چپتر 140: چپتر 140
0جادوی ردهٔ ۵ بسیار قویتر از چیزی بود که پیشبینی میکرد و باعث میشد تمامهمین طلسمهایی که تا به حال یاد گرفته بود شبیه حقههای نمایشی به نظر برسند. ازچند آنچه لیث فهمیده بود، ردهٔ ۵ میتوانست مقدار عظیمی از انرژیِ جهان را قرض بگیرد.
مهم نبود یک هستهٔ مانا چقدر قوی باشد، فقط یک بار پدید آوردنِ آن شعلههای بنفش باید جادوگربیدار را از پا درمیآورد، اما به نظر میرسید آن زنِ جادوگر کاملاً حالش خوب است. اینکه توانسته بود چنینتماس طلسمی را در مدت کوتاهی دو بار اجرا کند، به این معنی بود که فشارِ روی بدنش محدود است.
«باید راهی پیدا کنیم که همین کار رومدت بکنیم. وگرنه دفعهٔ بعد که این اتفاق بیفته،بدنش اگه حریفمون یکم قویتر یا خوششانستر باشه، کارمون تمومه.»
بعد از چند ساعت، هنوز راهحلی پیدا نکرده بود، اما آویزِ ارتباطیاش بالاخرهفشارِ فعال شد. شبیه تلفن نبود؛ زنگ نمیزد یا نمیلرزید. وقتی تماسِ ورودی داشت،اتفاق کاربر کششی در هوشیاریاش حس میکرد، مثل وقتی که ناگهان چیزِ مهمی یادتان میآید.
این حس آنقدر قوی بود که میتوانست کسی راروی از عمیقترین خواب بیدار کند. لیث فوراً جواب نداد،وگرنه میخواست این تصور را ایجاد کند که بیهوش بوده است.
«لیث، خدا رو شکرداشت که حالت خوبه!» همانطورمثل که پیشبینی میکرد، لینجوس بود.
«سعی کردم با سروان ولاگروس تماسچنین بگیرم، اما بیفایده بود. چه اتفاقیاین برات افتاده؟ چرا هنوز به کاندریا نرسیدی؟»
لیث چشمانش را ریز کردچنین و با حالتی گیج، انگار تازهاین بیدار شده باشد، جواب داد: «رئیس؟»
«خدای من، لیث! چه بلایی سرِ یونیفرمتمعنی اومده؟» پیش از جواب دادن، لباسش راکنیم عوض کرده بود تا داستانش باورپذیرتر شود.
«من...» لیث مکثِ طولانیایداشت کرد، انگار داشت سعیمثل میکرد به یاد بیاورد.
«خدای من! سروان و سربازهاش تو خطرن، کمک میخوان! بایداجرا عجله کنید!» به نظر میرسید وحشت کرده است، روی هر کلمههمین لکنت میگرفت و رنگش به لطفِ یک طلسمِ کوچک پریده بود.
«آروم باش، پسرم. یه نفسِ عمیق بکش.» لیث همانطوراجرا که به او گفته شد عمل کرد و بعدپیدا از مدتی، توانست به لینجوس بگوید چه اتفاقی افتاده است.
در نسخهٔ او از داستان، دشمنان به جای استفاده از گامهای وارپ، ازپیدا زیرِ زمین بیرون آمده بودند. آخرین چیزی که لیث به یاد میآورد، اینخوششانستر بود که پیش از بیهوش شدن، شعلههای بنفش به او برخورد کرده است.
لینجوس جا خورد: «شعلههای بنفش؟»
«طلسمهای خیلی کمی میشناسم که بتونن چنین نیروی مخربی ایجاد کنن.کند این خیلی چیزها رو توضیح میده. سروان حتماً از چیزی برای نجاتتبکنیم استفاده کرده، اما آسیبی که دیدی خیلی زیاد بوده و بیهوش شدی.
بعد هم قبل ازتوانسته اینکه به مبارزه برگرده، تواجرا رو به جای امنی برده.»
