چپتر 219: فصل 219
0والور این را به لیث گفت؛ برای اولین بار با صدایی بچگانه که بهجلوی چهرهاش میآمد: «برای آدم بودن خیلی سریعی.» لیث گذاشت وراجی کند. از تکگوییِ احمقانهٔاحاطه آدمبده استفاده کرد تا نشاطبخشی را فعال کند، زخمهایش را ببندد و توانش را برگرداند.
والور به پشتِ دانشآموزِ دیگری شلیک کرد وپروفسورها از اینکه دید لیث حتی خم به ابرو نیاورد،کوری با خوشحالی غافلگیر شد: «تو به جوونترها اهمیتی نمیدی.»
«به بزرگترها چطور؟» با استفاده از ذهنِ کندوییشان، والور حتی نیازی نداشت برگردداحاطه تا به پشتِ نالیر شلیک کند. آنچه یک والور میدید، همهٔ والورها میدانستند.قدرتش به همین دلیل بود که بلینک تا الان برای پروفسورها هیچ فایدهای نداشت.
به لطفِ ذهنِ کندویی،دشمن با مراقبت از پشتِ یکدیگر،چند نامردگان هیچ نقطهٔ کوری نداشتند.
زرهِ نالیر گلولهٔ تاریکی را دفع کرد، اما گلولهبده باز هم توانست شانهاش را بشکافد و باعث شد ازهمزمان درد و غافلگیری فریاد بکشد. آرایشِ ازپیشتضعیفشدهشان از هم پاشید.
والور سر تکان داد: «نه، نمیدی. به اینا چطور؟» با انگشتانش به چهار جوانی کهنامردگان هنوز روی زمین افتاده بودند اشاره کرد و بالاخره واکنشی گرفت. لیث نشاطبخشی را متوقف کرد،غافلگیری به جلو خیز برداشت تا مسیرِ طلسم را ببندد و آن را با تیغهاش دفع کند.
والور از تهندای دل خندید: «اینشاخک قراره خیلی کیف بده!»
لیث با لبخندی گرگمانند جواب داد: «البته نههمزمان برای تو.» او جلوی دشمن بلینک کرد وغلیظ منطقه مرگ و ندای مرگ را همزمان فعال کرد.
چند شاخک از بدنِ لیث بیرون زد و در همان حال مهی غلیظ او و والور رامرگ احاطه کرد. لیث از آن زمان استفاده کرده بود تا دو تا از قدرتمندترین طلسمهای تاریکیاش رانیز نیز اجرا کند. شاخکهای تاریک دورِ اندامهای والور پیچیدند، قدرتش را کشیدند و فرار را برایش غیرممکن کردند.
در این میان، جادوی تاریکیِ بهشدت متراکمی کهپروفسورها منطقه مرگ احضار کرده بود، طولِ عمرِ والور راکوری مثلِ یک آدمِ قحطیزده در یک بوفهٔ آزاد میبلعید.
«نه، نمیتونی این کار رو بکنی! من اجازه ندارم بمیرم!» دستوراتِ بالکورغلیظ مطلق بود. والور با تمامِ توانش تقلا کرد و سعی کرد همانطوراندامهای که اربابش برای مواقعِ خطر به او دستور داده بود، فرار کند.
حرفهای لیث تمام شده بود. فقط روی جاخالی دادنچند و دفعِ حملاتِ دشمن تمرکز کرد، و در همینزمان حال نامرده با گذشتِ هر ثانیه بیشتر تحلیل میرفت.
خیلی زود فاصلهٔ فیزیکیِ بین آن دو چنان زیاد شد که لیث توانست حالتِ تهاجمیدشمن به خود بگیرد و بدنِ والور را بارها و بارها با تیغهٔ آغشته به تاریکیاشکرده بشکافد. با وجودِ اینکه یک نامرده بود، والور درد و استیصالی کورکننده را تجربه کرد.
هر ضربه بخشِ بزرگی از نیروی زندگیِ اربابش راهیچ میبلعید، مسخشدهٔ درونش را دیوانه میکرد و عذابی بهنداشتند او تحمیل میکرد که همهٔ والورها در آن شریک میشدند.
در آزمایشگاه، تشنجهای بالکور شدتچند گرفت تا جایی که از گوشها،مهی چشمها و دهانش خون جاری شد.
