---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 600: فصل 600 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 600: فصل 600

0

کورهٔ شکوفه‌رسیدگیِ​ دقیقاً نقطهٔ مقابلِ‌آنجا​ کورهٔ نکرو بود.

به جای اینکه از همان ابتدا یک هستهٔ کاذبِ بی‌نقص بسازد و آن‌گذشتِ​ را با میزبانش ادغام کند، لیت یک هستهٔ کاذبِ کوچک و مسیرهای مانای‌آماده‌ام​ لازم برای جلوگیری از متلاشی شدنِ آن را هم‌زمان مستقیماً داخلِ چکش می‌ساخت.

قرار بود این روش در مقایسه با کورهٔ نکرو به تمرکز‌رسیدگیِ​ و مانای کمتری نیاز داشته باشد. مسیرهای مانا اجازه می‌دادند انرژیِ‌مراحل​ لیت در طولِ فرایندِ جادوآهنگری با انرژیِ کریستال‌های مانا ترکیب شود.

این کار مقاومتی را که هستهٔ کاذب هنگامِ تعامل با مجراهای مانا تجربه می‌کرد کاهش می‌داد،‌اصلاح​ و با شروعی کوچک، تمامِ اشتباهاتی که لیت ممکن بود مرتکب شود، در حینِ شکل دادن‌نمی‌توانستند​ به هسته قابلِ اصلاح بود. کورهٔ شکوفه حتی در تئوری هم با بی‌نقص بودن فاصلهٔ زیادی داشت.

لیت از قبل پیش‌بینی کرده بود که هرچه فرایندِ‌خسته‌تر​ جادوآهنگری جلوتر برود، کارها دشوارتر می‌شود. نه هستهٔ کاذب و‌آماده‌ام​ نه مسیرهای مانا نمی‌توانستند از فرمِ ایده‌آلِ خود فراتر بروند.

کورهٔ شکوفه آستانه‌ای داشت که عبور‌سخت‌تر​ از آن به این معنا بود که‌گذشتِ​ هر اشتباهی به شکستی جبران‌ناپذیر ختم می‌شود.

دشواریِ کورهٔ نکرو در همان ابتدای فرایندِ جادوآهنگری، زمانی که لیت در اوجِ توانش‌آنجا​ بود، به بالاترین حد می‌رسید و با ادغامِ هستهٔ کاذب با شیء کاهش می‌یافت.‌آماده‌ام​ در عوض، کورهٔ شکوفه آسان شروع می‌شد و با هر قدمِ بعدی سخت‌تر می‌شد.

مشکلِ دوم این بود که رسیدگیِ هم‌زمان به هستهٔ کاذب و مسیرهای‌شکل​ مانا، تمرکزِ زیادی از لیت می‌طلبید. از آنجا که با گذشتِ زمان‌پیش‌بینی​ فقط خسته‌تر می‌شد، در ضعیف‌ترین حالتِ خود با ظریف‌ترین مراحل روبه‌رو می‌شد.

لیت پرسید: «آماده‌ای، سولوس؟»

سولوس گفت: «آماده‌ام. دارم به حلقهٔ مانا نیرو می‌دم.» فضای اطرافِ کوره‌شان‌آنجا​ با ستونی از نورِ آبی احاطه شد. این ستون از انرژیِ جهان‌سولوس​ ساخته شده بود که سولوس آن را از چشمهٔ مانای زیرشان استخراج می‌کرد.

لیت چکشِ ولمرتِ اوریکالکومی را در مرکزِ میزِ ابسیدین که کورهٔ مانایش بود‌می‌طلبید​ قرار داد و سپس دستانِ بازش را در دو طرفِ دستهٔ چکش گذاشت،‌سولوس​ طوری که هر کدام از کفِ دستانش یک کریستالِ مانا را لمس می‌کرد.

او از جادوآهنگریِ راستین استفاده کرد تا هستهٔ کاذبی به اندازهٔ سوراخِ سوزن و چند مسیرِ‌اصلاح​ مانا به نازکیِ مو بسازد. هم‌زمان، نشاط‌بخشی را فعال کرد تا پیشرفتِ آزمایشش را بررسی کند‌نمی‌توانستند​ و بتواند به هستهٔ مانای خودش نگاه کند و از آن به عنوانِ الگو بهره ببرد.

تا اینجا خیلی راحت‌تر از‌آنجا​ چیزیه که انتظار داشتم و‌ضعیف‌ترین​ از کورهٔ نکرو هم بهتره.

