل اینه که چطوری اینو از جنگل ببرم بیرون؟کار جادوی روحم احتمالاً اونقدر قوی نیست که یه حیوونِ مردهٔ چندصد کیلویی رو تایاد خونهٔ سلیا بکشه. تازه اگه بتونم این کار رو بکنم، چطور میخوام توضیحش بدم؟»
لیث داشت عصبی با انگشت روی درختی در آن نزدیکی ضربهاعتراف میزد و سعی میکرد پیش از آنکه مجبور شود برای دفاعاحترام از شکارش بجنگد راهحلی پیدا کند، که ناگهان حیوانِ مرده ناپدید شد.
«این دیگه چه گوهیه؟! ازسرنوشتمون کِی تا حالا گرازها دودعمراً میشن میرن هوا؟ کی اونجاست؟»
بیدرنگ بینشِ حیات را فعال کرد و اطراف رابدم به دنبالِ دشمنش اسکن کرد، اما تنها موجوداتِ زندهایکمکِ که توانست پیدا کند پرندگان و جوندگانِ کوچک بودند.
«خیلیخب، داره ترسناکخودم میشه، ولی بایدسرنوشتمون گرازم رو پس بگیرم.»
گراز دوباره ظاهر شد، خیلینمیمونم نزدیک به لیث، و باعث شداعتراف او از ترس به عقب بپرد.
لیث در حالی که داشت بهترینیکی مسیرِ فرار را بررسی میکرد، فریاد زد:کار «چرا داری باهام بازی میکنی؟ کی هستی؟»
فکر کرد: «یه دشمنِ نامرئی بهراحتیبذارم میتونه منو بکشه. گورِ بابای گراز،برادرش باید سریع از اینجا بزنم به چاک.»
صدای زنانه و ملایمی درمیکشم ذهنش پاسخ داد: «نیازی بهنمیمونم فرار نیست. من دشمنت نیستم، میزبانم.»
لیث مدام به اطراف نگاه میکرد؛ دشمن به طریقی حتی برایاعتراف حواسِ جادوییاش هم غیرقابلردیابی بود: «خیلیخب، اگه میخوای منو زهرهترک کنی، دارییاد کارت رو عالی انجام میدی. منظورت از میزبان چیه؟ کدوم گوری هستی؟»
«به اطراف نگاه نکن،میکشم میزبان. من همونجام کهتنها خودت گذاشتیم. دورِ گردنت.»
لیث غریزی کیسه را چنگ زد و آن رابدم دور انداخت. سرانجام توانست متوجه شود که هم نیروی زندگیدوستانش و هم جریانِ مانای سنگ از همیشه بزرگتر شده بود.
لیث همیشه آن را در نقطهٔ کوری نگه داشته بودنمیمونم و از آنجا که بیفایده بود، از روزِ کمین بهبوده بعد فراموش کرده بود آن را با بینشِ حیات بررسی کند.
«خیلیخب، من از معما متنفرم. بگو کی یا چی هستی، وگرنهاعتراف میرم. هرچند از دست دادنِ همچین شکاری برام سخته، ولی ارزشش رویاد نداره که یه سنگِ مرموز و ترسناک بیستوچهارساعته تو سرم حرف بزنه.»
صدا ناامید شد:پایین «خواهش میکنم، نرو!یکی من بدونِ میزبانم میمیرم.»
لیث با صدای بلندنمیمونم فریاد زد: «معما دیگهکار بسه! تو چه گوهی هستی؟»
«ذهنهای ما بهخودم هم پیوند خورده، نشونیکی دادنش راحتتر از گفتنشه.»
ناگهان ذهنِ لیث پر از تصاویر و خاطراتی شد که متعلق بههمیشه خودش نبود. اگر تصاویر پر از سوراخ نبودند و اجازه نمیدادند هنوزبدهد بخشی از جنگل را از میانشان ببیند، چهبسا فکر میکرد تلپورت شده است.
«متأسفم، ولی قدرتهامپایین تقریباً تهکشیده، این بهترینمیشه کاریه که میتونم بکنم.»
لیث میتوانست برجِ غولآسایی را ببیند که سردابهاش آنقدر عمیق بود که به کفِبوده اقیانوس میرسید و نوکش آنقدر بلند بود که آسمان را لمس میکرد. میتوانست حسوحشتزده کند که کلِ این سازه یک آرتیفکتِ جادوییِ عظیم است که از مانا میتپد.
در مقطعی، صاحبِ برج مرده بود و بدونِ مانای او برای تغذیهٔ هستهاش، برج روبدم به زوال گذاشت. قرنها گذشت، در حالی که برج مدام به دنبالِ میزبانِ بعدیاش میگشتحرفش و با استفاده از توهم، کسانی را که بهاندازهٔ کافی بااستعداد یا شایسته نمیدانست، دور میکرد.
با گذشتِ زمان، برج تمامِ قدرتهایشعمراً را مصرف کرد و برای فرار ازبرادرش مرگ مجبور به فداکاریِ شدیدی شده بود.
برای طولانی کردنِ وجودش، شروعسرنوشتمون به بلعیدنِ دیوارها، طبقهها وعمراً همهچیزِ درونش کرد، حتی خاطراتش.
قرنهای بیشتری گذشته بود و حالا تنها هستهٔ برج باقی مانده بود که بهزحمتبوده بهاندازهٔ یک قلوهسنگ میرسید. هیچچیز برایش نمانده بود، جز حسِ خویشتن. هستهٔ برج که مرگنمیخواستند را به تبدیل شدن به یک ابزارِ بیاراده ترجیح میداد، دست به قماری ناامیدانه زد.
سیگنالی فرستاد که هر موجودی با حداقلِ قدرتهای جادویی برای حفظِ حیاتشبذارم میتوانست آن را حس کند. زمان بهسرعت میگذشت و با هر ثانیهایکمکِ که سپری میشد، هستهٔ برج میتوانست دور شدنِ جانش را حس کند.
وقتی معلوم شد کسی که به این ندا پاسخ داده یک رای است،برادرش هستهٔ برج سعی کرده بود ارتباط برقرار کند اما بیفایده بود. ذهنِ جانورافرادِ بیش از حد با میزبانِ اول تفاوت داشت و پیوندِ ذهنی را غیرممکن میکرد.
امید از دست رفتهمیکشم بود و هستهٔ برجتنها تنها میتوانست منتظرِ پایانش بماند.
اما سپس ناجیی از راه رسید و هستهٔ برج را از آروارهٔ جانورمتنفر نجات داد و درست پیش از آنکه برای بهبودی از زخمهایش به خوابی عمیقاتاق فرو برود، با استفاده از خونِ خودش، خود را با هستهٔ برج پیوند داد.
تصاویر ناپدید شدند وپایین لیث را با کیسهمیشه و گرازِ مرده تنها گذاشتند.
ذهنِ لیث در هم شکستهنمیمونم بود و تواناییِ هیچ فکریبدم جز شوخیهای احمقانه را نداشت.
«یعنی الان ماپایین با هم ازدواجیکی کردیم یا چی؟»