حس کردنِ مرگِ قریبالوقوعِ همراهشان، دیگر والورها را به جنون کشاند.گرگمانند به خاطرِ ذهنِ کندویی، آنها چیزی بیش از حواسشان را بهبدنِ اشتراک میگذاشتند. آنها خشم، شادی و ترسشان را هم شریک بودند.
محافظ از دیوانگیِ ناگهانیِ دشمن بهره برد تا سینهٔ والور رالطفِ محکم گاز بگیرد و او را به زمین میخکوب کند ودفع شمشیر و شاخکهای والور را درونِ بدنِ خودش به دام بیندازد.
او سرِ آیرونهلم فریاد زد:چند «زود باش، کارشو تموم کن!»حال چشمانش غمگین بود، اما تزلزلی نداشت.
آیرونهلم مقصودش را فهمید و قویترین طلسمِ تاریکیاش، ستارهچند تاریک، را اجرا کرد. آیرونهلم میخواست گریه کند، امازمان در تمامِ مدتِ طلسم صدایش ثابت و دستانش محکم ماند.
ستاره تاریک ستونی از تاریکی به شعاعِ ۱۰کیف متر ایجاد کرد که هر دو جنگجو رامنطقه در خود بلعید تا اینکه والور نابود شد.
محافظ تا پایان بهدلیل نامش وفادار ماند و حتیهیچ در شکست هم مغرور ایستاد.
در همین حال، لینجوس و راد بیرحمانه دو والور را همزمان ازبیرون پا درمیآوردند. لینجوس قویترین جادوگرِ اعظمِ آکادمیاش بود. طلسمهای شخصیِ او سریع وشاخکهای مرگبار بودند و مقاومتِ جادوییِ نامردگان کارِ چندانی در برابرشان از پیش نمیبرد.
برای بدتر کردنِ اوضاعِ نامردگان، اگرچه راد قدرتِ آتشِ او را نداشت، اما نبوغ ودشمن استعدادِ فراوانی در جادوی بُعدی داشت. هرگاه یکی از طلسمهای لینجوس در آستانهٔ خطا رفتنکرده بود، گامهای وارپ باز میشد و آن را درست به پشتِ یک والور هدایت میکرد.
حتی تلاش برای فرار هم بیفایده بود؛ راد بهسادگی موقعیتِ آنها راکندویی با موقعیتِ خودش و لینجوس جابجا میکرد، و لینجوس هم همیشه مراقبگلوله بود تا یک غافلگیریِ زنندهٔ مبتنی بر تاریکی برایشان به جا بگذارد.
راد پوزخند زد: «یالا، همهش همین؟» و همزمان چندین گامهای وارپ باز کرد، که باعث شد رگبارِ جدیدِ طلسمهای لینجوس از هوا ظاهر واندامهای ناپدید شوند. وقتی والورها سعی کردند در جهاتِ مختلف فرار کنند، لینجوس موقعیتشان را جابجا کرد و باعث شد به یکدیگر برخورد کنند. رادبکنی از آن لحظه بهره برد تا طلسمها را تغییرِ مسیر دهد، که همزمان به والورها برخورد کردند و آنها را به غبار تبدیل کردند.
لینجوس گفت:البته «کارِت عالیدشمن بود، راد.»
«خوشحالم کهبرداشت تو رو توتیغهاش جبههٔ خودم دارم.»
دو جادوگرِ اعظم برای نجاتِ همکارانشان وارپ کردند،پروفسورها به این امید که هنوز بشود در نبردنقطهٔ پیروز شد: «دو تا رفتن، هنوز شیشتای دیگه موندن.»
بهمحضِ اینکه از مقر بیرون آمد، اسکارلت والورهاهمزمان را یکییکی شکار کرد. حتی با وجودِ پشتیبانیِغلیظ ذهنِ کندویی، نامردگانِ دیگر تهدیدِ چندانی به حساب نمیآمدند.
از نگاهش دور نمانده بود که چگونه نابودیِ دو والور بهگرگمانند دستِ کالّا باعث شده بود نامردگانِ پَست به سبکِ مبارزهٔ جنونآمیزشانبدنِ برگردند و هرگونه شباهت به نظم یا انضباط را از دست بدهند.