فقط باید آروم و باحوصله پیش برم. هسته‌دوم​ از همین الان تبادلِ مانا با کریستال‌ها رو‌خسته‌تر​ شروع کرده و این کارِ گسترشش رو راحت می‌کنه.

لیت با کمی حوصله به خرج دادن، فهمید که توسعهٔ هسته بخشِ آسانِ‌می‌طلبید​ کار است. هرچه انرژیِ آن بیشتر می‌شد، قرابتش با چکش نیز افزایش می‌یافت. این‌گفت​ فرایند به جریانِ پیوسته‌ای از مانا نیاز داشت، اما با هیچ مقاومتی روبه‌رو نمی‌شد.

در عوض، دادنِ شکلِ مناسب به هسته کاملاً دشوار‌ممکن​ بود. نبودِ مقاومت باعث می‌شد کوچک‌ترین لغزشِ مانا، برآمدگی‌تئوری​ یا حفره‌ای ایجاد کند و هستهٔ کاذب را معیوب سازد.

بدتر از همه اینکه، اگر مسیرهای مانا را خیلی کند توسعه‌حالتِ​ می‌داد، انرژیِ هسته پراکنده می‌شد. اگر آن‌ها را خیلی سریع توسعه می‌داد،‌می‌دم​ مانای سرازیرشده از کریستال‌ها هسته را غرق می‌کرد و تغییرِ شکل می‌داد.

لیت از دانشِ خود دربارهٔ هسته‌های مانا استفاده کرد تا راه‌حلی پیدا کند. او با‌فقط​ هستهٔ کاذب مانندِ یک هستهٔ مانای در حالِ رشد، و با مسیرهای مانا مانندِ بدنِ‌می‌دم​ میزبانش رفتار می‌کرد. ابتدا هسته را تا جایی رشد می‌داد که نشانه‌هایی از بی‌ثباتی بروز دهد.

سپس، مسیرها را آن‌قدر تقویت و بزرگ می‌کرد تا فشاری که‌رسیدگیِ​ وارد می‌کردند، هستهٔ کاذب را تقریباً فشرده کند. در آن نقطه،‌مراحل​ دوباره روی هستهٔ کاذب تمرکز می‌کرد، و همین چرخه را تکرار می‌کرد.

کورهٔ شکوفه حتی از کورهٔ نکرو هم کندتره، اما بهم اجازه می‌ده قدرتِ تک‌افسون‌ها رو بهتر ارتقا بدم.‌تئوری​ در عوض، کورهٔ نکرو به خاطرِ مقاومتِ عظیمی که تو مراحلِ اولیه باهاش روبه‌رو می‌شه محدوده، اما چون‌فراتر​ یه هستهٔ کاذبِ کامل رو از بیرون شکل می‌ده، بهم اجازه می‌ده چند افسون رو با هم هماهنگ کنم.

سولوس در فکر فرو‌می‌طلبید​ رفت و گفت: «انگار‌فقط​ بحثِ کیفیت در برابرِ کمیته.»

لیث پاسخ داد: «فعلاً آره. در نظر بگیر که تا الان،‌می‌طلبید​ ما فقط یکی از ساده‌ترین هسته‌های کاذب رو واسه چکش‌ها ساختیم.‌پرسید​ هنوز مونده ببینیم خودِ چکش چطوری قوانینِ بازی رو عوض می‌کنه.»

وقتی چکشِ دوم هم آماده شد، لیث دوباره غرق در عرق‌رسیدگیِ​ بود و از استفادهٔ مکرر از نشاط‌بخشی خسته شده بود. تنها‌مراحل​ دلیلی که هنوز می‌توانست روی پاهایش بایستد، پیوندش با سولوس بود.

چشمهٔ مانایی که به سولوس نیرو می‌بخشید، انرژی را‌ممکن​ در بدنِ لیث نیز به جریان می‌انداخت و به او‌بودن​ توانایی‌های بازیابیِ خارق‌العاده‌ای می‌داد. با این حال، هنوز گرسنه بود.

لیث گفت: «لعنتی، ناهار نخوردم.‌آنجا​ خوب شد که دیروز یه خوابِ‌حالتِ​ کامل داشتم، وگرنه آزمایشم شکست می‌خورد.»

پیش از خوردنِ یک وعده غذای کامل و یک ساعت چرت‌می‌طلبید​ زدن، دوشِ سریعی گرفت. پیش از استفاده از هر یک از چکش‌ها،‌آماده‌ای​ باید آن‌قدر استراحت می‌کرد تا نشاط‌بخشی او را به شرایطِ اوجش برگرداند.