لیث نفسش را تو داد و با حرفهای رئیس سر تکان داد. وقتی کارتِکنیم «نمیدانم» را بازی میکرد، همیشه بهتر بود بگذارد طرفِ مقابل جاهای خالی را پرکارمون کند. هرچه جزئیاتِ کمتری میداد، احتمالِ اینکه حرفهای خودش را نقض کند کمتر میشد.
«الان تنهایی؟»
لیث پیش از جواباینکه دادن، به چپ ومدت راستِ اطرافش نگاه کرد.
«بله. و اصلاً نمیدونم کجام. تنها چیزیمدت که مطمئنم اینه که اینجا همون جایی نیستبدنش که بهمون حمله شد. الان باید چیکار کنم؟»
«نمیتونی اونجا بمونی، خیلی خطرناکه. در این لحظه، منطقیهروی فرض کنیم سروان ولاگروس یا مرده یا از کاروگرنه افتاده. اگه مرده باشه، یعنی مهاجمها ممکنه هنوز دنبالت باشن.»
لینجوس پستماسِ از لحظهایداشت تأمل، دوباره گفت:
«خورشیدِ در حالِ غروب رو به سمتِ غرب دنبال کن، مگه اینکه سروان تو رو خیلی دور وارپراهی کرده باشه، در اون صورت رودخانهٔ دلیلین رو پیدا میکنی. با دنبال کردنِ رودخانه، حتماً به یه سکونتگاه میرسی.ساعت نگو که داری به کاندریا میری. با وجودِ سانسورِ اطلاعات، همه تو اون منطقه میدونن یه مشکلی اونجا هست.
شکشون رو برمیانگیزی. مسیر رو بپرس، اما برای شهرِ پابیا. اونجااین بیرون از منطقهٔ قرنطینهست، اما به کاندریا نزدیکه و به مسیرهایبکنیم تجاریِ اصلی وصله. تابلوهای جاده کمکت میکنن به مقصدِ اصلیت برسی.
بهمحضِ اینکهمدت رسیدی بهماجرا خبر بده.»
لیث سر تکان دادداشت و بعد از قطعمثل کردنِ تماس، به پرواز درآمد.
«ما که از روی نقشهها رودخونه رو میشناختیم.مدت نقشهٔ لینجوس دقیقاً مثلِ نقشهٔ خودمونه، فقط ما میخواستیممحدود مستقیم آدرسِ کاندریا رو بپرسیم. چرا ازش کمک خواستی؟»
لیث از سؤالِاینکه سولوس آه کشید؛ اومدت هنوز خیلی سادهلوح بود.
«چون مثلاً من یه بچهٔ دوازدهسالهام که از کمینی کهبدنش بهزور ازش جونِ سالم به در برده، شوکه شده. بایدبعد آسیبپذیر و گیج به نظر برسم، نه مثلِ یه ماشینِ خونسرد.»
لیث دستورهای لینجوس را دنبال کرد و اول بهراحتی رودخانهٔچیزِ دلیلین و بعد یک مزرعه را پیدا کرد. از حسنِجواب تصادف، وقتی داشت دنبالِ پابیا میگشت، به جادهٔ اصلی رسید.
پس از آن، رسیدن به حومهٔ کاندریا فقط چند دقیقه طول کشید. به لطفِفشارِ بینشِ حیات، لیث توانست خطوطِ انرژیِ نامرئی را در فضای مقابلش ببیند که تابیفته آنسوی سنگرها و موانعِ جادهای که هنوز در فاصلهای دور قرار داشتند، کشیده شده بودند.
سولوس گفت: «شبیهِ همون آرایهایه که اونمدت قاتلها برای به دام انداختنِ جوخهٔ سپاهروی استفاده کردن، اما خیلی قویتر و پیچیدهتره.»
«شک ندارم که کارش خیلی بیشتر از مسدود کردنِ جادوی هوا و جادوی بُعدیه.کنیم قبلاً هرگز همچین چیزی ندیده بودم، اما بر اساسِ چیزایی که تو پرونده خوندیمکارمون و خاطراتِ تو از زمین، میتونم با اطمینان بگم که ارتباطات رو هم قطع میکنه.»