از هشت نامردهٔ برترِ باقیمانده، دو نفر خودشان را در حومهٔ شهرِ معدنی نگه داشته بودند.نقطهٔ اسکارلت شک داشت که امتناعِ آنها از تکان خوردن، حتی پس از از دست دادنِ دوفریاد تن از ژنرالهایشان، ممکن است به نقششان در فعال نگه داشتنِ ذهنِ کندویی بستگی داشته باشد.
او پشتِ سرشان بلینک کرد، غرشِ خودبدنِ را با جادوی هوا آمیخت و باعث شدکرده آنها مانندِ عروسکهای پارچهای روی زمین غلت بخورند.
اسکارلت با خودش فکر کرد:
اگه درست حدس زده باشم، بهجای جنگیدنمرگ سعی میکنن فرار کنن. باید از مسیرِهمان فرارشون دور نگهشون دارم و هرچه سریعتر بکشمشون.
همانطور که پیشبینی کرده بود، آن دو سعی کردند یک طلسمِ پرواز اجراشاخک کنند تا از اسکورپیکور دور شوند، اما او فقط به یک غرشِ دیگر نیازاجرا داشت تا دوباره آنها را به غلت خوردن بیندازد و اجرایشان را قطع کند.
اولین والور در حالی کهجواب شمشیرش را از غلاف بیرون میکشیدندای گفت: «جانورِ کثیف، وقتت تموم شده!»
«جانورِ کثیف، وقتت تمـ...»
اسکارلت حرفِ دومین والور را قطع کرد و در حالیچند که سرِ موجود را با چنگالهایش میکند، گفت: «خفهخون بگیر.»کرده وقتی دوباره آن کلمات را شنید، خشمش به اوج رسید.
او مطمئن نبود که کالّا مرده است یا زنده، فقط میدانست که اگر یکبدنِ بیدارشده را به خاطرِ دعوای انسانها با یکدیگر از دست داده باشد، هرگز خودش راتاریک نمیبخشد. دردِ شدید و ناگهانیای او را مجبور کرد تا دوباره روی دشمنانش تمرکز کند.
حالا بخشِ بزرگی از پنجهاش از بین رفته بود؛منطقه گوشت و استخوانش بر اثرِ اسیدِ قدرتمندی که بهجایحال خون در بدنِ والورها جریان داشت، ذوب شده بود.
اسکارلت در حالی که تماشا میکرد تکههای سرِشاخک نامرده دوباره به هم میچسبند تا هیچ اثریزمان از زخم باقی نماند، گفت: «حقهٔ قشنگی بود.»
«میخوای یه دونه بهترش رو ببینی؟» پنجهاشمرگ درخششِ سفیدی ساطع کرد و در کمترهمان از یک ثانیه، او هم درمان شد.
«و اما برای پردهٔ آخر...» اسکارلت طلسمِ بلینک را بافت، اما بهجای اینکه خودش بلینک کند، یکیحال از والورها را مجبور کرد درست جلوی رویش ظاهر شود. پنجهاش او را به زمین میخکوب کرد.کشیدند سپس با استفاده از نشاطبخشی هستهٔ خونش را یافت و آن را غرق در جادوی تاریکی کرد.
این کاری بود که تنها قدرتِ خیرهکنندهاش و بیش از سیصد سال تجربهاش در دستکاریِ هستهها بههمان او اجازهٔ انجامش را میداد. نامرده چنان دردی کشید که گویی روحش تکهتکه و پودر میشد، بهقدرتش سطلی تبدیل میشد که کسی بهعنوانِ لگنِ ادرار از آن استفاده میکرد، و بعد دوباره تکهتکه میشد.
عذابش به تمامِ والورهای باقیمانده سرایت کرد و آنها را به اهدافی آسانمهی تبدیل کرد. اولی هنوز داشت خاکستر میشد که اسکارلت همین روند را رویاندامهای دومی تکرار کرد. ذهنِ بالکور برای فرار از آن شکنجه به کما رفت.
«لعنت بهت!لبخندی لعنت بهجواب همهتون! برای بالکور!»
لیث نمیدانست چرا والور به تشنج افتاده، و برایش مهم همندای نبود. چیزی که نگرانش میکرد این بود که حالا موجود داشتزمان با میلِ خودش نیروی زندگیاش را میسوزاند تا از بندها رها شود.