از زمانی که لیث یک هستهٔ آبی را پالوده بود، با هر‌تمرکزِ​ نفس انرژیِ جهان را از طریقِ بینی و پوستش جذب می‌کرد؛ مانندِ‌پرسید​ نسخهٔ بسیار کُندتری از نشاط‌بخشی که سقفِ انرژیِ بیشینه‌اش را پایین نمی‌آورد.

همچنین، تا زمانی که داخلِ برج بود، اثرهای چشمهٔ مانا او را‌شکل​ هم از نظرِ فیزیکی و هم جادویی قوی‌تر می‌کرد. ترکیبِ این دو اثر‌کرده​ باعث می‌شد که حتی یک ساعت خواب هم بدنش را به‌شدت سرحال بیاورد.

سولوس آن یک ساعت را صرفِ سنجیدن و نوازشِ چکش‌ها کرد. آن‌ها کاملاً زشت بودند، اما‌آماده‌ای​ همه‌چیزشان برای او به‌طرزِ عجیبی آشنا بود. لیث پیش‌تر آن‌ها را با مانای خود نشان زده بود،‌ساخته​ اما سولوس می‌توانست از آن‌ها استفاده کند، زیرا پیوندشان امضاهای انرژیِ آن‌ها را تقریباً یکسان کرده بود.

آهی کشید و گفت: «به‌بعدی​ سازنده‌ام قسم، کاش چیزی بود، هر‌می‌طلبید​ چیزی، که می‌تونستم روش جادوآهنگری کنم.»

«متأسفانه، با یه هستهٔ مانای سبزِ تیره خیلی ضعیفم. می‌تونم انرژی‌های‌رسیدگیِ​ برج و چشمه رو دست‌کاری کنم، اما اونا مالِ خودم نیستن. دلم‌روبه‌رو​ می‌خواد جوهرِ خودم رو تزریق کنم، استفاده از هر چیزِ دیگه‌ای بی‌فایده‌ست.»

کورهٔ آدامانت را از بُعدِ جیبی‌اش بیرون آورد و با‌مرتکب​ ناامیدی با چکشِ اوریکالکوم به آن ضربه زد. صدای نقره‌ایِ‌فاصلهٔ​ آن‌ها به دیوارهٔ پسِ ذهنش، سرچشمهٔ خاطراتِ تازه‌یافته‌اش، چنگ کشید.

خشکش زد و بی‌حالت به نقطه‌ای نامعلوم خیره ماند. سپس، دوباره به‌ظریف‌ترین​ کوره ضربه زد و پژواکِ برخورد باعث شد بدنش بلرزد و شعله‌های بنفش‌اطرافِ​ ذهنش را پر کند. ضربه‌ای دیگر باعث شد چیزی را به یاد بیاورد.

دستی ظریف درونِ یک دستکشِ سیاه، چکشی نقره‌ای و بسیار زیباتر را‌آنجا​ در دست داشت که سطحش با رون‌های قدرت پوشیده شده بود. چیزی بود‌گفت​ که داشت روی آن کار می‌کرد، اما آن‌قدر تار بود که شناخته نمی‌شد.

چیزِ نقره‌ایِ دیگری هم میانِ چکش و شیءِ تار قرار داشت. شعله‌های بنفش‌می‌طلبید​ درونِ یک کوره می‌رقصیدند، اما سولوس نمی‌توانست هیچ‌یک از ویژگی‌هایش را تشخیص دهد. کوره‌گفت​ خیلی دور بود و ثانیه‌به‌ثانیه دورتر می‌شد، تا اینکه از عالمِ خیال بیرون پرید.

سولوس بارها به کوره ضربه زد، اما خاطره دوباره‌ممکن​ گم شد و مهم نبود چقدر اشک می‌ریخت یا چقدر‌بودن​ برای چکش زدن تلاش می‌کرد، هیچ‌چیز نمی‌توانست آن را برگرداند.

وقتی لیث بیدار شد، هنوز خیلی خسته بود، اما حالا‌ضعیف‌ترین​ نشاط‌بخشی بخشی از کارایی‌اش را به دست آورده بود. با‌دارم​ وجودِ موفقیتِ پیشینشان، متوجه شد که سولوس کاملاً دمق است.

پرسید: «همه‌چیز روبه‌راهه، سولوس؟»

«نه.»

«می‌خوای در موردش حرف بزنی؟»

«الآن نه، ممنون.»

لیث تصمیم گرفت بیشتر کنجکاوی نکند. پس از اینکه‌رسیدگیِ​ به الینا اطمینان داد ناهار را فقط به این‌حالتِ​ دلیل نخورده که غرقِ کارش بوده، به آهنگریِ زکل رفت.

ناولها | novelha.net