لیث در حالیورودی که ذهنش بهسرعت کارهوشیاریاش میکرد، موافقت کرد: «منطقیه.»
اگر حق با سولوس بود — که لیث حاضر بود روی آناین شرطِ کلانی ببندد — داشت خودش را در دهانِ گرگ میانداخت. وقتیوگرنه از دنیای بیرون جدا میشد، هزار و یک اتفاق ممکن بود بیفتد.
پارانویای او برای چنین موقعیتی دستکم دوازده نقشهٔ جایگزین میطلبید،کند اما در واقعیت فقط یکی داشت. لیث رسیدنش را بههمین لینجوس اطلاع داد و مطمئن شد که موقعیتش را ثبت میکند.
خائنان تنها کسانی نبودند که باید مراقبشان میبود؛ خانواده و دوستانِ تمامِ کسانی کهکنیم در دورانِ حضورش در گریفونِ سفید با آنها درگیر شده بود نیز حضور داشتند.کارمون لیث میدانست که برای بسیاری از آنها، او لکهای بر غرور و اعتبارشان است.
در حالتِ عادی، هیچکس جرئت نمیکرد به یک دانشآموزِ ممتاز دستدرازی کند، اما منطقهٔآنقدر قرنطینه جایی بود که قانون و عقلِ سلیم در آن ارزشِ چندانی نداشت. کسانیشکر که آدمهای عادی را مثلِ سنگریزه میدیدند، ناگزیر وسوسه میشدند تا «حادثه»ای به وجود بیاورند.
نداشتنِ تیمِ محافظ، وضعیت را پیچیدهتر هم میکرد. هیچکسی نبود که بشناسد یا بتواند به اوبدنش اعتماد کند، و تنها بازمانده بودن قطعاً شکوبرانگیز میشد. فرقی نمیکرد این شک واقعی باشد یاخوششانستر صرفاً از روی فرصتطلبی، بههرحال کسی پیدا میشد که بخواهد مرگِ بقیه را به گردنِ او بیندازد.
«من سرپرست و ملکه رو از رسیدنت مطلع میکنم. به محدوده نزدیک شو،فشارِ اما سعی نکن خودت وارد بشی. سربازها دستورهای اکیدی دارن، طاعون اعصابِ همه روبیفته به هم ریخته. از یونیفرمت بهعنوانِ مدرکِ هویت استفاده کن. بعداً باهات تماس میگیرم.»
«بههرحال لینجوس آدمِ خوبیه. خبر دادناین به ملکه یعنی اونم شکهای خودشو دارهپیدا و میخواد از دردسرهای الکی جلوگیری کنه.»
حتی از آن فاصله هم لیث میتوانست ببیند که منطقه چقدر بهشدت محافظت میشود.آنقدر دیواری دهمتری تا جایی که چشم کار میکرد، دورِ منطقه کشیده شده بود. بینشِشکر حیات به او نشان داد که سربازانِ بسیار و چند جادوگر پشتِ آن پنهان شدهاند.
لیث با تمامِ سرعت به جلو پرواز کرد و وانمود کرد نمیداند قرار است چه اتفاقیبدنش بیفتد. بهمحضِ اینکه واردِ آرایه شد، طلسمش از بین رفت و روی زمین افتاد. لیث سعیخوششانستر کرده بود فرودش را نرم کند، اما ظاهراً حتی جادوی زمینِ ردهپایین هم مسدود شده بود.
شدتِ برخورد نفسش را برید و پیش از آنکه بتواند روی پا بایستد، کسی اوبدنش را دوباره به زمین کوبید و دستانش را بست. همزمان چند تیغه روی گردنش کشیده شدخوششانستر و حتی پوستِ غیرطبیعی و سختش را سوراخ کرد. قطرههای کوچکِ خون بهسمتِ سرش سرازیر شد.
«پسر، حالم بهکوتاهی هم میخوره از اینکهمعنی همیشه حق با منه.»