لیث تمرکزش را بیشتر کرد و تراکمِ جادوی تاریکیِ پیرامونشان را افزایش داد تا بهاحاطه مبارزه پایان دهد. نمیدانست تا کِی میتواند والور را سرِ جایش نگه دارد. فعال نگهداشتنِفرار هر دو طلسم در حالی که با نامرده ضربه ردوبدل میکرد، بهسرعت توانش را تحلیل میبرد.
والور چندین پرتوِ تاریکی ازدشمن چشمانش شلیک کرد تا اینکه آرامآرامشاخک به دود و خاکستر تبدیل شد.
«حداقل تنها نمیمیر...»
لیث تا وقتی هستهٔ خونِ والور از بین نرفت، دست از حمله نکشید.چند هرگز اطمینان نمیکرد که هیولاها مرده بمانند؛ پس علاوه بر اینکه با بینش حیاتنیز تأییدش کرد، از سولوس هم خواست تا با حس مانا دوباره همهچیز را بسنجد.
«به خالقم قسم! لیث، پشتِ سرت!» لیث با وجودبدنِ اینکه در آستانهٔ ازپاافتادگی بود، حرفِ سولوس را گوشقدرتمندترین کرد و آماده شد تا با آخرین ذرههای توانش بجنگد.
تازه آن موقع فهمید چیزی که سولوس به آن اشاره میکرد دشمنبدنِ نبود، بلکه اعضای گروهش بودند. آنها هنوز از ضربهٔ صاعقهها به هوشنیز نیامده بودند، بنابراین برخلافِ سایرِ دانشآموزان، در محلِ حمله باقی مانده بودند.
ناگهان حرفهای والور معنا پیدا کرد. آنها میتوانستند تنها دلیلی باشندهمزمان که نامرده نیروی زندگیاش را هدر داده بود تا طلسمهایی اجرا کندقدرتمندترین که میدانست لیث با چشمانِ بسته هم میتواند از آنها جاخالی دهد.
پس از یک بررسیِ سریع، متوجه شد که فقط یوریال و فلوریاهمزمان ضربه خوردهاند. موجود کورکورانه شلیک کرده بود، بنابراین بیشترِ پرتوها فقط بهقدرتمندترین زمین برخورد کرده بودند. پای یوریال و شانهٔ فلوریا خراش برداشته بود.
زخمها سطحی بودند و بهسختی خونریزی میکردند، اما گوشتِبدنِ اطرافشان داشت کبود میشد و رگها بیرون زده بودند. لیثطلسمهای از نشاطبخشی استفاده کرد تا بفهمد چه اتفاقی دارد میافتد.
تودهای ساختهشده از جادوی تاریکیدشمن بدنشان را ویران میکرد وچند بهسمتِ هستههای مانایشان پیش میرفت.
حرومزادهٔ عوضی! با نیروی زندگیاش بهشونجلوی نفوذ کرده. اگه فوراً جلوش رو نگیرم،شاخک یا میمیرن یا تبدیل به نامرده میشن.
لیث دید چند دانشآموز که پیشتر به دستِدشمن والور کشته شده بودند، تلوتلوخوران از جا بلندبیرون شدند و چشمانشان با نورِ سرخِ نامردگی میدرخشید.
لیث گفت: «لعنتی! حالم به هم میخوره از بس همیشه حق با منه!» گامهای وارپ رازمان باز کرد، اما ضعیفتر از آن بود که بتواند از میدانِ نبرد خیلی دور شود. مقصدشغیرممکن اتاقشان در شهرِ معدنی بود. فریا و کویلا را به داخل و کموبیش روی تختهایشان انداخت.
سپس فلوریا و یوریال را برداشت و از دستِ گروهِ نامردگانی که تعقیبشان میکردندهمان فرار کرد و دروازه را درست پشتِ سرش بست. هیولاها آنقدر سریع بودند کهدورِ میتوانستند پا به پای لیثِ خسته که بارِ همراهانش را هم به دوش میکشید، بیایند.
وقتی دروازه ناپدید شد، چندتایی از آنها داشتند از آن عبور میکردند.چند چند سر و دستوپای قطعشده روی زمین افتادند و پیش از تبدیلطلسمهای شدن به دودِ سیاه و خاکستر، صدای جیغِ گوشخراشی از خود ساطع کردند.
«دقیقاً سبکِ بالکوره. زندگیِ ابدیِ نامردگی رو فدایدشمن قدرتِ انفجاری میکنه. اینکه دانشآموزای کشتهشده اینقدر سریعبیرون تبدیل میشن، فقط میتونه یه نشونهٔ شوم باشه.»
لیث فلوریا و یوریال را روی زمین گذاشت و متوجه شد که مادهٔ سیاه نیمیاحاطه از راه را بهسمتِ هستههایشان طی کرده است. تباهی با سرعتِ نگرانکنندهای پخش میشد. تقریباًفرار نیمی از بدنشان کبود شده بود و رگهای سیاه در همهجای آن بیرون زده بود.
لیث در حالی که به نامِ بالکور لعنت میفرستاد، چارهای نداشت جز اینکهبیرون نشاطبخشی را فعال کند و منتظر بماند تا پیش از تلاش برای درمان،شاخکهای قدرتِ کافی به دست بیاورد و دیدِ تارِ چشمانش به حالتِ عادی برگردد.
از آن زمان استفاده کرد تا با آویزِ ارتباطیاش درخواستِ کمک کند. این اولینبدنِ باری نبود که درمانگرانِ آکادمی با چنین چیزی روبهرو میشدند. بخش جادوی نور حتماًشاخکهای پس از ده سال مبارزه با همین نوع نامرده، درمانی برای این درد میشناخت.
افسوس کهبده آویز دوبارهگرگمانند قطع بود.
«لعنت به لینجوس و اون نقشهٔ احمقانهاش! لعنت به مانوهار! وقتی واقعاً بهش نیاز داری هیچجا پیداش نمیشه!» خشمِ لیثتاریکیاش تقریباً از کنترل خارج شده بود. در آن لحظه از همه متنفر بود. از آکادمی برای اینکه نتوانسته بود از آنهاعمرِ محافظت کند، از اشراف و تاجوتخت برای ایجادِ این بحران، و از بالکور برای اینکه در قلمروِ او دخالت کرده بود.
«آروم باش، لیث.» سولوس تمامِ تلاشش را کرد و از پیوندِ همزیستیشان برایبیرون فرونشاندنِ خشمِ او بهره برد. «درمان یه روندِ ظریفه، نمیتونی با زورِ بازو جونِتاریک کسی رو نجات بدی. اگه خودت رو ببازی، فقط بیشتر به دوستات صدمه میزنی.»
لیث هنوز واژهٔ «دوست» را نمیپذیرفت. با این حال، انکارِ دلبستگیاش به آنها، بهویژهبدنِ علاقهاش به فلوریا، ریاکارانه بود. از زمانِ بازتولدش در این دنیای جدید، بهجز سولوس،شاخکهای هیچکس بیرون از خانوادهاش باعث نشده بود تا این حد احساسِ خاص بودن کند.
لیث خشمش را فروخورد و مادهٔ سیاه را بررسی کرد، اما متوجه شدچند نوعی جادوی تاریکی است که پیش از این هرگز ندیده بود. جادوی نورتاریکیاش بیفایده بود و نشاطبخشی هم بهخاطرِ ماهیتِ غیرمادیاش نمیتوانست آن را پاکسازی کند.
«سولوس، خواهش میکنم کمکم کن! چیکارهمزمان میتونم بکنم؟» بدنشان مدام تغییر میکردحال و تنفسشان تقریباً متوقف شده بود.
سولوس آهی کشید و گفت: «فقط میتونی متوسل به زورچند بشی.» این یک قمار بود، اما در عین حال تنهاکرده چیزی بود که میتوانست با این زمانِ اندک سرهم کند.
«از جادوی تاریکیِ خودت استفاده کن تا جادوی والور رو متوقف کنی و از بین ببریش،همان و همزمان با جادوی نور آسیبهایی رو که انرژیهای متضاد به وجود میارن، فوراً درمان کن.پیچیدند این نوع قدرت برای موندن ساخته نشده، اگه بهاندازهٔ کافی مقاومت کنی باید خودش رو نابود کنه.»
لیث حتی پیش از آنکه توضیحاتِ سولوس تمام شود، کار را شروع کرد؛چند از همان جملهٔ اول ایدهاش را فهمیده بود. اول به رگهای سیاه حمله کردنیز تا جلوی گسترشِ بیشترِ تباهی را بگیرد، و بعد روی تودهٔ سیاه تمرکز کرد.